تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




افسردگی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:maryam1
آخرین ارسال:sungift143
پاسخ ها 5

افسردگی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام من 27 سالمه فک کنم افسردگی گرفتم چون توجمع حوصله و انگیزه حرف زدن ندارم اصلا حوصله هیچ کس روندارم هرروز تاشب پای اینترنت هستم کمتر بیرون میرم فقط یه دوست صمیمی دارم که چون مشغول درس خوندنه کمتر میبینمش مدرکم کاردانی والان بیکارهستم موقعیت ازدواج هم اصلا ندارم خواهشا کمکم کنید خودم فک میکنم دلیلش بیکاریه اما اینجا اصلا موقعیت کارنداره مگه کار خانگی اونم نمیدونم چیکار باید بکنم که منبع درآمدی هم باشه ممنون میشم راهنمایم کنید.
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام.
    دوست عزیز شما در همین سه خط خود ببینید چندتا افعال منفی بکار بردید  . خود این افعال منفی موجب بی تحرکی و ناامیدی شما خواهد شد 
    شما باید برای رسیدن به هر هدفی شروع کنید و موانع و مشکلات آن هم در نظر بگیرید 
    اهداف خودتان ار مشخص کنید و برای آن برنامه ریزی کنید و تصمیم قاطعی بگیرید تا به هدف برسید.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    با سلام. من 29 سالمه و از موقعی که خودم رو شناختم یعنی تقریبا از سن بلوغ ( 14-15 سالگی) با هم سن و سال های خودم خیلی متفاوت بودم.  به سه روانشناس مختلف طی این سال ها مراجعه کردم یعنی همیشه قبول داشتم که مشکل دارم و گاهی که حالم بهتر بوده سعی کردم کمک کنم به خودم، با هر متخصص حدود15 الی 20 جلسه صحبت کردم و نا امیدی از بهبودی (حتی یک درصد) باعث ادامه ندادنم شد.
    هیچ فعالیت فوق برنامه یا تفریح و ورزش موردعلاقم نبوده یا اگر تصمیم داشتم کاری انجام بدم نه حس و حالش بوده نه اعتماد به نفس، چیزی توی این دنیا نیست که خوشحالم بکنه، همیشه احساس غم و اندوه دارم . احساس گناه و پشیمونی و نا امیدی به آینده ....همیشه حس می کنم بدزندگی کردم و به خاطر همین موضوع آیندم خراب خواهد شد. از مهمانی و دوست و فامیل وخرید و کلا اجتماع فراری هستم، کم حرف و گوشه گیرم، اعتماد به نفس و عزت نفس ندارم،از کل مشخصات ظاهری  و اعضای بدن و صورتم و تمام عکسهام بدم میاد و احساس بدی نسبت به خودم دارم، از آینه و نور زیاد متنفرم، نمیتونم احساساتم رو ابراز کنم و همیشه به خاطر تصمیماتم و تنبلی هام احساس گناه میکنم، حس بی فایده بودن و سربار بودن دارم، نسبت به همه ی ادمها احساس کمبود و گاهی حسادت می کنم، همیشه استرس و اضطراب زیادی دارم مثلا ترس از دست دادن عزیزان، همیشه نگران همه ی خانوادم هست و عاشقانه دوسشون دارم و مشکلاتشون روزها منو اذیت میکنه و این حس از درون منو عذاب میده ولی بروز نمیدم و به نظر آدم بی احساسی میام.          از بچگی با خواهر بزرگترم از همه نظر(ظاهر و اخلاق ) مقایسه میشدم به صورت عمد و غیر عمد، این مقایسه ها از طرف مادر پدر و بعضی ازافراد فامیل همیشگی بوده بدون اینکه قصد بدی داشته باشند چون من بچگی خیلی پرانرژی و شیطون و حاضرجواب بودم و خواهرم مظلوم بود و من همیشه همه جا از حقش دفاع میکردم (با اینکه کوچکتر بودم) و این مسایل باعث ذهنیت منفی دیگران از من شده و همیشه خواهرم شخصیت مثبت و مهربون و صبور و خوشگل این داستان بوده و هست، این مقایسه ها توی همه ی عمرم در ذهن من ادامه داشته ولی نه تنها با خواهرم بلکه با همه ی آدمها...
    درضمن اختلالات تغذیه ای هم دارم، استعداد چاقی فوق العادهای دارم و وقتی دچار پرخوری عصبی میشم بلافاصله به صورت ارادی بالا میارم هرچند چاق نیستم و اضافه وزن هم ندارم و وزنم نرمال هست ولس از هیکل خودم متنفرم و احساس نامتعادل بودن میکنم حتی بعد از رژیم و لاغری زیاد....بعلاوه من در زمینه ی تحصیلی آدم تقریبا موفقی بودم، برای ارشد با رتبه ی 10 در دانشگاه تهران روزانه قبول شدم و یک ساله درسم تموم شده، ولی متاسفانه اعتماد به نفس و انگیزه ی شروع کردن هیچ چیز رو ندارم، با ترسی که دارم همه ی برنامه ها رو نصفه رها می کنم، احساس پوچی وغم شدید باعث شده حداقل روزی چهار پنج بار به خودکشی فکر کنم و لی تابه حال عمل نکردم ولی کلا موجودی هستم که نبودنم بهتر از بودنمه، بحران سی سالگی و هنوز بیکارو بی هدف بودن و سر چند راهی بودن به همه ی مشکلاتم اضافه شده و راه حلی جز مرگ برام نمونده. ببخشید از توضیحات زیادم ولی واقعا احتیاج به کمک و نشون دادن راه دارم، ممنون میشم راهنماییم کنید.
     
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'maryam1' pid='31895' dateline='1383655603'
    سلام من 27 سالمه فک کنم افسردگی گرفتم چون توجمع حوصله و انگیزه حرف زدن ندارم اصلا حوصله هیچ کس روندارم هرروز تاشب پای اینترنت هستم کمتر بیرون میرم فقط یه دوست صمیمی دارم که چون مشغول درس خوندنه کمتر میبینمش مدرکم کاردانی والان بیکارهستم موقعیت ازدواج هم اصلا ندارم خواهشا کمکم کنید خودم فک میکنم دلیلش بیکاریه اما اینجا اصلا موقعیت کارنداره مگه کار خانگی اونم نمیدونم چیکار باید بکنم که منبع درآمدی هم باشه ممنون میشم راهنمایم کنید.
     

     

    سلام...
    راستش شاید من جای خواهر کوچیکتر شما باشم پس جسارت منو ببخشید...

    همونطور که اقای برزگر گفتند نداشتن هدف میتونه یکی از علت های افسردگی باشه...
    اعتماد به نفس باید داشته باشین...
    اینکه بخواین هی به گذشته فکر کن
    ین و خودتون رو با بقیه مقایسه کنید هیچ مشکلی رو حل نمیکنه..
    پس اول اهدافتون رو برای خودتون در نظر بگیرید..
    به نظر من اهدافتون رو چند بخش کنید...
    اهداف روزانه؛اهداف هفتگی،ماهانه و سالانه...
    وقتی شما اهدافتون رو برای خودتون کوچیکتر میکنین راحت تر میتونین اونا رو انجام بدین و همین امر باعث میشه که انگیزه بگیرین...
    وقتی شما برای مثال امشب برنامه کارهای فرداتون رو لیست میکنین به مغز خودتون دستور دادین که باید فردا حتما این کارارو انجام بدم..
    حالا فردا شما هر کاری که از اون لیست انجام دادین جلوش یه علامت میزنین و همینطور تلاش میکنین برای انجام کارهای بعدی..
    برای کار خونگی هم میتونید از بقیه و اطرافیان بپرسین که ایا شغلی میشناسن که به شما معرفی کنن یا نه..
    حتی خودتون میتونین تدریس کنین..مثلا برین یه کتاب ریاضی 2 ابتدایی رو بگیرین و به دوستانتون بسپرین که ریاضی دوم ابتدایی تدریس میکنین...برای شروع لازم نیست تعداد شاگرداتون و هزینه کلاساتون زیاد باشه....

    راستش چیزایی که من میدونستم همین بود...
    موفق باشین

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'parastoo13' pid='32642' dateline='1384175833'
    با سلام. من 29 سالمه و از موقعی که خودم رو شناختم یعنی تقریبا از سن بلوغ ( 14-15 سالگی) با هم سن و سال های خودم خیلی متفاوت بودم.  به سه روانشناس مختلف طی این سال ها مراجعه کردم یعنی همیشه قبول داشتم که مشکل دارم و گاهی که حالم بهتر بوده سعی کردم کمک کنم به خودم، با هر متخصص حدود15 الی 20 جلسه صحبت کردم و نا امیدی از بهبودی (حتی یک درصد) باعث ادامه ندادنم شد.
    هیچ فعالیت فوق برنامه یا تفریح و ورزش موردعلاقم نبوده یا اگر تصمیم داشتم کاری انجام بدم نه حس و حالش بوده نه اعتماد به نفس، چیزی توی این دنیا نیست که خوشحالم بکنه، همیشه احساس غم و اندوه دارم . احساس گناه و پشیمونی و نا امیدی به آینده ....همیشه حس می کنم بدزندگی کردم و به خاطر همین موضوع آیندم خراب خواهد شد. از مهمانی و دوست و فامیل وخرید و کلا اجتماع فراری هستم، کم حرف و گوشه گیرم، اعتماد به نفس و عزت نفس ندارم،از کل مشخصات ظاهری  و اعضای بدن و صورتم و تمام عکسهام بدم میاد و احساس بدی نسبت به خودم دارم، از آینه و نور زیاد متنفرم، نمیتونم احساساتم رو ابراز کنم و همیشه به خاطر تصمیماتم و تنبلی هام احساس گناه میکنم، حس بی فایده بودن و سربار بودن دارم، نسبت به همه ی ادمها احساس کمبود و گاهی حسادت می کنم، همیشه استرس و اضطراب زیادی دارم مثلا ترس از دست دادن عزیزان، همیشه نگران همه ی خانوادم هست و عاشقانه دوسشون دارم و مشکلاتشون روزها منو اذیت میکنه و این حس از درون منو عذاب میده ولی بروز نمیدم و به نظر آدم بی احساسی میام.          از بچگی با خواهر بزرگترم از همه نظر(ظاهر و اخلاق ) مقایسه میشدم به صورت عمد و غیر عمد، این مقایسه ها از طرف مادر پدر و بعضی ازافراد فامیل همیشگی بوده بدون اینکه قصد بدی داشته باشند چون من بچگی خیلی پرانرژی و شیطون و حاضرجواب بودم و خواهرم مظلوم بود و من همیشه همه جا از حقش دفاع میکردم (با اینکه کوچکتر بودم) و این مسایل باعث ذهنیت منفی دیگران از من شده و همیشه خواهرم شخصیت مثبت و مهربون و صبور و خوشگل این داستان بوده و هست، این مقایسه ها توی همه ی عمرم در ذهن من ادامه داشته ولی نه تنها با خواهرم بلکه با همه ی آدمها...
    درضمن اختلالات تغذیه ای هم دارم، استعداد چاقی فوق العادهای دارم و وقتی دچار پرخوری عصبی میشم بلافاصله به صورت ارادی بالا میارم هرچند چاق نیستم و اضافه وزن هم ندارم و وزنم نرمال هست ولس از هیکل خودم متنفرم و احساس نامتعادل بودن میکنم حتی بعد از رژیم و لاغری زیاد....بعلاوه من در زمینه ی تحصیلی آدم تقریبا موفقی بودم، برای ارشد با رتبه ی 10 در دانشگاه تهران روزانه قبول شدم و یک ساله درسم تموم شده، ولی متاسفانه اعتماد به نفس و انگیزه ی شروع کردن هیچ چیز رو ندارم، با ترسی که دارم همه ی برنامه ها رو نصفه رها می کنم، احساس پوچی وغم شدید باعث شده حداقل روزی چهار پنج بار به خودکشی فکر کنم و لی تابه حال عمل نکردم ولی کلا موجودی هستم که نبودنم بهتر از بودنمه، بحران سی سالگی و هنوز بیکارو بی هدف بودن و سر چند راهی بودن به همه ی مشکلاتم اضافه شده و راه حلی جز مرگ برام نمونده. ببخشید از توضیحات زیادم ولی واقعا احتیاج به کمک و نشون دادن راه دارم، ممنون میشم راهنماییم کنید.
     
     

     

    سلام

    دوست خوبم اول کار اینه که خودتو با بقیه مقایسه نکنی...
    هرکدوم از ما انسانها محل زندگیمون،اعتقاداتمون و خیلی چیزای دیگمون با هم فرق داره...
    اینکه از خودت خوشت نمیاد کار اشتباهیه...
    وقتی شما خودت برای خودت ارزش قائل نیستی پس بقیه هم برات ارزش قائل نمیشن...


    شما به هرچیزی که فکر کنی همون اتفاق برات میوفته...یه روز که سرحالی بگو که امروز مریضم..حالم خوب نیست...مطمئن باش تا شب حالت بد میشه...
    افکار منفی نداشته باش....
    از افعال منفی استفاده نکن..هر کدوم از ما به جوری به کمال میرسیم...
    باید از نقطه ضعفها و قوتهامون واسه رسیدن به کمالمون استفاده کنیم..

    پس شما باید نقاط ضعف و قوتت را پیدا کنی..واسه این کار میتونی از خانواده و دوستاتون کمک بگیرین...

    مثلا به تک تک اعضای خانواده یه برگه بده بگو ی طرف برگه نقاط ضعف و ی طرف دیگه نقاط قوتت رو بنویسن...
    خودتونم همین کارو انجام بدین...ولی واقع بینانه...
    بعد این که این کارو انجام دادین برین دنبال برطرف کردن نقاط منفی و همزمان پررنگ تر کردن نقاط مثبت....
    اصلا هم قبول ندارم که بخواین بگین من نقاط مثبت ندارم...

    اهدافتون رو مشخص کنید...
    اونارو به اهداف روزانه،هفتگی،ماهانه و سالانه تقسیم بندی کنید...
    برنامه فرداتون رو از شب قبلش لیست کنین و فردا هر کاری که کردین جلوش ی علامت بزنین...سعی کنید که کارای هرروز رو تا جای امکان همون روز انجام بدین...

    موفق باشین

     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •