تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




احساس گناه زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:tina_22
آخرین ارسال:tina_22
پاسخ ها 5

احساس گناه

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام به همه
    خیلی ناراحت ودلمگرفته هیچ چیز من خوشحال نمیکنه  حس میکنم زندگی برامطاقت فرسا شده میخوام ازاین حس رها بشم زندگیمو رنگین ببینم  ازعمق وجودم بخندم  تابلکه حس کنم هنوز زنده  هستم ازتون میخوام کمکم کنید
    یه شرح کامل از مشکلم رو در تایپیک قبلی نوشته بودم  نامزد میلاد داره مهریه ازمیلاد میگیره ومیلاد یه زمان محدودی ازم فرصت گرفت تا به کارای طلاق برسه ومهریه پرداخت کنه واززنش جدا بشه.......گرچه  این چیز برای اون  خیلی سخته وبه قول خودش اوایل جوونی ام باید 75 ملیون پول بی زبان رو صرف کسی بکنم که نه حاضره  بیاد بامن زندگی کنه ونه حاضره مهریه روببخشه  مجبورم خودم خاتمه بدم........خلاصه  من واون  مجبوریم  این مدت  روصبر کنیم ولی قبل ازاون  باهم یه قراری گذاشته بودیم اینکه اگه خواستگارم  دوباره من خواستگاری کنه من قبول کنم  منم پذیرفتم  ولی بخاطر اینکه من آب پاکی رو روی دست خواستگارم ریختم اون دیگه برنگشت پای خانواده ها وسط کشید  ولی خواستگارم قبول نکرد وقتی خانواده اش علت رو پرسیدن  گفت دختره یه حرفی بهم زد  که من دلم زده شد این حرف  وقتی شنیدن خیلی ناراحت شدن وباعث شد بین ما وخانواده خواستگارم  کدورت پیش بیاد  ورابطه ها بهم خورد  قضیه ما تو فامیل پیچید همه یک  کلاغ چهل کلاغ کردن  وچه حرفایی پشت سرمن نزدن که هیچ کدوم صحیح نبودن بعضیا حرف تو دهن میزاشتن که چرا خواستگاربه این خوبی رو رد کرد وخلاصه خیلی حرف تو حرف شد وبه قول معروف حرفای خاله زنکی  که وقتی به گوشم رسید مخم سوت کشید  واعصابم بهم میریخت  مادرم بامن قهرکرده  تاالان که 1ماه ازقضیه خواستگاری میگذره بامن حرف نمیزنه  همیشه تو اتاق خوابه سرش بسته وقتی میبینمش نمیخنده  وحتی به من نگاه نمیکنه  ناراحت میشم از زندگی سیر میشم واقعا عشق مادری یه چیزدیگس من  سعی نکردم دلشون بشکونم بهشون حرف بدی بزنم فقط  در مقابل خواستگاری  که دلم باش نبود ایستادگی کردم  حالا مشکل اصلی من 
    ازلحاظ روحی خیلی آسیب دیدم ذهنم آشفتس  عصبی زود رنج وحساس شدم  با هرحرف یا هرداد دیگران به منظورمیگیرم  وشروع میکنم به دادکشیدن آخه من ایام خیلی سختی روگذروندم حرفای بدی روشنیدم من دختری بودم که باهرپسری نبودم توزندگی همش به دنبال عشق بودم به دنبال کسی که من درک کنه من بفهمه اون علاقه واحترامی که من میخوام بهم بده میلاد که اومد توزندگیم من  خیلی باش صادق بودم بخاطر این کارم همیشه ازسوی دخترای  اطرافم مورد تمسخر قرارمیگرفتم  بهم میگفتن توباید اینو تیغ بزنی باید بهش بخندی پسراها نباید باشون وفادار بمونی وازاین حرفها ......وقتی دیدن که من بخاطر میلاد ازخواستگارم گذشتم به من حرفایخیلی زشتی زدن بهم گفتن کدوم دختری بادوست پسرش ازدواج میکنه تو خیلی هرزه ای که ازدواج سنتی ول میکنی وحاضری بادوست پسرت بمونی بروببین دخترها تاخواستگاربراشون میاد هرکی تو زندگیشون بوده رو فراموش کردن ورفتن چسبیدن به شوهر تو بی عرضه بود زرنگ نیستی  که راحت خواستگارت رو ازدست دادی خودت رو باعشق گرم کن تاجایی که میبینی آب ازسرت گذشته ومجبورمیشی  با دعا وجادو بختت روبازکنی تو فگر هستی از فگریت بوده که این خواستگار به این خوبی رو ازدست دادی  تولیاقتت یه آدم خشن وبداخلاقه .................خلاصه این حرفها وصدتا حرفای دیگه رومن ازخواهرام ودخترای فامیل میشندیم  وگوش نشنیده میگرفتم میلاد همش بهم میگفت درست میشه  فقط صبر کن  حیف دستم بستس والا من می اومدم  ودهن همه رو میبستم
    امشب عقد خواستگارمه من دعوت شده بودم ولی  به دلیل مشغله کار نرفتم.....هی واسم اسمس میدن چی میشد الان عقد تو بااون بود چی مشید قبول میکردی  تو جشن عقد همه دارن میگن  چرا قبول نکرد چرا لگد به بختش زد وازاین حرفها 
    یکی نیست درکم کنه آخه اون لحظه من دلم جایه دیگه  بود  اصلا آمادگی براازداج نداشتم حالا بشینم غصه بخورم که من چقدر فگور هستم؟ من لگد به بختم زدم؟ ووووو ازاین حرفها  خیلی دارم خودم تسلی میدم من میلاد رو دوست دارم ولی حس میکنم  این حرفها واین چشمو هم چشمیها شاید توزندگی مشترکمون  دخالت کنه انگیزه روازم گرفته  وقتی صورت ناراحت مادرم میبینم وقتی میبینم  رابطمون با خانواده خواستگارم سرد شده ومادر وخواهرش جواب سلامم نمیدن وقتی همه مردم من به چشم یه دختر پرفیس وافاده نگاه میکنن  وقتی میبینم برادرام منبه چشم یه دختر بی عرضه نگاه میکنن که حتی نتونست یه بله بگه دنیا برام خاکستری میشه  ازهمچی سیر میشم  ازمردم فراری شدم همش تو لاک خودم هستم  هر حرفی میزنم وقتی پوزخند کسی رومیبینم اعتمادبه نفسم خیلی  کم میشه حس میکنم اعتبارم کم شده  حتی لقمه غذاییه که میزارم تو دهنم حس میکنم حقم نیست من یه آدم اضافه شدم تواین خونه    احساس ناامیدی میکنم  طاقت ناراحتی هیچکی روندارم کاشکی یکی به آرزوم احترام میزاشت حداقل من به جرم اینکه نمیخواستم باکسی که دلم باش نبود ازدواج کنم  محکوم نکنن یکم حق بهم بدن  اینقدرمن سرزنش نکنن  اینقدر................
    کمکم کن تاروحیمو بدست بیارم شاد باشم  بخندم آزاد باشم بگم آره زندگی ماله منه
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    niloofarabi آواتار ها
    با سلام

    بهتر بود شما در ادامه تاپیک خودتون این مسئله رو عنوان میکردین

    شما چقدر در مورد آ میلاد تحقیق کردین؟ چرا ایشون داره از همسر اولشون جدا میشه؟
    تو سایت همسریابی با ایشون اشنا شدین ... ولی تحقیقات سر جای خودش هست

    وقتی مرد مجبوره مهریه رو پرداخت کنه که شامل اون 12 تا شرط ضمن عقد باشه. اون موارد رو بررسی کردین؟
    وگرنه اگه خانم ایشون درخواست طلاق بده ؛ مهریه بهش تعلق نمیگره!

    "هنگام فسخ نكاح، درصورتی كه دختر وظایف زناشویی را انجام داده باشد، مهریه به او تعلق می‌گیرد، اما زمانی كه فقط عقد شده و هنوز عروسی نكرده باشد، نصف مهریه به او تعلق می‌گیرد."

    خب رفتار آ میلاد نشون میده که خانمشون مشکلی ندارن! شما براتون مهم نیست که ایشون به چه دلیل از همسرشون میخان جدا بشن؟
    اگه دلیل محکمی نداشته باشه ؛ 80 درصد ایشون دوباره به همسر  اولشون رجوع میکنن!!!

    خب شما باید خیلی تحقیق کنید ؛ بیشتر از بقیه!!!

     

    تاپیک قبلی
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
     سلام نیلوفرآبی مرسی از توجهتون نسبت به تایپیک من مثل اینکه تو این تالار هیچکی مشکل من جدی نگرفته بود اگه من توی این دنیای واقعی همدل وکمک داشتم  تو این دنیای مجازی  نمی اومدم مشکلم رو عنوان میکردم ولیبدونیداینقدر تو زندگیم محدودیت هست که من فقط وقت میکنم اینجا بیام ومشکلم رو بگم
    خیلی از لحاظ روحی  صدمه دیدم خداروشکر الان بهتر شدم ولی متاسفانه با کوچکترین ناراحتی یامشکل به هم میریزم وآشفته میشم حالم متشنج میشه تاکنون به فکر خودکشی افتادم بقدری بهم فشار میاد  ولی  خیلی به خودم صبر میدم با خدا راز ونیاز میکنم  تا آروم بگیرم  قهر مادرم همچنان ادامه داره ونمیدونم تاکی این وضع ادامه داره
    از یه طرف پدرم تو بستری بیماری افتاده  خونه  بی پدر که تنش سالم باشه خیلی سخته حس میکنم مرد نداریم ما باید روی پای خودمون بایستیم برامن وخواهرام که دختر هستیم خیلی سخته  اشک همیشه تو چشمام هستن  وقتی پدرم رو مریض میینم ازاین ور مشکلات اقتصادی بیشتر بهمون فشارمیاره تنها چیزی که من آروم میکنه یاد خداست صبر واینکه هرچی هست باعزت داریم زندگی میکنیم نباید خودمون روببازیم نباید ناامید بشم بعضی حرفها من ناراحت میکنه اینکه سنم داره میره بالا شرایط ازدواج سخت شده ومن یه فرصت خوب ازدواج ازدست دادم ولی شما بهم بگید من به کسی که هیچ احساسی نداشتم چطورمیشد ازدواج کنم جواب رد من کمر مادرم رو شکست باعث شد مشکلات زندگیمون بیشترخودش تو زندگیمون نشون بده ازچشم خیلیها من افتادم ولی دارم تلاش میکنم  که کم نیارم طوری زندگی بکنم که نبازم
    سرآقا میلاد پرسیدید که آیا من سر اون تحقیق کردم یا خیر؟ راستش چی بگم تحقیقی که شما میگید من منظورش رونمیفهمم ونمیدونم چطوری ولی خونه دختر خالم همسایه خونه میلادمیشه وباپرس وجو درمورد خانوادش وخودش یه چیزایی دستگیرم شد اینکه خانواده خیلی آبرو داری هستن تاحالا سابقه سوء پیشینه نداشتن مذهبی هستن اهل دود ودم وخشونت نیستن خود میلاد همینطور نه اهل رفی بازی ونه اهل دود ودم پسر کاری  وتحصیلکرده و ورزشکاریه  کلا دخترخالم خیلی تعریف خانوادش کرده ازلحاظ اجتماعی خانواده سالمی هستن
    ولی بقیه تحقیقات رو نمیتونم انجام بدم که گذاشتم بعد از خواستگاری
    از مشکل خودش ونامزدش سوال کردین  که می بایست مفصلا براتون توضیح بدم زن اون مثل خودمیلاد تحصیلکرده و شاغله واز طزیق سنتی خواستگاریش کرده میلاد در خواستگاری به نامزدش گفت باید کارت ول کنی بعد ازازداوج که دختر وخانوادش قبول نکردن واینجا خواستگاری بهم میخوره بعد ازچند روز دختره بهش زنگ میزنه واصرار وقول میده که کارمو بعد از بچه دارشدن رهاکنم ولی بزار وصلت صورت بگیره قول میدم پدرمو راضی کنم میلاد هم دوباره خواستگاریش میکنه  وقرار شد بعد از بچه دار شدن کارش رو ول کنه واین شرطتو قباله ازدواج قید میکنن واین دو عقد میکنن میلاد بعد از عقد متوجه میشه خانواده نامزدش خیلی سنتی هستن خصوصا پدر آدم سختگیر ومتعصبیه واجازه نمیده میلاد زنش رو تنهایی ملاقات کنه  الا باحضور خانواده ها   ورسم دارن دختر تابعد از ازدواج رابطه سکس وتنها شدن با شوهر داشته باشهولیدر دوران عقد اجازه نداره میلاد میگفت من ازاین چیز عصبی بودم زنم بود حقش رو داشتم ولی همچنان زنم وخانوادم بامن مخالفت میکردن که انگار دخترشون به غیر شرعی میخواستم ببوسم یا باش تنها بشم ومدام با زنم سر این قضیه بحث میکردیم بهش میگفت باید صبرکنی تا ازدواج...........میگفت منم صبر تااینکه براخرید وسایل به تهران رفتیم  خود میلاد ومادرهمسرش وخود همسرش  به اتفاق به خونه دوست میلاد رفتن میلاد میگفت فرهنگ خانواده دوستم یکم با فرهنگمون فرق داره  وزیاد به حجاباعتقاد ندارن  طوریکه زنش پیش من حجابش رعایت نمیکنه زن میلاد که اینارومیبینه  بامیلاد بحث میکنه  که چراباهمچین  دوستایی رابطه داری ماباید باکسایی رابطه برقرار بکنیم که مثلمابه حجاب اعتقاد داشته باشن میلاد بهش گفت که اونا دوستای من هستن چطور بخاطر اون چیز باشون قطع کنم اونا آدمای خوبی هستن همشون ازقشر  مهندس ودکتر هستن آدمای تحصیلکرده هستن حالا بخاطر حجاب من باشون قطع رابطه کنم؟؟؟؟؟من بچه 5 ساله هستم که سرمن میترسی؟  خلاصه  میگفت زنم من بااین چیزا میچزوند  وخیلی برچسبای دیگه بهم زد  

    بعد به میلاد گفتم دعوای اصلیتون چی بوده؟ کار من  دوهفته  سرکارم دوهفته بیکار واین دوهفته سرکار خارج شهرمون هستم  3 ماه عقد بودم  خیلی دندون روجیگر گذاشته بودم ولی طاقتم تمام شده بود قرار بود فردا سرکار برم به زنم زنگ زدم بیاد خونمون که ببینمش  هی بهونه میاورد هرچقدر بهش توضیح دادم که فردا میخوام برم سرکار تا2 هفته همدیگر رونمیبینم باید ببینمت زنش غر میزد میگفت تو میدونی پدرم راضی نمیشه  نمیزاره بیام وخلاصه ازاین حرفها بهم دیگه زدن  که میلاد از سر عصبانیت بهش گفت مرده شور  صورت نحست بشم  زنش تا این حرف شنید  گوشی قطع کرد   وبعد ازچند دقیقه پدر همسرش تماس گرفت وکلی میلاد داد که چرا به دخترم فحش دادی  ودرگیری شد میلاد رفت خونه زنش واونجا بود که پدر زنش شروع کرد به تحقیر کردنش  میلاد میگفت تمام رازهایی که زنم میگفتم تمام درد دلهام  غصه هام وناراحتیام که به عنوان راز بهش گفتم رفته به خانوادش گفته  وتواین جر وبحثها  خانوادش به رخم کشیدن اونجا دستگیرم شد که زنم راز دار نبوده بعد ازاون دیگه هرچی به زنش زنگ میزد جوابش نمیداد وبهش میگفت باید تاوان اون فحشی که بهم دادی رو باید بکشی  بهش گفتم من یه مرده شور نحست بهت گفتم اونم از شدت عصبانیت تو باید به خانوادت میگفتی؟ بعضی زنهارودیدم مرد  حسابی کتکشون میزنه ولی بخاطر برقراری صلح وآرامش نمیرن قهر کنن  یه چیز دیگه چرا تمام درد ودل هامو به خانوادت گفتی که بعدا به رخ بکشن ............میلاد گفت بعد ازاون هیچ چیزی درست نشد وبین خانواده من وخانواده اون کدورت پیش اومد ومشکلات بیشترشدن  ولی امید داشتم که دوباره برگردیم ولی بعد ازیانکه دیدم تهدید به اجرا گذاشتن مهریه کردن به زنم گفتم اگه مهریه رو اجرا گذاشتی  پلهای پشت سرت رو خراب میکنی  ولی رفت اجرا گذاشت  راستی  یادم رفت بهتون بگم که قبل ازاینکه مهریه رو اجرا بزارن   زنش تقاضای طلاق توافقی  کرده بود ولی میلاد قبول نمیکرد ولی اختلافها  بیشتر شد  ومهریه رو اجرا گذاشتن  دیگه بعدازاون میلاد  کاملا قید زنش زد...........درحال حاضر داره مهریه پرداخت میکنه ولی گفته طلاق نمیدم تا خودش تقاضا کنه ومهریش روببخشهوتمام پولامو بده اون وقت طلاقش میدم  چون به ناحق داره ازمم پول میبره  میلاد فقطبهم گفت میتونی یک سال بهم فرصت بدی؟ شاید تو این یک سال زنم تقاضای طلاق بده اگه نده دیگه مجبورم خودم طلاقش بدم ومهریه رو تا آخر بدم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    ببخشیدابجی ولی اقا میلاد اگه شمارو دوست داشته چرا با اون خانم ازدواج کرده که الان بخاد طلاقش بده؟نگین اجباری بوده که باورم نمیشه
    واگه بعد ازدواج با ایشون به شما علاقه مند شده به نظرتون ادم قابل اعتمادیه؟؟؟؟ از کجا معلوم نمیخاد با شما هم همین کارو بکنه ببخشید نمیخام دلسردتون کنم ولی من فقط به عنوان یه پسر دارم نظرمو میگم ومیتونید با توجه به شناختتن از اقا میلاد حرفای منو کاملا رد کنید ولی وقتی اکثرا میگن ازدواج اونم با رابطه دوستی درست نیس تا یه جاهای خیلی زیادی درسته من توضیح نمیدمم دوست دارین برین تو اینترنت مطالب زیاد ی هس ولی من میگم یه کم حواستونو بیشتر جمع کنین مخصوصا اینکه ررضایت پدر ومادر با عث میشه به همه چی برسین پس قبل رضایت شخص دیگری حتتی خاستگارتون اول پدر مادرتون رو راضی کنین تا دعای اونا پشت سرتون باشه
    یا علی
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    آقای مهدی پور شما مشکل من خوب بررسی کنید وخوب جواب بدید  اگه خوب مشکل من رو بخونید متئجه میشید مشکل من چیه
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •