تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خیلی حالم بده خیلی داغونم یکی کمکم کنه زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:saeedmi
آخرین ارسال:elnaz.t
پاسخ ها 162

صفحه‌ها (17): صفحه 16 از 17 نخستنخست ... 614151617 آخرینآخرین

خیلی حالم بده خیلی داغونم یکی کمکم کنه

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:151#
    تهمینه مخالفم با حرفت سعید فراموش کن فقط همین یه راه هست وبهترین راه سعی کن به زندگیت فک کنی وساختنش نه یه عشقی که تهش معلوم نیس
     

  2. ارسال:152#
    erelong آواتار ها
    سلام آقا سعید.درد دلهات رو خوندم و گریه کردم.واقعا درکت میکنم داداشم.از دوستان دیگه هم تشکر میکنم که راهنماییت کردن.مثل بقیه دوستان بهت نمیگم که بهش فکر نکن چون میدونم اگه واقع بین باشیم میفهمیم که اصلا امکان نداره که یه ذره حتی بهش فکر نکنی.خیلی سخته داداش...میدونم..
    میدونم و اطمینان دارم که گذشت زمان فقط همه چیز رو حل میکنه.میدونم اگه بگم بهش فکر نکن بازم این کارو میکنی.عیبی نداره داداش بهش فکر کن......
    خودت خوب میدونی که دخترای الان رو نمیشه وادار به ازدواج کرد،بالاخره یه قسمت بزرگ از این تصمیم رو خودش گرفته.
    اگه آدم عشقش رو واقعا دوس داشته باشه هیچ وقت بی هیچ بهونه ای ترکش نمیکنه و اونو نمیرنجونه.
    یه دختره تو فامیلمون بود که یکی دیگه رو میخواست،ولی پسر عمه ش اومده بود خواستگاریش.دختر بیچاره میترسید بگه یکی دیگه تو زندگیشه،طرف یکی از فامیلهای شوهر خواهرش بود و خواهرش هم از این موضوع مطلع بود که اینا همو میخوان.ولی چون بابای پسره از کارخونه دارهای بزرگ بود و اونا اختلاف طبقاتی زیادی داشتن امیدی نبود که به این ازدواج رضایت بدن.اتفاقا دختره خیییلی هم خوشگل بود.تا  آزمایش خون هم با پسر عمش رفت ولی دلش رضا نبود داشت از گریه میمرد..بابا مامان دختره هم خیلی بداخلاق و خودرای بودن تا حدی که مثلا اگه یه ماه پول تلفنشون 10000تومن زیادتر میومد باباش دادو بیداد میکرد،ولی دختره دیگه نمیتونست مرد دیگه ای رو بپذیره، رفت با عمه ش تنهایی صحبت کرد،گریه کرد ،زار زد،تو روی همچین بابا مامانی ایستاد با اینکه تو روستا زنگی میکردن بی آبرویی رو به جون خریدو همه چی رو گفت.تازه با شرایطی این کارو کرد که خانواده پسره هم مخالف بودن. از اون ور هم پسره خیلی کارا کرد رفت تو خیابون دراز کشید...و...
    توروی بابایی ایستاد که حتی پول توجیبی ش رو از اون میگرفت (البته نمیدونم این کارها درست بود یا غلط قضاوت با خود شما)ولی بالاخره این دوتا بهم رسیدن.خانواده هاشون هم که دیدن این انقدر همو دوس دارن رضایت دادن و حمایتشون کردن،الانم یه پسر خوشگل دارن وخیلی هم خوشبختن!
    داداش سعید!همه ی اینا رو گفتم تا بدونی اون لیاقت عشق  پاک تو رو نداشت...اگه تورو واقعا میخواست بعد این همه مدت پات وایمیستاد.الان داره اذان میگه.از ته دل دعات کردم که کسی نصیبت بشه که لیاقت عشقتو  واقعااااا داشته باشه.همیشه سر نماز دعات میکنم زندگی ای برات رقم بخوره که بعدا فقط بگی (خوب شد که نشد!)
    اگه خدا بخواد دارم میرم امام رضا.خیلی دعات میکنم داداشم. خوش باشی.
    فقط تورو خدا اگه حالت واقعا خوب شد یا چند سال دیگه زن خوب گرفتی بچه های تالار رو بیخبر نذاری.   
    خدایا!
    نمیگویم دستهایم را بگیر.
    دستهایم را یک عمر گرفتی..
    رهایم نکن!

  3. خیلی حالم بده خیلی داغونم یکی کمکم کنه  سپاس شده توسط anahid

  4. ارسال:153#
    آقای مهدی پوری مخالف نباش.شاید تا حالا این حسو حالو تجربه نکردین.واسه این مخالفین.
    عشق واقعی حداقل واسه یه دختر هرگز فراموش نمیشه..ممکنه با لجبازی مثه کار فاطمه به نظر تموم شده بیاد ولی همیشه موندگاره...
    البته من قبول دارم آقا سعید نباید زندگیشو فدای این عشق کنه شاید زندگی جوره دیگه رقم بخوره...اما زمان و خواست واقعیو قلبه انسان کار خودشو میکنه...حتی 20 سال بعد..دیدم که میگم.

  5. ارسال:154#
    [bgcolor=#ffff00]آقای saeedmi ![/bgcolor]

    [bgcolor=#000000]سلام، برادر از [/bgcolor][bgcolor=#000000]12-08-1392[/bgcolor][bgcolor=#000000] که اینجا رو دیدم بیشتر بچهای این سایت باهات ابراز همدردی کردن و کمک روحی بهت دادن. یکی میگه ناراحت شدم، یکی میگه اشتباه کردی، یکی میگه فلان...[/bgcolor]

    [bgcolor=#000000]یک درصد فکر کن داری با خودت چیکار میکنی! صلوات بفرست برو زندگیتو بکن، مردم سرطان میگیرن.. زلزله میاد میرن زیر آوار.. تصادف میکنن.. ورشکست میشن.. طلاق میگیرن.. معلول میشن... ولی فراموش میکنن. گذشته گذشت ! فکر آیندت باش که از الان با تیشه افتادی به جون پایه هاش، واقعا ارزششو داره؟![/bgcolor]


    .


     

     

     

  6. خیلی حالم بده خیلی داغونم یکی کمکم کنه  سپاس شده توسط anahid

  7. ارسال:155#
    سلام تهمینه خانم
    قصد جسارت ندارم ولی زندگی واقعی هست اینی که شما فرمودید تو قصه ها هست تو رویاها اتفاق می افته یه کم واقع بین باشید خواهشا ایشون ازدواج کردند وتشکیل زندگی دادن رفته پی زندگی خودش اینقدرم که شما میگید عذاب نمیکشه چون کسی رو داره که جای اقای سعید رو کما بیش براش پر کنه
    خواهش میکنم ازتون امید واهی بهش ندید اجازه بدید با واقعیت زندگی رودر رو بشه و قبول کنه اینو هر چه زودتر این واقعیت رو قبول کنه زودتر به زندگی واقعی برمیگرده
    ازتون عذر میخوام تهمینه خانم اینا رو نوشتم بار اول خوندم نظری ندادم ولی ازتون خواهش میکنم امید الکی بهش ندید بزارید عزاداریشو بکنه غم جدایی رو سپری کنه ایشالا ارامش به دلش برمیگرده و شروع کنه زندگی خودشو بسازه اکثرمون عشق از دست رفته داریم دلسوخته ایم ولی دنبال سراب نمیریم
    میدونم نیتت خیره میخوای اینجوری کمکش کنی منم ازت ممنونم به خاطر کار انسان دوستانه ات ولی براش سراب نساز ممنونم

  8. ارسال:156#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'تهمینه' pid='35580' dateline='1386132987'
    آقای مهدی پوری مخالف نباش.شاید تا حالا این حسو حالو تجربه نکردین.واسه این مخالفین.
    عشق واقعی حداقل واسه یه دختر هرگز فراموش نمیشه..ممکنه با لجبازی مثه کار فاطمه به نظر تموم شده بیاد ولی همیشه موندگاره...
    البته من قبول دارم آقا سعید نباید زندگیشو فدای این عشق کنه شاید زندگی جوره دیگه رقم بخوره...اما زمان و خواست واقعیو قلبه انسان کار خودشو میکنه...حتی 20 سال بعد..دیدم که میگم.

     
    من این حسو تجربه کردم بهتره پستهای منو بخونید تا متوجه این قضیه بشین
    لطفا قبل از اینکه از چیزی مطلع نیستین نظر نذارید ممنونم

  9. ارسال:157#
    سلام من کلمه به کلمه ی حرفاتونو خوندم.
    براتون متاسفم میدونم خیلی سختی کشیدین خیلی شکستین
    ولی خودتونو جای خانم فاطمه بزارین ببینین که وقتی اول بار که رفتین جه حسی داشت؟؟؟؟
    بازم براتون خیلی متاسفم منم ضعیف تر از اینو امتحان کردم درکتون میکنم

  10. ارسال:158#
    سعید میخای من تمومش کنم باشه صلواتشومن میفرستم اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم  داداشم برام دعا کن منم دعات میکنم یا علی
     

  11. ارسال:159#
    نمی دونم چی بگم نمی دونم چطور آرومت کنم
    بلد نیستم ...
    که اگه بلد بودم الان اینجا نبودم ...
    می دونم نیازه که برای  هم دعا کنیم


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد


  12. ارسال:160#
    اقای saeedmi  من فکر میکنم برقراری رابطه ی مجدد شما و عشقتون ( همون رابطه ی 3 روزه ) شاید فقط برای همین بود که شما دوباره وابستشون بشید تا بتونه انتقام بگیره . به نظرم ایشون بعد از اینکه شما نزدیک عقد ترکشون کردید قبول این اتفاق واسشون سخت بوده و شاید دچار نفرت و به فکر انتقام از شما بودن که اینبار ایشون تو اوج دلبستگی شمارو ترک و مجازاتتون کنن  همونطوری که خودتون بین حرفاتون اشاره کرده بودید که لج کرده و گفته حتی این خواستگارشم نبود با شما ازدواج نمیکرد .


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد


  13. خیلی حالم بده خیلی داغونم یکی کمکم کنه  سپاس شده توسط m12

صفحه‌ها (17): صفحه 16 از 17 نخستنخست ... 614151617 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •