تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خیلی حالم بده خیلی داغونم یکی کمکم کنه زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:saeedmi
آخرین ارسال:elnaz.t
پاسخ ها 162

صفحه‌ها (17): صفحه 11 از 17 نخستنخست ... 910111213 ... آخرینآخرین

خیلی حالم بده خیلی داغونم یکی کمکم کنه

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:101#
    داداش سعید خوب میشی داداشم خدا نعمت فراموشی رو به همه داده الان بهترین موقع هستش که ازش استفاده کنی میدونم سخته ولی زمان بگذره همه چی درست میشه یه حکمتی توش بوده  بزار زمان بگذره داداشم

  2. ارسال:102#
    سلام آرشین جان عزیز
    پیشه مشاور هم رفتم حرفاش با حرفای شما دوستان هیچ فرقی نداره ولی خب همش هم درست و منطقیه
    خونه که خیلی از اینجور چیزا دارن به خوردم میدن ولی یکی بیاد یه چیزی به خورده این فکرو دله من بده که کامل بشورتشو بندازتش بیرون
    ممنون از لطفت عزیز[hr]سلام  پارمین دوست خوبم
    آره دارم سعی میکنم که بهشون بی اعتنا باشم ولی خب هنوز که هنوزه خیلی سخته همش به جای بی اعتنایی فکره تلافی ام شبا که دیگه اصلا خواب ندارم از فکرو استرس و صدای تپش قلبم یعنی اصلا جرات ندارم به دست چپ یا به شکم بخوابم خیلی عصابمو بهم ریخته
    انشاا... خداکنه دوست من[hr]سلام mohammad_21 جان
    فدای دله مهربونت بشم ممنون داداش گلم[hr]
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'راهله' pid='34368' dateline='1385222580'
    ولی من فقط میدونم که حکمتی توش ناراحت نباشید فقط از خدا بخاین اگر به خیر و صلاحتون هست بهم برسید اگر نه که هیچی
     

     
    سلام راهله خانم
    نه دیگه رسیدن چی آخه رفت که رفت دیگه بازگشتی هم درکار نیست
    خداکنه من زودتر حکمت این اتفاقو بفهممو ببینم
    ممنونم از شما


     [hr]
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'مهدی پوری' pid='34386' dateline='1385226707'
    داداش سعید خوب میشی داداشم خدا نعمت فراموشی رو به همه داده الان بهترین موقع هستش که ازش استفاده کنی میدونم سخته ولی زمان بگذره همه چی درست میشه یه حکمتی توش بوده  بزار زمان بگذره داداشم

     
    داداش گلم مهدی پوری عزیز آره میدونم میشه فراموش کرد ولی شیش سالو من تقسیم بر چند بکنم آخه که زمان فراموشیش دستم بیاد خب
    زمان که داره میگذره ولی خیلی بد
    بازم میزاریم که بگذره ببینم به کجا میخاد مارو برسونه که نزاشت من بهش برسم
    قربونه معرفتت دوست خوبم

     

  3. ارسال:103#
    سلام سعید
    چه جالب تو سعیدی منم فا....
    تو همون شعری رو گذاشتی که اون گذاشته  ... خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...
    فقط فرقتون اینه که اون برای یکی دیگه این شعرو گذاشته بود! اما حس و حالی که من داشتم شبیه تو بود...
    گذشت... حالا 3 سال میگذره .. دوستش دارم اما بهش فکر نمیکنم چون گفت هیچ حسی بهم نداره ... میدونست دوستش دارم و ازش قول گرفته بودن به روم نیاره... اما سر کارم گذاشت 7 ماه... هر روز هر شب و منو از راه زندگیم به در کرد... و اخرش گفت هیچ حسی بهم نداره و میدونسته که دوستش دارم و گفت عاشق کس دیگه ای بوده که نشده بهش برسه.. گفت تو از ایده ال های من دوری..گفت تو چرا وارد رابطه با من شدی؟ بدهکارم شد بهش... 10 سال دوسش داشتم.. و 5 سالشو میدونست...واقعا دوستش داشتم شایدم دارم...
    زندگی همینه ...
    من که زنم باید مرد باشم تو که جای خود داری اقا سعید
    شاید حتی هیچوقت حکمتشم نفهمی... امیدوارم روزهای طلایی زندگیت منتظرت باشن داداش [hr]اینم برای شما اقای محترم

    زندگی یک بازی دردآور است
    زندگی یک اول بی آخر است
    زندگی کردیم و اما باختیم
    کاخ خود را روی دریا ساختیم
    لمس باید کرد این اندوه را
    بر کمر باید کشید این کوه را

    زندگی را با همین غمها خوش است
    با همین بیش و همین کمها خوش است
    باختیم و هیچ شاکی نیستیم
    بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم....


  4. ارسال:104#
    سلام خوبید؟
    درسته ماها زمین خوردیم ولی نمردیم هنوز زنده ایم از این زمین خوردن درس میگیریم خیلی مقاوم تر از قبل میریم به استقبال اینده این احساساتت خیلی نرماله خودم اینجوریم تا حالا اونقدر نامه نوشتم اتیش زدم ولی همین که یه مدتم ارومت میکنه خوبه من یا واسه دکتر مینوشتم یا رو کاغذ بعدم اتیش میزدم بنویس خوبه حتی اگه یه ساعتم ارومت کنه خوبه تمرینی هست واسه این که این ارامش یه ساعته طولانی تر بشه رو من که خیلی اثر گذاشت ایشالا واسه شمام مفید باشه  تو هم زنده ای تا  فرصت زندگی کردن قدرشو بدون اینده رو بساز  اینده ای که فاطمه رو انگشت به دهن بزاره اینده ای بساز که حسرت بخور شما رو از دست داده به خودت برس هر روز تمرین کن بهتر از دیروزت باشی حتی یه لحظه م ارزشمنده هر روز تمرین کنی یه کم بهش اضافه کنی هر روز بهتر از دیروز میشی
    من دخترم به قول شما پسرا ضعیفم تونستم فقط خسته ام حالا شما که پسری 100 درصد میتونی چون  اقایون خیلی قوی تر و محکم تر از خانم ها هستن  میتونی به خدا میتونی فقط به خدا رو از یاد نبر خودتو بسپر دست خدا جونم و برو جلو
    اینو یادت نره بنویس بزن رو دیوار من هر روزم باید بهتر از دیروزم باشه
    جمله های قشنگ بنویس و هر روز تکرار کن
    ایشالا ارامش به دل همه مون برمیگرده

  5. ارسال:105#
    سعید داداشم یه نظر من مشکل تو اون خانم نیست که رفته مشکل تو خودته وافکارت تو الان فک میکنی اون خانم تو خونه شوهرش اذیت میشه وداره زجر میکشه ولی اینا همش توهمه مطمئن باش هر مردی باشه میتونه بهش محبت کنه واونو خوشحال کنه پس اون الان خوشبخته این تویی که داری با فکرای منفیت خودتو نابود میکنی تو هم برو عاشق شو دوباره شروع کردی مردی گفتن استقامتی گفتن پس کجاس اینا هاا؟؟؟؟ یکم به خودت بیا پسر یعنی چی همش موج منفی میدی نمیگم شق القمر کن وفراموشش کن نه چون منم کشیدم نمیشه فراموشش کرد کامل ولی میشه بار فتنش گنار اومد خیلی راحت اون رفته خیلی معذرت میخام ولی خیلیا مادرشونو از دست میدن ولی به خاطر صبرششون با قضیه کنار میان چون میدونن خدایی هست که همیشه باهاشونه پس داری چیکار رمیکنی به مادرت پدرت به اونا فک بنده های خدا دارن عذاب میکشن یه بار برو بغل مادرت دستاشو ببوس حتی گریه کن تمام دردات میره بزار همیشه شاد ببینتت با این کارات پیرشون نکن پاره تنشونی با این کارات داری هم خودتو عذاب میدی هم اونارو مثل شمع اب میکنی بخدا پدر مادر خیلی مهمترن تو بالاخره ازدواج کنی ولی یه لحظه فک کردی اگه اون دختره باشه ولی مادرت خدای نکرده نباشه چی میشه ؟/؟؟؟داداشم نا شکری نکن خوب 6سال باهاش بودی دیگه نشده حالا به هر دلیلی دیگه ول کن دیگه من که دوستتم خسته شدم دارم از کارات دیوونه میشم برو جلو اینه به خودت نگاه کن خودتو نابود نکن جوونیت میره اونوقت میفهمی بازم اشتباه میکردی فقط یه یا علی بگو وبلند شو فقط تا یا علی رو نگی 1000بارم مشاوره بری بیفایدس اراده کن
     

  6. ارسال:106#
    اقا سعید خیلی ناراحت شدم ولی مطمئنم خدا بهتون کمک میکنه و به خاطر صبرتون بهتر از اونو نصیبتون میکنه ولی میخوام یه چیزی رو بگم شما الان بی وفایی رو تجربه کردین پس خوب می فهمین من چی میگم کاری که نامزدتون با شما کرد کار درستی نبوده ولی شاید اون تقصیری  نداشته وشرایط اینو بهش تحمیل کرده ولی الان بیشتر مردهای جامعه ما خود خواسته و آگاهانه این کارو با همسر هاشون میکنن با کسی که یه عمر جوونیشو پای شوهرش گذاشته  حال خودتو با اونها مقایسه کن تو جوونی واول راهی میتونی یا علی بگی و بلند شی و از اول شروع کنی ولی یه زن تنها اگه ستون زندگیشو به خاطر هوا وهوس یه مرد از دست بده چی کار کنه ؟ سعی کن زندگی گذشته ات برات درس باشه هیچوقت با یه زن اینکارو نکن (خطاب به همه مردا) زنها مثل شیشه ان ولی مردا غافل از این موضوع هی بهش سنگ میزنن!! یه وقت به خود میان و میبینن تو دستشون یه مشت خرده شیشه است .

  7. ارسال:107#
    سلام خانوم مجرد عزیز
    آره واقعا همه ی همه ی همش تقصیره خودم بود نباید اونکارو باهاش میکردم نباید میشکستمش نباید همون یک ماه هم تنهاش میزاشتم ولی خب برگشتیم باز سمت هم و از نو خیلی قشنگ تر ساختیم من مطمن بودم ماله خودمه با کاراش با رفتاراش با گریه هاش با حرفاش همه جوره بهم ثابت کرده بود منم اصلا با هیچ دختره دیگه ای نرفته بودم و اونم با هیچکسی نبود جز خودمو خودش چقدر خوب بودیم باهم ولی فقطو فقط 3 روز تاخیره من و فشاره خانوادش باعث شد بره با یکی دیگه واسه همیشه در حالی که بخدا پشت تلفن همش داشت گریه میکرد که چرا دیر اومدی... ای خدا نمیدونم دیگه
    آره واقعا راست میگی زن اگه دلش شکست به این آسونیا نمیشه درستش کرد و اگه رفت دیگه رفته
    ممنون از شما فاطمه خانوم امیدوارم یکی باوفای باوفاش هم نصیبه شما بشه[hr]سلام دوست خوبم mozhghan عزیز
    واقعا ممنون از این همه پیگیریتون دنیا دنیا ارزش داره این کارها بازم ممنون
    هی خوب که چه عرض کنم هرچی شما و دوستان گفتین انجام دادن ولی خب بازم میگم همش لحظه ایه و البته میدونم با گذر زمان کاراییشو بیشتر ثابت میکنه ولی خب همینم خوبه
    من مشکل خیلی بزرگی که دارم مشکلم همین فکره که وقتی فکرشو میکنم الان توو بغلش خوابیده خیلی بخدا خیلی به هم میریزم حتی اگه از شدت خواب هم دارم میمیرم ولی این فکر اگه بیاد سراغم دیگه تموم کلهم همون روزو از دست دادم خیلی حالم بد میشه همش پاهامو بهم میکشم وسایلامو اینور و اونور میندازم خرد نمیکنم فقط از اینور میندازم اونور نمیدونم خب چون شیش سال با من بوده اصلا یه لحظه هم طاقت ندارم ببینم با کسی دیگه ای هست دیگه چه برسه به این چیزا بخدا خودش هم میدونست و بهم گفته بود که من مطمنم اگه رفتم با یکی دیگه تو یه بلایی سره من یا همون طرف میاری چون فهمیده بود چقدری حساسم سره این چیزا من الان خیلی کفری میشم و خیلی دلم میخاد بزنمش طرفو بخدا نه فیلم دیدم نه چیزه دیگه ای چون دیده قبلا کسی که مزاحمش میشده رو چیکارش میکردم و از این جذبم خیلی خوشش میومد میدونم الان اون مزاحم نیست ولی واسه من خیلی مزاحمه خیلی بدجور احساس دشمنی نسبت بهش دارم و همش فکره اینم یه بلایی سرش در بیارم خیلی ازش کینه دارم که دنیامو زندگیمو ازم گرفت
    فکر نمیکنم شکست و از بین رفتن احساس ربطی به دخترو پسر داشته باشه اگه شکست سخته جمع کردنش خیلی سخته درسته میشه جمعش کرد ولی خب بازم خراشی که باید برداری و برمیداری
    آره این نوشته هارو نوشتم واسه خودمو زدم بالای تختم و روو کمدم ببینم کی نتیجشو میبینم
    انشاا... دوست خوبم بازم ممنون
     [hr]سلام ستاره-- خانوم
    نه اون که تقصیری نداشت مقصره 100 درصدش خودمم فقط اون گفته بود من جز تو با هیشکی نمیرم همین قولش و اون شیش سال باهم بودن و اون همه خوب بودنشو ثابت کردن این چیزا واسم با همه کار و تحت هر شرایطی منو اینجوری داغون کرده که یه شبه پا گذاشت روو همه چیز هرچند بی اختیاره خودش ولی بازم میتونست صبر کنه حتی لحظه ی اخر با این همه التماس و زجرو کوچیک شدن و خرد شدن من بخدا جلوی هرکسو ناکسی که بگین هرچند وظیفم بوده ولی خب میتونست که نخاست حالا به خطره آبروش یا هرچیزه دیگه ای دیگه تموم شد پا گذاشت روو همه چیزو رفت که رفت
    خودخواسته آره ولی آگاهانه رو قبول ندارم چون اگه آگاهیی داشتیم بعدش قراره چه بلایی سرمون بیاد هیچوقت همچین کاری رو با کسی نمیکردیم
    اصلا دوست نداشتم روو کسی این چیزارو امتحان کنمو برم از اون تجربه با کسه دیگه ای استفاده کنم هرچند فاطمه هم با من همینکارو کرد
    یعنی اصلا توو کتم نمیره که منو اون ماله هم نشدیم اصلا نمیتونم این قضیه رو هضمش کنم که کجاست الان که من ازش خبری ندارم کسی که بخدا ثانیه به ثانیه میدونستمو میدونست که کجاییمو داریم چیکار میکنیم...حالا هرچی دیگه فقط نمیدونم و بس
    ممنون از شما هرچند بازم میگمو بازم عصابه دوستانو خرد میکنم ولی با اون احساسی که من از فاطمه سراغ داشتم و با اون همه خوبی و مهر و محبت و خلاصه من اگه بخام از خوبیش و احساس های قشنگو رویاییش بگم بخدا باید کتاب بنویسم مطمنم دیگه لنگشو نمیتونم پیدا کنم
     

  8. ارسال:108#
    سلام خوبید؟
    وظیفه ای خودم میدونم پیگیری کنم همه امون مشکلی داریم اینجا جمع شدیدم خدا کنه بتونیم کمکتون کنیم یه ذره از این حالو هوا بیرون بیای
    ببینید مشکل اصلی شما هنوز اینه باور نکردی اون ماله کس دیگه است چرا نمیخوای قبول کنی اونا محرم همدیگر هستن شوهرشه یه چیز عادی هست میدونم منو فش میدی اینا رو برات نوشتم به خدا میدونم خیلی سخته من واقعا معتقدم زن و شوهر پاره تن همدیگر هستن نمیشه اونو از خودت جدا کنی بدی به یکی دیگه ولی مشکلت اینه هنوز فاطمه رو متعلق به خودت میدونی  تا وقتی این واقعیت رو قبول نکنی که مال تو نیست تموم شد این ناراحتی هات ادامه دارم نمیگم قبول کردنش اسونه نه اصلا خیلی سخته ولی باید چشماتو باز کنی واقعیت رو ببینی
    فک میکنی بلای سر طرفت بیاد فاطمه برمیگرده ماله تو میشه
    نه داداشه من فک کن رفتی زدی مرد تو رو میبرن زندان بعدم اعدام  اونم مرد فاطمه میره بغل یکی دیگه جز شما دوتا اینو میخوای مگه با زدن و کشتن مشکل حل میشه ؟
    میدونم حرفام خیلی تلخ بود ازت عذر میخوام ولی مجبورم این واقعیت زندگی هست چرا به اینا فک نمیکنی بلای سر طرف بیاری مطمئن باش پای خودتم گیره اونم میره سراغ یکی دیگه با اون زندگیشو می سازه
    چرا به اینا فک نمیکنی که اینده ی خوبی در انتظارته هنوز خیلی جونی دوباره عاشق میشی ازدواج میکنی کار میکنی زندگی قشنگ و ارومی واسه خودت بسازی به این فک کن که چه طوری ایندتو بسازی گذشت ها رفت تموم شد فک حالو اینده ات باش
    فک میکنی فقط خودت تو این شرایطی به خدا تنها نیستی یه سر به تاپیک من بزن حوصله داشتی بخون بد مقایسه کن هم ماله منو هم ماله بقیه رو می بینی وضع شما خیلی بهتره
    واسه خودت مسئله رو بزرگ نکن قبول کن ماله تو نیست نباید م تعصبی روش داشته باشی
    بتونی اینو قبول کنی زندگی ام برات اسون میشه
     

  9. ارسال:109#
    سعید داداشم تو روقران بس کن زندگیتو بکن این فکرا داغونت میکنه ها
     

  10. ارسال:110#
    راهله آواتار ها
    سلام
    رفت که رفت یکی از اون هزار مرتبه بهتر میاد اگر بخای
    از زندگیت جوانیت و سلامتیت استفاده کن
    خدا نخاسته فقط هم خودش میدونه چرا شاید هم روزی بفهمی
     [hr]دختری رو میشناسم که سالها عاشق پسری بود10 سال(از دوران بچگی) پسر هم دختر را دوست داشت اما هیچ وقت با هم حرف نزدن و بهم دیگر نگفتن تا اینکه روزی پسر ازدواج کرد
    دختر غصه خورد و غصه خورد ولی نگذاشت کسی متوجه شود نا امید از خدا و ناراحت
    تا روزی که احساس کرد قدرت راه رفتن را از دست داده بله صبح که بیدار شد دید حس پاهایش را از دست داده
    از این دکتر به ان دکتر تا فهمید ام.اس گرفته
    دیگه نه اون پسر نه هیچ چیز دیگه ای براش ارزش نداشت فقط سلامتی تنها ارزویش بود
     دختر پسر را بخشید و هر روز برایش ارزوی خوشبختی کرد بعد از مدتی
    دختر کاملا خوب شد و الان تازه فهمیده که هیچ وقت نمیتونسته با اون پسر خوشبخت بشه و الان میگه واسه همین بود که هیچ وقت نمیتونستیم با هم حرف بزنیم فقط نگاههاشون با هم حرف میزدند ولی از نظر شخصیتی همدیگر رو دوست نداشتن و هر دفعه که میخاستن با هم حرف بزنند یکی انگار نمی گذاشته
    یا الکی با هم قهر میکردن موردی پیش میومده که از هم دلخور میشدند


     

صفحه‌ها (17): صفحه 11 از 17 نخستنخست ... 910111213 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •