تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خیلی حالم بده خیلی داغونم یکی کمکم کنه زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:saeedmi
آخرین ارسال:elnaz.t
پاسخ ها 162

صفحه‌ها (17): صفحه 1 از 17 12311 ... آخرینآخرین

خیلی حالم بده خیلی داغونم یکی کمکم کنه

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#

    سلام جای دیگه ای واسه مطرح کردن این موضوع پیدا نکردم خواهش میکنم دقیق بخونید و بعد راه چاره ای جلوم بزارید
    خیلی حالم بده خیل حالم خرابه خیلی داغونم بخدا هیشکی نمیفهمه دارم چی میکشم همش دوس دارم خواب باشه ولی صب که پا میشم خیلی گریه میکنم
    پسرم 24 سالمه
    شیش سال با عزیزم بودم همه جا بخدا تحت هر شرایطی که بگین باهم بودیم از اول دوره ی کاردانی تو اخره دوره کارشناسی که اون زودتر تموم کرد ولی خیلی بیشتر یاهم بودیم
    خیلی دوسش دارم بخدا هیشکی نمیفهمه هیشکی نمیفهمه شیش سال جونم به جونش بسته شده وای خدا چقد دختره خوبیه بخدا هیچکی مثه این دیگه پیدا نمیشه
    بلخره بعد از کلی التماس من خانوادمو راضی کردم که بریم خاستگاری 20 بهمن 91 و قرار شد سه ماه صیغه باشیمو بعدش عقد همه ی خریدارو انجام دادیم همه ی نوبت هارو گرفتیم
    ولی ماه دوم منه خر منه بیشعور نمیدونم چم شد بخدا هنوز که هوزه نمیدونم چم شد اون لحظه که باعث شد جدا بشم ازش خیلی بهش سخت گذشت خیلی داغون شد وای خدا فکرشم داره دیوونم میکنه
    اردیبهشت 92 ازش جدا شدم تا یک ماه هر شب خابشو میدیدم واقعا این دفه تصمیم گرفتم برگردمو واقعا از ته دلمو دلش خوشبختش کنم
    خیلی گشتم تا پیداش کردم
    وقتی دیدمش بخدا بی اختیار زدم زیره گریه توو محله کارش اینقد گریه مردم که سرم خیلی سنگین شد یک ساعتی پیشش نشستم
    هیچی نمیگفت
    معلوم بود داغون شده ولی بهش گفتم بیا دوباره شروع کنیم چون واقعا خیلی همو دوس داشتیم شیش سال همه جا هر جا که فکرشو بکنین باهم بودیم توو هر شرایطی
    اونم قبول کرد باز دوباره بابای من راضی نمیشد و میگفت غلط کردی بری با آبرووشون دوباره بازی کنی و من رووم نمیشه بیامو از این حرفا بلخره بعد از دو ماه راضیش کردمو یک ماه از خانوادهی دختره وقت خاستم واسه جمو جور کردنه خونه و وسایلو وقتو این چیزا توو این مدت دوتا هم خاستگار داشت ولی ردش کرد من تا 30 مهر وقت داشتم دختره هم باهام در تماس بود
    واااای بخدا دارم اتیش میگیرم تا چند روزه پیش هم داشتیم قربون صدقه ی هم میرفتیم ولی از 30 مهر گوشیش خاموش شد
    قبلش مامانش بهم پیام داد که وقتت تموم شده دیگه اگه فردا نیای واسه همیشه شرمندت میشم حرفشو جدی گرفتم ولی از فاطمه مطمن بودم که به پام میمونه مثه این شیش سال که به پای هم نشستیم توو همه شرایط
    سه روز گذشت دیدم خبری ازش نیست تا اینکه به مامانم گفتم زنگ بزن تا برم شناسنامشو از خونشون بردارم واسه آزمایش خون و محظر
    اینم بگم که من قبله همه ی این موارد از همه ی خانوادشون عذر خواهی کرده بودمو چند بار هم دره خونشون واسه معذرت خواهی رفته بودم و همه چی حل شده بود
    مامنم که گوشی رو برداشت زنگ بزنه مامنش گفت شرمنده امشب بله برونشه
    خیلی تعجب کردم بخدا اصلا باورم نمیشد چون اصلا قرارمون این نبود بعدم اون صدها هزار بار بهم گفته بود من با هیشکی جز تو ازدواج نمیکنمو توو بغله هیشکی جز تو نمیرم
    اصلا صدام در نمیومد رفتم دره خونشون ولی هیشکی در رو از روم باز نمیکرد زنگ زدم خونشون مامنش جواب داد گفت که شرمنده سعید نمیتونم گوشی رو بدم به فاطمه الان زنه کسه دیگه ای هست
    قلبم واقعا داشت درد میکرد
    گفتم مگه میشه همچین چیزی
    گفتش که جای هیچ گله ای نیس تو وقتت تموم شده
    رفتم خونه و مامانمو برداشتمو اوردم که باهاشون حرف بزنه ولی بازم درو باز نکردن
    من با خوده فاطمه بلخره تونستم تلفنی حرف بزنم
    گفتم مگه میشه گفت برو از مامان بابای بیشعورت بپرس
    گفتم خب قرارمون این نبوده گفت تو باید زودتر از اینا راضیش میکردی گفتم خب ما تا سه شب پیش داشتیم باهم صحبت میکردیم بعد گفتم تو مگه منو دوس نداری گفت نه گفتم قسم بخور قسم نخورد گریه کرد منم باهاش گریه ساعت 3 نصفه شب دره خونه ی دختره داشتم التماس میکردم
    بهش گفتم خب شماره ی پسره رو بده تا برم باهاش حرف بزنم بهش بگم فاطمه فقط متعلق به منه شمارشو گرفتمو تا 8 صبح بخدا اصلا نمیدونین چطوری گذشت
    رفتم محله کاره پسره و گفتم میشناسی گفت تقریبا
    بهش گفتم بخدا من سه روز فقط سه روز تاخیر داشتم قرار بوده فاطمه رو بدن به من این از اول ماله من بوده هزارو یک دلیلو هم براش اوردم که متعلق به منه اونم گفت شمارتو بده من میرم خونشون ازش میپرسم یک سوال فقط
    که تو دلت هنوز با منه یا ایشون
    قران هم بینمون میزاریم
    ته دلم روشن شد بلافاصله رفتم دره خونشون مامانش در رو باز کرد بهم گفت شرمندتم سعید دیگه نیا اینجا الان فاطمه زنه مردمه
    یعنی این جمله رو هرقت بهش فکر میکنم که زنه یکی دیگشت بخدا قلبم درد میکنه تیر میکشه
    گفتم من با پسره صحبت کردم گفته اینجور و اونجور گفت الان داره با خواهرت حرف میزنه منم بهش میگم که چی شده ببینم خوده فاطمه چی میگه
    منم سریع رفتم خونه و دیدم هم خواهرم هم فاطمه دارن پشته تلفن گریه میکنن و فاطمه بهش میگه شما چه میدونین از دل من و تا سعید بشه اینه ی دق براتون حقتونه باید بکشینو قط کردو تموم
    من فقط داشتم توو خیابون فریاد میزدم همه هم اومده بودن بیرون
    به پسره سه تا پیامه طولانی دادم التماسش کردم که فاطمه رو ازم نگیره رفتم دوباره دره خونشون با مامانم
    ولی درو باز نکرددن حتی از روو مامانم و پشته در مامانش به مامانم گفت
    مامانه سعید شرمندتم دیگه حتی در رو هم نمیتونم از روتوون باز کنم
    باباش از راه رسید و مامانش هم اومد بیرون چادره مامنشو گرفته بودمو التماسش میکردم ولی گفت فاطمه گفته دلم حتی یه ذره هم با تو نیست
    خیلی داغون شدم خیلی خورد شدم جلوی همه بخدا زانو زدمو التماس کردم به هر دری که بگین زدم زنگ به خانواده ی تک تک پسره زدمو همه چی حتی بده دختره و خونوادشو گفتمو ولی بازم فایده نداشت
    میدونم با این کارم پسره حریص تر شد و محکم تر گرفت
    میدونم همه ی این اتفاقا 100 درصدش مقصرش خودم بومدمو هستم
    ولی این قرارمون نبود پسره سه سال با دختر خالش عقد بوده طلاق گرفتن این فاطمه ای که به من میگفت تو یعنی من بخدا و به قران بدونه تو میمیرم اگه بری توو بغله یکی دیگه میمیرم بخدا و به قران بدونه تو طاقت نمیارم واقعا هم راس میگفت ولی چطور حاظر شد بره توو بغله یکی دیگه که 3 سال یکی دیگه رو بغل میگرفته اینی که این همه توو بغله من عاشقونه بودو بخدا لنگه نداشت اینی که به همه چی قسم میخورد که من اگه برم توو بغله یکی دیه به زوره و همش به فکره توامو گناهش گردنه تو
    پس چی شد؟؟؟
    واقعا راس میگفت ولی الان چی شد توو سه روز؟؟
    یکی جوابه من رو بده؟؟
    چیکار کنم من الان؟؟
    رفتم دره خونشون دیدم چراغونیه واقعا حالم خواب شده داغونه داغونه بخدا 4 روزه فقط آب خوردم هرچی میخورم لقمه ی اولو بالا میارم دیروز عقد کرده امروز مراسمشه رفته ارایشگاه میدونم خوشکل میشه مخصوصا چشمای گشادش
    وااااای بخدا دارم داغون میشم
    خوشکل خوشکل میخاد بره بغله یکی دیگه
    پشته تلفن داد میزد که اره من یه لجه بزرگ با زندگیم کردم حتی اگه این نامزدیمم به هم بخوره دیگه هیچوقت برنمیگردم پیشه تو
    درسته خیلی اذیتش کردم خیلی رنجیده ولی خب بازم برگشتیم پیش هم خیلی باهم بهترو بهتر از قبل شدیم
    یهو توو 3 روز چی شد چه اتفاقی افتاد؟؟؟
    میدونم خدا خیلی قشنگ تلافی کرد ولی خوده فاطمه چرا تلافی کرد وقتی از ته دل همو دوست داشتیمو بخدا واسه هم میمردیم هر چی از خوب بودنمون باهم بگیم کم گفتم هرچی از خوبیشو خانومیش بم کم گفتم ایناست که داره واقعا داغونم میکنه
    یکی جوابه منو بده چرا لجبازی کرد با من؟؟؟
    چرا لجبازی کرد با زندگیش وقتی سه روز پیش داشتیم باهم گل میگفتیمو شاد بودیم؟؟؟
    میدونم با کسی نبود جز من چون ثابت شده بود برام ولی مگه میشه همچین کاری بکنه با من؟؟؟؟
    درسته یکبار باهاش اینکارو کردمو داغونش کردم ولی برگشتم پیشش خیلی بهتر از قبل شدیم باهم
    بخدا تا سه روز قبلش رفت عکس گرفت واسه آزمایشه خون و هزار جور نقشه کشیدیم باهم
    میدونم بخدا حتی نمونشم نیست مثه این دختر دارم میمیرم از حسودی دارم داغون میشم از دلتنگی من بخدا بدونه اون طاقت نمیارم تورو قران یکی کمکم کنه خیلی حالم بده خیلی داغونم

  2. ارسال:2#
    سلام آقا سعید
    خیلی متاسف شدم بابت اتفاقی که براتون افتاده.یاد اتفاقی که برای خودم افتاد افتادم،ایکاش نامزد من هم مثل نامزد فاطمه برای به دست آوردن من حریص تر می شد و انقد زود جا خالی نمی کرد.
    ولی شما که انقد دوستش داشتی و حتی سه ماه باهاش نامزد بودی چرا همه چیزو خراب کردی؟چرا گذاشتی بره؟

  3. ارسال:3#
    **شادی** آواتار ها
    سلام آقای سعید.
    به همیاری خوش اومدی.
    شکستهای عاطفی واقعا جزو دردناکترین مشکلاتن ولی آروم باش بهرحال فاطمه عقد کرده و این بیتابی های شما هیچ عایدی جز آسیب به خودت رو نداره...
    عشق و آماده شدن برای ازدواج موادغذایی نیست که تاریخ انقضا داشته باشه و بعد از گذشت اون تاریخ مورد نظر, دور انداختنی بشه.شما داشتی آماده میشدی برای آزمایش خون و مراسم و ... و تاریخ این التیماتوم هم برای 30 مهر بود یعنی یه امر به این مهمی نباید حتی به اندازه چند روز انعطاف توش باشه؟
    بنظرم ریشه مشکل توی تاخیر چند روزه شما نیست و اصلا این تاریخ برای شما تعیین نشده بوده...شما تنها کیس مورد نظر برای اونها نبودی بلکه گزینه ای بودی تو دستشون بین چند گزینه دیگه و این تاریخ هم برای خود دختر تعیین شده بود تا از بین کیسهای موجود بهترین و آماده ترینش رو انتخاب بکنه و تمام این مدت علاوه بر حفظ شما گزینه های دیگه رو هم سبک سنگین میکرده برای همینه که تونسته به این سرعت با شخصی دیگه پیمان ازدواج ببنده.
    علت بهم خوردن ارتباطتون توبهمن ماه چی بوده؟

  4. ارسال:4#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    ایا دلیل قانع کننده ای برا بهم زدن خواستگاری داشتین یا خیر؟
    در نظر بگیرین که جوان ها(خصوصا دخترها) از بهم خوردن مراسم خواستگاری، تحت هر عنوان و شرایطی شدیدا ناراحت میشن و ضربه میخورن.
    گله مندی فاطمه خانم در یه حدی معقول هست ولی خب وقتی شما قدم برا اشتی گذاشتین یعنی واضحا پشیمانی رو ابراز کردین.
    ایشون و خانواده شون الان یک مقدار بدبین هستن. خیلی وقتها عذرخواهی عملی بیشتر از زبانی جوابگو هست. سعی کنین با یه حرکتی که خودتون حس میکنین پسندیده هست رفتار گذشته رو جبران کنین و سعی کنین ایشون رو از کدورت و ناراحتی بیرون بیارین.
    اولین قدم شما ثابت کردن حسن نیت تون به فاطمه خانم هست. بعد از اون نوبت حرف زدن با پدرتون هست که بتونین نظر موافق ایشون رو جلب کنین.
    یه چیزی هست که خیلی ها در زندگی شون بهش پی بردن:
    وقتی قرار باشه دوتا جوان بهم دیگه برسن تموم هستی و کائنات همدست میشن تا این اتفاق خجسته رخ بده.
    سعی کنین دلیل تونو برا بهم زدن مراسم، برا ایشون شفاف کنین و در مرحله بعدی رفتاری کنین یا کاری براش انجام بدین که حسن نیت تون ثابت بشه.
    مطمئن باشین هنوز فرصت دارین....

  5. ارسال:5#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'فاطمه 2' pid='31650' dateline='1383492993'
    سلام آقا سعید
    خیلی متاسف شدم بابت اتفاقی که براتون افتاده.یاد اتفاقی که برای خودم افتاد افتادم،ایکاش نامزد من هم مثل نامزد فاطمه برای به دست آوردن من حریص تر می شد و انقد زود جا خالی نمی کرد.
    ولی شما که انقد دوستش داشتی و حتی سه ماه باهاش نامزد بودی چرا همه چیزو خراب کردی؟چرا گذاشتی بره؟

     
    سلام
    خیلی با نامزدش حرف زدم توو جوابش به من گفت شیش سال باهم بودین وقتی زنت بوده یعنی همون صیغه رابطه ای که نبوده گفتم چرا که نبوده محرمم بوده وجودم بوده حلالم بوده بهش بر خورد گفت دیگه ادامه نده من میرم خونه و میپرسم از دلش
    فقطو فقط یک کلام اینکه خیلی زود تصمیم گرفتم اخلاقش یه نمه تند بود ولی بعدش فهمیدم چه دسته گلیه و مشکل از خوده منه که برگشتم سمتش

     [hr]
    نقل قول نوشته اصلی توسط '----شادی----' pid='31651' dateline='1383493391'
    سلام آقای سعید.
    به همیاری خوش اومدی.
    شکستهای عاطفی واقعا جزو دردناکترین مشکلاتن ولی آروم باش بهرحال فاطمه عقد کرده و این بیتابی های شما هیچ عایدی جز آسیب به خودت رو نداره...
    عشق و آماده شدن برای ازدواج مگه موادغذاییه که تاریخ انقضا داشته باشه و بعد از گذشت اون تاریخ مورد نظر, دور انداختنی بشه؟شما داشتی آماده میشدی برای آزمایش خون و مراسم و ... و تاریخ این التیماتوم هم برای 30 مهر بود یعنی یه امر به این مهمی نباید حتی به اندازه چند روز انعطاف توش باشه؟
    بنظرم ریشه مشکل توی تاخیر چند روزه شما نیست و اصلا این تاریخ برای شما تعیین نشده بوده...شما تنها کیس مورد نظر برای اونها نبودی بلکه گزینه ای بودی تو دستشون بین چند گزینه دیگه و این تاریخ هم برای خود دختر تعیین شده بود تا از بین کیسهای موجود بهترین و آماده ترنش رو انتخاب بکنه و تمام این مدت علاوه بر حفظ شما گزینه های دیگه رو هم سبک سنگین میکرده برای همینه که تونسته به این سرعت با شخصی دیگه پیمان ازدواج ببنده.
    علت بهم خوردن ارتباطتون توبهمن ماه چی بوده؟

     
    سلام
    ممنون
    و واقعا بازم ممنون که وقت گذاشتینو این جریانه طولانی رو خوندین
    هرچی رو که گفتم بخدا یک کلمش دروغ نبوده حتی یک کلمش
    تقریبا علتش این بود که خیلی زود قهر میکرد و جواب نمیداد و دو سه بار از خونه رفت بیرون که مجبور میشدم برم دنبالش و مثلا من اگه خواهرمو بغل میکردم دیگه باهام حرف نمیزد و داد میزد وقتی عصابش خورد بود میدونم حق داره دختره حساسه و بعد فهمیدم بخدا چقد خوبو پاکو نازنینه ولی حییییییییییییف که ماله یکی دیگه شد مطمنم بهترین دختره دنیارو گیرش اومده نمیدونین چه حسادتی دارم میکنم هر روز و شب کارم شده گریه
    ایشون به من یک ماه قبل یهنی همون اوایل مهر گفته بود که یه خاستگار دارم که چون به بابام قول دادم بعده اون اتفاق رو حرفش حرف نزنم نمیتونم صبر کنم و اونا هم مدام دارن زنگ میزنن
    درسته پسره وضعیتش از من بهتر بود ولی این همه عشقو علاقه کجا رفت آخه توو سه روز؟؟؟؟؟
    حرفه من اینه چطور ما باهم سه روز قبل از اینکه گوشیش خاموش بشه باهم گل میگفتیم قرار مدارارمونو تنظیم میکردیم خریدای قبلیمون رو دوباره بیرون اورده بودیم
    وااااااااااااای خیلی حسه بدیه خیلی داغونم بخدا
    یعنی یک هزارومه درصد هم من حتی فکرشم نمیکردم همچین کاری باهام بکنه
    مطمنم به غیر از من با هیچکی نبوده با کاراش با رفتاراش با عشقش با علاقش با عاشقانه هاش توو بغلم بهم ثابت کرده بود من بخدا همه جوره باورش داشتم چیزی که توو دهنش نبود دروغ بود بخدا لنگشو بخدا نمیتونم پیدا کنم نیست اصلا مثله فاطمه هرچی از خانومیش بگم کم گفتم ایناست که داره داغونم میکنه
    کسی که تا دیروز رو پای من مینشستو باهم آتاری بازی میکردیم الان رفته آرایشگاه و خوشکل خوشکل نشسته رو پای یکی دیگه
    هنوزم باور دارم نمیتونه بره توو بغله یکی دیگه چون بهم ثابت شده هست بخدا هرشب واسش لالایی میخوندم گوشی از دستش میفتاد خابش میبرد اینقد بهم وابسته بود
    اصلا نمیدونم چرا لج کرد هیییییییچ جوابی منو قانع نمیکنه
    داره دیوونم میکنه خیلی دلم میخاد اینقد پسره رو بزنم که نتونه دستاشو بگیره
    خیلی حالم بده هیشکی نمیفمه من حتی چی دارم میگم



     [hr]maryam.azadeh
    عقد کرده کجا برم دیگه
    پشت موتوره یه پسره دیگه دستاشو حلقه کرده کجا برم دیگه
    به اون میگه آقای گلم کجا برم دیگه
    آخخخخخخ فقط دارم آرزو میکنم یا بمیره یا برگرده پیشه خودم تا دسه هیشکی بهش نخوره

    خیلللللللللللللیییییییییی ییییییی دوسش دارم بخداااااااااااااااااااااا ااااااااا
     

  6. ارسال:6#
    maryam.azadeh آواتار ها
    منم متاسف شدم که اینو گفتین. یکی از بدترین موقعیت ها وقتی پیش میاد که نامزد و عشق ادم، با یکی دیگه ازدواج کنه.
    اما شمایی که دوستدار ایشون هستین بهتره که الان فقط خوشبختی شو بخواین. ما اصولا عادت داریم در عشق ورزی خودخواه باشیم و البته همه کمابیش همینطور هستن و وقتی به کسی علاقمند میشن نقطه پایان جاده رو حتما، وصال میبینن درحالیکه عشق واقعی یعنی حق انتخاب دادن به طرف مقابل که درک و تصورش برامون سخته ولی یه واقعیته.
    من به خوبی حس شما رو درک میکنم. ولی الان دوست شما با یک نفر دیگه پیمان ازدواج بسته برا راحت تر زندگی کردن تون بهتر هست که حقیقت رو بپذیرین اونم به وسیله بینش عقلانی شما اتفاق می افته و تا زمانی که صرفا دارین به احساس عاشقانه تون فکر میکنین فقط میزان کینه شما بالا میره و در عمل هیچ تغییری رخ نخواهد داد.

  7. ارسال:7#
    واقعا متاسفم خیلی ناراحت کنندس  متاسفانه منم با کسی که دوسش داشتم خیلی هم با هم خاطره داشتیم همین کارو کردم  اونم از سر لج بازی. اما برای اینکه حتی با ذهنمم نمیخواستم به شوهرم خیانت کنم ومیگفتم کاریه که خودم کردم باید پاش وایسم سعی کردم فراموشش کنم.که تونستم چون دخترها وقتی با یه مرد ی که دوسشون داره ازدواج میکنن زودتر عشق قیلشونو فراموش میکنن این اقا هم حتما دوسش داشت که با این شرایط باهاش ازدواج کرد.شما هم بهتره فراموش کنید میدونم عملش مثل گفتنش اسون نیست اما بهترین کاره  . اگه دوسش دارین هیچوقتم سعی نکنین دوباره حتی در حد یه صحبت یا اس ام اس باهاش ارتباط پیدا کنید چون دیگه تموم شد اینجوری هم خودتونه عذاب میدین هم اون دخترو  هوایی میکنین که کاره درستی نیست.میدونم حرفام برات ناراحت کنندس  اما بخدا حقیقته.امیدوارم وفق باشی

  8. ارسال:8#
    ویونا شاکری آواتار ها
    سلام آقا سعید واقعا ناراحت شدم
    اما خب قسمت و خواست خدا اینطور بوده، آدم وقتی یه نعمتیو داره قدرشو نمیدونه اما همینکه از دستش داد میفهمه چه گوهریو از دست داده!
    اما خب ضربه ای که شما به احساس اون دختر و آبروی خانوادش وارد کردید ضربه ی کوچیکی نبوده حتی دلجویی شما از اونها باعث نشده تا شمارو واقعا ببخشن!
    بنظرم الان بهتره بجای حسرت خوردن به دلایلی که باعث شد نامزدیتونو با این خانوم بهم بزنید فکر کنید!
    مطمئنا دلایل قانع کننده ای بودن برای خودتون!
    پس به این فکر کنید که شاید اصلا شما دونفر در کنار هم خوشبخت نمیشدید!
    الان چون اون خانوم مال یه نفر دیگه شده شما احساس بازنده بودن می کنید حتی اگه واقعا بدونید این دختر مناسب شما نبوده بازم دوست دارید که برگرده سمتتون و این حسه مالکیت و قدرت و حسادته که شمارو اینطور داغون کرده و حتی بر عشقتون هم غالب شده!
    سعی کنید این حس هارو از خودتون دور کنید و یه شروع دوباره داشته باشید یه تولد دوباره و برای اون خانوم آرزوی خوشبختی کنید و مصلحت خداوند رو در این امر در نظر بگیرید.
     

  9. ارسال:9#
    سعید عزیز میدونم چقد سخته ... تصورش هم سخته ... میدونم چی میکشی ...
    ولی یه سوال دارم ...
    میخوای حالت بهتر بشه یانه!؟
    اول درون خودت به ایت سوال جواب بده تا راهتو پیدا کنی ...
    اگه میخوای همش گریه زاری و ندانم کاری و پشیمونی و ... باشه... ادامه بده ...
    ولی اگه میخوای به حالت عادی برگردی و مثل یه آدم عادی باشی که اتفاق خاصی براش نیفتاده و فراموشش کنی بسم ا... همین امروز شروع کن.
    ممکنه چند ماه یا چند سال طول بکشه فراموش کردنش ولی این روزا هم میگذره ... دیر و زود داره سوخت و سوز نداره ... منم شرایطم مثل خودت بوده اتفاق مشابهی هم چند ماه پیش برا خود من افتاد ... منم مثل خودت اونموقع همش ناراحت بودم ولی بلاخره گذشت زمان این فرصت رو بهت میده آروم تر بشی و بهتر فکر کنی ...
    سعید عزیز کافیه دیگه ... تا امروز به فکر عشقت بودی
    از امروز به فکر خودت باش ...
    اونم عقد کرده تموم شده خوبه که حالا دیگه بلاتکلیف نیستی و همه چی تموم شده ... خودتو دوباره بساز ...
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     

  10. ارسال:10#
    سلام.
    درکتون میکنم....
    سرایط سختی رو پشت سر گذاشتین...
    متاسفانه نتونستین اونجور که باید از پس امتحانات بر بیان...
    زمان به عقب برگشتنی نیست......
    آبی رو که ریخته شده رو نمیشه به کاسه برگردوند.....
    تنها ترین اقدامی که میتونین انجام بدید فراموش کردن گذشته است.
    توکل به خدا کنین و برای اون دختره هم آرزوی خوشبختی بکنین...
    اونها بیش از یکی دو فرصت بزرگ بهتون داده بودن... پس دینی به شما ندارن.....
    حکمتی در کار بوده و هست....

    اگر شما واقعا اون دختر رو دوست دارین این رو باید بدونین که هر اقدام شما مانند زلزله ای است که زندگیش رو به نابودی میکشه...
    با هر بار اقدام شما همسرش شاید بی اعتماد تر بشه و احتمال خیلی زیاد تو آینده حتی کارشون به جدایی بکشه!
    پس اصرار در ایجاد رابطه شرعا و قانونا کاری اشتباه هست در ضمن کاری بدور از انسانیت هست....

    امیدوارم از حرف های رک بنده ناراحت نشده باشید!
    ولی اگر همین مساله برای خواهر شما اتفاق می افتاد چه کار میکردید؟ دوست داشتید خواهرتون چه کار بکنن؟ از خانواده تون چه انتظاری داشتید؟ از همسر آینده خواهرتون چی؟
    از همه مهمتر دوست داشتید خواستگار قبلی چه طور با مساله کنار بیان؟

    من پیشنهاد میکنم برنامه ریزی بکنین تا طی روزهای آتی به یک سفر زیارتی برید. خیلی بهتون کمک خواهد کرد.
    پیاده روی و شنا رو هم در اولویت داشته باشین....
    تمام خاطراتتون رو تو یک کاغذ بنویسین و بسوزونین! همه هدایایی رو هم که از ایشون دریافت کردید رو بندازین دور....

    لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم
     

صفحه‌ها (17): صفحه 1 از 17 12311 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •