تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




بی احساس بودن نسبت به زندگی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:arezo
آخرین ارسال:arezo
پاسخ ها 17

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

بی احساس بودن نسبت به زندگی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام آرزو هستم 23 سالمه تک فرزندم و مدت تقریبا 3ماه است که احساس میکنم دیگر نسبت به زندگی هیچ احساس و علاقه ای ندارم و هرکاری که میخوام انجام بدم یه سوال میاد تو ذهنم (آخرش که چی!) احساس میکنم دنیای بعد از مرگ از زندگی تو این دنیا قشنگ تره و بعضی اوقات ترجیح میدم زنده نباشم. ضمنا من از بچگی مشکلات زیادی داشتم پدرم دیالیز میشد و مادرم هم درس میخوند و اکثر اوقات تنها بودم و خاطرات خیلی بدی از اون دوران دارم که حتی برای فرار از اون خاطرات و مشکلاتم در سن 18 سالگی  عقد یکی از اقوام دور شدم که 3ماه بعد جدا شدم و مشکلاتم از اون به بعد خیلی بیشتر شد و از اطرافیان رفتارهای بدی دیدم. این رو هم اضافه کنم که وقتی میرم دانشگاه و در کنار دیگران هستم هیچ احساس بدی ندارم و اتفاقا بسیار آدم شوخ طبعی هستم و با دیگران مدام در حال خندیدنم اما وقتی به خانه میرسم دیگه هیچ نشاط و دلخوشی ندارم.
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام به همیاری خوش اومدید
    درحال حاضرروابطتون باپدرومادرتون چطوره؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    مرسی از لطفتون
    قبلا خیلی مشاجره داشتیم و حتی به هم بی احترامی میکردیم اما خیلی وقته که همه چیز آرومه ولی خیلی کمتر از قبل باهاشون حرف میزنم و ترجیح میدم تو خودم باشم و کسی باهام کاری نداشته باشه! خیلی تغییر کردم حتی دیگه پیگیر فیلم های مورد علاقم نمیشم و دوست دارم شبا زود بخوابم در صورتی که قبلا تا 2نیمه شب بیدار میموندم و اخر اینکه بیش از حد بی اشتها شدم.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    elnaz.t آواتار ها
    خواهش میکنم
    اکثرادلیل مشاجره هاتون چی بود؟
    یعنی شماهم بی احترامی میکردیدبهشون؟
    سرگرمی هاتون کلاچیه؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    دلیل مشاجره ها این بود که نامزدی من و طلاقم رو گردن همدیگه مینداختیم! دنبال مقصر میگشتیم! اما در آخر به این نتیجه رسیدیم که هممون مقصر بودیم و اون نامزدی از ریشه مشکل داشت و نباید میذاشتیم به عقد بکشه اما دیگه کار از کار گذشته بود و خدارو شکر تموم شد!
    بله متاسفانه منم بی احترامی میکردم ولی خیلی وقته تمام سعیمو میکنم حرف بدی نزنم حتی اگه حق با من باشه.
    سرگرمی من فقط دانشگاست احساس میکنم زندگی اصلی من از وقتی شروع شد که رفتم دانشگاه! چون در طول این 4سال تفریحات من و شیطنتام با رفتن به دانشگاه اتفاق میفتاد.
    ضمنا من یک دوست صمیمی از دوره هنرستان داشتم که الان باهم قهریم هرچند که زیاد قهر و آشتی کردیم اما اینبار هیچ کدوممون دوست نداریم باهم آشتی کنیم و این خیلی عذابم میده
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    elnaz.t آواتار ها
    ارتباطتون بادوستتون به چه دلیل قطع شد؟
    مسلمااین جریان نامزدی براتون عذاب اوربوده چون سنتون برای ازدواج سن کاملی نبوده
    درثانی علت جداییتون ازایشون چی بود؟
    این خیلی خوبه که دانشگاه محیط سرگرمی وشادیتون باشه خیلی عالیه دوست صمیمی توی دانشگاه دارید؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    **شادی** آواتار ها
    سلام آرزوی عزیز.
    بهمیاری خوش اومدی.
    اینکه شما تو دانشگاه و جمع دوستات شوخ طبع و بانشاط هستی اما با وارد شدنت توخونه کم حوصله و احیانا غمگین میشی نشون میده محیط خونه برات عمیقا یاداور لحظات و خاطرات دردناک گذشته ست... و اگرهم چند ساله مشاجره های شما و والدینت کمتر شده یا میونتون بهتر شده باز تاثیرش اونقدر نبوده تا بتونه خاطرات گذشته رو التیام ببخشه... یکی از علتهاش میتونه روالی باشه که شما درپیش گرفتی, یعنی سعی میکنی کمتر باهاشون درارتباط باشی و بیشتر تو خلوت خودت باشی...این کاملا مصداق پاک کردن صورت مسئله ست بجای حل مسئله...
    امکانش هست تا برای حل ریشه ایه این کدورتها گفتگویی باهم داشته باشین؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    من و دوستم خیلی باهم دعوا میکنیم و اکثر دعواهامون سر اینه که جایی که به هم نیاز داریم کنار هم نیستیم و این دوستی چه فایده داره! قبلا زیاد باهم درد و دل میکردیم و باهم مسافرت هم رفتیم اما کم کم همین قهر و آشتیا باعث شد بینمون فاصله بیفته. دعوای آخر تقصیر من بود و من ازش عذرخواهی کردم در صورتی که اون هیچ وقت بابت اشتباهاتش از من عذر نخواست اما من این کارو کردم و ایشون گفتن دل منو شکوندی و دیگه نمیخوام ببینمت!
    نامزدی من به چندین دلیل بود اول اینکه مادرم از سنی که من هنوز نمیدونم ازدواج یعنی چی تشویقم میکرد و دوم اینکه دلم میخواست همه خاطرات بدم پاک بشن و اتفاقات خوب تو زندگیم بیفتن و سوم لجبازی با پسرخالم که میگفت دوسم داره اما وقتی ازش سوال کردم اگ من خواستگار داشته باشم تو چکار میکنی گفت برات آرزوی خوشبختی میکنم! همه اینا باعث شد من با کسی که دوسش ندارم نامزد کنم.
    یک دوست خیلی صمیمی توی دانشگاه دارم که خیلی باهم میخندیم و هردو از اینکه باهمیم خوشحالیم چون اخلاقامون شبیه همدیگست و در همه موارد هم نظریم.
     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام مشاور عزیز از لطفتون ممنونم
    من واقعا میخوام که مشکلاتم از ریشه حل بشن چون احساس میکنم خیلی چیزا برام حل نشده و فقط سعی کردم فراموش کنم و میدونم این اشتباس چون واقعا فراموش نشده و گاهی اوقات با یه  تلنگر همه چیز میاد جلو چشمم و بخاطر تک تکشون گریه میکنم.
    منظورتون رو متوجه نشدم با کی گفت و گو داشته باشم؟
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    elnaz.t آواتار ها
    ارزوجان این خوبه که شمایه دوست خیلی خوب داریدکه توی شادیهاتونوغماتون باهاتون شریکه وباعث شادیتون میشه ازافرادی که انرژی منفی بهتون میدن دوری کنین
    پس شماخودتونم این وسط لج کردی هم باخودت هم باپسرخالتون ایارابطه دوستانه ای بینتون بود؟
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •