تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خیلی حالم بده خیلی داغونم یکی کمکم کنه زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:saeedmi
آخرین ارسال:elnaz.t
پاسخ ها 162

صفحه‌ها (17): صفحه 6 از 17 نخستنخست ... 4567816 ... آخرینآخرین

خیلی حالم بده خیلی داغونم یکی کمکم کنه

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:51#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'elnaz.t' pid='32468' dateline='1384034001'
    اقاسعیدخیلی خوب درکتون میکنم چون من هرنقطه خونمون یاداورشه میدونم خیلی سخته میدونم که خدابهترین هاروواستون رقم میزنه ببخشیدنمیتونم راهنماییتون کنم چون تاحدودی مشکل شمارودارم خودم
    فقط یچیزی ببینیدوقتی بااون هست اصلانگاش نکنیدکه بخوادمتوجهتون بشه خودتونوبزنیدبه عالم بیخیالی یکم تمرین کنیدواسه ندیدنش

     
    منم مثه شما قدم به قدم شهرمون باهم خاطره داریم منم اگه نبینمش اون منو صد در صد میبینه هرچقدم از من رنجیده باشه ولی حسو علاقش یه ذره کم نمیشد و الانم هرچقد ازم متنفر شده باشه که نشده نمیتونه دوس داشتنشو توو مقایسه کردن پیشه خودش کتمان کنه اینارو واسه دلخوشیه خودم نمیگم مطمنم و میشنامش این همه وقت میدونم رفت با یکی دیگه واسه همیشه و همه چی تموم شد دوس دارم خوشبخت بشه چون لیاقتش خیلی بالاتر از این حرفاست ولی از هر کی و هرجا و هرچیزی که میپرسم میگن کارش اشتباه بوده و ازدواج عجولانه اصلا نمیتونه سرانجامی داشته باشه هرچند فاطمه خیلی قشنگ بلده زندگیشو بسازه
    الناز خانوم شما که دخترین ازتون یه سوالی دارم
    میخام بدونم شما به عنوان یک دختر اگه توو یه رابطه ای که خیلی قشنگ بوده و چند سال توو همه شرایط باهم بودین و خیلی خیلی همو دوس داشتین یه اتفاقی بیفته که با یکی دیگه ازدواج کنین در حالی که تا چند روزه پیش باهم بودین حالا به زور و اصراره خانواده یا لجو لجبازی یا گذشتنه فرصت طرف حالا هرچقدم که جفتتون اذیت شده باشین توو رابطه مثلا جرو بحث که یه چیزه طبیعی هست میتونی فراموش کنی طرفتو وقتی کلی باهم آرزو و نقشه و کارهای قشنگ داشتین میشه فراموش کرد همچین چیزی رو؟؟؟؟

     

  2. ارسال:52#
    سلام آقا سعید
    من داستان زندگیتو الان خوندم
    خیلی متأثر شدم
    اما چشماتو باز کن حقیقتو ببین، اون رفته و الان فکر کردن و حسرت خوردن هیچ فایده ای نداره!
    این انتخابیه که خودش کرده حالا چرا شما اصرار دارید به این فکر کنید اونم الان ناراحته؟!
    یکم به این فکر کنید که خوشحاله ازین انتخاب!
    سعی کنید حقیقتو بپذیرید.
    چون شما هنوز تو رویای عشقتون و خاطره هاش سیر میکنید همش امید بازگشت دارید و داغتون همیشه تازه است اما باید بپذیرید که فاطمه رفته و شمام باید راه زندگیه خودتونو برید!
    شما اولین نفری نیستید که در رسیدن به عشقتون ناکام موندین و مطئنا آخرین نفر هم نیستید!
    واقع بین باشید

     
    [size=medium]گاهی فقط باید[/size]
    [size=medium]لبخند بزنی و رد شوی
    بگذار فکر کنند
    نفهمیدی...
    [size=small]\"ساموئل بکت\"[/size]
    [/size] 
     

  3. ارسال:53#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام اقاسعیدنه به سادگی قابل فراموشی نیست امامیشه من خودم دارم دیگه بااین موضوع دستوپنجه نرم میکنم مارسیدنمون درحالی که نه پای کسی وسط هست نه چیزدیگه غیرممکن شده یاخیلی سخت
    امابه هرحال من درچه خیالوفلک اندرچه خیال است...بالاخره راه خودشونوانتخاب کردن چراماهم نبایدیه راهی روپیش بگیریم این درست ترنیست؟
    حالتونودرک میکنم هرکی یچیزمیگه دوست داریدبراش دلیل برهان بیاریدکه نمیشه فراموش کردامابایدقبول کنیم درسته؟[hr]پس امیدوارم که حتماازامروزیه راهی روبرای فراموشی شروع کنیدمنم دارم همین کاررومیکنم درسته سخته ولی مامیتونیم[hr]سلام اقاسعیدمشکلتون حل شده؟ایاخودتون هم داریدتلاش میکنید؟

  4. ارسال:54#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'تینا مسرور' pid='32478' dateline='1384063886'
    سلام آقا سعید
    من داستان زندگیتو الان خوندم
    خیلی متأثر شدم
    اما چشماتو باز کن حقیقتو ببین، اون رفته و الان فکر کردن و حسرت خوردن هیچ فایده ای نداره!
    این انتخابیه که خودش کرده حالا چرا شما اصرار دارید به این فکر کنید اونم الان ناراحته؟!
    یکم به این فکر کنید که خوشحاله ازین انتخاب!
    سعی کنید حقیقتو بپذیرید.
    چون شما هنوز تو رویای عشقتون و خاطره هاش سیر میکنید همش امید بازگشت دارید و داغتون همیشه تازه است اما باید بپذیرید که فاطمه رفته و شمام باید راه زندگیه خودتونو برید!
    شما اولین نفری نیستید که در رسیدن به عشقتون ناکام موندین و مطئنا آخرین نفر هم نیستید!
    واقع بین باشید

     

     
    سلام تینا خانوم
    ممنون از همدردیتون
    آره میدونم رفته و همه چی تموم شده ولی حسرتش خیلی داره منو اذیت میکته
    خب واسه این میگم میشناسمش که انتخابش از روو اجبارو و لجبازی بوده واسه این میگم شاید اونم ناراحت باشه هرچند خوشحالم هست که از بلاتکلیفی در اومده و مطمنم میتونه زندگیشو بسازه
    خیلی دارم سعی میکنم که بتونم یه ذره بهش فکر نکنم ولی خب شیش سال باهاش بودم خیلی سخته فراموش کردنش




     [hr]
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'elnaz.t' pid='32501' dateline='1384075336'
    سلام اقاسعیدنه به سادگی قابل فراموشی نیست امامیشه من خودم دارم دیگه بااین موضوع دستوپنجه نرم میکنم مارسیدنمون درحالی که نه پای کسی وسط هست نه چیزدیگه غیرممکن شده یاخیلی سخت
    امابه هرحال من درچه خیالوفلک اندرچه خیال است...بالاخره راه خودشونوانتخاب کردن چراماهم نبایدیه راهی روپیش بگیریم این درست ترنیست؟
    حالتونودرک میکنم هرکی یچیزمیگه دوست داریدبراش دلیل برهان بیاریدکه نمیشه فراموش کردامابایدقبول کنیم درسته؟

     
    سلام الناز خانم
    آره واقعا اونا که رفتن پی خوشبختیشون به قیمت شکستن دله ماها
    سپردمش به خدا بلخره ماهم خدایی داریم
    بله شما درست میگین کاملا قبول دارم


     [hr]
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'elnaz.t' pid='32555' dateline='1384098957'
    پس امیدوارم که حتماازامروزیه راهی روبرای فراموشی شروع کنیدمنم دارم همین کاررومیکنم درسته سخته ولی مامیتونیم

     
    خدا کنه من که همه ی سعی خودمو دارم میکنم ولی بازم بدتر گریم میگیره از نبودنش و با یکی دیگه بودنش
    خداکنه واقعا ممنون از شما


     

  5. ارسال:55#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'saeedmi' pid='32461' dateline='1384030965'
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'arshamis' pid='32406' dateline='1384009476'
    حالتو میفهمم سعید عزیز.غصه نخور.

     
    چه جوری غصه نخورم عزیزه دل وقتی این همه خوب بود وقتی میفهمم و مطمنم که دیگه حتی لنگشو نمیتونم پیدا کنم خیلی غصه میخورم خیلی داغون میشم وقتی دارم فکرشو میکنم که نتونستم به دستش بیارم و به همین راحتی از دستم رفت بخدا خیلی براش جنگشدم خیلی برای به دست اوردنش تلاش کردم ولی خیلی راحت یکی دیگه اومدو بغلش کرد همینه که من حتی یه ذره هم آروم نگرفتم بخدا خیلی دلم میخاد جفتشون بمیرن و پسره رو اینقد بزنم ولی خب نمیشه چند دفه خاستم همچین کارایی بکنم ولی خب اولین کسی که انگشت روشه منم واقعا موندم چطوری با این اتفاق کنار بیام
     
     

    سلام آقای سعید

    اینکه شما در اکثر تاپیک هاتون مرتب میگید من دیگه نمی تونم مثل اون مورد را پیدا کنم برای بنده معنای این را داره که شما از رحمت خدا ناامید هستید یعنی خدا فقط براش مقدور بوده که از اون نفر فقط یکی بیافرینه ؟ آیا شما به معنای قضا و قدر و قسمت اعتقاد دارید ؟احساس میکنم کمی از لطف خدا ناامید شدید یک روزی که با شخص جدیدی ازدواج کنید به حال امروزتون میخندید و از اینکه خدا شما را قسمت هم نکرد شکرگذار خدا میشید اینو مطمئن باشید دوست عزیز
    در مورد احساس خشم تون هم نسبت به اون اقا سعی کنید که در یک کاغذ هرچی تنفر و فحش و ... دارید را روی اون کاغذ بنویسید و بعد پاره اش کنید

     

  6. ارسال:56#
    سلام م.ن عزیز
    خوب وقتی تو وجوده هیچ دختری من همچین خصوصیاتی نمیبینم باید چیکار کنم مثلا اینکه فاطمه خیلی رویایی بود خیلی با حوصله بود خیلی احترام میزاشت خیلی مهربون بود خب من از کجا چنین دختره دسته گلی باز گیر بیارم؟؟
    نه راستشو بخای خیلی اعتقاد ندارم چون خدا به آدم عقلو شعور و درک و فهمو چشم داده که ببینه و بفمه چی براش خوبه چی براش بده و ماها قدرت انتخاب داریم ماها قدرت اختیار داریم پس فک نمیکنم سرنوشت و این چیزا خیلی معنی بده
    آره خب یکمی ناامید شدم از بس سردرگم این روزا از بس حالم خرابه این روزا به هیچکاری دارم نمیرسم به هیچ چیزی جز اون نمیتونم فکر کنم حسرته هیچ چیزی جز بدست نیوردنش منو عذاب نمیده فکرش خیلی داغونم کرده شبا خواب ندارم اصلا موهام خیلی داره میریزه تپش قلبم خیلی زیاد شده که شبا از صداش خوابم نمیبره و به دسته چپ که اصلا نمیتونم بخوابم اصلا نمیدونم قراره چطوری بگذره میخاد اصلا این وضع بگذره یا نه خیلی بد حالیه خیلی

     

  7. ارسال:57#
    برای ارامش بگین لاحول ولاقوه الابالله العلی العظیم.مطمئن باشین حتماحکمتی درکاربوده که اصلادرذهن شماخطورنمیکرده.
    مطمئن باشین خدابهتون کمک میکنه وانسان خوبی نصیبتون میکنه.هرچی بوده گذشته بایداینده روساخت ونبایدتوگذشته زندگی کردبلکه انسانی موفقه که ازگذشتش درس بگیره.
    زمانی هم خدابه انسان کمک میکنه که فداکاروصبورباشه وبه مصلحت خداشکوه وگلایه نکنه. واشتباهات گذشتشودرازدواج اینده تکرارنکنه.
    من همیشه توناراحتیام یکی گفتن این جمله این نیز بگذردخودمواروم میکنم.وتوسل براهل بیت ع وامامان ع خیلی خوبه.اگه جای شمابودم ازافسردگی دست برمیداشتم میرفتم مسجدمیرفتم ورزش چه میدونم دنبال کاروتلاش.
    ماه محرمم هست براصفای دل ادم بهتره براامام حسین ع گریه کنه.هروقتم ناراحت باشم یادغصه های حضرت زینب س میفتم که هرگزشکایت نکردبلکه گفت چیزی جززیبایی ندیدم.مامسلمونیم شیعه ایم پس درعمل هم بایدنشون بدیم که شیعه واقعی هستیم.
    همه شم پیش خودتون به قول سرکارم.ن مرتب براخودتون تکرارنکنین

  8. ارسال:58#
    دوست گرامی سعی کنید در اولین فرصت به یک مشاوره حضوری مراجعه کنید شاید نیاز به دارو برای کنترل نشانه هاتون داشته باشید و بعد از اون هم نیاز به  روان درمانی
     داشته باشید
    بهرحال باید این دوران طی بشه در ضمن اینکه اون خانم حالا از زندگیش راضی هست یا نیست و اینکه چرا این تصمیم را گرفته و اینکه آیا هنوز دوستون داره یا نه دیگه مهم نیست پس الکی وقت و انرژیتون را صرف پاسخ دادن به این سوال ها نکنید چیزی که مهم است اینه که الان این اتفاق افتاده حالا دلیل اش زیاد مهم نیست الان باید شما فکر راه چاره ای برای خلاص شدن از این رنج ها و ناراحتی ها باشید که این کار به کمک یک مشاور مجرب امکان پذیره پس هرچه زودتر برای  کمک به خودتون هم که شده اقدام کنید

     

  9. ارسال:59#
    سلام
    بلخره اون خریتی که نباید میکردمو کردم
    دیشب رفتم بیرون شیر بخرم دیدمشون و فاطمه محکم بهش چسبیده بود سواره موتور بودن خیلی حالم بد شد بخدا اصلا دسته خودم نیست این چیزا خیلی حالم بد شد و برگشتم سمته خونه تا هرچه زودتر از اونجا دور بشم اومدم خونه خیلی کفری بودم خیلی عصبی بودم فقط نفس نفس میزدم هرکاری میکردم آروم نمیشدم رفتم بالا ساختمون و به خواهرم گفتم یه قرص بده من بخوابم گفت قرصه الکی خوب نیست گفتم حالم خیلی بده و ماجرارو براش تعریف کردم گل گاوزبون برام درست کردن ولی هیچ فایده ای نداشت رفتم از کیسه ی قرصا یه بسته ایمی پرامین برداشتمو اومدم توو اتاقم فقط میخاستم این حسو حاله الان بره به هر قیمتی که شده جرات نداشتم اصلا ولی میخاستم بگذره امشب و راحت بشم از این حس بد
    بلخره 4 تا قرص ایمی پرامین رو جویدمو یه لیوان آب پشتش خوردم و نشستم توو اتاقم به خودم تلقین میکردم که آروم شدم ولی یک ساعت بعد تپش قلب عجیبی گرفتم سرم داغ میشد پاهام داشت یخ میزد استرسم رفت بالا و داشتم میلرزیدم خواهرم اومد گفت چیکار کردی و بعد رفت دستگاه فشار سنجو بیاره و فشارمو گرفت رو 9 بود اگه یادم باشه بهش گفتم من میخابم چشمام بیخودی بسته میشد هرکاری میکردم باز نمیشد ولی هوشیار بودم فقط چشمام بسته میشد زوره باز کردنشو نداشتم نیم ساعت گذشت حس کردم قلبم داره نمیزنه میزد ولی خیلی آروم این دفه پاهام داغ شده بودو عرقه سرد میکردم دل درده عجیبی گرفتمو تا صبح به خودم میپیچیدم و به زور تونستم بخوابم
    الان که بیدار شدم حس میکنم شکمم یه جوریه سرم خیلی سنگینه چشمام حسابی خمار شده خودم میدونم چه غلطی کردم ولی بخدا اصلا طاقته همچین صحنه هایی رو ندارم دلم میخاد بمیرمو این جور چیزارو نبینم خیلی سخته بخدا خیلی سخته

  10. ارسال:60#
     سلام
    آقاسعيد ميدونم همه دوستان نصيحت ميكنن ولي اينا نصيحت نيستن بلكه تجربه تك تكشون هست.شما كه اينقد حالتون بدهست چرا با يه مشاور حضوري مشاوره نميكنين .؟؟؟؟
    مطمعنم يكي از پيشنهادهاشون واسه شما اينكه تامدتي البته اگه امكانش هست از محيط ي كه زندگي ميكنين دور باشين .ميدونم داغ ما كه يه شكست عاطفي خورديم هميشه رو قلبمون تازس ومنتظر بهونست تا خوني  بشه نه خوب ميشه نه ميميره راحت بشيم ولي كاري از دستمون برنمياد  چاره چيه ؟؟

صفحه‌ها (17): صفحه 6 از 17 نخستنخست ... 4567816 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •