تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




از زندگیم لذت نمی برم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:farazz88
آخرین ارسال:far
پاسخ ها 14

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

از زندگیم لذت نمی برم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    من پسری هستم 26 ساله و احساس تنهایی شدید دارم و از زندگیم هیچ لذتی نمیبرم وفکر میکنم افسرده شدم هرکسی میتونه کمکم کنه داستان زندگی منو بخونه و کمکم کنه.
    دوران کودکی و نوجوانی متوسطی داشتم ولی آخرای مدرسه کله ام به سنگ خورد و یادگرفتم باهوش باشم از یه دانشگاه معتبر قبول شدم و در درسم هم خیلی موفق بودم دوستان خوبی پیدا کردم وچندین اختراع خوب هم داشتم و کلا دور اطرافیام خانواده و فامیل و آشنا از من میگفتن همیشه توهمایش ها و گردهمایی ها و نمایشگاه ها حضور داشتم و روابط علمی زیادی داشتم . آخرای دانشگاهم با چندتا از دوستام شرکتی ثبت کردیم و شروع کردیم به کار و ... وقتی درسم تموم شد بادختری آشنا شدم . قبل از این هرگز با دختری رابطه عاطفی نداشتم ازبس سرم گرم بود و ... بیشتر باهاش آشنا شدم و دیدم بدردهم میخوریم و تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم ودیگه ارشد نخوندم رفتم خدمت حین خدمت طاقتم سر اومده بود و با خانواده ام درمیون گذاشتم البته میدونستم خانوادم مخالفت میکنن چون توخانواده و فامیل ما رسم نیست زود ازدواج کردن منم بچه آخرم و پدرمادرم هنوزم منو به چشم بچه میبینن و خلاصه خانوادم مخالف کردن. هرچی زدم به در بسته خورد و خانواده دختره دیگه نزاشتن رابطه امون ادامه پیدا کنه خانواده منم نرفتن خواستگاری جداشدیم و بسختی کنار اومدم. حین خدمتم کلا مشغول این جریان بودم و حتی یکبارهم نتونستم به شرکتی که خودم بناشو ریخته بودم سربزنم . وقتی خدمتم تموم شد و برگشتم دیدم دوستام کارشون گرفته و بهم گفتن که دیگه شریک نمیخوان همون شرکتی که با تولید یکی از ایده های من خودشو پیدا کرد الان دیگه منم نمی خواست ازدوستام هم جداشدم بعد این اتفاقا دوباره به همون دختری که قرار ازدواج داشتیم زنگ زدم و بهش گفتم که نمیتونم فراموشت کنم و الکی بهش گفتم که خانوادم راضی شدن ولی بهم گفت که یه خواستگار بهتر داره و دیگه منو دوست نداره و بهم گفت تو بی عرضه ای و نتونستی خانواده اتو راضی کنی بعد این اتفاق دیگه من اصلا خودم نبودم و چندین ماه گذشته و هر روز افسرده تر میشم و پژمرده تر و اصلا همون آدمی نیستم که بودم و واقعا یه آدم بی عرضه شدم. کارهایی که من طی 6سال کرده بودم کار 30سال یه آدم عادی بود ولی الان نزدیک یک ساله که کار یک ماه یه آدم عادی هم نتونستم بکنم
    خانوادم بهم خیانت کردن
    نامزدم بهم خیانت کرد
    دوستام بهم خیانت کردن
    روزگار بهم خیانت کرد
    همه چیو از دست دارم هم خانوادم هم دوستام و هم نامزدم. تنها چیزی که برام مونده خونه ایه که زمینش مال پدرم بود و دوران دانشجویی بامشارکت ساختم و یه واحدشو برداشتم. قبلا دوستام میومدن اینجا خانوادم میومدن اینجا همیشه بگوبخند بود روپروژه ها کار میکردیم فیلم و تفریح سرگرمی ولی الان درودیوارخونه ام مثل خودم افسرده شدن حتی انرژی ندارم یه خط روزنامه بخونم تو شرکتیم که کار میکنم اونم باحقوق کم مدیون روابط علمی دوران دانشجویی هستم والا الان بیکار بودم. وقتی اسم خودمو تو گوگل سرچ میکنم به گذشته ام حسرت میخورم و افسوس میخورم و بخودم میگم کاش عاشق نمیشدم ...
    عشق زندگی منو ازم گرفت.
    الان دیگه هیچ اراده و انرژی ندارم تنهای تنها . توهر اجتماع و هرجمعی که شرکت میکنم ثانیه هارو میشمرم برگردم خونه . هیچ لذتی از زندگیم نمیبرم. فیلم نگاکردن بیرون رفتن ورزش کردن تلوزیون اینترنت هیچکدوم هیچ لذتی برام ندارن حتی بهترین غذا و بهترین میوه روهم که میخورم هیچ مزه ای احساس نمیکنم. نمیدونم چمه! چندبار خواستم برم پیش روانشناس ولی اصلا نمیدونستم چیکار باید بکنم پیش کی برم چطور یه روانشناس خوب پیدا بکنم بتونه کمکم کنه آیا واقعا قابل درمان هستم! هیچ اراده و انرژی ندارم فقط میخوام برگردم به خودم همون کسی که بودم . بعضی وقتا احساس میکنم اگه یه همزبون پیدا بکنم ازدواج کنم حالم بهتر میشه ولی میدونم خانوادم به خواستگاری نمیرن . خیلی دوست دارم یه زندگی باعشق داشته باشم ولی خانوادم پشتم نیستن و به من تنها هم دختر نمیدن . نمیدونم چیکار باید بکنم .
    آیا من افسرده ام؟
    چطوری برگردم به خودم؟
    آیا ازدواج تصمیم درستیه؟
    هرکسی میتونه کمکم کنه منتظرم ...
    سپاس
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    .
    چقدر غریب !
    هیچکس انگار هوای هیچکس را نمیکند!
    یخ کرده زمین از بی هوایی …
    [hr]همواره تنهاییم
    در جمع یاران هم
    در یک کویر خشک
    در زیر باران هم
    [hr]موقعیتی که الان داری رو حس میکنم همه درها رو به روی خودت بستی یه جایی تو زندگیت راهو گم کردی میدونی کجا؟ به موفقیتهات فک کن تا کجا بودن ؟چیکار میکردی ؟ یهو چی شد ؟ موفق بودیا...داشتی پیشرفت میکردی ...سر نخ پیشرفتتو پیدا کن دوباره شروع کن از همون نقطه...سخت باید باشه ولی اولش این طور به نظر میرسه اگه میخای پیشرفت کنی مسایل عاطفی رو با کارت یکی نکنی بهتره موافقی؟///؟؟؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    پسر خوب تو که این همه محسنات داری و موفق هستی - کمتر کسی میتونه مثل تو باشه - چرا خودت و دست کم میگیری - تو خودت،  برای خودت ارزش و احترام قائل شو که بقیه هم بهت حرمت بزارن . وقتی خودت ، خودت و قبول نداری انتظار داری خانواده و دوستان و عشقت قبولت کنن .
    محکم باش - چرا خودت و این قدر کوچیک و تحقیر کردی که اجازه میدی دیگران با رفتارهاشون افسار زندگی تو دستشون بگیرن .
    داداش گلم این یه سال یا صد سالی که میخوای عمر کنی فقط و فقط متعلق به تو .
    میتونی اجازه بدی که دیگران روت تاثیر بزارن و این سالها رو نابود کنی یا جوری خودت و بکشی بالا که لحظه به لحظه هات پر از آرامش بشه .
    منم خودم عاشق بودم - یاد گرفتم  آدم که عاشق باشه و طرف مقابلش براش ارزش داشته باشه یه راهی برای بودن با کسی که دوستش داره پیدا میکنه - وقتی این خانم کس دیگه ای رو به تو ترجیح داد . چرا ارزش خودت و میاری پایین - خوبه گاهی آدم مغرور باشه -
    داداش گلم دو تا راه داری - یا میتونی به همین روال ادامه بدی - یه آدم بی عرضه  که همیشه شرمنده خودت باشی . یا بلند شی و اون قدر موفق بشی که سرت و بالا بگیری و افسوس از دست دادنت رو دل کسی که دوستش داشتی  بمونه - نه اینکه وقتی یادت میفته نیش خند بزنه که چیزی رو با از دست دادنت از دست نداده .
    این دو رو زمونه اگه برای خودت کسی نباشی حتی خانواده هم نگاهت نمیکنن .
    میلیونها آدم رو این کره خاکی زندگی میکنن - چرا داری به چند نفر از اونها اجازه میدی زندگی تو نابود کنن ؟؟؟
    ارزش داره ؟؟؟
    فدا کردن خودت به چه قیمتی ؟
    فکر میکنی این طوری باشی کسی یادت و میکنه ؟
    همه زندگیشون و میکنن و تو این وسط باختی ....


     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    ممنون دوستای عزیز ازوقتی که گذاشتین
    دوست عزیز من خودم عوض شدم مشکل دارم و نمیدونمم چرا زندگیم اینطوری شد همه چی تو مسیر خودش بود تا تصمیم ازدواج گرفتم . نقطه عطف زندگی من این تصمیم بود فکر میکردم خدا پشتمه و راه رو هموار میکنه ولی دقیقا برعکس شد و این خدا بودکه اول ازهمه بمن پشت کرد. فکرمیکردم بخاطر زندگی سالمی که داشتم خدا بامنه ولی اشتباه فکر میکردم. کفر نمیگم هنوزم نمازمیخونم اتفاقیه که توزندگیم افتاده و من از دست خداهم دلخورم . نه گناه بزرگی کردم نه دست به حق الناس بردم ولی حقم این نبود.
    وقتی با این دختره تونمایشگاه شکوفایی تومصلا آشنا شدم انقد خوشحال بود باور نمیکرد بامن دوست شده. پروژه من جزء سه پروژه برتر نمایشگاه شد و وقتی ازرحیمی معاون رئیس جمهور جایزه میگرفتم اون به عنوان عکاس اونجا داشت ازم عکس میگرفت خودش اومد سمتم و منم اول زیاد تحویلش نمیگرفتم ولی بدلم نشسته بود اصلا احساساتی نبودم ولی دختره با وعده وعید و دروغ منو جذب خودش کرد. هرروز بهم میگفت من بهترین مرد دنیام و تا آخر جونش ازم دل نمیکنه حتی وقتی بهش میگفتم من به این زودیا نمیتونم ازدواج کنم بهم میگفت تا آخر عمرش منتظر من میمونه . من با جداییش کنار اومدم هرچند سخت بود با نامهربانی خانوادم هم کنار اومدم و بهشون احترام میزارم و دوستانی که خودم انتخابشون کرده بودم تا دستشونو بگیرم و کمکشون کنم و الان بهم پشت کردن حتی از اونا هم دیگه دلخوری ندارم.
    الان مشکل من خودمم گذشته ها گذشته . گفتم که من خودم نیستم وکسی هم بامن کاری نداره. منم مشدم مثل مردم عادی که این خیلی اذیتم میکنه میگم که هیچ احساسی ندارم خنثی! و اینه که ناراحتم میکنه. یه روزی بود بخودم میگفتم اگه 10 میلیون بدن تویه سال میکنمش 100 میلیون ولی الان میگم اگه 200 میلیونم بهم بدن نمیتونم هزار تومن روش بزارم چون اصلا حوصله فکر کردن ندارم. وقتی همه از درس ناله میکردن منی که طول ترم اصلا فرصت درس خوندن نداشتم شب امتحان میخوندم و نمره اولو میگرفتم همیشه خوشحال بودم و از درس خوندن واقعا لذت می بردم همیشه شاد بودم و از لحظه های زندگیم نهایت استفاده رو میبردم ولی الان باگذر زمان عذاب میکشم وقتی میبینم هرروزم مثل دیروزه.
    دوست عزیزکه میگی باید انتخاب کنم اینطوری نباشم من انتخابمو کردم و دیگه خسته شدم از این زندگی یکنواخت و اینطوری بودن دیگه نمیخوام افسوس بخورم و بی عرضه باشم. حتی اگه نصف همون آدمی باشم که بودم موفق ترین آدم هستم ولی تنهاچیزی که منو جدا میکنه از خواسته هام لذت نبردنه. اون موقع ازهمه چی لذت میبردم و روزبه روز لذتم بیشتر میشد از نوشیدن یه لیوان آب هم لذت میبردم بعد ازآشنایی با نامزدم لذتم بیشتر شد از زندگی و ذهنم بازترشد نسبت به مسائل زندگی. تا قبل از اون حتی به کلمه ازدواج هم فکر نکرده بودم وقتی جداشدیم احساس کردم از کل زندگیم جداشدم و از اون روز تا حالا شدم مرده متحرک.
    بعضی وقتا که عصبی میشم از یه قرص آرامبخش قوی استفاده میکنم تا آروم بشم و یه جورایی وابسته شدم به قرص هام... وچند ماه پیش که فکر میکردم مشکلاتم از مصرف قرصه بسختی کنارش گداشتم ولی بعد یه ماه که دیدم بازم از هیچ چی لذت نمیبرم دوباره مصرف کردم لااقل وقتی قرص میخورم از این که تبدیل به یه آدم خنثی شدم عذاب نمیکشم.
    بعضی وقتا فکر میکنم مشکلاتم ازاینه که همدردی ندارم و باهمه قطع رابطه کردم و تنهام و به سرم میزنه ازدواج کنم ولی شرایط ازدواج روهم ندارم. نظر شما چیه؟
    ضمنا من تاحالا به هیچ روانشناسی مراجعه نکردم نمیدونم چطوری میشه؟ مثل دکترا ویزیت میکنن؟ آیا میتونن کمکم کنن؟ چیکار باید بکنم.
    فقط نمیدونم از کجا شروع کنم
    هیچ نقطه ای تو زندگیم نیست که ازش لذت ببرم و بخوام اونو تقویت کنم فقط بعضی وقتا که خیلی تنهام دوست دارم همزبون داشته باشم حامی داشته باشم کسی که بهم انرژی بده.
    راستی از آرامش گفتی ...
    تا یه سال پیش اصلا نمیدونستم آرامش چیه چون همیشه آرامش داشتم ولی الان میدونم آرامش چیه چون اصلا آرامش ندارم.
    کمکم کنید لطفا خسته شدم دیگه نیاز به تغییر دارم
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    الان مشکل من خودمم گذشته ها گذشته
    وقتی جداشدیم احساس کردم از کل زندگیم جداشدم و از اون روز تا حالا شدم مرده متحرک.

    دیدی  داداش گلم پس گذشته ها ، نگذشته .
    اگه گذشته بود باید آثارشم با خودش میبرد .
    من حرف تو باور دارم - اینکه انتخاب تو کردی و خسته شدی و میخوای از زندگی لذت ببری .
    ولی چه طوری میخوای قدم برداری ؟ تو همه گذشته ها رو به پاهات بستی ؟
    به قول خودت خیانت خانواده - دوستان و عشقت ...
    احمقانه ترین حرف اینه که به کسی بگی که گذشته رو فراموش کنه . گذشته جزئی از وجود و زندگی آدمهاست
    نمیشه کند و انداختش بیرون - باید قبولش کنی و باهاش کنار بیای و باورش کنی و از کنارش بگذری .
    زمانی که تونستی با آرامش و بدون عذاب دردهات و برای کسی بگی این یعنی این که باورش کردی و باهاش کنار آمدی .
    دوست نداشتم این حرف و بزنم ولی به خاطر تو میگم .
    من سالها عاشق بودم - اشک ریختم - التماس کردم . خدا که میگن این قدر مهربون و دل رحمه سالها اشک های من و دید و روش و برگردوند - التماس ها و هق هق گریه هام و شنید و گوشهاشو گرفت . منم دلخور شدم که تو چطور خدایی هستی که دلت راضی به این همه عذابم شد .پس اون همه مهربونی تو که همه میگم کو؟؟؟
    ولی ای کاش نمیگفتم ...
    چون الان خیلی شرمنده خدا شدم - الان فهمیدم که اگه اون تو زندگیم بود چقدر بدبخت بودم و همیشه با حسرت باید زندگی میکردم . الان میفهمم چرا اون موقع خدا گریه هام و تحمل کرد- ولی به خاطر صلاحم ،آرزوی بنده ای که نادونه و از هیچی خبر نداره رو مستجاب نکرد.
    این دلخوری به شرمندگی بعدش نمی ارزه ...
    تو همون آدم سابق هستی - همون آدم موفق و باهوش با همون علم - تنها فرقت با گذشته اینه که همون سه موردی که گفتم بهت اضافه شده - اینهاست که تو رو تغییر داده .
    خیانت خانواده - دوستان - نامزدت و به جای اینکه بزاری رو دوشت و کمرت و خم کنی و خودت و نابود کنی - بزار زیر پات و قدت تو بلند تر کن .
    (سعی کن اون قدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران گرفتن خودت از اونها باشه ) این خیلی خوبه که آدم کینه توزی نیستی و از دوستات دلخور نیستی - ولی به نظر تو ،سعی کنی اون قدر موفق بشی که یه روزی دوستات دور هم جمع بشن و افسوس بخورن که چرا بهت پشت کردن و چقدر به علمت الان احتیاج دارن بهتره  یا اینکه بگن ای بابا خوب شد رفت چندان مالی هم نبود ؟؟؟
    تو کدوم و ترجیح میدی ؟؟
    تو میگی از هیچ کدومشون دلخور نیستم ولی به نظر من داری فرار میکنی .داری خودت و دلداری میده .
    اگه تو این آدمی که داری میگی شدی ، پس من کاملا به خانواده و دوستات و نامزدت حق میدم .
    اگرم فکر میکنی که اشتباهه ، پس بلند شو و ثابت کن .
    این اتفاقات گذشته بوده که تو رو به این روز کشونده . الان دوستات به قول خودت موفق شدن - دو روز دیگه نامزدتم با یکی دیگه ازدواج میکنه .
    حالا تو به دستات نگاه نکن - به چپ و راستت  تو چی داری ؟؟؟
    اگر یه روزی چشمت به دوستات و نامزدت افتاد .تو ازموفقیتت چی داری که بگی ؟؟؟
    بلند شو داداش گلم - این همه هوش و علم خدا بهت داده . بلند شو به همه ثابت کن که بیشتر از اونی که فکر میکردن لیاقت داری .
    اگر روزگار شما رو در شرایط سخت قرار داد نگید چرا من ؟
    بگو نشونت میدم ....





     

     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    یه روزی بود وقتی تنها بودم باصدای ملایم سنتور نماز میخوندم و نماز انقدر برام لذت بخش بود که بیصبرانه منتظر اذان بودم خیلی وقتا از خوشحالی دو رکعت دیگه هم میخوندم (اینجاکسی منو نمیشناسه خودش میدونه نمیخوام ریا بشه تاحالاهم کسی باعشق نماز خوندن منو ندیده) ولی الان وقتی نماز میخونم همش فکرم درگیر وجود و ماهیت خداست و نماز لذتی نداره برام ... موسیقی هم حسی نداره برام . من شب ها با صدای موسیقی و باصدای شجریان و شکیلا با شعرای حافظ و مولاناو سعدی و سایه و با صدای ساز مشکاتیان و لطفی و یاحقی و شریف اوج لذت رو تجربه میکردم ولی الان صدای موسیقی بیشتر رو اعصابمه.
    یه ناشناس؛ ممنونم ازت بخاطر حرفای قشنگت و امیدی که بهم میدی. شاید بیشتر از همه چیز تشنه چند کلام حرفی باشم که به دلم بشینه حرفات واقعا به دلم نشست چندبار خوندم و درمورد همه حرفات فکر کردم.
    من وقتی میگم گذشته ها گذشته یعنی واقعا دیگه گذشته رو کنار گذاشتم از اونچه که اتفاق افتاده عذاب نمیکشم هرچند ازته دلم نمیتونم بگم الهی خوشبختش کنه ولی بدبختیشم نمیخوام هرچند فراموشم نمیشه و هرروز میاد جلو چشم ولی رفتنشو باور کردم و دیگه زیاد عذایم نمیده. در مورد دوستام که مدیون منن هم ناراحت نیستم خودمم نخواستم باهاشون باشم چون از اونچه هستن راضین ولی من توذاتم نیست پیشرفت نداشته باشم اونا هنوزم نونشون دست منه وچیزیو تولید میکنن و میفروشن که حق مالکیتش مال منه و من اگه بخوام میتونم زندگیشونو بگیرم ولی این کارو نمیکنم اونا فکر کردن با رفتن من پیششون سودشون تقسیم میشه و کمتر بهشون میرسه هیچوقت علنی نگفتن  و ازم نخواستن نرم پیششون ولی تو چشماشون معلوم بود. ولشون کردم همین!
    الانم کاری که دارم بدنیست و خیلیا توحسرت همین کارهم هستن ولی برام لذتی نداره تو ذاتم نیست بشینم آخربرج یکی بهم حقوق بده اونم حقوقی که واسه من کمه. مشکلی هم ندارم توکارم فقط ازش لذت نمیبرم
    مشکل من همینه هیچی واسم لذتی نداره
    احساس تنهایی میکنم
    قبلا هم گفتم احساس نیاز میکنم به کسی که عاشقم باشه و کنارم حمایتم بکنه و منم همینطور
    گفتم که بعضی وقتا فکر میکنم با ازدواج مشکلم حل میشه ولی میترسم ازدواج هم مثل ترک دارو بی اثر باشه هرچند شرایط ازدواج درست روهم ندارم
    نمیخوام عمرم به بطالت بگذره مثل بقیه مردم عادی که کارای روزمره اشون ارضاشون میکنه. من با این زندگی ازضا نمیشم و لذتی نداره واسم حوصله و اراده انجام یه کار دیگه روهم ندارم چون لذتی نداره برام
    از این زندگی یکنواخت خسته شدم
    چیکار کنم یه راه عملی ...
    از کجا شروع کنم
    کجای کارم اشتباهه
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    فراز جان اینجا ارسال پیام خصوصی و یادداشت به دلیل رعایت نکردن  قوانین تالار توسط بعضی افراد مسدود شده .
    که این تنبیه شامل همه افراد شده جز در موارد استثناء.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    داداش شرایط منم مثل خودته پس از یه شکست عاطفی دچار همین سکون تو زندگیم شدم و ننمیگم اصلا لذت نمیبرم ولی خندیدن برام سخت شده و لذت بردن از چیزایی که قبلا لذت میبردم برام آرزو شده البته گذر زمان تاثیر داره و مطمئنا حال تو هم رفته رفته بهتر میشه البته اگه خودت اینو بخوای ...
    داداش من در سطحی نیستم که بتونم کمکت کنم ولی بنظر من روی تفکراتت بیشتر کار کن به هرحال به یه چیزی فکر میکنی دیگه... سعی کن بیشتر به چیزای مثبت فکر کنی و فکرتو از اندیشه های منفی منحرف کن ...
    منم مثل خودت اغلب تنها زندگی میکنم ولی بعضی وقتا دوستامو دعوت میکنم خوشمیگذرونیم و خیلی تو روحیم اثر گذاشته ... شده که تا صبح نشستیم فیلم خنده دار دیدیم ولی وقتی تنهام دلم میگیره به همین خاطر بعد ساعت 9 میرم خونه تا یکی دوساعت اخبار ببینم و اینترنت و ... میخوابم دیگه تا ساعت 9 هم اغلب ورزش و گردش خودمو بیرون سرگرم میکنم تا خسته برسم خونه ... روزای تعطیلم اگه خونه باشم دق میکنم و میزنم بیرون ... انقد تنها بمونی افسرده میشی دیگه ... بروبیرون بگو بخند تا روحیت بازتر بشه ... به دوستات و خانوادت یه فرصت دیگه بده یا با بقیه دوستات بروبیرون اگه بتونی محیطتو شاد کنی خنده به زندگیت برگرده کم کم از زندگی هم لذت میبری ...
    اگه یه قدم برداری دنیا و کائنات هم ده قدم به سمتت برمیدارن
    .
    موفق باشی داداش
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    **شادی** آواتار ها
    سلام آقای فراز.
    بهمیاری خوش اومدین...
    از خوندن سرگذشتتون بسیار متاسف شدم.شما درحال حاضر بخاطر رفتار خانواده, دختر مورد علاقه و دوستانتون ضربه سنگینی خوردین…اما همیشه بخاطر اینکه رنجشتون از رفتارهای اطرافیان به حداقل برسه فکرکردن رو به رفتار ظاهریشون محدود نکنین به علت این رفتارهام فکر کنین شاید بمسایلی برسین که متوجه بشین غیراز افراد فوق , عوامل دیگه ای هم مسبب گرفتاریهای فعلیتون بودن...
    خانوادتون راضی به ازدواج شما نشدن و شما تنها علتی که اینجا ذکر کردی این بود که فرزند آخر بودی و از دید اونها بچه...خب شما درستون تموم شده بود خدمتتون درحال تموم شدن بود موقعیت شغلی تقریبا تثبیت شده ای داشتین پس چی باعث شد تا اونها با وجود اینهمه نشانه های بالغ بودن باز شمارو خام و بچه تصور کنن؟به این فکر کردین تاحالا؟
    درباره دختر مورد علاقتون چی؟تو یه همایش به شما ابراز علاقه کرد و بهم علاقمند شدین ولی شما نتونستین خانوادرو راضی به خواستگاری کنین و ارتباطتون قطع شد و ایشون خواستگار مناسبی رو که داشت بشما ترجیح داد...دختر رو برای اینکارش مقصر میدونین؟ فکر میکنین تمام ابراز علاقه کردنهاش دروغ بوده؟آیا تو این مدتی که باهم بودین شمارو با توسل به علاقه و محبتش فریبی داده؟منفعت خاصی از بودن با شما عایدش شده که بعد از رسیدن بهش قید شمارو بزنه؟اگه علاقه و رابطه ای که باشما داشت از روی طرح و نقشه ای خاص برای مدت کوتاهی برنامه ریزی شده بودد لزومی داشت که خانوادش رو درجریان بذاره و باخانواده منتظر اقدام خواستگاری شما باشه؟
    درباره کارتون چی؟چرا دوستانی که با طرح شما تونستن شرکت رو بثبت برسونن بعد از یه مدتی شراکت شمارو قبول نکردن؟شمایی که چند مدت درگیر مسایل عاطفی شدین و وقت یا حوصله سرزدن و رسیدگی بکارهای شرکت رو نداشتین تونستین نقشی هم تو پیشرفتهای بعدیش داشته باشین؟ طرح اولیه از شما بود اما کارها و زحمات بعدیش با کی بود؟گراهام بل که مخترع تلفن اولیه بوده اگه زنده بود میتونست الان ادعا کنه چرا تلفنهای بیسیم رو بدون هماهنگی بامن ساختین؟ چرامن رو تو ساختش مشارکت ندادین؟
    شاید شنیدن این حرفها براتون تلخ باشه اگه باعث ناراحتیتون شد عذر میخوام اما لازم بود...چون شما با مقصر دونستن اطرافیانتون از تمام منابع حمایت و عاطفه قطع ارتباط کردین و این تنهایی, حال شما رو روز بروز وخیمتر میکنه...باید واقع بین تر باشین, جاهایی که لازمه حق رو به اطرافیانتون بدین و جاهایی که لازمه کوتاهی های خودتون رو بپذیرین...
    الان هم برای شروع دوباره دیر نیست میتونین تو همین شرکتی که مشغول بکار هستین همون آدم موفق و درخشان گذشته رو از نو بسازین فقط یه انگیزه و هدف لازم دارین...و چه انگیزه ای بالاتر از زندگی پیش رو...شما دست کم 50 سال دیگه قراره زندگی کنین و الان تو سنی هستین که میتونین آسایش و خوشی سالهای آینده رو تامین کنین... برای ازدواج, برای یه زندگی خوب نیاز به فعالیت هست و پشتکار و شمایی که یکبار تونستین, بار دیگه هم میتونین فقط یه یاعلی لازمه حرکت رو استارت بزنین برکتش هم قطعا میرسه...
    برای مراجعه حضوری به روانشناس , میتونین سایت نظام روانشناسی سربزنین شهر محل سکونتتون رو انتخاب کنین و از بین روانشناسان موجود تو شهرتون, یکی رو انتخاب کنین.بله ویزیتش کمی متفاوت با پزشکان هست.هم از نظر زمانی و هم از نظر هزینه.زمانش بین 30تا45 دقیقه تعیین شده و تعرفه بسته به کلان شهرها و شهرستانها و یه سری فاکتورهای مرتبط باخود روانشناسها, متفاوت هستش.برای آگاهی از تعرفه ها هم میتونین از سایت نظام روانشناسی استفاده کنین.(pcoiran.ir)
    آرزوی موفقیت و آرامش دارم براتون...
     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    سلام دوستان
    ممنون از اظهار نظرات محترمتون
    ahad جان مرسی از حرفای قشنگت خوشحالم که درکم میکنی. متاسفانه من مثل تو نمیتونم زیاد خوشحال باشم همه این حرفایی که میگی درسته و منم دوستامو میبینم ولی اینکه از بودن کنارشون لذت ببرم نه! مشکل من دقیقا همینه که انگار خدا نفس لذت رو از وجود من حذف کرده و تو جمع نمیتونم زیاد طاقت بیارم البته قبلا اینطوری نبودما. نیم ساعت که گذشت حوصله ام سر میره و میخوام برگردم خونه و تنها باشم.
    شادی جان ممنونم که به تاپیک من سر زدی. البته که به همه چی فکر کردم و اینطوری نیست که بدون دلیل کسی رو مقصر کنم. من دوتا داداشام یکی 32 و اونیکی 31 سالگی ازدواج کردن تو فامیل و آشنا هم کمتر از 30 سالگی ازدواج نمیکنن یه داداش بزرگتر هم دارم که سه سال ازم بزرگتره و دانشجوی دکترا و مجرد و فعلا قصد ازدواج هم نداره منم که 25 سالم بود وقتی به خانوادم گفتم میخوام ازدواج کنم شوکه شدن و از این مخالفتشون زیاد تعجب نکردم چون برادر بزرگترم مجرده هنوز. ولی دلیل دیگه اش نژادپرستی خانواده ام بود. خانواده من غیر از همشریای اصیلمون کسی رو قبول ندارن و نامزدم  همشهری نبود و بهم میگفتن باید از شهرخودمون زن بگیرم از یه طرفم که سرباز بودم. همچین ازدواجی تو خانواده ما یعنی اشتباه بزرگ البته من مخالف این عقایدم. خلاصه نشد دیگه.
    درمورد دختره هم هنوز نمیتونم با اطمینان بگم ابراز علاقه هاش کاملا دروغ بود ولی همین که روحرف خودش واینساد دلیل بر دروغگوییشه و وقتی دید خانوادم نمیخوان بیان خواستگاری بنظرم دلش شکست طوری که دیگه ادامه نداد و بنظر خودم اون بیشتر از من شیفته موقعبت من بود. این که بنظرش من آدم مشهوری بودم و موفق. خانوادش از ابتدای آشناییمون در جریان بودن و واقعا خوشحال بودن ولی وقتی مخالفت خانواده منو دیدن نظرشون برگشت هرچند هنوزم از من خوششون میومد ولی خود دختره هم دیگه نمیخواست بامن ازدواج کنه .
    درمورد دوستام:من دوستانی که میخواستم باهاشون کار کنم خودم انتخاب کردم که دونفرشونم از فامیلای نزدیک بودن و قصد و نیتم این بود که دستشونو بگیرم و اینطوری هم شد و از این بابت هم خوشحالم اینکارو کردم بخاطر رضای خدا نه آینده خودم. یکی از ایده هایی که داشتمو با یه مشاور حقوقی تجاری کردم خودم همه کاراشو کردم و اطمینان داشتم از سود دهیش و تولید محصول رو یادشون دادم خودم بازارشو پیدا کردم و تولیدمو انحصاری کردم . اونموقع برای آینده خودم اینکارو نمیکردم و فکرم خیلی بزرگ تر از اینها بود و اینکارو یه پله میدونستم برای موفقیت های بیشتر و وقتی هم که خدمت بودم نیازی نبود برم پیششون هرچند وقتشو هم نداشتم و بعد خدمتم که شکست عاطفی هم خورده بودم همینطوری رفتم پیششون و اونا فکر کردن من اومدم سودشونو کم کنم هرچند من سهامدار قانونی شرکت هستم و سهم کمی هم ندارم و انحصار تولید هم صددرصد مال خودمه و اونا هم علمشو ندارن کوچکترین تغییری در محصول بدن و اجازه قانونیشم ندارن ولی انقد ساده و احمق بودن که به من بجای یه فرصت به چشم تهدید نگاه کردن و منم ولشون کردم. اونا میخواستن همینطوری ادامه بدن و نمیخواستن سودی به کس دیگه ای بدن حتی نمیخواستن ریسکی کنن و سودشونو بیشتر کنن. من خودم متنفر بودم با این تفکرات و این دوستان هم که نسبت فامیلی داشتن بامن ولشون کردم. هرچند هر لحظه بخوام میتونم اجازه ندم ایده منو تولید کنن و شرکت رو بهم بزنم ولی نخواستم اینکارو بکنم و چند نفر آدم که به زن و بچه اشون نون میبرن از کار بیکار کنم. زن و بچه اشون که نباید چوب حماقت پدرشونو بخورن.
    همین الانم کارم زیاد بد نیس ولی حقوقش برای من کمه و کلا با نفس حقوق گرفتن هم مشکل دارم . همیشه فکر میکردم خودم به بقیه حقوق خواهم داد ولی با این هم کنار اومدم.
    شادی عزیز مشکل من لذت نبردن از زندگیه. من حتی از خودن انار میوه بهشتی هم لذت نمی برم . از صدای موسیقی هم لذت نمی برم از تماشای فیلم هم لذت نمیبرم از مطالعه هم لذت نمیبرم. حتی سهمیه ارشد بدون کنکور از یه دانشگاه نسبتا خوب روزانه هم دارم ولی حوصله ندارم دوباره برم تهران و درس بخونم.
    از هیچ چیز لذت نمی برم
    هیچ چیز
    فکر کنم پیچیده ترین بیمار روانشناسا من باشم
    از اطلاعاتیم که دادین بسیار ممنونم البته هنوز مطمئن نشدم برم پیش روانشناس چون نمیدونم واکنش اونا چی میتونه باشه و چه کمکی میتونن بکنن.
    مژگان منو نگا نکن برو درستو بخون اگه به خودت ایمان داشته باشی حتما موفق میشی ولی از من میشنوی عاشق نشو.
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •