تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خیلی حالم بده خیلی داغونم یکی کمکم کنه زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:saeedmi
آخرین ارسال:elnaz.t
پاسخ ها 162

صفحه‌ها (17): صفحه 5 از 17 نخستنخست ... 3456715 ... آخرینآخرین

خیلی حالم بده خیلی داغونم یکی کمکم کنه

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:41#
    سلام آقا سعید. وقتی پیام شما را می خوانم یاد گذشته خودم می افتم. عاشق کسی شده بودم و البته اول از طرف ایشان بهم ابراز علاقه شده بود و بعدش به خاطر اینکه کسی نظرش را در مورد من عوض کرد همه جیز تمام شد. هر چند که بعدش خودش اعتراف کرد که فهمیده در مورد من اشتباه کرده اما رفت و با کس دیگری ازدواج کرد.  چند وقت پیش خودش گفت که به خاطر خیانت همسرش داره از ان جدا می شود.  از زمانی که بم من گفت همه چیز تمام شده و هر کسی باید بره سراغ زندگیش سه سال طول کشید تا توانستم با این مساله کنار بیایم. آنقدر قبول این شرایط برام سخت بود که بارها و بارها خواستم خودم را بکشم اما بخاطر مادرم این کارو نکردم.  الان هم مدت 2 سالی می شود که با این مساله توانستم کنار بیام اما چون هنوز ازدواج نکردم و مجردم هنوز هم بعضی اوقات دلم برای اون عشقی که بین مون بود تنگ می شود. اما اگر الان برگردد دیگه بهش اعتماد نمی کنم.  من اون را بخشیدم اما این مساله هیچ وقت از ذهن من خارج نمی شود. هدفم این بود که به شما بگوم این نیز بگذرد اما سعی کنید که خیلی زودتر از من با شرایط کنار بیایید چون این زندگی شماست  که داره بی خودی تلف می شود ولی اون داره زندگی خودش را می کند. بروید پیش یک مشاور حضوری و سعی کنید که زودتر این مرحله سوگواری را پشت سر بگذارید.

  2. ارسال:42#
    سلام در آرزوی خوشبختی عزیز
    ممنون بابت همدردیتون امیدوارم به این آرزوی اسمتون برسین
    خیلی سخته ببینی یارو یاورت با یکی دیگه ازدواج کنه خیلی خیلی سخته آدم یا دلش میخاد بمیره یا دلش میخاد همه ی اون اتفاقا دروغ باشه
    خیلی سعی میکنم ببخشمش ولی اصلا نمیتونم چون خیلی بد تمومش کرد خیلی بد منو گذاشت کنار خیلی بد رفت خیلی
    آره رفت پی خوشبختیش و منو بدبخت کرد
    آره باید یه سر برم مشاور چون هیچ جوره هنوز با این اتفاق کنار نیومدم

  3. ارسال:43#
    من به شما توصیه می کنم که به یکی از مکانهای مقدس بروید شاید اینجوری با درد دل کردن حالتون بهتر شود. در آنجا از ایشون بخواهید که به شما صبر بدهد و  کسی را که لیاقت عشقتون را داشته باشد سر راهتون قرار بده. ضمن اینکه سعی کنید برید سراغ کارهایی که براتون جالبند و یک جوری فکر و ذهنتون را از روی این مساله بر دارید هر چند که فکر نمی کنم خیلی دل و دماغی برای این کار داشته باشید. در هر صورت هر کاری که از دستتوت بر می آید برای خودتان انجام بدهید چون کسی جز خودتان نمی تواند به شما کمک کند.  زمان همه مشکلات را حل می کنم. خوشبخت باشید و همیشه دل خوش داشته باشید.

  4. ارسال:44#
    بازم سلام
    امشب رفته بودم سینه زنی و مراسم اینا با موتور رفتم هوا هم سرده و من چفیه میبندم جوری که فقط چشمام معلومه و فاطمه از نحوه ی چفیه بستنم منو میشناسه یعنی همیشه خیلی خوشش میومد و میگفت دوتایی باهم میبندیم حتما باید واسه منم ببندی و دوتایی توو سرما با هم بریم بیرون
    آخی خدا اووووووووووووف که وقتی خرفاش یادم میاد داغوون میشم پاهام کاملا شل میشن از اینکه اینجوری رفت ما باهم خیلی کارهاو نقشه ها داشتیم خب بگذریم که بدتر خودمو داغوون میکنم
    از دسته ی سینه زنی رد میشدم که دیدم با پسره ی نامرد(ببخشید دوستان)نشستن توو ماشین ترافیک شده بود دره ماشینشون باز شد و پسره پیاده شد و فاطمه منو دید یه چندثانیه خیره شد و منم که چشام تنها از پشته چفیه بود نگاش کردم چهرش کاملا عوض شد میشناختمش وقتی ناراحت یا عصبانی یا توو فکر میره چه جوری میشه کاملا تغییر کرد منم قلبم تند تند میزد از اونجا رفتم و بازم راه نبود دور زدم که از راه دیگه ای برم بازم دیدمش ولی خیلی توو فکر رفته بود خیلی توو خودش بود به یه نقطه خیره شده بود قشنگ معلوم بود با اون پسره داشت به زور میخندید چون من حالاتو حرفاشو خنده هاشو کامل توو شیش سال فهمیده بودمو هیچوقت نمیتونست توو این مسایل بهم دروغ بگه
    نمیدونم اصلا دلم نمیخاد ببینمش که اینجوری بشیم ولی شهره ما کوچیکه نمیدونم چطوری باید باهاش کنار بیام
    مطمنم دله فاطمه هم داغونه ولی خب همه چی تموم شد موندم با این دیدنو ندیدن چیکار کنم من کجا برم کجا نرم خیلی بهم ریختم اصلا نمیدونم باید چیکار کنم

  5. ارسال:45#
    سلام
    كاملا حرفاتونو درك ميكنم يه زماني طعم تلخ اينا رو چشيدم .حدودا 7 ماهي از تمام جاهايي كه ممكن بود رد بشه بازار پارك مركز خريد و...... رد نشدم سعي ميكردم طوري رفت وآمد كنم كه كسي منو نبينه ومنم نبينم سخت بود ولي بالاخره تموم شد وتصميم به فراموشي گرفتم .كار از كار گذشته سعي كن فراموش كني....اين روزا خيلي عزيزن تا ميتوني تو مراسم ها شركت كن خيلي آرومت ميكنه .آرزومند آرزوهاي سبزتان هستم .
     

  6. ارسال:46#
    حالتو میفهمم سعید عزیز.غصه نخور.
    [size=large][bgcolor=#ffffff]  زندگی یک اثر هنریست ، نه یک مسئله ی ریاضی . . .[/bgcolor]
    [bgcolor=#ffffff]          [/bgcolor]
    [bgcolor=#ffffff]              بهش فکر نکن ، ازش لذت ببر . . .[/bgcolor]
    [/size]

  7. ارسال:47#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'arshamis' pid='32406' dateline='1384009476'
    حالتو میفهمم سعید عزیز.غصه نخور.

     
    چه جوری غصه نخورم عزیزه دل وقتی این همه خوب بود وقتی میفهمم و مطمنم که دیگه حتی لنگشو نمیتونم پیدا کنم خیلی غصه میخورم خیلی داغون میشم وقتی دارم فکرشو میکنم که نتونستم به دستش بیارم و به همین راحتی از دستم رفت بخدا خیلی براش جنگشدم خیلی برای به دست اوردنش تلاش کردم ولی خیلی راحت یکی دیگه اومدو بغلش کرد همینه که من حتی یه ذره هم آروم نگرفتم بخدا خیلی دلم میخاد جفتشون بمیرن و پسره رو اینقد بزنم ولی خب نمیشه چند دفه خاستم همچین کارایی بکنم ولی خب اولین کسی که انگشت روشه منم واقعا موندم چطوری با این اتفاق کنار بیام
     

  8. ارسال:48#
    قصتون شبیه قصه هاورویاست.
    الان هرچیزی که مهمه اینه که فاطمه خانم دیگه یه دخترشوهرداره ودرست نیست بهش فکرکنین درسته سخته امامرورزمان همه چیزوحل میکنه.شمابایدبه خداواهل بیت ع توکل وتوسل داشته باشین تادردشوکمترحس کنین.
    من که خواستگاربرام اومده بودوقرارشدنامزدبکنیم امانشدوفهمیدکه یه بارازدواج کردم گذاشت ورفت چراچون حقیقتوگفتم ای وای اشکم دراومدببینین حق دارم بگم این عشقاتورویاوقصه هاست اوایل برام سخت بوداماهمین چندوقت کوتاه اشنایی هنوزفکرشوازسرم بیرون نکرده ومنوازرده میکنه اماهمه اش براش دعامیکنم که خداکنه اگه قراره باهرکسی ازدواج کنه خوشبخت بشه ان شاءالله حتی تومدتی که دیگه ازشون خبری نبودمیخواستم به خواستگاردیگم ازلجشون جواب مثبت بدم اماندادم وبخاطراونا وانتظارالکی من همه چیزازدست رفت.شایداون خانم 
    هم بخاطرمدتی که ترکشون کردین به موقعیتهای دیگه فکرکردن دختراادمای احساساتین که ازهرطرف احساسات ببینن به اون طرف جذب میشن.الان شوهردارن وشمابایدبراخوشبختیشون دعاکنین.نه اینکه غصه بخورین.هرچی بودتموم شدوبایدبه فکرایندتون باشین 
    ان شاءالله این شبهای محرم خداپشت وپناهتون باشه.
    ای کاش عشقومون برامولامون حسین ع بیشترازهرعشق زمینی ای بود
     
    السلام علی الحسین
    وعلی علی بن الحسین 
    وعلی اولادالحسین
    وعلی اصحاب الحسین

  9. ارسال:49#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'پارمین' pid='32463' dateline='1384031082'
    قصتون شبیه قصه هاورویاست.
    الان هرچیزی که مهمه اینه که فاطمه خانم دیگه یه دخترشوهرداره ودرست نیست بهش فکرکنین درسته سخته امامرورزمان همه چیزوحل میکنه.شمابایدبه خداواهل بیت ع توکل وتوسل داشته باشین تادردشوکمترحس کنین.
    من که خواستگاربرام اومده بودوقرارشدنامزدبکنیم امانشدوفهمیدکه یه بارازدواج کردم گذاشت ورفت چراچون حقیقتوگفتم ای وای اشکم دراومدببینین حق دارم بگم این عشقاتورویاوقصه هاست اوایل برام سخت بوداماهمین چندوقت کوتاه اشنایی هنوزفکرشوازسرم بیرون نکرده ومنوازرده میکنه اماهمه اش براش دعامیکنم که خداکنه اگه قراره باهرکسی ازدواج کنه خوشبخت بشه ان شاءالله حتی تومدتی که دیگه ازشون خبری نبودمیخواستم به خواستگاردیگم ازلجشون جواب مثبت بدم اماندادم وبخاطراونا وانتظارالکی من همه چیزازدست رفت.شایداون خانم 
    هم بخاطرمدتی که ترکشون کردین به موقعیتهای دیگه فکرکردن دختراادمای احساساتین که ازهرطرف احساسات ببینن به اون طرف جذب میشن.الان شوهردارن وشمابایدبراخوشبختیشون دعاکنین.نه اینکه غصه بخورین.هرچی بودتموم شدوبایدبه فکرایندتون باشین 
    ان شاءالله این شبهای محرم خداپشت وپناهتون باشه.
    ای کاش عشقومون برامولامون حسین ع بیشترازهرعشق زمینی ای بود
     

     
    آره بخدا از قصه و رویا خیلی خیلی خیلی قشنگتر بود هر چی بگم کم گفتم از قشنگیه رابطمون و واسه هم میمردیم و خیلی خیلی به هم وابسته بودیم اصلا یک هزارومه درصدم فکرشو نمیکردم بخاد با من همچین کاری بکنه و بره با یکی دیگه خیلی برام سخته هضم این قضیه خیلی برام سخته
    خب من همه چی رو به نامزدش گفتم قبله عقدشون گفتم که به هزارو یک دلیل فاطمه متعلق به منه ولی موفق نشدم خیلی براش تلاش نکردم خیلی جنگیدم ولی موفق نشدم الان خیلی سختمه ببینم واسه کسی که این همه جنگیدم دسته کسه دیگه ای رو بگیره و باهم بگنو بخندن بعده شیش سال خیلی بد منو از زندگیش انداخت بیرون حقه من این نبود خیلی دوس دارم انتقام بگیرم ولی خوبیاش که یادم میاد منصرف میشم
    موندم چیکار کنم با این اتفاق اصلا نمیتونم باهاش کنار بیام چند سال باید طول بکشه تا فراموش کنم چندسال باید طول بکشه تا یکی مثه فاطمه برام پیدا بشه اصلا نمیدونم میخاد چی بشه دیگه بریدم خیلی داغونم قدرت هیچی رو ندارم الان

     

  10. ارسال:50#
    elnaz.t آواتار ها
    اقاسعیدخیلی خوب درکتون میکنم چون من هرنقطه خونمون یاداورشه میدونم خیلی سخته میدونم که خدابهترین هاروواستون رقم میزنه ببخشیدنمیتونم راهنماییتون کنم چون تاحدودی مشکل شمارودارم خودم
    فقط یچیزی ببینیدوقتی بااون هست اصلانگاش نکنیدکه بخوادمتوجهتون بشه خودتونوبزنیدبه عالم بیخیالی یکم تمرین کنیدواسه ندیدنش

صفحه‌ها (17): صفحه 5 از 17 نخستنخست ... 3456715 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •