تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




ادامه ازدواج کمک کنید خواهشا زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:itna
آخرین ارسال:itna
پاسخ ها 5

ادامه ازدواج کمک کنید خواهشا

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    ادامه تاپیک ازدواج زو اینجا مینویسم
    بعد از چند مدت احساس کردم دختره یه جوری شده مثل قبلا دیگه نبود
    گفتم تو چت شده یه جوری شدی شاد نیستی،سرحال نیستی،گفت نمیدونم چم شده
    این مامانم همش باهام دعوا میکنه بهم سرکوفت میزنه میگه تو لیاقته هیچی رو نداری و از این حرفا و هر روز با هام دعوا میکنه و تو این مدت یه بارم ننشسته باهام حرف بزنه و از غلطی که کردم ناراحته و احساس میکنم دارم ازت دور میشم
    گفتم یعنی منو نمیخوای؟گفت میخوام ولی اینجوری سر کردن برام سخت شده نه میتونم درس بخونم و از طرفی خانوادم باهام بدن و طرفی دیگه نمیخوام تو رو از دست بدم.من گفتم اگه یه درصد حس میکنی منو نمیخوای همین الان بگو نزار کار بدتر شه گفت خیلی ببخشد ولی دهنتو گل بگیر من هنوزم عاشقتم بیشتر از گذشته و گفت یکی از فامیلامون گفته دخترتو برای پسرم میخوام و خانوادم نظرشون روش مثبته تقریبا چون اشنای خودشون هستن(البته برای چند سال دیگه) ولی میگفت من اونا رو نمیخوام و فقط تو رو میخوام.منم گفتم وقتی مادرت با رفتارش منو نمیخواد با زور که نمیتونم بیام جلو بعدا و از طرفی برات از اشنای خودتون پسر در نظر گرفتن و اینا همه نشون میده که جوابشوروی من منفیه.بعد حسابی باهام دعوا کرد که من تو فکر اونا نیستم و ....کلا خانواذشون دوست دارن دامادشون از اقوام خودشون باشه.ولی به منم جواب منفی ندادن یا هنوز جدی نگرفتم و یا خبر ندارن دوسش دارم  یه جورایی فک میکنن من هیچ حسی ندارم به دخترشون ولی من عاشقشم.بهش گفتم بگو به مادرت که منم تو رو دوست درم گفت میترسم روم نمیشه باز دعوام کنه
    خلاصه دختره گفت میخوای رابطمون رو قطع کنیم تا چند سال دیگه که تو بیای جلو
    من گفتم من نمیتونم .من نمیتونم ازت بی خبر باشم شاید تو این چند سال کسی اومد جلو  و من بی خبر موندم و تو رفتی تکلیف من چی میشه؟حق میدی بهم من تا چند سال به عشق تو سر کنم بعد خانوادت بگن نه این ظلم نیست
    گفتم به یه شرط قبول میکنم که نه زنگ بزنی نه اس بدی ولی دو هفته ای یه بار ببینمت و از حال و روز خودت خبر داشته باشم.گفت نمیتونم بیام مامنم از چشمام میفهمه که باهات در ارتباطم.میخوام جلوشون دست رو قران بزارم که دیگه با کسی در ارتباط نیستم تا بلکه باهام خوب شن خانوادم .ولی غیرمستقیم باهات در ارتباطم مثل اس دادن به مادرت و دختر خالت و خودتم میتونی منو ببینی سر کوچه
    من گفتم نه
    کفتم یا فراموشم کن یا شرط منو قبول کن
    حسابی ناراحت شد
    گفت بخدا دارم از نیشای مادرم خسته میشم نه میتونم درس بخونم و نه کار دیگه ای بکنم هر روز باهام دعوا داره باهام سرده .گفت باشه من میرم ولی بدون عاشقتم و مثل اینکه من لیاقتو تو رو ندارم ،تو فک میکنی من تو فکر فامیلامونم
    منم دوست نداشتم رابطمون اینجوری شه دوست داشتم همیشه ازش با خبر باشم.
    خلاصه با هم توافق کردیم که بزنیم به هم تا بره دست رو قران بزاره و خانوادش باهاش خوب بشن و گفت امیدوارم روزی برگردم و من منتظرت میمونم منم گفتم خیلی روی من حساب نکن.من طاقت دوری رو نداشتم و هنوزم ندارم ولی چاره چیه
    خانوادت مهم تر از منن.
    خلاصه با اینکه همدیگه رو دوست داشتیم و هنوزم داریم مجبور شدیم همدیگه رو ترک کنیم و اون بره به راه خودش منم راه خودم و شایدم در اینده اگر اون نرفت و منم که عمرا اگه عاشق کسی دیگه ای بشم  و شرایط جور بود من برم جلو
    ولی به خودش گفتم دیگه منو فراموش کن .برو با همون فامیلاتون ازدواج کن .... همه هم راضین گور بابای ناراضی(راستش رو بخواین من از همون فامیلاشون میترسم که شاید اونا بگیرنش و خانواده خودشن راضین و تا اون موقع دخترشونو راضی میکنن) که بازم ناراحت شد گفت من نمیرررررررررررررررررررم میفهمییییییییییییییی لعنتییییییییییییییی.
    گفتم کاری نداری دیگه
    گفت من نمیتونمممممممم ترکتتتتتتتتت سختهههههههههههههههه برام  ولی چاره ای ندارم.هنوزم عاشقتم و امیدوارم یه روزی برگردم پیشت
    ولی من دیگه شاید نتونم خودو قانع کنم که بعدا برم جلو
    خلاصه باهم خداحافطی کردیم ولی حدس میزنم بعد از یه مدت دوباره اس بده بهم
    الانم دارم سعی میکنم فراموش کنم ولی سخته هم اون نمیتوه هم من


     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
     دوست عزیز متاسفم از این اتفاقی که برات پیش اومده.من تاپیک قبلیتونو نخوندم و نمیدونم داستانتون چیه ولی با همین تاپیک باتوجه به رفتارای دختره  که خودشم میگفت دوستون داره ولی تحت فشار خانوادس میخواد ببینه واقعا چقد دوستش دارید و چقد حاضرید براش خودتونو نشون بدید.میخواد ببینه شما هرچه سریعتر اقدام به خواستگاریش میکنید یا که نه نمیتونید و ترجیح میدید بسوزید و خواستگاری نرید و فراموشش کنید. اگه شرایطشو دارید با خانواده به خواستگاری برید و حداقل بهشون قول بدید که شرایطتونو بهتر میکنید و فعلا نامزد بمونید
     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    اگه میخوندید تاپیک قبلی رو میدونستید که منم عاشقشم دیوانه وار و اونم همینطور
    و هم اون و هم من میدونیم که الان نه من شرایطشو دارم نه اون چون سنش پایینه و منم امادگیشو نداشتم
    من میخوام الان فراموشش کنم ولی نمیتونم سخته برام و جفتمون چاره ای جز این کار نداریم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام دوست عزیز  کاش تاپیک قبلی تون را هم اینجا میاوردید چون من هم موفق به خوندن اون نشدم ولی در هرصورت شما کار درستی انجام دادید چون اگر این رابطه به همین منوال پیش میرفت  ممکن بود اتفاق بدی برای هردوی شما پیش بیاد و در نهایت هیچ کدوم به خاسته تون نرسید و این ضربه ای که الان در حال تجربه کردنش هستید خیلی شدیدتر برای هردوتون اتفاق می افتاد  پس کمی هم دوراندیشی میتونه باعث تعدیل احساس های منفی شما بشه   و اینکه من الان متوجه نشدم که دقیقا مشکل تون غیر از این مساله چی هست و چه انتظاری از درمانگرتون دارید ؟
    تشکر
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    ازدواج

    اول اینو بخونید بعد این تاپیکو بخونید
    دوست دارم بهش برسم و میخوام کمکم کنید بهش برسم
    من نمیونم تا چن سال ازش بی خبر باشم شاید یکی خواستش که اتفاقا یکی دو موردی از فامیلای خودش هم هستن ولی جواب دختره منفی بود ولی من میترسم خانوادش روش کار کنن تا تن به ازدواج بده. منم خبر نداشته باشم .اونجوری بدتر من ضربه میخورم تا حواسم بهش باشه .
    من دوست دارم باهاش در ارتباط باشم ولی نه همیشه دو هفته ای یه بار ببینمش و از حال و روز خودش و خانوادش باخبر بشم .میترسم از دستم لیز بخوره بره پیش یکی دیگه
    خودش میگفت من حق میدم بهت که تا چن سال دیگه عاشق یکی دیگه بشی و بری .منم گفتم تو بیخود میکنی همچین حرفی میزنی.کلا باهام زیاد تعارف میکنیم اون میگه تو میری منم میگم تو میری ولی بازم همدیگه رو میخوام.من بهش گفتم بیخیالم شد و فراموشم کن و دیگه سراغ من نیا.ناراحت شد گفت سخته برام نمیتونم فراموش کنم ولی چاره ی دیگه ای ندارم و امیدوارم یه روز برگردم.من گفتم دیگه برنگرد
    ولی تا 3 یا 4 سال دیگه که سنم بالاتر رفت و اونم به سن 20 رسید و من امادگی و شرایطشو داشته باشم احتمالا باید غرورمو بشکنم و دوباره برم جلو و بگم بیا زنم شو من پشیمونم
    ویرایش توسط Masoomi : 2015_03_16 در ساعت 15:34 دلیل: حذف آدرسهای اشتباه
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •