تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




پیشنهاد ازدواج به کسی که از قلبم پاک نمیشه زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:sinaa
آخرین ارسال:صبا ابوالحسنیان
پاسخ ها 13

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

پیشنهاد ازدواج به کسی که از قلبم پاک نمیشه

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام من 12 سال پیش با یه دختر آشنا شدم که تا الان ادامه داره و تا آخرتم ادامه خواهد داشت ولی این مدت من هیچ وقت نمخواستم تو فکرم اونو برای ازدواج ببینم و همیشه به فکر پاک کردن و فراموش کردنش بودم و به خاطر این طرز فکرم  این مدت بهش نگفتم دوسش دارم ولی اون تو این سالها بهم ثابت کرد که عاشقمه و من حتی اگه نخوامشم بازم دوستم داره راستش منم فقط به خاطر همین دیونگی که نسبت بهم داره نگفتم ازش خوشم میاد و خواستم حواسش سره درسا و پیشرفتش باشه ولی این احساسات شدیدی که بهم داشتو داره کاره خودشو کرد و نتونست درس بخونه و منم که تو ذهنم همیشه دونبال یه فرد بی احساس و منطقی بودم ازش جدا شدم خواستم مزاححم نشه ولی اون همیشه شمارش تو خونه و موبایلم بود و جواب نمیدادم وقتیم جواب میدادم با تندی باهاش برخورد میکردم تحقیرش میکردم ولی اون خون سرد بود آروم میگفت ببخش که نمیتونم فراموشت کنم و من یکم گرم میشدم باهاش تا دلش نشکنه و عزاب وجدانم بیاد پایین اونم تعریف میکرد مدتی که من نبودم فقط به من فکر کرده منم از کارام حتی دوس دخترای که اون مدت داشتمو تعریف میکردم براش ولی اون همیشه میگفت اگه ازدواجم کننم براش یه جای کوچیک مثله مکالمه تلفنی نگه دارم جالب اینجا بود که هر روزه خدام خواستگار داشت و جواب رد میداد به همه تا این که من خواستم ازدواج کنه و به خاطر من منتظر نباشه فکر میکردم دیگه حل میشه و لی وقتی نامزد کرد انگار دنیا رو سرم خراب شد ادات کرده بودم به شمارههاش که جواب نمیدادم ولی زنگ نزدم که خوشبت بشه بره پی زندگیش ولی اون بازم زنگ زد گفت نمیتونه فراموشم کنه منم تند برخورد کردم که دیگه بهم زنگ نزنه ولی بازم سالی یه بار بهش جواب میدادم و احوال پرسی میکردم تا این که بعد 3 سال ازدواج ایشون که الان میشه دیدم واقعا" این دختر تنها موجودی که بخوام نخوام ذهنمو اشکال کرده ازش خواستم طلاق بگیره اونم هیچی رفت صاف گذاشت دست شوهرش که طلاق میخواد به عشقش برسه شوهرم ابروشو برد پیشه همه فامیلاشون خلاصه الان خونه باباشه اگه باباش نکشته باشدش به نظرتون کارم یا این تصمیم آخرم درست بوده
    و این که الان میدونه دوستش دارم اگه شوهرش طلاق نده چی به سرش میاد وای سکته میکنه میدونم گناهشم می افته گردم بگین چیکار کنم براش

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    شما سال ها وقت داشتین که تصمیم تونو بگیرین. مدت زمانی که در اختیارتون بود تا بتونین تشخیص بدین این خانم مناسب تون هست یا نیست، زمان کمی نبود.
    کار شما از جهتی جالب بود که کم محلی کردین تا میزان علاقه طرف مقابل تونو بسنجین اینا همه درست ولی بی محلی کردن، سرد بودن و سنجیدن افراد هم حد و اندازه داره و شما بابت از دست دادن زمان خیلی زیاده روی کردین و به عبارتی فرصت سوزی کردین.
    الان ایشون متاهل هست. چون تعهد بین شون وجود داره، حتی اگه با زور طلاق هم بگیره، برقراری رابطه با این خانم و ازدواج با ایشون، متاسفانه با اخلاق سازگاری نداره.
    وقتی کسیو با اجبار به طلاق وادار کنن انگار که طلاق نگرفته باشه چون قلب اونها هنوز برا هم میتپه و لااقل همسر ایشون که همچنان عشق و علاقه خودشو حفظ خواهد کرد و فقط امکان داره تحت فشار، طلاق رو بپذیره. 
    خطبه عقد و خطبه طلاق، وقتی مفهوم پیدا میکنه که میل و رضایت دو طرفه باشه وگرنه یک عمل نمایشی به حساب میاد. روح نهفته در خطبه عقد یا طلاق، مدنظر هست نه الزاما اون جملاتی که خونده میشن.
    پیشنهاد من اینه که با تموم دشواری هاش بپذیرین که معشوق شما به فرد دیگه ای تعلق داره و بهترین لطف شما در حق اش اینه که به حال خودش رهاش کنین تا در کنار همسرش به ارامش برسه.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    ممنون از جوابتون ولی آبی که ریخته نمیشه جمع کرد اون وقتی که تندی بد اخلاقی منو می دید دوست داشتنش تمومی نداشت یعنی چطور بگم عشق یه طرفه ایشون مرزی نداشت الان که روش وایسادم گفتم دوسش دارم یعنی از لحظه ای که گفتم کارش به دکتر مغزو اعصاب دارو کشیده و شبو روزش سیاه شده تا برسه به من درسته میدونم شوهرش این وسط گونی برنج شد ولی از اول ازدواجم بهم گفت که هیچ حسی بهش نداره البته حقم داره شوهرش یه بچه ننس که مامانشو بیشتر از همسرش دوس داره ولی واقیعتش منم خیلی دوسش دارم نمیخوام جلو چشمم از بین بره احساس گناه میکنم سر این خواب بودنم نمیدونم چطور گذشت مثل یه خواب انگار دیروز بود آشنا شدم باهاش و بعده این مدت فهمیدم این برام هیچ وقت حذف نمیشه نمیتونم بی خیالش بشم الان بیشتر از یه ماه گوشیامو خاموش کردم کارامو ول کردم و این اتاق نشستم ولی نه سر پیازم نه ته پیاز از خودم بدم میاد زندگی عشق پاکمو خراب کردم اون ساده اول گفت بهم حرف دلشو و پاش وایساد ولی من ...
    نمیدونم بگین الان چی پیش  میاد، من اگه اون یه درصدم بتونه بی من باشه راضیم فقط خوشبختی اونو میخوام نه چیز دیگه الانم شبو روزم یکی شده که واقعا" دیگه ته خطم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    متاسفم برای شما ...
    اسم خودتو گذاشتی عاشق!!!!
    .
    متاسفانه شما از همون اولشم هرکاری کردی اشتباه کردی ... سریال اشتباه هاااا ... الانم همون سریالو ادامه میدی ...
    اینو بدون اگه تو دل شوهر  دختره یه ذره عشق باشه و اگه خدایی اون بالاسر باشه با کاری که شما کردیم منتظر غضب خدا باشین وگرنه خدایی وجود نداره ...
    .
    بخودت بیا داداش ...
    پاتو از زندگیش بکش بیرون برای همیشه ...
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام...
    دوست عزیز هر چند نباید بعد از ازدواج ایشون این اقدام رو میکردید ولی به هر حال اتفاقی است که افتاده!
    پیشنهاد میکنم از این به بعد قبل از انجام کاری در موردش فکر کافی رو بکنین!
    بهتره از این به بعد کاری انجام ندید و منتظر باشید ....
    باید همه تبعات این تصمیم رو قبول کنین!
    اگر ایشون به خونه و زندگیشون برگشتن که هیچ! ولی اگر ایشون طلاق گرفتن باید بعد از مدتی معین (عده) هر چه سریعتر برای ازدواج با ایشون اقدام کنین...

    به خدا توکل کنین و از درگاهش طلب مغفرت بکنین!

    فعلا هر اقدام شما منجر به شعله ور شدن آتش خشم و فتنه خواهد شد....
    پس حتی سعی نکنین با اون دختر ارتباط برقرار کنین..

    خانواده تون از این جریان اطلاعی دارن؟
    خانواده ایشون شما رو میشناسن؟ با اونها صحبت کردید؟
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    maryam.azadeh آواتار ها
    دوست عزیز
    احساس شما قابل درک هست. درگیری ذهنی تون طبیعیه ولی بهرحال همسر ایشون یک انسان هست و بر اساس یک روال طبیعی، با این خانم عقد کرده و پیمان زناشویی بسته. مهم نیست که بچه ننه باشه یا مادرشو به همسرش ترجیح بده یا......... اینها مسایل شخصی ایشون هست ولی اون دو نفر زوج هستن و پیمان بستن و پیمان شون قابل احترام هست و کسی مجاز نیست به این پیمان، خدشه ای وارد کنه.
    معمولا وقتی بنا باشه کسی به همسرش خیانت کنه و یا شخص ثالثی حضور پیدا کنه که از این خیانت، بهره برداری کرده و به عشق قدیمش دست پیدا کنه و.......... یکسری توجیه هایی میکنن مثلا میگن: همسرش اونو دوست نداره، ازدواج شون اجباری بوده، اون لیاقت عشق منو نداره، اولین کسی که در زندگیش بود من بودم نه همسرش و.......... این حرفها رو تموم کسانی که مایل هستن رابطه زن و شوهر رو بهم زده و مسیر رابطه رو به سود خودشون تغییر بدن، به زبون میارن تا از میزان عذاب وجدان شون کم کنن.
    اینو در نظر بگیرین که تلاش تون برای دست یابی به این خانم، عاقبت چندان خوشی نخواهد داشت به دو دلیل:
    1- عذاب وجدان شما رو تا ابد ازار خواهد داد.
    2- زنی که پا روی پیمان زناشویی خودش بگذاره تا به عشق اش برسه هیچ تضمینی نیست اگه روزی عاشق کس دیگه ای بشه و شما رو هم ترک کنه.
    پیشنهاد من اینه که درین پروسه، سعی کنین ایشون رو فراموش کنین. برا شما حتما موقعیت های بهتر یا مشابه این خانم وجود داره. ایشون سهم شما نیست چون با کس دیگه ای پیمان بسته.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    ممنون از توجه و هم فکریتون من در مورد این جریانا با هیچ کس حرف نزدم حتی خانوادم ،الان یه کم آرومم که اینجا مطرح کردم و دیدگاههارو می بینم. راستش ایشون از اول آشنایی به من بفادار بودن چطور بگم مثل یه جن که کامل تو تسخیر منه هیچ وقت نمیتونه عاشق کسه دیگه ای بشه من از فردای که بخواد با من باشه نگرانی ندارم این مدت زمان که گذشته از این آشنایی برام ثابت کرده جز من تو دلش کسی نیست ولی من آدمی نیستم که بخوام سو استفاده کنم دلیلی که باعث شد این پیشنهادو بدم این بود که یه روز خودش زنگ زد منم دلم نیومد قطع کنم و جواب دادم حالمو پرسیده این حرفا من احوالشو پرسیدم اونم گفت میخوام جدا بشم نمیتونم با این زندگی کنم منم دلیلشو خواستم ازش موضوع سر این بود که شوهرش زیادی تحقیرش میکرد و روش گفته بود که من تورو دوس نداشتم و از دختر عمم خوشم میومد عاشق اونم که الان دکتر ا داره دادنش یکی دیگه فلان، بعدم مجبورش میکرد که از باباش پول که میگیره به اونم بده چون آقا تا لنگ ظهر میخوابه و بعد از ظهرم فقط برا کارت کشیدن میره اداره که یعنی کار کردم این بدبختم مجبور میکرد که بره کار پیدا کنه وقتی اینارو گفت واقعا" ناراحت شدم فکر میکردم خوشبخته ولی اون روز زنگ زده بود که من براش کار پیدا کنم شوهر بی غیرتش میخواس به اجبار اینو وارده این جامعه ای بکنه که همه گرگن این خانم ازنظر اندام قیافه خوبه یعنی به حدی هست که تنها پاشو از در خونه بزاره بیرون گرگا میریزن سرش یعنی عمرن بزارن تو این اجتماع تنها راه بره این دختر ، خوب منم هیچی دیگه رگ غیرتم زد بالا گفتم کاره خوبی میکنی طلاق میگیری تو ماله خودمی برا همیشه که بقیه ماجرا الانم ازش هیچ خبری ندارم گفتم خطامو خاموش کردم بهشم گفتم اگه برگشت خونه شوهرش ادامه داد فراموشم کنه ولی اگه طلاق گرفت بهم خبر بده ولی در کل وضیعت روحی خودم سر این بازی واقعا" خراب شده اعصابم رخته به هم حوصله هیچ کسو حتی خانوادرم ندارم موندم گوشه این اتاق تا این موضو حل نشه نمیخوام زندگی کنم حالم بده
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    لطفا" یه نتیجه گیری کنین نمیخوام تنهای یه تصمیم بگیرم کمکم کنین چیکار کنم مرسی به خاطر توجهی که دارین ولی از حرفام نتیجه آخرو بگین مغزم از کار اوفتاده به خدا
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    خودم نتیجه گیری میکنم شما مونده تا حالا این طور معادلاتو حل کنید
    [size=x-large]نتیجه این که آدم 2 روز تو این دنیا زندگی کنه ولی با اونی که دوسش داره عاشقشه زندگی کنه
    حالا بهاش هر چقد میخواد سنگین باشه مهم نیست برام[/size]
     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    شما چندین سال وقت داشتید تا به این نتیجه برسید پس چرا حالا؟ چندین سال بازیش دادی با دست پس زدی و با پا پیش کشیدی و حالا متوجه شدی که دوستش داری ؟ الان دیگه هیچ راهی نداری به جز اینکه منتظر بشی ببینی تا خودش برای زندگیش چه تصمیمی میگیره مطمئنی اگه طلاق گرفت باز هم بازی رو شروع نمیکنی؟
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •