تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




ازدواج زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:itna
آخرین ارسال:itna
پاسخ ها 32

صفحه‌ها (4): صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

ازدواج

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    ميگشتم اتفاقي شما رو ديدم و خيلي خوشحال شدم و ميخواستم اين مشکل رو
    باهاتون در ميام بزارم.من پسري 21ساله دانشجوي کارشناسي شيمي و دختره 17
    ساله سوم متوسطه رشته رياضي و بسيار درسخون تر از من و معدل 19 به
    بالا.جريان از اين قراره که درسفري که دو خانواده به مشهد داشتيم(پدرامون
    از دوستان قديمي دوران جنگ هستن و شناخت کافي از هر دو خانواده نسبت به
    هم وجود داره به صورتي که مادر دختره اسم کوچک بابامو صدا ميزنه ولي منو
    کامل نميشناسه و من کلا ادميم که زياد تو ديد کسي نيستم که بخوان راجبم
    حرف بزنن)  در مسير دختره به من علاقه مند ميشه و از دختر خالم راجب من
    سوال ميکنه که من چه جور ادميم و از اين حرفا و هر چي که
    دختر خالم راجب من ميگفته اون بيشتر به من علاقه مند ميشه  و بعدش طي
    پيامکي به من مينوسه که من تو خيلي خيلي دوست دارم
    بزاريد از خصوصيات خودم و دختره بگم تا بهتر بتونيد راجب ما دو تا نظر
    بديد.من خودم پسره کم رو .سر به زير . باحيا(يعني هيچوقت توي روي يه دختر
    نگاه نميکنم).خودش هم ميگفت من توي سفر از عمد ميومدم جلوت مينشستم که
    نگام کني ولي تو سرت زير بود همش.منطقي واهل هيچ چيزي نبودم و ورزشکار
    (غواص) .کلا با هر کسي نميجوشم .ولي اگه کسي خودمن به يک مشکلي برخوردم
    که نياز به يک مشاور داشتم و وقتي تو سايت روان ميگشتم اتفاقي شما رو
    ديدم و خيلي خوشحال شدم و ميخواستم اين مشکل رو باهاتون در ميام بزارم.من
    پسري 21ساله دانشجوي کارشناسي شيمي و دختره 17 ساله سوم متوسطه رشته
    رياضي و بسيار درسخون تر از من و معدل 19 به بالا.جريان از اين قراره که
    درسفري که دو خانواده به مشهد داشتيم(پدرامون از دوستان قديمي دوران جنگ
    هستن و شناخت کافي از هر دو خانواده نسبت به هم وجود داره به صورتي که
    مادر دختره اسم کوچک بابامو صدا ميزنه ولي منو کامل نميشناسه و من کلا
    ادميم که زياد تو ديد کسي نيستم که بخوان راجبم حرف بزنن)  در مسير دختره
    به من علاقه مند ميشه و از دختر خالم راجب من سوال ميکنه که من چه جور
    ادميم و از اين حرفا و هر چي که
    دختر خالم راجب من ميگفته اون بيشتر به من علاقه مند ميشه  و بعدش طي
    پيامکي به من مينوسه که من تو خيلي خيلي دوست دارم
    بزاريد از خصوصيات خودم و دختره بگم تا بهتر بتونيد راجب ما دو تا نظر
    بديد.من خودم پسره کم رو .سر به زير . باحيا(يعني هيچوقت توي روي يه دختر
    نگاه نميکنم).خودش هم ميگفت من توي سفر از عمد ميومدم جلوت مينشستم که ش
    قصد دوستي با من رو داشته باشه البته منظورم پسراست من مشکلي ندارم .من
    معمولا خودم با کسي ارتباط برقرار نميکنم و سعي ميکنم طرف مقابلم بياد
    جلو که اين بار از قضا اين يکي دختر بود که خيلي من تعجب کردم.من لکنت
    زبان دارم و يکي از دلايل کم رويي و اعتماد به نفسم همين موضوعه ولي وقتي
    به دختره اين موضوع رو گفتم و با هم حرف زديم ميگفت تو اصلا لکنت نداشتي
    و من حس نکردم تو لکنت داري و گفت اين مشکل بزرگي نيست و قابل حله.
    اعتماد به نفسم پايينه.دوستاي کمي دارم.تو فاميل منو يه پسره کم رو
    ميشناسن و من اصلا به غير از اين مورد با هيچ دختري نبودم ، يعني روم
    نميشه با يه دختر صحبت کنم چه برسه به دوستي و ..من کلا ادميم که احساسي
    هيچ وقت تصميم نگرفتم و نميگيرم . کلا منو ادمو با منطقي ميشناسن.يعه
    اعتراف بکنم اينه که نمازامو بعضي موقع ها حوصلم نميشه بخوتم.ولي نماز
    روزه هاي واجب رو هميشه ميگيرم ميخونم.(منظورم ماه رمضانه). هر دو
    خانواده خانوادهاي مذهبي هستن ولي نه از اون سفتو سختا ولي بسيار مومن
    هستن .قيافم هم بستگي داره چه جوري ادماميبينن.اکثرا ميگن قيافه ي خوبي
    داري بعضي ها هم ميگن معموليه(البته نه خوشگل که همه نگام کنن)  و
    قد(178) و هيکل و فيزيک بدنم کاملا  استاندارد
    دختره هم بسيار باهوش درسخون.پررو يکم (چون خودش اين رابطه رو شروع
    کرد)ولي خودش ميگفت من خيلي مغرور و مشکل پسندم ولي من چون تو رو خيلي
    دوست داشتم پارو غرورم گذاشتم و اون پيامکو بهت زدم.خانوادش روش خيلي
    حساب باز کردن که درس بخونه و بره و دانشگاه و ...
    يکم لوسه و پرحرفه و خوش قيافه و خوش برخورد و بسيار مهربون . من خيلي
    تعجب کردم که چرا دختري با اين همه موقعيت خوب اومده سراغ من و بسيارشيک
    ميگرده ولي حجابشو رعايت ميکنه نه در حد چادر،حجابش خيل معمولي و عاديه.
    و يکي از خصوصاتش اينه که خيلي خيلي مهربونه. اونم براي اولين باره که از
    يه پسر خوشش مياد.اون به شدت به من علاقه داره به طوري که من خودم خودمو
    اونقدار که اون دوستم داره دوست ندارم ونميدونم چي در من ديد که از من
    خوشش اومده.ازش پرسيدم که چرا منو دوست داري.گفت در طول سفر من به تو
    علاقه مند شدم و يهويي مهرت افتاد تو دلم و هميشه به تو فکر ميکنم. بعدش
    ميگفت وقتي که راجبت از دختر خالت سوال کردم بيشتر عاشقت شدم.ميگفت مثل
    پسراي اين دورو زمونه نيستي که ابرو ورميدارن و...
    ميگفت از حيات خوشم مياد.همه چيت خوبه.منم اويل نسبت بهش هيچ حسي نداشتم
    و سعي ميکردم خودمو متنفر کنم ازش که بيخيالم بشه و با خودم ميگفتم از
    روي احساس داره تصميم ميگيره و شايد يه تصميم زودگذز باشه از طرف اون
    .بهش پيشنهاد رابطه جنسي دادم که ازم متنفر بشه(اليته خواستم تستش کنم که
    ببينم چه جوري دختريه)گفت بهم فک ميکنم تو ميخواي امتحانم کني که ازت
    متنفر بشم و قيدتو بزنم .گقت اگر واقعا همچين پيشنهادي بهم بدي ازت متنفر
    ميشم ومن هيچوقت ديگه اسمتو نميارم.بعدش فهميدم دختره واقعا منو
    ميخواد.منم ادم هوسي نيستم که يه دختر رو بخاطر مسائل جنسي بخوام و اصلا
    تو اين فازار نبودم که بخوام همچين پيشنهادي بدم بهش ولي خب خواستم
    امتحانش کنم که چه جور دختريه.بعدش بيشتر که با هم اشنا شديم دروغ چرا
    منم ازش خيلي خوشم اومده و براي اولين بار عاشق شدم تو زندگي. به طوري
    اگه يه روز ازش خبر نداشته باشم همش تو فکر ميرم که نکنه از من دل کنده
    ولي بعد از چند روز بهم پيام ميده که من هنوزدوست دارم و بيشتر از گذشته
    دوست دارم ولي چون تحت کنترلم نميتونم بهت پيام بدم يا زنگ بزنم.البته
    اوايل که گوشيش دست خودش بود(الان گوشيش دست مادرشو بهم گفته يه وقت زنگ
    نزني که مادرم متوجه بشه پوستمو ميکنه) خيلي با هم در ارتباط بوديم.الان
    که مدرسه باز شده کم تر ارتباط داريم تا به درسش لطمه وارد نشه بعد که
    ازش پرسيدم منو براي چي ميخواي؟براي دوستي ميخواي؟گفت نه من تو رو براي
    اينده در نظرم گرفتم و واقعا دوست دارم و ميخوام همسرم بشي.اين جمله رو
    که گفت من شوکه شدم.بعد بهش گفتم ميدوني که الان خيلي زوده. سن تو خيلي
    پايينه و هنوز بچه اي .من کار ندارم درسم تموم نشده.من بهش گفتم رابطمون
    رو به مادرت بگو ببين نظرش چيه.کلا من از مخفي کردن چيزي بدم مياد اونم
    همينطور.اون به مادرش گفت منم همينطور.مادرش وقتي فهميد که خود دخترش
    شروع کرده بسيار ناراحت شد و دروغ چرا بگم دخترشو زد و بهش بدو بيراه گفت
    که کجاي دنبا دختر ميره دنبال پسروبدبخت مسخرت ميکنن و منت ميذارن روي
    سرت(. از اينجا بود که گوشيشو از دست داد و کم تر رابطه داريم با هم .ولي
    سعي ميکنه هر چند روز يه بار باهانم در ارتبط باشه) ميدوني خانواذه پسره
    راجبت چه فکرايي ميکنن.مادرش فکرد ميکرد منت ميزارم روي سرشون و و طبيعيه
    که اونم همچين حرفايي به دخترش بزنه و حتي کتک بخوره دختره بخاطر من.هر
    دو توي يه محله زندگي ميکنيم و خونه ي ما سر محله هست يعني خيلي راحت
    ميتونم وقتي ميره مدرسه ببينمش.يه بارم اتفاقي ديدمش  و بهم سلام کرد و
    من هم جوابشو دادم.يه بارم منتظر سرويس بود که بره مدرسه من رفتم سوارش
    کردم و رسوندمش(يه ماشين هم دارم که با داداشم با هم استفاده ميکنيم).اين
    اولين بار بود که  روبروي هم به طور رسمي قرار ميگرفتيم.بهش گفتم قشنگ
    منو نگاه کن ، منو ميخواي؟ اونم گفت اره ميخوامت.منم زل زدم بهش(البته
    بار اولم بود که به يه دختر زل ميزدم.ميخواستم درست ببينمش) و قشنگ
    قيافشو ديدم.چون در طول سفر من درست قيافه ي دختره رو يادم نبود.چون اصلا
    نگاش نميکردم تو سفر.بعدش دختره گفت  تو داري روي سرم منت ميذاري و من
    بخاطر تو کتک خوردم.منم براي اينکه ثابت کنم منتي نميذارم روش مادرمو
    فرستادم خونشون که جريانو توضيح بديه به مادرش.و جواب مادرش اينه که مريم
    خيلي بچست و هنوز براش زوده که بخواد راجب همچين بحث هايي صحبت کنه بايد
    درسش رو بخونه .فاميل روش حساب کردن.ميگفت اگه شرايطش جور بود چه کسي
    بهتر از پسر شما ولي الان خيلي زوده براش و بايد درسش رو بخونه و از اين
    حرفا....جالبه برام که مادرش  مستقيم نگفته که من بيخيالش شم يا باهاش در
    ارتباط نباشم.ولي گفته اين کار دخترم روي حساب بچگيش بزاريد.ولي وقتي از
    دخترش پرسيدم که مادرت نظر کليش راجب من چيه(مادرش يکم سخت گيره و فک
    ميکنم احساس کرده کوچک شده که دختره خودش شروع کرده ولي دخترش ميگقت
    مادرم ته دلش تو رو ميخواد) پدرامون هر دو دوست قديمي و   همکار هم هستن
    و از نظر سطح فرهنگي و اجتماعي و حتي مالي بسيار نزديک به هم هستيم
    خلاصه ما دوتا خيلي به هم علاقه منديم و اينو بدونيد که ما قبلش سنگامونو
    واکنديم با هم و همه چيو خوب وخوش در نظر نگرفتيم که بعدش دچار مشکل
    بشيم.من از مشکلاتم گفتم و اخلاق وخصوصياتم گفتم اونم از مشکلاتش گفت
    خلاصه روي همه چي تفاهم کرديم و بهش گفتم اگه من بتونم بيام جلو بايد
    حداقل سه سال صبر کني تا من درسم تمم شه کار پيدا کنم و بعدش....البته
    مسکن رو اگه خدا بخواد قراره طبقه بالاي خونمون رو درست کنيم و اگه قسمت
    بشه من بالا بشينم و در رابطه با  کار پدرم هوامو داره و اشنا زياد داره
    و فک کنم بتونم در اينده کاري براي خودم دستو پا کنم ميخواستم نظرتون رو
    راجب اين داستان من بگيد؟وکمک کنيد که ما دوتا بهم برسيم ولي از راه
    منطقيش و کلا به جواب مفصل ميخواستم .چون خيلي نوشتم و با جزئيات هو
    نوشتم که شما يه جواب کامل بهم بديد.-به نظر شما ما بايد چه کار کنيم؟
    خلاصه يه مشاوره کامل ميخواستم.ببخشيد که اينقدر زياد شد سرتون  رو درد
    اوردم شرمنده
    چون خواستم از جزئيات هم با خبر باشين که بهتر بتونيد راهنماييم کنيد.
    و اينم بدونيد که ما دو تا از روي عشق هاي زودگذر عاشق هم نشديم  که زود
    همديگه رو فراموش کنيم و به هم بزنيم.هر دو تاييمون (البته من يکم بيشتر)
    از روي منطق با هم حرف زديمو به اين نتيجه رسيديم که به درد هم
    ميخوريم.جالبه دختره صحبت از بچه ميکرد و از علايقم براي اينده ميپرسيد
    که من بهش گفتم خيلي زوده راجب اين چيزا حرف زدن.کلا دختره يکم بيشتر
    احساساتيه تا من
    . و اصلا روش منت نميذارم و نخواهم گذاشت چون واقعا دوسش دارم
    این اتفاق امروز افتاد ،همین امروز رفتم دنبالش و یه نیم ساعتی باهاش حرف زدم و همه چی رو بهش گفتم که احیانا بعدا تصمیمت عوض نشه اونم گفت نه عوض نمیشه و خیلی ازم ناراحت شد که تو چرا همیشه منفی نگاه میکنی به این موضوع
    من یه عادت بدی دارم اینه که همیشه خودمو از طرف مقابل دست کم میگیرم و کلا خودمو کوچیک میکنم ولی امروز با هم که حرف زدیم خیال جفتمون راحت شد و خیلی خوب باهم حرف زدیم و دیگه 100 درصد هم دیگه رو دوست داریم ولی زمانش اصلا برای خواستگاری و .. مناسب نیست و بهش گفتم حاضری 3 یا 4 سال صبر کنی تا من اماده بشم برای ازدواج و بعد اقدام کنم .اونم موافقت کرد

     

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ازدواج  سپاس شده توسط anahid

  3. ارسال:2#
    سلام
    دوست عزیز خیلی متنت طولانیه  اگه میشه کوتاهترش کنید  که د وستان بتونن به مشکلت رسیدگی کنن
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:3#
    خواستم با جزئیات بگم که بهتر بتونن کمک کنند
    ببخشید اگر طولانیه
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:4#
    این دختر سنش کمه و معلوم نیست تا چهار سال بعد که فهمش از زندگی بیشتر میشه.دانشگاه میره و دوستای جدید پیدا میکنه.همچنان بر سر قولش باشه.
    امیدوارم به هم برسید.ولی اونقدر خودت رو بهش وابسته نکن که اگر احیانا فردا نظرش عوض شد ضربه عاطفی سنگینی بهت وارد بشه.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ازدواج  سپاس شده توسط anahid

  7. ارسال:5#
    راهله آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    متن رو کامل خوندم از نظر فرهنگی تفاوت سنی شناخت خانوادگی میشه گفت بهم میخورید اما
    شما و ایشون اگر بخاین از الان به فکر ازدواج باشین باید خیلی چیزها رو در نظر داشته باشید
    1-درس و ادامه تحصیل هر دو
    2-سربازی شما
    3-شغل
    4-از همه مهمتر که هنوز نه شما نه ایشان به سن ازدواج نرسیدین
    ممکن بعد از ازدواج و با شروع سختی های زندگی اون هم در این شرایط سخت اقتصادی از ازدواجتون پشیمان شوید البته این چیزی که دیده شده(کسانی که در سن پایین ازدواج میکنند)
    سعی کنید کمتر همدیگر را ببینید کمتر بهم فکر کنید ولی تلاشتون رو برای زندگی ایده الی که میخاین داشته باشید بیشتر کنید
    به امید خدا با گذشت زمان بهتر همدیگر رو میشناسید و بهتر میتونید تصمیم برای ازدواج کردن بگیرید
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ازدواج  سپاس شده توسط anahid

  9. ارسال:6#
    ممنون سربازی رو معاف شدم
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:7#
    درود..من با نظر بقییه مخالفم..درسته که سنتون کمه و مشکلات زندگی زیاد اما میبینیم که منطق در این ماجرا وجود داره یعنی فقط احساسات نیستش..از نظر خانوادگی و بعضی فاکتورهای دیگه باهم تناسب دارین..
    با توجه به شناخت اولیه ای هم که نسبت بهم پیدا کردین میتونید کیس مناسبی برای ازدواج با هم باشید..
    چرا وقتی شرایطشو دارین بفکر ازدواج نباشین اونم با شرایط جامعه امروزی که پر از دروغو نقابو فساد شده..
    تا وقتی که سن ازدواج و خواسته ها و ملاکهاتونم تحت تاثیر شرایط امروز جامعه قرار نگیره..که نه دخترش و نه پسرش زیر بار ازدواج نمیرن ..
    مشکلاتی که همه برای ازدواج ازش دم میزنن همیشه هست خود ادم باید یا علی بگه و شرایطو مهیا کنه نه اینکه منتظر معجزه باشه..

    البته شما باید صبور باشین و بفکر اینده و ترقی و پیشرفت نه اینکه این موضوع باعث بشه در جا بزنید..وپسرفت کنین..
    بهتره مساله رو با خانوادتون در میون بگذارید.و زیر نظر اونا شناختتون بیشتر بشه و یه مراسم خواستگاری که نه اما شبه خواستگاری برگذار بشه تا هر دوتون بدون درگیریهای ذهنی و با خیال راحت به درس و دانشگاهو ادامه زندگی بپردازین  و در فرصت مناسب مراسم ازدواجتونو برگزار کنین..انشالا که خوشبخت بشین با هم..
    هرچند طولانی شدن دوره نامزدی مشکلات خاص خودشو داره که باید فکر اونجاهارو هم بکنید..و نذارید بینتون تنش پیش بیاد..
    اینم بگم که کم نیستن زوجهایی که دانشجو هم هستن..شما هم که میگید از نظر مالی تا حدودی شرایطشو دارین دیگه چه بهتر..خدا هم انشالا کمکتون میکنه..شادزی و خوشبخت
    پاسخ با نقل و قول

  11. ازدواج  سپاس شده توسط anahid

  12. ارسال:8#
    سلام-متنتون خوب بود وجزئیات رو خوب نوشتی تا بهتر مشاوره بشین-شما آدم منطقی هستین
    از نظر سن باهم متناسب
    از نظر خانوادگی باهم متناسب
    از نظر تحصیلات باهم متناسب (دانشجو - دبیرستانی)
    از نظر اقتصادی متناسب
    از نظر فرهنگ متناسب
    از نظر شخصیت؟
    به نظر من اگه خونه بالا آماده بشه وشما هم یه شغل  که مطمئنین باباتون پیدا میکنه جور کنین  و هم درستون رو ادامه بدین و دختره هم درسش رو ادامه بده  زودتر پا پیش بزار برای ازدواج.اگر مطمئنی این همه مسئولیت رو به خوبی میتونی بر عهده بگیری و خودت رو خوب میشناسی پس بسم ا...
    ولی اگه رابطه برقرار کنی و خواستگاری نری بهش وابسته میشی واگه شما به دلایلی بهم نرسیدین(هیچ کس از آینده خبر ندارد) هر دوتاتون ضربه روحی میخورین و از ازدواج دلزده میشین.
    دختر خانم هم که نوجوان و ثباط عاطفی هم تو دوران نوجوونی کم و شاید بعد چن سال شایداحساسش تغییر کرد
    پس محکم کاری کن .
    و همچنین میتونی سه سال اصلا باهم رابطه(تلفنی.حضوری. ندیدن همدیگه ) بر قرار نکنین و بعد سه سال پاپیش بزارین
    امیدوارم تصمیم بهتری بگیرین
     
    پاسخ با نقل و قول

  13. ارسال:9#
    ممنون  که راهنمایی میکنید
    ازنظر شخصیت اون یکم پررو و پر تحرک و  پر حرف و زرنگ و چر جنبو جوش .من خیلی اروم و سر به زیر(البته جلوی خودش که با هم بودیم من خیلی سر به زیر نبودم و اونم خیلی پررو که فک میکردم نبود)تازه اینم که تو پرور و پرتحرکی و خیلی حرف میزنی و من برعکس توهم رو بهش گفتم.جواب داد یا من مثل تو میشم یا تو مثل من[img=18x18]http://www.hamyaryiran.ir/images/smilies/mili/03.gif[/img]
    خواهشا همه ی متنو بخونید
    دیروز تو ماشین بهش گفتم قشنگ منو نگاه کن اونم نگام کرد گفتم احساسی تصمیم نمیگیری ،نظرت عوض نمیشه
    گفت هر چی بیشتر بهم میگی احساسی تصمیم میگیری کم کم خودم داره باورم میهش که احساسی تصمیم میگیرم و از بس بهم گفتی عین جدول ضرب داره میره تو مخم که شاید احساسی تصمیم گرفته باشم ،  ازت ناراحت میشم و فک میکنم تو منو نمیخوای و میخوای دبه کنی .بعد گفت به مرگ بابام اگه تصمیمم عوض شه.جون هم ی فک و فامیلشو قسم خورد که احساسی تصمیم نگرفته.دختره یه جورایی بیشتر از سنش میفهمه  یعنی یه جورایی هم سن خودمه ومنم گفتم من باید مستقل باشم  و دستم تو جیب خودم باشه تا بیام جلو.البته  قبلش چند جایی کار کردم یه جا هم به عنوان غواص رفتم یه جایی اموزش دیدم یه پولی هم گیرم اومد  ولی بخاطر سنگین بودن درسا دیگه نرفتم و کلا جوهره ی کار رو دارم.تو 12 سسالگی توی پلاک کوبی کار میکردم. .ولی الان کاری ندارم و دستم تو جیب بابامه ولی من اصلا دوست  ندارم از کسی پول بگیرم .ولی چاره ای ندارم. هم خودش و من میدونیم که الان برای ازدواج خیلی خیلی زوده.خانوادش هم تا حدودی در جریان هستن و خبر ندارن که من دکی دو بازی دیدمش که اگه بدونن پدرمم در اومده دیدشون خیلی مثبت نیست و یه جورایی تحت فشارن که چرا دختره خودش پا پیش گذاشت و یه جورایی تو امپاسن و به خاطر همین ازش دلخورن ولی خودش میگفت من خانوادمو میشناسن و اگه بهم برسیم میدونم که چه احترامی بهت میزارن و خیلی ازت خوششون میاد.من تا حالا تو عمرم تصمیم اشتباهی(منظروم کارای بزرگه) که بهم ضربه بزرگی بزنه نگرفتم.البته ادم گناه کاری هم هستم ولی اشتباهات و تصمیمات بزرگی که زندگیمو تغییر بده نداشتم.مثلا توی جمع دوستام بهم مشروب تعارف کردن من نخوردم.
    اون میگه دوست دارم از همین الان برام تعیین تکلیف کنی که چه جوری باشم و چی بپوشم
    منم تا اومد تو ماشین نشست شالش رو گزفتم کشیدم پایین .یکم زیادی عقب بود بعد از این کار من خوشش اومد و خیلی ذوق زده شد و گفت داداش منم با نامزدش دقیقا همین کارو کرد.تو اخلاقت مثل داداشمه و میگفت دوست دارم از همین الان مالک من باشی و هر چی گفتی گوش بدم و به من میگه شوهرمی و منم گفتم که من الان هیچ کاره ی توهم.من الان در حدی نیستم که بگم جه کار کنی چه کار نکنی و من به خودم اجازه نمیدم به یه دختر غریبه بگم که چه کار کنی یا نکنی.خلاصه من از این کاراش خیلی میترسم و  با خودم گفتم چی در من دیده که منو اینقدر میخواد؟به نظر شما دوستان چی دیده در من؟ولی منم خیلی دوسش درم .از اخلاقش که خیلی مهربونه باهام و منو درک میکنه و .....کلا دختر خوش برخوردیه .به نظر شما چقدر احتمال عوض شدن تصمیمش در اینده هست؟من تا حالا دختری ندیدم تو عمرم که اینقدر یه پسر رو دوست داشته باشه و این یکم برام خاصه.با دختر خالم گفتم که نمیدونی چرا منو میخواد(چون تو سفر با دختر خالم خیلی میگشت) چون برام عجیب بود که از چیه من خوشش اومده و میگفت خیلی دخترا ارزوی داشتن همچین پسرایی دارن و تو خیلی خودتو دست کم میگیری و از این بهترشم که اگه تو بخوای بهت جواب مثبت میدن(شاید مال اعتماد به نفس پایینم باشه)من قصد خود ستایی ندارم به خدا یه وقت فکر همچین چیزی نکنید من دارم عین ماجرا رو میگم و یه چیز دیگه اینه که تا حالا از 5 یا 6 تا مشاور گرفتم همه شون دیدشون منفیه به این قضیه و میگن دختره هیجانی تصمیم گرفته.من کلا گیچ شم .یکی میگه به درد هم میخورید یکی میگه نه
    درکل من شیفته دختره شدم و از اخلاقو خصوصیاتش خوشم اومده و قیافش و همه چیزش خوشم اومده و قصدم ازدواجه ولی الان نه ولی من خودم به این قضیه خوشبینم
    ببخشد بازم طولانی شد من عادت دارم جرفی که میزنم رو با جزئیتش بگم تا دوستان راهنمایی کنم
    مثلا میگفتم یه دختره از من خوشش اومده همه قکر بد میکردن و میگفتن دختره روانیه و از این حرفا
    کلا با جزئیاتت ادم بهتر میتون قضاوت کنه؟
    ممنوم بازم

     
    پاسخ با نقل و قول

  14. ارسال:10#
    راهله آواتار ها
    اینکه پر تحرک و شاد یک دلیلش به خاطر سنشون و نوجوان بودنشون به نظر من که خیلی خوب یکی اروم و دیگری شلوغ باشه
    اینکه سربازیتون رو معاف شدین یک برگ برنده است
    قبلا اون هم در سن کم کار میکردین نشاندهنده اینه که جوهر کارکردن رو دارید افرین
    از نوشته هاتون مشخص بود که دختر خانم بیشتر از سن خودش میفهمه
    و شما هم همینطور
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (4): صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •