تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




زندگی در تخیلات زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:amir13
آخرین ارسال:amir13
پاسخ ها 12

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

زندگی در تخیلات

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام خدمت دوستان گرامیامیرحسین هستم، 26 سال سن دارم، بیکارم، لیسانسم رو گرفتم و برج 12 هم سربازم. راجع به مشکلی می‌خوام بنویسم که نمی‌دونم از کی شروع شده و شدیدا احتیاج به راهنمایی دارم.
    من به شدت درگیر تخیلاتم هستم و بیشتر وقت‌ها رو در تخیلاتم به سر می‌برم. در اونجا زندگی رو ساختم که به این راحتی نمیشه در دنیای واقعی داشت و همه چیز به قدری جالب و دوست داشتنی میشه که بعضی وقت‌ها 4-5 ساعت رو به طور متوالی صرف این تخیلاتم می‌کنم که در کل در 24 ساعت به 10-12 ساعت هم میرسه. بودن در این تخیلات به قدری لذت بخش هست که به سختی تونستم خودم رو متقاعد کنم که مشکل دارم. این مسئله تنها وقتی برای من ناخوشایند هست که وارد دنیای واقعی میشم و می‌بینم که چقدر با اون ایده‌آل‌هام فاصله دارم.
    به تازگی این تخیلات بر روی رفتارم هم تاثیر گذاشته طوری که بدونی که متوجه بشم به یه جا خیره می‌شم یا بعضی وقت‌ها این تخیلات رو ناخواسته به زبون میارم. با خودم حرف می‌زنم، می‌خندم، ناراحت میشم، اگر در حال راه رفتن باشم سرعت راه رفتنم کم و زیاد میشه (بسته به اتفاقی که در تخیالاتم در حال رخ دادن هست). اکثر مواقع کنترلش می‌کنم اما گاهی از دستم در میره. از روزی می‌ترسم که دیگه نتونم کنترلش کنم. چون در این صورت رفتارم دقیقا مثل دیوانه‌ها هست.
    و در نهایت به خاطر این تخیلات شدیدا با مشکل عدم تمرکز مواجه هستم.لطفا من رو راهنمایی کنید...

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام
    خب سعی کنید دنیای واقعیتونو به دنیای زیبای تخیلتون نزدیک کنید ! کار نشد نداره
    ولی من یه سری خودم خیلی تو فکر و و خیال بودم سرمو گرم کردم
    کلاس رفم,زیاد تنها نموندم درست شدم
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'samaaa26' pid='32336' dateline='1383974935'
    سلام
    خب سعی کنید دنیای واقعیتونو به دنیای زیبای تخیلتون نزدیک کنید ! کار نشد نداره
    ولی من یه سری خودم خیلی تو فکر و و خیال بودم سرمو گرم کردم
    کلاس رفم,زیاد تنها نموندم درست شدم

     
    سپاسگزارم از توجهتون.
    به این راحتی‌ها نیست بانو... عرض کردم اصلا نمی‌دونم شروعش کی بوده. چون هر چقدر که به عقب بر می‌گردم این کار رو انجام می‌دادم.
    امیدوارم راه‌حل‌های دیگه‌ای هم دوستان ارائه کنن.

    حالا به نظر شما این اعداد و ارقامی که بالا دادم یه مقدار عجیب نیست؟ شما خودتون چقدر از وقتتون رو صرف این مسئله می‌کردید؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    تخیلات ذهنی نباید کل یا بخش اعظم ذهن ادمو احاطه کنن. نهایتا باید 10 یا 15 درصد از کل افکار روزانه ما رو شامل بشن.
    علت اینکه شما تا این حد درگیر تخیلات تون هستین اینه که مشغول به کار خاصی نیستین. اگه کاری رو هم انجام بدین کاری هست که اجباری به انجامش ندارین. مثلا اگه شما برین از مغازه رنگ بخرین و دیوارای اتاق تونو نقاشی کنین درسته کار جالب و خوبیه، ولی اجباری برای انجامش نیست. بهتره که با توجه به مدرک تحصیلی تون هرچه زودتر جایی مشغول به کار بشین.
    همچنین با پیشنهاد ساما موافقم. میتونین اهسته اهسته تخیلات تونو تبدیل به واقعیت کنین و راهش اینه که اونا رو روی کاغذ بنویسین و زمان حدودی دستیابی به اونا رو مشخص کنین. مثلا شماره 1 مربوط به خرید اتومبیل و زمان حدودی دستیابی به اون 1 سال و شماره 2 سفر به کوه های الپ و زمان حدودی دستیابی به اون 3 سال و...... به همین ترتیب. 
    در عین حال مدت زمانی رو که طی روز در اختیار دارین به کار کردن بگذرونین و درواقع زمان تونو به پول تبدیل کنین. در کنارش اگه وقت داشتین میتونین باشگاه بدنسازی هم برین تا هم انرژی شما تخلیه بشه و هم فرم اندام تون هر روز بهتر و بهتر بشه و هورمون سروتونین در بدن شما به حد کافی ترشح بشه.
    بعد از یک مدت مشاهده میکنین که تخیلات شما دارن به واقعیت نزدیک تر میشن و در عین حال ذهن تون ازادتر و واقع بین تر هست.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'maryam.azadeh' pid='32352' dateline='1383983889'
    سلام
    تخیلات ذهنی نباید کل یا بخش اعظم ذهن ادمو احاطه کنن. نهایتا باید 10 یا 15 درصد از کل افکار روزانه ما رو شامل بشن.
    علت اینکه شما تا این حد درگیر تخیلات تون هستین اینه که مشغول به کار خاصی نیستین. اگه کاری رو هم انجام بدین کاری هست که اجباری به انجامش ندارین. مثلا اگه شما برین از مغازه رنگ بخرین و دیوارای اتاق تونو نقاشی کنین درسته کار جالب و خوبیه، ولی اجباری برای انجامش نیست. بهتره که با توجه به مدرک تحصیلی تون هرچه زودتر جایی مشغول به کار بشین.
    همچنین با پیشنهاد ساما موافقم. میتونین اهسته اهسته تخیلات تونو تبدیل به واقعیت کنین و راهش اینه که اونا رو روی کاغذ بنویسین و زمان حدودی دستیابی به اونا رو مشخص کنین. مثلا شماره 1 مربوط به خرید اتومبیل و زمان حدودی دستیابی به اون 1 سال و شماره 2 سفر به کوه های الپ و زمان حدودی دستیابی به اون 3 سال و...... به همین ترتیب. 
    در عین حال مدت زمانی رو که طی روز در اختیار دارین به کار کردن بگذرونین و درواقع زمان تونو به پول تبدیل کنین. در کنارش اگه وقت داشتین میتونین باشگاه بدنسازی هم برین تا هم انرژی شما تخلیه بشه و هم فرم اندام تون هر روز بهتر و بهتر بشه و هورمون سروتونین در بدن شما به حد کافی ترشح بشه.
    بعد از یک مدت مشاهده میکنین که تخیلات شما دارن به واقعیت نزدیک تر میشن و در عین حال ذهن تون ازادتر و واقع بین تر هست.

     

    سپاسگزارم از توجهتونکاملا درست می‌فرمایید. کاری که اجباری در انجام دادنش داشته باشم رو ندارم. کم و بیش کارهای کوچیکی انجام میدم اما در همین کارهای کوچیک هم نمی‌تونم کاملا ذهنم رو متمرکز کنم و در حین انجام کار به صورت غیرارادی ذهنم سمت این تخیلات کشیده میشه. حتی این اتفاق بارها و بارها زمان دانشجویی و سر جلسه امتحان رخ داده.یکی دیگه از مشکلاتم با این تخیلات اینه که همیشه مثبت نیست گاهی دارم دعوا می‌کنم و این من رو از لحاظ روحی اذیت می‌کنه. دقیقا مثل این میمونه که دارم در دنیای واقعی دعوا می‌کنم، حتی ضربان قلبم هم بالا میره.به نظر شما چقدر تنهایی می‌تونه در این مسئله موثر باشه؟ 
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    به اندازه شما نبوده !!
    اما واسه من بیشتر از  روی بیکاری بود ؛به نظرم تنها راهش سرگرم کردن خودتون به کارایی که علاقه مندید هست
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام دوست عزیز
    منم یه زمانی وقتی دانشجو بودم  سر کار نمیرفتم  اینجوری بودم .  کلا من لیسانسمو خودم تنها گرفتم چون فقط جسمم تو کلاس بود نمیفهمیدم کلاس کی تموم میشه . انقد بهم خوش میگذشت که شبای امتحان که دیگه باید میخوندم و وقت نبود تو خیالاتم باشم .... به خودم میگفتم مثلا تا ساعت 12 فکر کنم یه کم بعد دوباره بخونم . فکرا و تخیلاتمو با هیچ تفریحی عوض نمیکردم . اشخاص خیالی فوق العاده که وا به دل خودم حرف میزدنو رفتار میکردن. نمیدونم شما تخیلاتتون تو چه زمینه ایه؟ ////    ولی من دلیل این کارمو میدونستم چون تنها بودم  و هم صحبت منحصر به خودم  نداشتم. تنها کار مفیدم دانشگاه و درس بود . تا اینکه مشغول به کار شدم  شب خسته بودمو میخوابیدم   ....  کم کم از از سرم  پرید و خودمم دیگه تلاش نکردم که دوباره تکرارش کنم .
    شما باید یه کاریرو شروع کنین . نه اینکه فقط سرگرم بشین . که خسته بشین . که اوقات بیکاریتون  بخوابین . البته  امیر آقا اینکه سرباز میشین هم خیلی خوبه . فکر کنم سرباز شدن یه تغییر خیلی خوبی تو روند درونیتون بده .
    در مورد این که با خودتون یهو بلند حرف میزنین و این شمارو نگران میکنه حق دارید چون حس بدیه ولی به محض اینکه تخیلاتتونو یه کم کنار بذارین برطرف میشه . 
    در ضمن  میتونین سعی کنین به چیزای واقعی که توی زندگی خودتون اتفاق میفته فکر کنین . شاخ و برگ بدین و در مورد اینکه بهترین تصمیمو واسه هر کار کوچیکی  توی زندگی واقعیتون بگیرین این یه تمرین میتونه باشه که تخیلاتتونو به زندگی واقعیتون جهت بدین .
    مثلا اینکه چه کاریرو در آینده شروع کنین .... چه سرمایه ای میخواد .... از کجا باید جور کنین ..... با چه کسایی سرو کار دارین .....

    موفق باشین دوست عزیز
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'panah' pid='32391' dateline='1384003468'
    سلام دوست عزیز
    منم یه زمانی وقتی دانشجو بودم  سر کار نمیرفتم  اینجوری بودم .  کلا من لیسانسمو خودم تنها گرفتم چون فقط جسمم تو کلاس بود نمیفهمیدم کلاس کی تموم میشه . انقد بهم خوش میگذشت که شبای امتحان که دیگه باید میخوندم و وقت نبود تو خیالاتم باشم .... به خودم میگفتم مثلا تا ساعت 12 فکر کنم یه کم بعد دوباره بخونم . فکرا و تخیلاتمو با هیچ تفریحی عوض نمیکردم . اشخاص خیالی فوق العاده که وا به دل خودم حرف میزدنو رفتار میکردن. نمیدونم شما تخیلاتتون تو چه زمینه ایه؟ ////    ولی من دلیل این کارمو میدونستم چون تنها بودم  و هم صحبت منحصر به خودم  نداشتم. تنها کار مفیدم دانشگاه و درس بود . تا اینکه مشغول به کار شدم  شب خسته بودمو میخوابیدم   ....  کم کم از از سرم  پرید و خودمم دیگه تلاش نکردم که دوباره تکرارش کنم .
    شما باید یه کاریرو شروع کنین . نه اینکه فقط سرگرم بشین . که خسته بشین . که اوقات بیکاریتون  بخوابین . البته  امیر آقا اینکه سرباز میشین هم خیلی خوبه . فکر کنم سرباز شدن یه تغییر خیلی خوبی تو روند درونیتون بده .
    در مورد این که با خودتون یهو بلند حرف میزنین و این شمارو نگران میکنه حق دارید چون حس بدیه ولی به محض اینکه تخیلاتتونو یه کم کنار بذارین برطرف میشه . 
    در ضمن  میتونین سعی کنین به چیزای واقعی که توی زندگی خودتون اتفاق میفته فکر کنین . شاخ و برگ بدین و در مورد اینکه بهترین تصمیمو واسه هر کار کوچیکی  توی زندگی واقعیتون بگیرین این یه تمرین میتونه باشه که تخیلاتتونو به زندگی واقعیتون جهت بدین .
    مثلا اینکه چه کاریرو در آینده شروع کنین .... چه سرمایه ای میخواد .... از کجا باید جور کنین ..... با چه کسایی سرو کار دارین .....

    موفق باشین دوست عزیز
     

     

    سپاسگزارم از توجهتون.
    دقیقا همین مشکلی رو دارم که شما داشتید. اما دل کندن از این تخیلات واقعا سخته. به خصوص که در زندگیم آدم تنهایی هستم. 2-3 دفعه بر خلاف میلم و برای فرار از این مسئله با دختر خانمهایی دوست شدم که قصدم فقط در اومدن از تنهایی بود. البته خدا رو شکر در هر دو مورد وابستگی بینمون ایجاد نشد و همه چیز به خوبی ختم بخیر شد.اما از تصمیماتی که در آینده ممکنه برای فرار از این مسئله بگیرم کمی می‌ترسم.دوستان گرامی، تشکر می‌کنم از راهنمایی‌ها و وقتی که برای پاسخ دادن به من گذاشتید. امیدوار بودم راه حل راحت‌تری رو بتونم برای از بین بردن این مشکل پیدا کنم اما...
    ایشاا... همونطور که panah عزیز فرمودن سربازی بتونه به من در حل این مشکل کمک کنه.
    خوشحال میشم باز هم دوستان اگر نظری راجع به این مشکل دارن، بیان کنن.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام
    من خودم خیلی توی تخیلات غرق می شم قبلا ک خیلی افتضاح بودم
    اون وقت چه تخیلاتییییی؟؟؟؟ بیشتریاش برام خوب نبود و خیلی ازار دهنده بودن
    واقعا اون دوره هایی ک غرق این فکرا بودم رو که یادم میارم میبینم یه لایه ضخیم از تاریکی افتاده جلو روم و هیچی از اون موقع ها یادم نمیاد!!
    حالا اینکه اصلا حال خودمم حتی نداشتم می گم اصلا شاید اون موقع افسرده هم شده بودم

    دیدم باید باهش مبارزه کرد بعدش ک ی مقدار تو نت چرخ زدم ی سری روش به دستم اومد به شما هم می گم نتیجه ش رو بگید بعدا تو همین تالار لطفا
    به من ک کمک کرده ولی به قول شما گاهی وقتا انقدر فکرا شیریننننننن انقدر برای فرار از موقعیت فعلی خوبننننن که ادم دلش نمیاد که بی خیال فکرا بشه

    اول اینکه شما وقتی غرق فکر شدی حواست جمع شد که غرق فکر شدی یهویی بگو نه! یا بگو بسه! یه چیزی بگی که عین شوک از تو خیال بپرونتت
    هر چند صد باری که رفتید توی خیال همین جوری به خودت نهیب بزن حالا اگر تنها بودید گفتنش خیلی خوبه اما اگر تو جمع هستید روتون نم شه بلند بگید می تونید زیر لب بگید یا تو ذهنتون به خودتون نهیب بزنید


    دومش هم اینکه خودتونو به برنامه ریزی عادت بدید بگید من این کارا رو واجبه امروز انجام بدم یه لیست بنویسید نه یه لیست عریض و طویل و اخر تخیل ها نه! یه لیست منطقی ک با یه کم تلاش از پسش بربیاید
    اخر شب ببینید از لیست چقدر رو انجام دادید اگر خوب بود به خودتون بگید افرین و ب خودتون ی چیزی به عنوان تشویق بگید یا به خودتون جایزه بدید فقط جایزه نباید فرو رفتن در تخیل باشه

    سوم به دست اوردن ارامش توی زندگی همون طور ک دوستان گفتن و خودمونم می دونیم این کارا دلیلش تلاش برای فرار از واقعات هاست بعدش ک ادم خودشو وارد حقیقت می کنه مخصوصا اون اولا انقدر سخته خیلی وقتا می گیم غلط کردم رویاهام بهتر بود!!! ولی فایده ای درش نیست !!! اول اخر باید رفت تو دل واقعیت پس برای تحمل واقعیت چی کار کنیم؟ یه کاری کنید ریلکس شید حالا اگر تکنیک های ریلکسیشن یا تنفس عمیق و غیره رو بلدید که چه بهتر من بلد نیستم متاسفانه(اصولش رو خوندم اما بهم نیم افته انگار چون واسم سخت میاد) اما اگر بلد نیستید یه کار انجام بدید ک ارومتون کنه استخر رفتن گرونه اما خوبه حالا شما چون اقا هستید شاید این خوب نباشه به نظرتون اما نقاشی کشیدن هم خیلی اروم یم کنه حالا شما خودت باید ببینی چی ارومت می کنه شاید نماز یا خوندن روزانه یه صفحه قران و بعدش درد دل با خدا خیلی کمک کنه حتی درد دل با امام زمان
    پیشنهاد می کنم هر کدوم از این روش ها رو یه هفته ای امتحان کنید بعد بگید اثر داه یا نه! نه اینکه با یک بار انتظار داشته باشید اثر کنه و در غیر این صورت بزنید تو فاز نه نشد


    چهارم اینکه وقت برای خیالات بذارید چون اگر از اول بخواید بگید یه عادت این جوری پر ریشه رو یه شبه می ذارم کنار ... خودش می شه یه رویا پردازی! حتما وقتی می رید سر همون کارای کوچولویی که تو لیست نوشتید به خودتون میاید می بینید ای بابا بازم رفتم تو خیال شما بیا به خودت بگو این چند تا کار رو یا این ی کار رو انجام دادم بعدش نوبت تخیله فکرای بین کاراتونو بنویسید بگید بعد از انجام کار وقت دارم بهش فکر کنم یه ذره یه ذره یاد می گیرید که موقع کاراتون خوتونو کنترل کنید تخیلا رو بذارید برای وقتای ازاد و این می شه یه چرخه منجر می شه به بیشتر شدن مقدار کارای مفید و کمتر شدن تخیل ها
    این کار خیلی به من کمک می کنه موقع درس خوندن چیزایی ک میاد تو سرم رو می نویسم اونایی ک می نویسم قشنگ از تو ذهنم می ره بیرون می نویسمشون تو دفترچه یا ورق باطله م و بعدش می تونم درس بخونم اما داستان پردازی ها رو نتونستم هنوز بهش تسلط پیدا کنم


    لطفا اگر این ها رو انجام دادید و به نکته ای رسیدید به من هم بگید که استفاده کنم چون هنوز درگیرم
    نکته مهم اینه که فکر نکنید به این زودیا این عادت از سرتون می پره من که هنوز از سرم نپریده و مطمینم خیلی باید بیشتر تلاش کنم تا این عادت بچگی از سرم بره
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    سلام می‌کنم خدمت itSme گرامی
    سپاسگزارم که به مشکل من توجه کردید و وقت گذاشتید.
    مطالبی که درج کردید رو کامل خوندم. من همیشه فکر می‌کردم مشکلم خیلی خاص باشه اما الآن می‌بینم کسایی هستن که مشکل من رو دارن. مخصوصا شما که به نظرم میاد دقیقا مشکلمون شبیه هم هست.
    اون قسمت داستان پردازی رو من هم دارم و متاسفانه احساس می‌کنم خیلی هم شدیده. راه حل اولی که درج کردید رو من هم جایی خوندم و بکار می‌برم و خیلی مفید بوده. بقیه راه حل‌هایی که درج کردید کاملا منطقی هستن و همه سعیم رو می‌کنم تا به کار ببندمشون.
    من فکر می‌کنم شرایطی که من در زندگی باهاش مواجه هستم هم خیلی در این مسئله تاثیر داشته. چرا که در زندگی با پرسش‌های بی‌پاسخ زیادی روبرو بودم و هستم.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •