تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مادر من مريضه ؟! كمكم كنيد زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:شارو
آخرین ارسال:سجاد صالحی
پاسخ ها 4

مادر من مريضه ؟! كمكم كنيد

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام

    مايوس از راه چاره و درمان به همياري پناه آورده ام به اين اميد مشاوران با تجربه بتوانند مرا ياري كنند
    مادر من با 59 سال سن دچار بيماري افسردگي شد كه يك سال است نزد روانپزشك تحت درمان دارويي مي باشد
    در اين يك سال در رفتار ش تغيراتي مشاهده شده .بهتراست فلش بكي به گذشه داشته باشم تا كامل شرح حال كنم
    آنچه به ياد دارم مادر من هميشه حرف حرف خودش بوده هيچ وقت اهميتي به نظر كسي نداده يا حداقل غرورش اجازه نداده اعتراف كند كه كسي درست مي گويد.
    دايره ارتباطاتش بسيار محدود و بسيار كم با اقوام و دوستان رفت و آمد داشت اگر قرار بود به مجلس شادي و عروسي و .. يا تفريح و گردش برود بايد از چندين روز پيش كسي او را راضي مي كرد !
    مادر من تنها چيزي كه در تامين فرزندان و همسرش برايش اهميت داشت خورد و خوراك و پاكيزگي خانه اش بود
    من تنها دختر خانواده و داراي دو برادر هستم
    هيچ وقت مادرانه مرا نصيحت نكرد
    همچنانكه خواهري نداشتم هيچ وقت با من دوست نبود
    مادر من هرگز نفهميد تنها دخترش براي اولين بار كي پريود شد! (با تمام مشكلات يك دختر نوجوان )
    براي دانشگاه رفتن هرگز تشويقم نكرد و زماني كه مدرك دانشگاهيم را گرفتم مثل كارنامه عادي دوران راهنماييم بود
    زمان اردواجم كه رسيد وقتي با اصرار مي خواستم درموردش بهاش حرف بزنم اماده نبود گوش بده و نصيحتم كنه در جواب مي گفت پرده هاي خونه رو كه ي عوض كنيم بشوريم ....
    در تكميل جهيزيه يه دونه دخترش كوچكترين كاري نكرد.كوچكترين حرفي نزد.
    دوران نامزدي خيلي اذيتم كرد
    ازدواج كه كردم تازه مشكلات شروع شد
    يه سال نمي شد كه بهم ريخت دل تنگي –بي حوصلگي – اضطراب و ....
    هر كس ازش مي پرسيد چي شده مي گفت از وقتي دخترم ازدواج كرد من اينطوري شدم !!!
    دو تا برادرا م قبل از من تشكيل زندگي داده بودند.
    الان حدود يك ساله زندگي همه ما را مخصوصا پدرم بهم ريخته!
    عادت بد ديگه اي كه داشت :هميشه هر چيزي رو خيلي بزرگ مي كرد و دوشت داشت مظلوم نمايي كنه
    اگر سر درد ساده اي داشت مي گفت به شدت سرم درد مي كنه فكر كنم سرطان دارم و ...
    تا مدتها به همه مي گفت مريضم ...
    پدر من آدم آروم و مهربونيه هرگز ارتباط خوبي باهاش نداشت و مطمئنم فقط پدرم تونسته توي اين سي و چند سال تحملش كنه!
    الان با تمام اين اوصاف در حال حاضر : هر روز كه از خواب بيدار مي شه تا غروب 20 بار به بچه هاش تلفنم مي كنه و مدام چند تا جمله رو تكرار مي كنه .چه خبر كي رفتي سر كار من دلم تنگه اظطراب دارم و ...
    هر روز يكي از ما يا بايد پيشش باشيم يا ببريم منزل خودمون. بخاطر مادرم نمي تونيم هيچ برنامه ريزي بكنيم
    در مدتي كه تحت درمان بود به تشخيص پزشك دچار اختلال هواس هم شده بود كه اينطور كه مي بينيم الان بهتره.
    گاهي حرفي مي زنه يا رفتاري رو انجام مي ده كه واقعي نيست گاهي بدور از چشم ما غذا مي خوره و بعدا سر سفره شام نمياد و مي گه اشتها ندارم نمي خورم !
    اگر يكي از ما به گردش يا مهماني بريم متهمين ! غير مستقيم به ما مي فهمونه كه نبايد غير از اون با كسي يا جايي مشغول باشيم !
    مي دونم زياد وختتون رو مي گيرم ولي ازتون عاجزانه خواهش مي كنم به من كمك كنيد تكليف ما چيه و بايد چطور باهاش رفتار كنيم كه هم به بهبوديش كمك كنيم و هم زندگيمون روال عادي بگيره .
    ازتون خواهش مي كنم با صبر و حوصله كمكم كنيد.


     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    مادر شما تعریف شون از زندگی متفاوت از شما و بقیه اعضای خانواده تون هست. ایشون خوشی و خوشبختی رو فقط در زیبایی ظواهر زندگی و ارتباطات معمول و روتین میدونن(مثلا زنگ زدن به همسر و پرسیدن اینکه کی میرسی خونه و.......). این خصلت بعضی از ادم هاست و یک مقدار به نحوه تربیت شون برمیگرده و چندان قابل تغییر نیست. همچنین ایشون یک مقدار درونگرا هستن و با توصیفی که ازشون کردین ظاهرا در فضای خونه احساس ارامش بیشتری دارن و تعلق خاصی به منزل و اشیای اون دارن. البته من حدس میزنم ایشان وسواس شستشو داشته باشن. درسته؟ اگه چنین وسواسی دارن عجیب نیست اگه مایل نباشن به مهمونی ها بیان و صرفا علاقه مند باشن در خانه بمونن که نکات خاص پاکیزگی رو در اون رعایت کرده باشن.
    با توجه به علایم مختلفی که گفتین و احساس دلتنگی و افسردگی الان شون، لازمه مادر رو پیش روانشناس ببرین تا به صورت حضوری ارزیابی بشن. اضطراب شون الان در چه سطحیه؟ ایا از تپش قلب هم گله دارن؟ اضطراب شون در حد اضطراب معمولی کسی هست که مثلا سر جلسه امتحان نشسته یا اینکه علایم اضطراب حاد رو دارن؟( پریشانی، تپش قلب، تنگی نفس و...)
    ایا هیچوقت تلاش نکردین با مادرتون راجع به مسایل شخصی تون صحبت کنین؟ اگه مثلا شما از سردرد گلایه کنین مادرتون چه پاسخی میدن؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    aram آواتار ها
    سلام شارو عزیز
    مادر شما نیاز به مشاوره و درمان ریشه ای دارن که متاسفانه با درمان طب رایج کمک زیادی بهشون نمی شه اما با طب هومیوپاتی کمک زیادی می تونن بگیرن می تونین از سایت زیر http://www.homeopathyiran.org هومیوپات نزدیک محل زندگیتونو پیدا کنین
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام. با علایمی که فرمودید مادرتون دچار بیماری "هیپوکند‌ریا" یا " خودبیمار انگاری " شدند...
    با اینکه مشکل جسمی ندارن ولی همیشه از بیمار بودن ترس دارن. و این ترس همه زندگی ایشون رو تحت تاثیر قرار داده...
    افسردگی حاد و بی قراری و نیاز به برقراری ارتباط مدام با فرزندان و استرس و اضطراب و نگرانی و تشویش ذهنی همه و همه از علایم این بیماری است...
    مادرتون فردی خوشیفته به نظر میان و در کنارش افسردگی حاد و استرس و اضطراب هم دست به دست هم دادن تا اوضاع رو وخیم تر جلوه بدن...
    ایشون به هیچ وقت از افکاری که دارن بیرون نخواهند اومد. مثلا اینکه فکر میکنن سرطان دارن در حالی که اینطور نیست.
    حتی اگر دکتر معالجش هم بگه که سرطان نداری احتمال داره نه تنها قبول نکنه بلکه نگران تر هم بشن.

    پیشنهاد من اینه که به یک روانپزشک مراجعه کنین .
    ایشون با تجویز داروهای ضد افسردگی و اضطراب و استرس ان شا الله مادرتون رو درمان خواهند کرد.
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •