سلام من 36 سال سن دارم و يك جفت دوقلو  تخصلاتم كارشناسي ارشد همسرم 48 سال سن داره و مهندس كامپيوتر  زندگي شخصيم هيچوقت دقيقا باب ميلم نبوده ولي به كمبودها و  خوب نبودن همه چي عادت كردم به بچه هام عشق ميورزم هميشه سعي ميكنم كسي از دردهام با خبر نشه ولي گاهي موفق نمي شم اوني كه لازمه بشينه با هم صحبت كنيم همسرم كه گوش شنوايي نداره 12 سال از من بزرگتر آدم سالمي واهل هيچ شيطنت يا خلافي نيست ولي تا دلتون بخواد تنبل توانايي ريسك و پيشرفت نداره تمام عمرش در جا زده اصلا آينده موفقي را براش انتظار ندارم از بس تو زندگي انتظار كشيدم او ضاع بهتر بشه و نشد خسته شدم تمام تلاشمو ميكنم از بين اين ناكاميها آينده واسه بچه هام بسازم ولي ميترسم موفق نشم چون تو دنياي واقعي هميشه واسه به دست آوردن خواسته هام ناكام بودم توروياهام ماجرا ميسازم اين كار به من آرامش ميده مثل مستي ميمونه كه از دنياي واقعي دورت ميكه درداتو فراموش ميكني اونجا من صاحب همه چيزهايي هستم كه هميشه مي خواستم ولي بدست نياوردم فقط ايراد اين حالت اينكه تمركزمو در انجام كارام از دست ميدم تا مشكلات  تكرار ميشه كه منجر به ناكامي برا بدست آوردن چيزي ميشه  من پناه به اين دنيا ميبرم واسه همين كلا تمركزم تو انجام كارهاي روزمره از دست ميدم كارها رو دير دير انجام ميدم و سرعت عملمو از دست ميدم يه سري مشكلات جسمي پنهاني از دوران بچگي داشتم كه بعد از ازدواج حودشو نشون داد نميدونم اونا اين شرايط را تشديد ميكنه يا نه بيشتر از اينكه واسه خودم نگران باشم نگران آينده بچه هام و اين فكر منو به شدت عذاب ميده لطفا راهنماييم كنيد