تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




هجووم مشکلات به زندگی من... زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:life.saghar
آخرین ارسال:شکلات
پاسخ ها 3

هجووم مشکلات به زندگی من...

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
     نمیدونم از کجا شرو کنم؟!
    من یه دختر 20 ساله ام.از بچگی پدرم فوت شده و مامانم ازدواج کرد .منم پدر ناتنی مو مثل پدر خودم دووس دارم بهش وابسته ام...یا بهتر بگم،بودم.تا پارسال پیارسال تهراپارس زندگی میکردیم.خیلیی هم زندگی خوبی داشتم و خیلی دختر شاد و پر انرژیی بودم.اونقدر که همیشه همه بهم میگفتن همین که تو جمعشون باشم احساس خوبی پیدا میکنن.!اصلا هم حس کسایی رو که زندگی رو غمگین میدیدن و سیاه رو درک نمیکردم حتی همیشه با اینجور ادما بحث داشتم...اما از سال پیش تا حالا اتفاقاتی افتاد که شرایط عوض شد پدر و مادرم از هم جدا شدن.خونمونو عوض کردیم اومدیم کرج و من از بهترین دوستام دوور افتادم.کسایی که از دبستان باهم بودیم.چند وقت پیش با پسری اشنا شدم که اولش قرار بود خیلی رابطه ی عادیی داشته باشیم.اوون تو این موقعیتم بهم کمک کرد.حرفاش و حتی بودنش ارومم میکرد.به حرف زدن باهاش موتاد شده بودم.کم کم باعث شد بعش علاقه مند شم.اونم بهم ابراز علاقه کرد...اما مامانم مخالف رابطه ی ما شد( البته از هموون اول اشناییمون مامانم مطلع بود اما وقتی از عاطفی شدن رابطمون باخبر شد مخالفت کرد) برام رضایت و نظر مامانم خیلی مهمه.اونقدر بهش اعتماد دارم که اگه بگه کاری اشتباهه حتما اشتباهه!... علارغم احساس شدیدی که به پیمان داشتم رابطمو باهاش تموم کردم.هرچند خیلی سخت بود...اما حالا و بعد این اتفاقا...دیگه اوون دختر سابق نیستم.حوصله ی هییچ کاری رو ندارم.کمتر چیزی از ته دل خوشحالم میکنه.به اشک ریختن بی عییچ بهونه ی خاص عادت کردم.احساس میکنم خدا باهام قهر کرده.مامانم سر کار میره جدیدا و بیشتر تنها شدم.تو خونه روزایی که دانشگاه نمیرم کارم یا تلوزیونه یا اینترنت.دیگه مثل قبل حوصله ی کتابخوندن ندارم.کوچک ترین حرف و کوچک ترین بی توجهیی اشکمو درمیاره.با وجود اینکه سفی میکنم پیش مامان خودمو کنترل کنم و شاد نشون بدم تا ناراحت نشه اما بازم متوجه تغییر روحیه ام شده.دیگه خودمم از دست خودم کلافه شدم.خیلیی سعی میکنم از این حال بیام بیرون اما نمیتونم.صب تا شب دلم گرفته.نمیدونم...شاید زیادی ضعیفم! از ایین حالم خسته شدم.چیکار کنمم؟؟!!!:-(:-(:-(:-(
    تازگیا هی سعی میکنم خودمو بکشونم تو جمع.اهنگای غمگیین اصلاا گوش نمیدم...اما موثر نیستن.تنها چیزی که تو ذهنم میان نقطه های منفی زندگیمن.
    خیلی احساس تنهایی میکنم.صادقانه بگم خیلی نیاز دارم یکی از ته دل دوسم داشته باشه.چیز دیگه ای هم هست.من قبلا چادری بودم.اما الان نیستم.احساس میکنم خدا ازم خیلی ناراحته و همه ی این اتفاقا قهر خداست...میدونم فکرم بچگانه است اما....شما بگید باید چیکار کنم که بشم همون ساغری که بودم؟؟!!!
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام .
    اول این نکته رو عرض کنم که قبلا به تاپیکتون پاسخ داده بودم شاید صحیح ارسال نکردم به همین خاطر بی پاسخ مونده ...
    عذرخواهی میکنم....

    ضمنا در مورد روابط پیش از ازدواج تاپیک ها متعددی توی تالار وجود دارن که میتونین با خوندن اونها و استفاده از راهکارهای مقابله با وابستگی و حذف اون روحیه خودتون رو دوباره بدست بیارین...
    در ضمن پیشنهاد میکنم که لینک زیر رو هم مطالعه بفرمایید..
    تفاوت های بین وابستگی و دلبستگی
    برنامه ریزی خودتون رو عوض کنین !
    صله رحم رو در اولویت برنامه هاتون قرار بدید ...
    مطالعه آزاد برای خودتون تو برنامه معین بکنین...
    الحمدلله سایتهایی با محتوای جک و خنده زیاد هستن ...میتونین از اونها هم استفاده بکنین..
    ورزش و بخصوص پیاده روی و شنا هم خیلی موثر خواهد بود...

    سوال؟
    طی یک سال اخیر با مشکل مالی مواجه شدید ؟
    رابطه مادر و ناپدری تون خوب هست؟ مساله و مشکل خاصی بین خانواده تون نیست ؟
    آیا قطع رابطه شما و اون آقا پسر به نظرتون عاقلانه بود؟ بعد از قطع رابطه درخواستی از طرف ایشون مبنی بر ازدواج مطرح شده بود ؟
    دلایل مادرتون برای قطع رابطه منطقی بودن یا صرفا برای اینکه ایشون ناراحت نشن خواستار اتمام روابط شدید؟
    رابطه شما با اون آقا پسر در چه حدی بود؟
    اصلی ترین مساله ای که ذهنتون رو درگیر خودش کرده رو هم عنوان بکنین تا بیشتر روی اون بحث کنیم...
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    تا حالا نشستی دلایل مخالفت مامانتو گوش کنی/ حتما اونم دلایلی منطقی داره/ اگه حرفاشو قبول داری سعی کن بیشتر وقتتو با مادرت بگذرونی /نذار تنها باشی اگه شده با مطالعه شعر -داستان- رومان وچیزای سرگرم کننده دیگه سرتو گرم کن تا اگه علاقه ای که نباید در تو بوجود میومده /کمرنگ تر شه .پای یک عمر زندگیه سعی کن عاقلانه تصمیم بگیری / تنهایی دلیل مناسبی واسه پایه ریزی ایندت نیست ...
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •