تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج


نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: آیا شما هم از شوهرتان توقع محبتهای دوران نامزدی را داری

رأی دهندگان
13. نظرسنجی بسته شده است.
  • بله،خیلی

    7 53.85%
  • تا حدودی

    5 38.46%
  • ندارم و نمیکنم

    1 7.69%
  • نمیکنم ولی دارم

    0 0%


انگار که خوشی زده زیر دلم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:roz va shab
آخرین ارسال:roz va shab
پاسخ ها 12

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

انگار که خوشی زده زیر دلم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    دوستان من زندگی خویی دارم و همینطور شوهر خوبی ولی به تازگی خیلی بهانه گیر شدم و خیلی سرد شدم با شوهرم لطفا کمکم کنید.
    مثلا داشتیم سه تایی حرف میزدیم من و شوهرم و مادرش یه حرفی من زدم شوهرم گفت اینطور نیست و مادرش هم تایید کرد من هم میدونستم که دارن درست میگن ولی ناراحت شدم و الان 4 روز هست که حاضر نیستم شوهرم را ببینم اصلا انگار که او دشمن من هست انقدر از او بدم امده،در صورتیکه او حتی انقدر برای اینکه من ساکت هستم و با او حرف نمیزنم پریشان بود که حتی نمیتونست تمرکز کنه و برنامه نود که انقدر دوست داره را ببینه به من هم میگفت چیزی شده میگفتم نه فقط حرفی برای گفتن با تو ندارم مثل هر شب تو
     ولی میدونم مشکل او نیست و من مقصر هستم نه او .شما تا حالا اینطوری شدید...؟
    چی کار باید بکنم؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    elnaz.t آواتار ها
    چندوقت اخیرمشکلی ازجانب شوهرتون یامادرشوهرتون براتون پیش اومده که بخوایدسردباشید؟
    میشه یکم ازویژگی های اخلاقی خودتون وشوهرتون برامون بگید؟
    ممنون
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام 
    راستش من عاشق شوهرم شدم و با اینکه او سرباز بود گفتم او را میخوام و کلی سختی کشیدم سر کار شوهرم چون او رفت پیش داماد ما یعنی باجناغش و هر روز اط چیزی دلگیر بود البته خودش میگوید که من اون موقع مریض بودم چون قبل از اینکه بیاد خواستگاری من چون خانوادش موافقت با ازدواجش نمیکردن افسردگی شدید گرفت و حتی تا شب عروسیمون که یکسال گذشته بود ادامه داشت و من در آن موقع هیچی نمیگفتم حتی پدر یا مادرش اگه حرفی میزدن من سکوت میکردم و حتی به خانوادم چیزی نمیگفتم  و مادرش دریغ از کوچکترین عیدی برام نیاورد چون میگفت باید عقد کنید و پدر من هم با عقد زود مخالف بود تا اینکه من را بردن خرید عروسی و آخر شب قرار شد که شوهرم مادر و خاله خودش که همراه ما بودن را ببره خونه و رفتن،و من حس خوبی داشتم چون تا حالا اصلا بازار بزرگ به چشمم ندیده بودم رفتم خرید کردم و هیچ غری نزدم و مامانم بهم گفته بود هر چی خریدن هیچی نگو چون اولین و آخرین خرید زندگیت که نیست اینا را به چشم یادگاری نگاه کن ولی نگو که مادر همسرم،حسابی شورش به پا کرده بود و حسابی شوهرم را پخته بود صبح دیدم که شوهرم میگه نمیشه لباس ارزانتر برای پاتختی بخری گفتم عیبی نداره همون پیراهن که خواهرم برام از دبی آورده برای پا تختی میپوشم که نخرید،گفت حالا اومدو رفتیم سر زندگی پول نداشتم برات بخرم نمیای عروسی گفتم من لباس زیاد دارم قدیمی ها را می پوشم ولی نه آشغال نمیخرم بعدش هم من خودم در امد دارم که از پس خودم بر بیام تو غصه منو نخور،و دیگه با هم حرف نزدیم تا عصر که مادرم برای آرایشگاه با مادرش تماس گرفت مادرش برگشت گفت که لطفا شما به پسرم بگو غصه نخوره حالا زنش خوب میشه من از وقتی این جمله را از مادر ش شنیدم دیگه بهش بی اعتماد شدم و همان لحظه هم که انقدر ناراحت شدم که فقط میگفتم جدا بشیم،و بعد شوهرم برام تعریف کرد که اون شب مادرش در ماشین شدیدا گریه میکرده و خودش را میزده و شوهرم تحت تاثیر حرفهای اون بوده،حالا من از اون روز بر عکس شدم و از کوچکترین موردی شدیدا دلخور میشم،و حتی حرف زدنهای شوهرم با مادرش منو عذاب میده،مخصوصا که هر وقت ما خونه اونها هستیم تا با شوهرم تنها میشه خیلی آروم با شوهرم پچ پچ میکنه...
    شوهرم هیچ ایرادی نداره فقط رابطش با مادرش داره منو از خودش متنفر میکنه
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    elnaz.t آواتار ها
    درمورداین مشکلاتتون باهاشون صحبت کردید؟
    هردوچندسالتونه؟
    نحوه اشناییتون؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    **شادی** آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'roz va shab' pid='30995' dateline='1383048135'
     دیگه با هم حرف نزدیم تا عصر که مادرم برای آرایشگاه با مادرش تماس گرفت مادرش برگشت گفت که لطفا شما به پسرم بگو غصه نخوره حالا زنش خوب میشه من از وقتی این جمله را از مادر ش شنیدم دیگه بهش بی اعتماد شدم 
     
    سلام roz va shab عزیز
    ظاهرا سردی و بهانه گیر شدن شما فقط مربوط به روزهای اخیر نمیشه و ریشه تو اتفاقات قبل از ازدواجتون داره.
    قسمت بالارو اگه امکان داره بیشتر توضیح بده...منظور ایشون ازینکه "زنش خوب میشه" چی بوده که انقدر شمارو آشفته کرده؟


     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    من وقتی که با هم خیلی خوب بودیم با شوهرم در این رابطه ها حرف زدم و او هم بعد از چند ماه از عروسیمون برام تعریف کرد که چی شده اون شب ولی اینکه بهش مستقیم بگم که از اون موقع کینه دارم نه تا حالا نگفتم ولی همیشه بهم میگه تو از اونا بدت میاد سر اون موقع ها ولی من بخاطر اینکه دوست نداشتم اون دید را به من داشته باشه من همش طوری برخورد کردم که اینطور نیست ولی در واقع هست ولی نه اینکه از اونا بدم بیاد نه ولی یه حس بی اطمینانی و لج دارم که قبلا اصلا نداشتم نحوه آشناییمون که دوست بودیم در دانشگاه همکلاسی بودیم البته فقط دو ماه بعدش اومد خواستگاری
    من 28 و شوهرم 29

     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    منظورش این بوده که حالا بره سر خونه زندگی ولخرجیش خوب میشه دیگه انقدر چیزهای گران گران نمیخواد کم خرج میشه خوب میشه،البته این بار اول اینطور حرف زدنش نبود.... ایشون روز اولی که اومد خواستگاری من نشست روبروی من دستش را با دعوا بالا گرفته بود و میگفت تو اصلا میدونی که پسر من هیچی نداره سربازی نرفته کار نداره ... و هزار و یک چیز دیگه که مادر من خیلی با احترام بهشون گفت شما برید از طرف دخترم به پسرتون بگید نه ولی من همون جا برگشتم گفتم از طرف من نه نگید وز طرف خودتون بگید نه و هیچ وقت هم دیگه به روی مادر شوهرم نیاوردم این مسیله. را همیشه هم با هاش خوبم ولی من همش ازهمسرم توقع درک این مسایل را دارم و دوست دارم یه فرق خیلی بزرگی بین من که انقدر خودم را به آب و آتیش زدم براش با بقیه بگزاره و خانوادم که این همه کمکش کردن تا زندگی الان را داشته باشه بگزاره ولی تازه شوهرم همش میخواد با اونا باشه همش تمام برنامه هاش با ایشون چک میکنه و من ....... هر روز ناراحت تر از دیروز و.........هر روز سردتر از دیرووووووووووووز
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    آره عزیزم تو جداب بالا توضیح دادم که همکلاسی بودیم دانشگاه و بعد از دو ماه سر قولش اومد خواستگاری
    من که خیلی دوستش دارم و اینطوری که میبینم او هم خیلی دوستم داره اگه یک شب یک کم تو خونه خودمون یا مهمانی زیاد باهاش حرف نزنم و آروم باشم خیلی ناراحت میشه در حدی که تمرکز برای دیدن برنامه های تلویزیون هم نداره بهم میریزه شدید ولی من یک توقع هایی ازش دارم که توضیح دادم....
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    **شادی** آواتار ها
    roz va shabعزیز
    شما که نعمت به این بزرگی یعنی عشق و محبت همسرت رو داری چرا اجازه میدی فضای دلت با کینه های گذشته مسموم بشه؟
    کلا کینه از یه مشکل حل نشده بوجود میاد.برای اینکه اجازه تشکیل کینه رو ندی و از ناراحتیهای بعدیش هم پیشگیری کنی هروقت باهرکسی مشکلی داشتی با گفتگو حلش کن نذار مسئله ای حل نشده و مبهم برات بمونه.بجای حدس و گمان درباره اینکه "این حرفی که مادرشوهرم زد منظورش چی بود؟درباره من چی فکر کرد؟چرا اینو گفت؟چرا اون کارو کرد؟" وقتی برات سوال یا مسئله ای پیش اومد محترمانه از طرفت سوال کن و توضیح بخواه مشکل رو باهاش حل کن تا کینه ای بوجود نیاد.این برای پیشگیری از کینه های آینده.
    و اما درباره کینه های گذشته:
    برای نگه داشتن خاطرات خوش یا تلخ از اطرافیانت اونهارو از فیلتر اولویت بندی عبور بده وقتی از کسی ناراحتی برای مثال قضیه اون شب مادرشوهرت, لازم نیست خودت رو مجبور به فراموش کردن اون شب کنی ولی اینو یادت بیار که "من خاطرات و اتفاقات مهمتری دارم که اگه قرار باشه تو ذهن و دلم نگه دارم اولویت با اونهاست دیگه تو دلم جایی برای این کدورتها ندارم که بخوام نگهشون دارم"
    اگه هنوز امکانش هست درباره اون شب با مادرشوهرت صحبت کن تمام احساساتت رو محترمانه بروز بده و سوالات و موارد مبهم رو ازشون بپرس و  توضیحات ایشون رو خوب گوش کن تا قانع بشی و ابهامی برات نمونه. اگه هم دیگه امکان صحبت در اون زمینه وجود نداره احتمال زیاد مادرشوهرت کارها و خصوصیات خوب و پسندیده ای هم داشته, با یاداوریشون اونهارو جایگزین رفتار اون شبش کن, ایشون رو برای اون شب ببخش و خودت رو به آرامش برسون.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    با سلام و ضمن آرزوی خوشبختی برای شما.  به نظر من اینهمه اوقات خود و همسرتان را به دلیل اختلافات گذشته تلخ نکنید .  اگر شما می خواهید که تا آخر عمرتان با همسرتان زندگی کنید در نهایت صلح و آرامش پس از همین امروز همه چیز را فرانموش کنید و سعی کنید که خاطرات خوبی را برای هم ایجاد کنید که باعث دلگرم تر شدن زندگی تان بشود.  ضمن اینکه مدام همسرتان را در موقعیتی قرار ندهید که مجبور شوند بین شما و مادرشان قرار بگیرند. همه ماها  یک دوست قدیمی را که بارها و بارها خلوص نیت خودش را و محبتش را به ما ثابت کرده بخاطر یک دوست جدید که هنوز  در موقعیتهای چالش برانگیز با ایشان قرار نگفتیم  ترک نمی کنیم. درسته ؟  اگر روزی ازدواجی بخاطر عشق سر می گیرد معنی اش این نیست که این عشق تاابد باقی بماند . حفظ و نگهداری آن نیازمند تلاش است. پس برای حفظ آن تلاش کنید.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •