تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




بگید چیکار کنم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:همدرد
آخرین ارسال:**شادی**
پاسخ ها 3

بگید چیکار کنم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام  خسنه نباشید، من 24 سال سن دارم و سه ساله ازدواج کردم همسرم چهارسال از خودم بزرگتره .
    من دریک خانواده پرجمعیت بزرگ شدم فرزند هفتم خانواده هستم تا یادم میاد پدرم سریع میخواست ما را شوهر بده من در عین ناباوری دانشگاه قبول شدم و شرط پدرم این بود که حتی اگه دانشگاه رفتی باید شوهر کنی و دیگه شوهر کردم دیگه پدرم خیلی کوتاه اومد کلا از همون اول سرکارهای من کوتاه اومد اما به نظرم اشتباه کرد آخه مارا خیلی دست کم گرفت و این شد عاقبت ما.
    من طبقه بالای مادرشوهرم زندگی میکنم و بعد از سه سال که انگار ده ساله زندگی میکنم میبینم خیلی اشتباهه  آدم باهم زندگی کنی یک خواهر شوهر دارم که فوق العاده لوسه  و یک جاری که سایه منو با تیر میزنه وخودشیرینه که این دوتا با هم رفیق شیش دونگند ویک برادرشوهر که از شوهر من بزرگتره و مجرده از همون اول عروسی دخالتای اینا شروع شد بی اجازه وارد خونه ی ما شدنو وبی اجازه سر وسایل ما رفتن و از همه بدتر فرق گذاشتنو اما راستش قدر همون روزا را هم ندونستم الان هشت ماهه مادر شوهرم در اثر تصادفی که باهم بودیم فوت کرده و شرایطم بدتر شده تمام کارهای خانه روی دوشم افتاده تا دوماه اولش که همه توی شک بودیم من خیلی حالم بد بود از همه بدتر همسرم که هنوزم خودشو پیدا نکرده او شدید وابسته به خانواده اش بود قبول دارم خیلی سخته اما تا کی؟ اوایل قرار شد نوبتی باشه اما بعد پدرشوهرم اعلام کرد ما چهارتا از پس خودمون بر می آییم و آغاز بدبختی من شدم حمال اصلا قدردان نیستند و همش توقع دارند باورتون نمیشه دخترشون دو کوچه اون طرف تره اما مثل مهمون میاد تازه کلی هم تیکه می اندازه جاری هم هفته یکبار مثل مهمون . حتی خونه را هم تمیز نمی کنند یک شب آرامش ندارم تازه کلی هم به غذا ایراد میگیرند مادرشوهرم مغازه داره الان خواهر شوهرم میاد تو مغازه که چسبیده به خونمون اما ساعت چهار میاد تا هشت بعدم میره حتی نمیگه بابای من کاری داره یا نه  لباساشونم من میشورم به خدا یک هفته بود راه پله ها کثیف بود نکرد تمیز کنه آخرش خودم تمیز کردم بدی کار اینه که پدرشوهرم تاچشمش به اینامیفته منو کوچیک میکنه و یا بی محلی میکنه این منو آزار میده همش کنار شوهرم  حاضر نیست از خودش دفاع کنه یعنی هر بار دفاع میکنه کسی جوابشو نمیده قدرت نه گفتنم نداره فکر میکنه باید همه چیز را نثار پدرش کنه خسته ام دوماه دیگه کنکور فوق دارم و هنوز کتابامو نخوندم  گاهی هامیگن بچه بیار اما خودم فعلا اعصابشو ندارم من خودمم خیلی حساسم و دل رحم اماخسته شدم تا حرفی میزنم میگند زبون درازی چندروز پیش گفتم از اینجا بلند میشم و یک بهونه خوب هم پیدا کردم  پدر شوهرمم گفت بروید اما بعد رفت همه جا کلی گلایه کرد که اینا میخواند مرا رها کنند شوهرمم زیاد پشتم نیست سریع کوتاه میاد اما دلم میخواد داداشاشو ببینید برادرشوهر کوچیکم زمانی که مادرشوهرم زنده بود کاری کرد که طلاهاشو بفروشه و براش خونه بخره که اینجا نیاد اما ما هستیم  دیشب شام درست کرده بودم به اندازه خودمون چهارنفر برادر شوهرم زنگ زد و گفت ما میخواهیم بیاییم پدرشوهرم گفت آره بیایید اینجا که کسی نیست به من برسه یعنی اینقدر بی وجدان ندید که من شام درست کردم ندید که من براش میوه آوردم به خدا خسته ام تازه خواهرشوهرمم هم اومد وبا کمال پررویی گفت تو نمیخواد بیای پایین سرماخوردی و بچه ها از تو وا میگیرند غذامونو بده پایین گفتم غذا به اندازه خودمونه گفت طوری نیست منم به اندازه خودمون دوتایی برداشتم و مابقیشو دادم پایین به شوهرمم گفتم حق نداری بری پایین اما به بهانه ماشین رفت یک ساعت بعدش اومد گفتم باید نشون میدادی ناراحتم گفت چیکارکنم گفتم یک کم کمتر برو پایین به خدا منم خسته شدم فقط به خاطر تو تحمل میکنم گفت ناراحتی برو خونه مامانت اینم از شوهر آدمانگار میدونه برم اونجا بابام برم میگردونه. به نظرتون چیکار کنم خیلی به یک راهنمایی احتیاج دارم همینطور به یک کسی که به دردم گوش بده و راهنماییم کنه .....
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    به نظر منم کمتر برو پایین و کمتر کار کن و وقت بیشتری برای درست بذار
    ادمی زاد همینه حتی مادر خود آدم هرچی بیشتر براش زحمت بکشی بیشتر انتظآر ازت داره
    بچه هم تا وضغیتت بهتر نشده نیار


    آفرین بهت که با مشکلات کنار اومدی و با این همه سختی به فکر ارشد هم هستی
    حتما موفق میشی


     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    **شادی** آواتار ها
    سلام همدرد عزیز
    بهمیاری خوش اومدین...
    شما اگه جدا و مستقل از خانواده همسر زندگی میکردین قطعا وضعیت فرق میکرد ولی الان که مادرهمسرت فوت کرده بدلیل اینکه محل زندگی شما از سایرین نزدیکتره بیشترین انتظار کمک و رسیدگی از شما میره ولی این انتظارات نباید بشکل وظیفه دربیاد. محل زندگی دختر خانواده فاصله آنچنانی نداره و پسر مجرد خانواده هم کودک و نیازمند مراقبتهای ویژه ای نیست... شما خودت تازه ازدواج کردی و تو دوران شیرینی از زندگی قرار داری ازین دوران باید برای محکم کردن پایه های زندگیت استفاده کنی روابط صمیمانه ای باهمسرت داشته باشی ,به پیشرفتهایی که اقتضای سنت هست برسی, کنکور فوق لیسانس رو با موفقیت بگذرونی ,درصورت موافقت همسرت سرکار بری ,شرایط رو برای ورود بچه به کانون خانوادت فراهم کنی و....درست نیست که زندگی شما باگره خوردن به مشکلات خانواده همسرت خللی توش بوجود بیاد.شمابهتره رفتاری درپیش بگیری که درراستای کارهایی که برای زندگی خودت انجام میدی کمکی هم به اونها کرده باشی برای مثال خب شما زمانیکه برای خودت و همسرت آشپزی میکنی میتونی مواد رو یکم بیشتر درنظر بگیری تا از بابت وعده های غذایی بهشون کمک کرده باشی اما بعهده گرفتن نظافت یا ریزه کاریهای منزلشون از توان و شان شما خارجه...
    ضمن اینکه بخاطر نیازهای عاطفی و حمایتی خاصی که پدر همسرت دراین سنو سال داره از هچ محبتی به ایشون مضایقه نکن هرچند که قدردانی از کمکهای شمارو بجا نیاره. بدخلقی ,بهانه گیری و ... ببیشتر بخاطر شرایط سنی ایشون و از دست دادن همسرشون هست. انتظار بازخورد مثبت کمکهات رو از خدا داشته باش بهرحال کار نیکی که خارج از وظیفت و از سر انسانیت انجام میدی قطعا بی پاسخ نمیمونه...
     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •