تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




از زندگیم بدم میاد زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:reza gh
آخرین ارسال:reza gh
پاسخ ها 20

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

از زندگیم بدم میاد

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    حمید جان ممنون بابت راهنماییت سعی خودمو میکنم[hr]سلام همتون از مشکلاتی که به خانوادم دارم خبر دارید منو راهنمایی کردید ممنون ولی هیچ تغییری تو زندگیم ایجاد نشده یه مدتیه که از خودم بدم میاد وقتی خودمو تو اینه میبینم می خوام گریه کنم احساس میکنم زشت ترین ادم دنیام که همه ازش بدشون میاد از زندگیم بدم میاد بعضی وقتها به فکرم میزنه برمو یه جایی ناپدیدشم بیشتره وقتها دوست دارم تنها باشم خیلی احساس خستگی میکنم دوست دارم بخوابمو دیگه بیدار نشم
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    راهله آواتار ها
    سلام
    نوشته بودین که مادرتون انتقالی واستون گرفته که بیاین پیشتون پس معلوم که خیلی دوستتون دارن که طاقت دوریتون رو نداشتن
    معمولا چون پسر ها خیلی اذیت میکنند مادران دوست دارند که پسرشون بره سربازی یک شهر دور یا دانشگاه دور
    پس مشخص شما پسر خوبی هستین که دوست دارند پیششون باشید
     [hr]بیاین یک جور دیگه زندگی رو ببینید
    مثبت فکر کنید
    تا افکار مثبت به سمتتون جدب بشند
    جاذبه فکر
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:13#
    سلام رضا جان - من تجربه شخصی خودم و میگم شاید کمکت کنه - یادمه یه جایی کار میکردم که مسئول اونجا رفتار بدی باهام داشت - انگار با یه بچه ابتدایی سر و کارداره که هیچی بارش نیست - اعتماد به نفس و بدجوری ازم گرفته بود . در حالی که من با مدرک کارشناسی اونجا کار میکردم - لحظه های اونجا برام شده بود عذاب آور تو محیط کار بودم ولی همش گریه میکردم - نه به خاطر رفتار اون - به خاطر اینکه خودم و باخته بودم و فکر میکردم واقعا هیچی نیستم همش میگفتم من این همه درس خوندم یعنی هیچی بارم نیست - تکرار رفتار اون ناخودآگاه رو منم تاثیر گذاشته بود و به خودم تلقین کرده بودم که واقعا یه آدم  بیمصرفی هستم - تا اینکه محیط کارم و عوض کردم - جایی مشغول به کار شدم با یه مسئول ریزبین و دقیق و یه مسؤلیتی صد برابر اونجا - اوایل خیلی میترسیدم چون افکار آدم قبلی به من تلقین شده بود - ولی سعی کردم اجازه ندم و اون چیزی که هستم نشون بدم - شاید باورت نشه من با همون مدرک کارشناسی و همون معلومات جای قبل کار میکردم که برای یه عدد نوشتن اذیتم میکرد و با همون مدرک و همون معلومات آمدم جایی دیگه چون خواستم خودم باشم خیلی موفق شدم - و مسؤلی که به خاطر ریزبینی اش هر کسی رو قبول نمیکرد- من  و با هیچ کس به خاطر دقت و کار درستم عوض نمیکرد . اینجا بود که فهمیدم چه اشتباهی کردم - حالا که به گذشته فکر میکنم همش میگم واقعا چرا اجازه دادم یه نفر که هیچ حقی نداشت برای من انتخاب کنه که چظور باشم - چرا اجازه دادم افکار اون ذهنیت من و خراب کنه - چرا به خاطر یکی دیگه به خودم توهین کردم و حس کردم هیچی نیستم - در حالی که همون ادم سابق بودم ولی تونستم موفق بشم - حالا دیگه این منم که میتونم انتخاب کنم که  وقتی دیدمش سرم و بالا بگیرم و از کنارش رد شم . رضا جان فرق نمیکنه اون طرف خانواده باشن یا کس دیگه - تو در برابر خودت و شخصیت خودت مسؤلی - اجازه نداده افکار و رفتار دیگران زندگیت و تحت شعاع قرار بده - هیچ کس به غیر از خودت نمیتونه کمکت کنه منتظر هیچ دستی برای کمک نباش خودت بلند شو . بزار دیگران هر جور میخوان رفتار کنن بشنو - ببین - ولی بگذر و بخند - پیش خودت بگو به خاطر این حرف و این رفتار خودم و نابود نمیکنم در عوض خودم و میسازم . وقتی این رفتارها و این حرف ها این قدر روت تاثیر گذاشته یعنی به دیگران بدون هیچ حقی اجازه دادی زندگیت و دستشون بگیرن و براش تصمیم بگیرن در حالی که فقط این حق و تو داری .
    میلیونهاد آدم روی کره خاکی زندگی میکنن - چرا اجازه میدی یک یا چند نفر از اونها زندگیت و خوشحالی تو و آرامش تو ازت بگیره .
    اجازه نده داداش گلم همین طور که من اجازه ندادم و الان تونستم خوشحال باشم .
     


     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:14#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    افراد خانواده انتخابی نیستن هرکسی یه جور خانواده ای داره. اونچه که برای شما دارای اهمیت هست اینه که اولا مهارت ارتباط با اعضای خانواده خودتونو یاد بگیرین و دوم اینکه درس تونو ادامه بدین و شغل مناسبی پیدا کرده و مستقل بشین از خانواده تون.
    در مورد متلک همکلاسی ها و اشاره به شهرستانی بودن و این حرفا، اصلا توجه نکنین و کلا اون افراد رو ایگنور کنین انگار که وجود ندارن.
    ایا ممکنه یه نمونه از رفتارهای بد والدین تونو توضیح بدین؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:15#
    مرسی از رهنمایی هاتون مثلا خانوادم فکر نمیکنن من 21 سالمه فکر میکنن هنوز 10 سالمه تو همه کار های من دست میبرن مثالامادرم در باره کارم دخالت میکنه در حالی که اصلا تجربه کار نداره یا بابام حرفه منو قبول نداره اگه یه غریبه همون حرفه منو بش بزنه قبول میکنه
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:16#
    سلام رضا جان من هم مثل شما هستم، دیگه به اخر خط رسیدم 23 سالم هست و خونوادم منو درک نمیکنن و همدمی واسه من نیستن حتی اونا رابطه دوستی من با دوستام رو بخاطر خودخواهی خودشون به هم زدن، حسابی حالمو گرفتن طوری که هر روز آرزوی مرگ بهم دست میده و مثل شما دوست دارم به یه خواب ابدی برم (فکر هر روزم همینه). خودم مشکل ارتباط اجتماعی و کم رویی و خجالت هم دارم دارم و به هرکسی تو زندگیم تونستم محبت کردم ولی برعکس جوابشو دیدم. ضمنا چهرم هم تعریفی نداره هرکس منو می بینه فکر میکنم منگل هستم و بهم اهمیت نمیده.

    لیسانس کامپیوتر دارم و یکساله تو خونه بیکار نشستم از شدت افسردگی داغونم. خدایا چرا سرنوشت من باید اینطوری رقم بخوره گناه من از زندگی چیه. چرا من نمیمیرم یکبار واسه همیشه راحت بشم.

    (
     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:17#
    علی جان سلام مرسی بابت هم دردیت به خدا منم این توریم به همه محبت می کنم اما نمیدونم چرا کارام هیچوقت به چشم نمیاد منم تو رابطه برقرار کردن مشکل دارم می ترسم به فکرم زده ترک تحصیل کنم برم سربازی یه جای پرت فقط دیگه پیش خونوادم نباشم اون موقه که شهرستان بودم خوبشده بودم عالی بودم اما لعنت به انتقالی که خونوادم برام گرفتن هر روز عذابم میدن تو تولد 20 سالگیم مامانم دلمو شکوند توفم کفه دستم ننداخت یه نفر هم تولدم یادش نبود بابام فقط 20 تومن بم داد میخوام بترکمو گریه کنم اما اشکم نمیاد باز علی جان به زندگیت امید داشته باش برو با توانه بیشتر دنباله کار بگرد مستقل شی همه چیز درست میشه من تجربه کردم  حیف که کوتاه بود موفق باشی گلم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:18#
    maryam.azadeh آواتار ها
    دوست عزیز
    ارتباط برقرار کردن با دیگران روش و اصول خاص خودشو داره. بهترین راه اینه که با هرکسی از دریچه چشم اون شخص، ارتباط برقرار کرد.
    وقتی مادرتون علاقه دارن در کارهای فرزندشون دخالت کنن. برخوردهای خشن و یا تمسخرامیز، ایشون رو تحریک میکنه که بیشتر در کار شما دخالت کنن( همچنین پدرتون).
    شما میتونین در مقابل دخالت های والدین تون به امور شخصی تون، با لبخند تشکر کنین و بعدش بگین " نظر شما درسته ولی من ترجیح میدم با روش خودم برم جلو" یا اینکه بگین " ممنون ولی من تجربه گرایی رو ترجیح میدم اگه اشتباه کردم و کارم به مشکل خورد از راهنمایی های خوب شما استفاده خواهم کرد".
    اما خب وقتی شما گارد میگیرین و تدافعی عمل میکنین اونا بیشتر و بیشتر در امورتون دخالت خواهند کرد.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:19#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'reza gh' pid='31551' dateline='1383417585'
     تو تولد 20 سالگیم مامانم دلمو شکوند توفم کفه دستم ننداخت یه نفر هم تولدم یادش نبود
     
    رضا جان بی انصافی نکن دیگه - بابا رهایی خانم برات تولد گرفت - همه بهت تبریک گفتیم -افتخار ندادین تشریف بیارین .

     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:20#
    مرسی از همتون
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •