تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




از زندگیم بدم میاد زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:reza gh
آخرین ارسال:reza gh
پاسخ ها 20

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

از زندگیم بدم میاد

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام من رضام 20 سالمه الان دانشجو هستم نمیدونم از کجا شروع کنم من تو یه خونواده خشکی بزرگ شدم بابام از اون ادمایی بوده که از بچگی خونواده نون می داده اصلا بچگی نکرده من و تو بچگی خیلی کتک میزدن تو کوچه هم رابطه خوبی با دوستام نداشتم تا بزرگ تر شدم تو راهنمایی تو مدرسه درسم بد بود هیچکی هم باهام نمگشت از ابتدایی عادت داشتم خیلی از شبا بزنم زیره گریی و ارزویی مرگ کنم تو دبیرستان درسم خوب بود اما بخاطر شهرستانی بودنم خیلی مسخره می شدم همن ازیتم میکرد تو خونه هم نه مامانم نه بابام من و درک نمی کردن مامانم همش بهم قورای الکی مزد هر روز اعصابمو خراب می کرد بابام که عادتش شده هر روز فوشم بده تازه یه داداش کوچیک تر دارم که عزیزشونه همیشه هم عضیتم میکون منم نمی تونم بهش چیزی بگم چون بابام و مامانم همایتش میکنن تو سوم دبیرستان مدرسه از یه طرف خونه هم از یه طرف از اون بدتر من همیشه تنها بودم منظورم اینه که هیچ دوست دختری نداشتم اصلا تو رابطهه با دخترا مشکل داشتم همه این شرایط باعث شده بود که من افسردگی شدید بگیرم بی اعتماد به نفس شدم وسواس فکری گرفتم همیشه ناراحت بودم از اجتماع بدم میومد یه بار به مامانم گفتم که افسرده شدم اونم مسخرم کرد ای رفتارا و حالات ادامه داشت تا کنکور دادم اینم بگم خونوادم عادت داشتن همه رو میزدن توسره من هی به من می گفتن یاد بگیر خیلی واسه کنکور خوندم اما فشاره روحی که خونوادم شبه قبل به من وارد کرد نتونستم با فکره راحت برم سره جلسه و رتبم خوب نشد بدش کلی زدن تو سرم دانشگاهم افتاد شهرستان پیشه فامیلام 1 سال اونجا خوندم عمم خیلی کمکم کرد تا دوباره خوب شدم 180 درجه عوض شدم شدم اونی که میخواستم دوست پیدا کردم عاشق شدم تا اینکه خونوادم انتقالی برام گرفتن گفتم نه اما زیره بار نرفتن الطماس مامانم کردم بریم خاستگاری اما قبول نکرد اومدم این ور کرج اما رفتارشونو دوباره شروع کردن تا دوباره به اون روز افتادم  از زندگی سیر شدم میلی به زنده بودن ندارم تو همه چیز دخالت میکنن حتی حقوق و شغلم به مرگ هر روز فکر میکنم کسی رو ندارم که باهاش درده دل کنم کسی رو ندارم که عاشقش بشم شما بگید من چکار کنم............................................ .................................................. .....(تازه خیلی از چیزا رو نگفتم)
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام
    رفتاره شما با خانوادتون چطوره؟
    چرا فکر می کنید اگر کسی دوست جنس مخالف داشته باشه تنها نیست ؟
    داداشتون چند سالشه؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    راهله آواتار ها
    سلام
    به همیاری خوش امدین
    شما چند تا حسن دارید
    1-دانشجو هستید(نشاندهنده اینکه از نظر هوشی در سطح بالایی هستید که تونستید دانشگاه قبول بشید)
    2-شاغل هستید(پس یک انسان زرنگ و توانا هستید که هم میتونید درس بخونید و هم شاغل باشید در ضمن اینقدر حسن داشتید که شما رو برای این شغل و سمت انتخاب کردند)
    3-پدر زحمتکش و فوق العاده ای داشتید که از بچگی خرج خانواده میدادند
    4-شما 20 سالتون خیلی جوان هستید و خیلی وقت دارید تا به چیزهایی که میخاین برسید
    5-عاشقی یک اتفاق نمیخاد دنبالش بگردی
    6-هر موقع دلتون گرفت واسه ما پیام بگذارید همه افراد این سایت با همدیگر دوست هستند و برای همدلی و کمک به یکدیگر هستند
    7-شنیدین از محبت خارها گل میشود پس هر چقدر که بی محبتی دیدید باز هم محبت کنید مایوس نشید حتما نتیجه میگیرید
    8-بهترین دوست و یاور هر انسانی در موقعیت های سخت و دشوار خداست همیشه هر لحظه که ازش کمک بخاین بی منت کمکتون میکنه به شرطی که ناامید نشید
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
     اول از همه مچکرم که حرف هامو خوندین و جواب دادین رفتاره من با خانوادم بد نیست سعی میکنم هرچی که میگن گوش کنم اما همیشه یه قوری برای زدن دارن همون طور که گفتم ساله سه دچار افسردگی شدم که باعث شد که ادم بی حوصله ای بشم مامانم. بعد از فوت پدرش خیلی عوض شد و بد اخلاق سره خیلی چیزا الکی دعوا می کرد من بعد از ساله سه بخاطر حرص خوردن زیاد و بروز ندادن مشکل ومشکلات ساله آخر فشار خون گرفتم و مدام عصبی بودم با این حال تمام سعی خودمو می کردم که دعوا نشه چون اخرش اونا برنده میشدن و تا مدتها من ناراحت
    در مورد جنسه مخالف هم حق با شماست اما من دوستای خیلی کمی داشتم هیچوقت نشد که تو دبیرستان به تولد یا حتی بیرون رفتن دعوت بشم و وقتی میدیدم دوستای نزدیکم از دوست دختر هاشون می گفتن که چقدر بهشون محبت میکنن و درد دل هاشون و بهشون میگن من همش احساسه تنهایی میکردم
    درباره داداشم اون ۱۲ سالشه ولی خیلی منو ازیت میکنه کوچیک تر که بود تا بابام میومد خونه گزارش روز و بهش میداد و دعوا راه مینداخت الان هم همش با حرف ها وکاراش حرص منو بالا میاره ۱۲ سال اسمشه ولی خیلی بیشتر سرشه الان دوباره علامت های افسردگیم داره بر می گرده هر شب که میخوابم ارزو میکنم که صبح از خواب پا نشم حتی یه باز تا پایه زدن رگم رفتم اما نتونستم یعنی واقعاً نمیتونم ادامه بدم خسته شدم از زندگیم از خونه از مردم از همه چیز هیچ امیدی ندارم...........

     

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام...خواهش میکنم...
    خب اول اینکه مادرتون بعد فت پدرشون اخلاقش عوض شده واین یه چیز طبیعیه که به مرور زمان حل میشه...
    میشه بدونم رابتطون با پدر و مادرتون چطوره؟
    رابطه ی داداشتون با پدر و مادرتون چطوره؟
    ببینید شما نباید دلگیر باشید از خانوادتون به هر حال شما بچه ی اولید و این یک چیز طبیعیه که خانواده بیشتر روی فرزند اول حساسترند تا بقیه فرزندها ... که پدر و مادر نمیتونن رابطه یدرستی با فرزندشون برقرار کنن...
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    ببینید شما نباید دلگیر باشید از خانوادتون به هر حال شما بچه ی اولید و این یک چیز طبیعیه که خانواده بیشتر روی فرزند اول حساسترند تا بقیه فرزندها ... که پدر و مادر نمیتونن رابطه یدرستی با فرزندشون برقرار کنن...
    تنها کسانی میتونن که شما رو درک کنن که تو چنین محیطی بزرگ شده باشن
    من با حرف اقا حمید کاملا مخالفم و این شرایط که میگید اصلا عادی نیست
    شما وقتی میتونید مستقل باشید از خانوادتون جدا بشید هر حرف غیر منطقی رو قبول نکنید .به پدر  ومادر ت احترام بذار ولی حرفای غیر منطقی رو قبول نکن
    یه مدت اگه از خانوادت جدا بشی و بتونی مستقل زندگی کنی بهتره !حتی میتونی ادرس محل سکونت رو بهشون ندی ولی باهاشون در تماس باش وبهشون بگو  که بخاطر ر فتارشون این تصمیم رو گرفتی

     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
     مرسی بابت توجهتون من و خونوادم چند ساله که رابطه درستی نداریم من سعی میکنم درست بشه اما نمیشه اصلاً منو درک نمی کنن و همش از داداشم جانبداری میکنن کل خالهام به مامانم میگن رضا بنده خدا هیچی نمیکنه امیره(داداشم)که ازیتش میکنه اما گوش نمیدن من یک سال هم تنها زندگی کردم اما فقط برای دو روز تاثیر داشت دوباره رفتارشونو ادامه میدن مامانم که ۷ سال از فوت باباش گذشته اما تغییر نکرده .............لطفاً درباره مشکلات دیگه ای که دا رم کمکم کنید در نوشتههای قبلی هستند.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    راهله آواتار ها
    بیاین زندگی رو از نو شروع کنید
    حتما که نباید دیگران واسه ما تولد بگیرند
    خودتون واسه خودتون تولد بگیرید
    کیک بخرید به همکارهاتون هم بگید تولدتون
    کادو واسه خودتون بگیرید
    کوه نوردی کنید (با گروه یا همکارهاتون)
    برنامه بریزید برید بیرون شام بخورید
    ورزش کنید اهنگ های شاد گوش کنید
    راستی اینجا واسه همه بچه ها تولد میگیرند تاریخ تولدتان را بگذارید تا واستون تولد بگیرند[hr]با همکاران برید مسافرت
    شما که پسرید خیلی راحت میتونید همه جا برید
    راستی شما دانشجو هم هستید با بچه های کلاس برید  تفریح
    هر وقت احساس تنهایی کردین برید مسافرت
    مثلا شهرستان پیش فامیل هاتون
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
     ممنون از راهنمایی هاتون تمام کارهای که گفتین رو من انجام میدادم زمانی که شهرستان دانشجو بودم و همون طور که گفتم روحیه خوبی پیدا کرده بودم واقعا از خودم خوشم اومده بود اما وقتی برگشتم و رفتار ها دوباره شروع شد هر روز بدتر میشدم
    درباره تولد گفتید من۸مهر به دنیا اومدم چند وقت پیش که تولدم بود انتظار یکی از بهترین روزای زندگیمو میکشیدم اما تبدیل شد به بد ترین روزه زندگیم اون روز مامانم خیلی ناراحتم. کرد مثلا تولد ۲۰ سالگیم بود تاریخه خیلی مهمیه اما منو رنجوند حتی تبریک هم نگفت چه برسه به کادو حتی بعضی از اقوام با این که می دونستم حتی زنگ هم نزدن یکی از دوستام هم که تولدش چهار روز زود تر از من بود و من براش کادو گرفتم بهم تبریک نگفت من اون روز خورد شدم با این همه فشار الان هم که از اجتماع فراری هستم الان سه روزه که غذای درست و حسابی نخردم خیلی بی اشتها شدم.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    سلام
    به نظر من بهتره از خودت شروع کنی...
    اینکه دوستمون عرض کردن ایمکه یک مدت مستقل زندگی کنید ،شما بعد از مدتی از خانوادتون کاملا دور میشید...و حتی ممکنه وقتی به مال و کار درستی دست پیدا می کنید خانودتونا به کل فراموش میکنید و میگید که اینا واسم کاری نکردن و من خودم به اینجا رسیدم...
    تاحالا به این فکر کردی...اگه واقعا پدر مادرت دوستت نداشتن نمیذاشتن اصلا درس بخونی و از همون اول میگفتن باید بری سر کار...هر روز به یه بهونه کتکت میزدن...ناشکری نکن آقا رضا...
    من بهت میدم که رفتار پدر مادرتون یکم خشکه ولی مریض میشدی کی بالا سرت بود؟
    از خودت شروع کن سعی کن به پدر مادرت بیشتر محبت کنی...بیشتر بهشون احمیت بده...یه چشم گفتن به پدر مادر غرورتاخورد نمیکنه...باور کن...
    چرا همیشه سممت منفی رفتارا ی پدر مادرتو نگاه میکنی...یکمم به خوبیهاشون نگاه...
    مشکل شما دوست عزیز منفی گرایی بودن شماست...چطوره از همین امروز به جای اینکه به مشخصات و رفتار های منفی نگاه کنی به خوبی های پدر مادرت نگاه کن
    تو توی ذهنت یه قول از خانوادت ساختی...از بین ببرش و خودت محبتو توی دل خودت و پدر مادرت روشنتر کن...
    یه امید خدا

    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •