معجون

این زمین چیست که با کرب و بلا معجون است
هر که را پای نهند جان و دلش محزون است
بی گمان محشر عالم شده اینجا پرپا
یا که اینجا به خدا خون خدا مدفون است



کرب و بلا

روزگاری که دلم بهر عزا حاضر شد
آب شد هر چه در آن بود دلم آخر شد
ناگهان دیدم از آن اشک که در سینه بریخت
نام ژر سوز و غم کرب و بلا ظاهر شد


خون دل

سینه ام سوخت،دلم غم آمد
دیده ام اشک ز ماتم آمد
سبب خون دلم پرسیدم
مادرم گفت محرم آمد



شاعر: نمی دونم