تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مشکل عمیق من با مادرم واقعا نمیدونم جیکار کنم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:سارا5588
آخرین ارسال:آزاده س
پاسخ ها 5

مشکل عمیق من با مادرم واقعا نمیدونم جیکار کنم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    .زنی هستم 39 سله.پدر و مادرم وقتی 9 ساله بودم جدا شدند.پدر و مادرم ازدواجهای متعذ داشتند و ما بچه های تنی نیستیم بجز من و برادرم.دوران کودکی بدی پشت سر گذاشتم همش ترس و استرس و اظطراب.بشدت مورد تنبیه بدنی و بد دهنی و تحقیر مادر قرار گرفتم.تا همین 4 سال پیش ادم تندخو و عصبانی با اعتماد بنفس پایین بودم.خیلی تلاش کردم مستقل باشم و شدم.راستش مشکل اساسی من در زندگی مادرم هست.خیلی بد دهن و احترامو نگه نمیداره و با اینکه من به این سن رسیدم دستشو روی من دراز میکنه.همه فامیل و دوستاش قطع رابطه کردن باهاش و اصلا دوست ندارند ارتباطی باهاش داشته باشن و ما هم پا سوز شریم در این جریانات.مدام با تلفن و نامه بدیگران فحاشی و بی احترامی میکنه و باعث شرمندگی ما میشه.5 فرزند داره و 3 تا از فرزنداش خیلی وقته باهاش رابطشونو قطع کردند چون واقعا کارای زشت انجام میده.هر موقع که بهش میگی میگه تنهایی بزرگ کردم شماهارو.خلاصه همش منو کنترل میکنه و نصبتای ناروا بمن میزنه و در کارام دخالت میکنه.من هم باهاش چندین نوبت قطع رابطه کردم ولی هر بار بخاطر بیماریاش برگشتم و صحبت کردم.بعضی ها میگن من مهربونم و بعضیها میگن من دلیل و خوترم.البته من توجهی به حرف دیگران ندارم .خلاصه یکی از بزرگترین مشکلات من باهاش اینه که خیلی بد دهن هست و دیگری اینه که از خودم اختیاری ندارم و همش میگه مثلا چرا وایسادی و چرا نشستی مردم میگن این مثلا فاسده و همش در فکر مردم و مهمتر اینکه ادم باید طبق رفتاری که اون درست میدونه عمل کنه.من ازدواج کردمو داستش 4 سال پیش پیش مشاور رفتم و خیلی تغییر کردم و خوشحالم ولی این مادرم برام شده معضل بزرگ.اینقدر اظطراب میگیرم که در ازدواجم هم تاثیر میذاره.بارها ازش خواستم ور کار و روابط من دخالت نکنه ولی هر بار میکنه و ابروی منو هم میبره.پیش مشاور هم نمیره.خسته شدم .قسم خوردم اگه فحاشی کرد و منو بی احترام دیگه نه حالشو بپرسم و نه صحبت.مدام منو تهدید میکنه و زنگ به دوستامو فامیل میزنه و بی احترامی میکنه کسایی که از گل بالاتر بمن نگفتند و واقعا دوست همیار خوبی بودند.راستش از این میترسم اینکارو با شوهر من بکنه و زندگیمو بهم بزنه چون در مورد خواهرام اینکارو کرده.مشاورم گفت ازش فاصله بگیر و بهش بفهمون زمانی باهاش ارتباط داری که احترامت حفظ بشه.ولی من ازش میترسم که زندگیمو خراب کنه.میخوام شمارهامو عوض کنم .در حقیقت فرار.ایا کار درستی هست؟ منو راهنمایی کنید دوباره افسرده شدم.لطفا دکترهای گرامی منو راهنمایی کنید

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    **شادی** آواتار ها
    سلام سارای عزیز.
    همونقدر که شما کودکی سخت و تلخی داشتین, مادر شماهم جوونی سخت و تلخی رو پشت سر گذاشته...ایشون حتی اگه یک زندگی نرمال و شادی هم داشت الان تو سنین سالمندی بنا به تغییرات سنش بازهم احتمالا دچار اختلالهای خاص سالمندی میشد چه برسه به اینکه زندگی پرفراز و نشیب و پر استرسی رو پشت سر گذاشته باشه...
    پس اولین قدم از طرف شما و اطرافیان, درک ایشون هست درک شرایط سنی و فشارهای روانی که سالها متحمل شده...
    اگه وجود و حضور شما درکنار ایشون نمیتونه مایه آرامش و دلخوشیش باشه و برعکس شرایط تنش زایی رو براش فراهم میکنه پیشنهاد مشاورتون که از ایشون دور باشین میتونه مفید باشه منتها این دور بودن نباید بصورت فراموش کردن و رسیدگی نکردن به مادرتون باشه چون در اون صورت حس طرد شدگی و اختلالات عاطفی هم به شرایط فعلیشون اضافه میشه و وضعیت بحرانی ای پیدا میکنن...میتونین براش پرستار شبانه روزی بگیرین تا خیالتون از بابت رسیدگی و مراقبتهای لازم راحت باشه و ملاقتهاتون رو محدود به آخر هفته ها و تلفن های چند روز درمیون بکنین...و تو این ملاقاتها بدون درنظر گرفتن فحاشی ها و تندخویی هاش فقط به این فکر کنین که من فقط همین 2ساعت رو کنار مادرمم و اومدم که فقط حق فرزندی رو ادا کنمو بهش عشق بورزم درمقابلش صبور باشین و آروم . درمقابل ادعاهاش هرچند ناروا  و نابجا باشه حالت تدافعی نگیرین دست به دلیل تراشی و توجیه نزنین چون این اوضاع رو تشدید میکنه...احتمالا اگه متوجه بشه فقط اوقات محدودی میتونه دخترش رو ملاقات کنه کم کم دلتنگی و علاقه مادرانش به این حالتهای پرخاشگرانه غلبه میکنه ولی درکل امید زیادی به تغییر ایشون تو این سن نداشته باشین کاری که از شما برمیاد اینه که دید خودتون رو نسبت به این شرایط تغییر بدین و ایشون رو با دید یک بیمار بپذیرین نه یک مادر مغرض  و آزاردهنده.تا جای ممکن عوامل محرک رو از ایشون دور نگه دارین و درمقابلش صبور باشین و با محبت...
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام ممنون از راهنماییتون ولی وقتی حس درونم بوجود میاد که همیشه منو کوچیک و خوار میبینه با در نظر گرفتن موفقیاتم دلم بدرد میاد.بله باید رابطمو محدود کنم به هفته ای یکبار اونم برای 2 ساعت نه لیشتر.اخه تا میخوام بیام خونم میگه کجا میری ولی در کنارش این اتفاقات میوفته.ولی مهمونی رفتن و مسافرت چی؟ چون قطعا این موارد بوجود میاد.بعد از مهمونی مدام میگه چرا خندیدی چرا داه رفتی و بخدا کای تحقیر و پشیمون مبشم و خاطره خوب اون مهمونی تبدیل بجهنم میشه.مسافرت که نگو نمبشه باهتش رفت.نمیدونم شاید بقول شما باید خیلی روابطمو محدود کنپ وای اخه اینبار کتری کرده که نمیتونم ببخشمش.

     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    راستش واقعا داغون شدم و خودم هم افسردگی باز دارم میگیرم.واقعا خیلی سخته با بیمار روانی در ارتباط بودن چون مثل شمع اب میشه ادم.خدا به سر کسی نیاره.این ادما باید بستری بشن ولی چون خودش میدونه نمیره و خودشم کمک نمیکنه.بارها خواستیم ازش ولی نمیره.من خودم دارم کم کم بیمار میشم.نا امید میشم و خیلی با خودم میجنگم ولی بقول شما دوری و دوستی.

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام دوست عزیز
    من فکر می کنم شما به عنوان یک انسان واقعا حق دارید بهترین زندگی رو داشته باشید و درسته که مادرتون خیلی سختی کشیده و رنج دیده است اما شاید بیشتر اون سختی ها رو هم بخاطر اخلاق و رفتارهای بد خودش در زندگی متحمل شده .
    پس بیش از این دلسوزی نکنید و در حد هفته ای دو ساعت و تنها بهش سر بزنید و اول از همه به فکر خودتون و شوهرتون باشید
    هرچی باشه شوهر شما هم حق یه زندگی بی دغدغه رو داره و اصلا درست نیست بخاطر درگیری های فکری مادرتون به اون بی توجهی بشه .
    مسافرت رفتن هم فقط با همسرتون باید باشه
    همینطور مهمونی رفتن
    حتی وقتی به دیدنشون هم میری جز سلام و احوالپرسی و حرفهای محبت آمیز چیزی نگو . حتی اگر فحش دادند شما بلند بهشون بگو مادرمی عزیزی و هرچی دوست داری بگو من ناراحت نمیشم
    اینطوری وقتی میری خونه ات عذاب وجدان می گیره و سعی هم نمی کنه زندگی تو خراب کنه
    درباره ی شوهر و خانواده شوهرت هم هیچ حرفی به مادرت نزن . فقط اگر لازم شد هرازگاهی بگو شوهرم میگه مادرت واقعا فرشته اس و مظلومه و همین ...
    امیدوارم موفق باشی
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •