تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




بی انگیزم کلافه شدم کجای این دنیام؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:elnaz.t
آخرین ارسال:alonegirl
پاسخ ها 98

صفحه‌ها (10): صفحه 5 از 10 نخستنخست ... 34567 ... آخرینآخرین

بی انگیزم کلافه شدم کجای این دنیام؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:41#
    سلام عزیز دل خوبی
    اینکه میگی گریه هات نسبت به قبل کم شده نشونه ی  خیلی خوبی هست خوب اوایل همین جوری میشه یه کم سخته ولی  به مرور باهاش کنار میای خوب سوگ جدایی هست باید طی بشه
    به جای اینکه تو ذهنت همه اش خوبی هاشو مرور کنی یه کم بد نیست جنبه های منفی شو هم ببینی
    مثلا ایشون اگه اراده میکرد به نظرم میتونست پا پیش بزاره ولی بهانه اورده و نیومده
    خودت بهتر از هرکسی میشناسی ایشون رو یه کم موانعی رو باعث شد جدا بشید منطقی و عاقلانه بسنج مطمئنم خودتم به این نتیجه میرسی که خدا خیلی دوستت داشته که با کمترین اسیب از زندگی تو رو اورده بیرون
    به جای فک کردن به خوبی هاش نقاط ضعفشو بررسی کن ولی نه احساسی خیلی منطقی و عاقلانه
    امیدوارم زود زود دل  قشنگت اروم بگیره
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:42#
    ویونا شاکری آواتار ها
    ببین عزیزم آخه وقتی یه رابطه غیر حضوری تموم میشه آدم همش امید به برگشت داره!
    شاید بهتر بود شما رو در رو صحبت میکردید و ایشون دلایل خودشو بهتون میگفت و بعد جدا میشدید!
    اینطوری جدایی باورپذیرتر میشد براتون!
    الان شما همش امید دارید که ایشون برگرده و هنوز باور نکردید قضیه رو که خب طبیعی هم هست به قول خودتون بحث هفت ساله پس مطمئنا ما هم توقع نداریم شما الان به ما بگید بچه ها فراموشش کردم دیگه دوسش ندارم و...
    صبور باش شاید الان سختی هایی رو تحمل کنی اما بالاخره آروم میشی تو اولین نفر و آخرین نفری نیستی که این اتفاق براش افتاده!
    زندگی بازی زیاد داره تلخ و شیرین در کنار همه نمیشه همیشه شیرین باشه همین تضادها به زندگی معنی میده شما تازه 17 سالته میدونی چه راه درازیو پیش رو داری؟ پس سعی کن زودتر سرحال بشی و به درسات برسی و آینده ی روشنی رو برای خودت رقم بزنی
     
     

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:43#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام بچه هاایندفعه خواب خودشودیدم خواب دیدم زنگ زدم بهش اماطفره میرفت دقیقامثل چیزی که ویوناجون گفت انگارمیخواستم حضوری بببینمش هم ازسردلتنگی هم اینکه چرابایدجدابمونیم اماسرم دادزدبعدوقتی دوباره زنگ زدم گفت سرم دردمیکنه بعداخودم زنگ میزنم ازدستم عصبانی بودولی دلتنگم بودمیترسیدانکارحتی وقتی دیدمش بازم ازنگاه کردن بهم طفره میرفت بازم همون اشک توچشماش حلقه زددقیقامثل وقتی که توبیداری میدیددارم اذیت میشم اشک توچشاش حلقه میزدتوخوابم همونجوری شدتازه توخواب همه کسایی که ازجداییمون خوشحال شدن وگفتن اینجوربهترشدکه جداشدیدهم بودن یجورایی همونایی بودن که ازشون خوشم نمیادوقتی دیدم ایناروگفتن
    بچه هامن واقعاوقتایی هم که بهش فکرنمیکنم اینجوری خوابشومیبینم دارم دیگه دق میکنم دوریش تواینجورمواقع مثل یه چاقوهست که توگلوم گیرکرده امانمیتونم چیزی بگم فقط سعی میکنم گریه نکنم همه بغضاموتحمل کردم امروز چیکارکنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:44#
    سلام عزیز دل خوبی
    عزیزم خیلی خوب درکت میکنم میدونم چی میگی همون بغض رو منم داشتم و دارم نمیگم خیلی زود خیلی راحت فراموشش میکنی نه سخته به خدا درکت میکنم ولی اینو باید در نظر بگیری واقعا میخوای خوب بشی؟
    این وضعت رو تا کی میخوای ادامه بدی؟ فک میکنی خودت نخوای من یا بقیه میتونن کمکت کنن؟ اصلا فک کردی تو این سن کم داری بهترین لحظات زندگیتو هیچ میکنی؟
    حضوری یا غیر حضوری باهاش حرف بزنی فرقی نداره ایشون میتونستن بیان جلو و نیومدن شما نمیخوای واقعیت رو قبول کنی بتونی با این کنار بیای راحتر فراموشش میکنی
    تو دیدار حضوری اینم هست شاید یه چیزی بهت میگفت حرکتی انجام میداد که به غرور دخترانه ات لطمه میزد تا اخر عمر یه اثر بد از خودش به جا میزاشت  
     از بس بهش علاقه داری نمیخوای درک کنی چشمتو بستی فقط میگی دوستش دارم به خدا زندگی فقط عشق نیست درسته خیلی چیزا رو حل میکنه ولی همین که وارد زندگی میشی با چند تا مشکل روبر میشی که هیچ وقت تصورشو نمیکردی خودتو می بازی . فک کن میرفتی باهاش بعد خدایی نکرده ازت جدا میشد یه لحظه فقط تصور کن ببین میتونی تحملش کنی ؟خوب خیلی بهانه ی بچگانه است من باید برادر بزرگم زن بگیره بعد از طرفی شرایطش درست نیست به فرض الان بیاد شمام قبول کنی فک میکنی چقدر تحمل داری هم سن و سال هات بپوشن نتونی بخری- بخورن نتونی بخری بخوری- چقدر دوام میاری تو مجالس به خاطر تنگ دستی همسرت خرد بشی؟ خوب شرایطش جور نیست ازت این همه فرصت خواسته تو میخوای بهترین فرصت های زندگیتو فدای چی کنی؟
    زندگی مشترک مشکلات و سختی های خودشو داره خیییییییییییییلی جونی میدونی تو این 5 سال که میخواستی منتظرش بمونی چه فرصت هایی رو به خاطرش از دست میدی >
    چرا نمیخوای اینجوری فک کنی اینو قبول کنی که احتمالش خیلی زیاده بهتر از اون بیاد سراغت خوشبختت کنه مثبت فک کن وقبول کن فرصت های زیادی در انتظارته
    سعی کن با کتابا خودتو مشغول کنی تمرکزت رو درسات باشه سخته ولی غیر ممکن نیست مطمئن باش فرصت های خیلی قشنگی در انتظارته این فرصت ها رو تباه نکن شادی جان خیلی قشنگ راهنمایی ات کردن به حرفاش خوب گوش کن از نوشته هاش نکته ها رو یاداشت کن و اجرا کن تا خودت نخوای هیچ احدی نمیتونه کمکت کنه
    اراده کن که فراموشش کنی و مطمئن باش میتونی فراموش کنی


     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:45#
    elnaz.t آواتار ها
    مژگان جون باورکن باورکن باورکن که کمترتوفکرشم اماوقتی خوابشومیبینم بهم میریزم باورکنییییییییدمن قضیه روقببول کردم امانمیدونم چرااینجوریم
    ضمنامن واقعانمیتونم باکسی دیگه باشم چون درحدمرگ میترسم ازهمه نظرمیترسم تنوبدنم میلرزه اصلا
    لطفاتوجه کنیدمن این قضیه رودیگه قبوووول کردم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:46#
    **شادی** آواتار ها
    سلام الناز جان...
    خب دیگه امیدوارم طبق حرفهات واقعا نبودنش و تموم شدن ارتباطتون رو پذیرفته باشی...
    اینکه حتی وقتی بهش فکر نمیکنی باز خوابش رو میبینی بخاطر اینه که بخشی از افکارت تحت کنترل و بصورت خوداگاه هستن اما بخش بزرگیش تو ضمیر ناخوداگاهته که تو حالت عادی بهشون دسترسی نداری اما اونا تاثیر خودشون رو میذارن بارزترین تاثیرشون همین خوابهاست... اما اینم همیشگی و نگران کننده نیست...شما همون روال قبلی رو ادامه بده قطع نکن...و اصلا خودت رو برای فکر نکردن و صحبت نکردن های تخیلیت توفشار نذار فقط تدریجی همونطور که بهت یاد داده بودم سعی کن کمترش کنی...

    ضمنا تو جواب این جملت که گفتی "واقعانمیتونم باکسی دیگه باشم چون درحدمرگ میترسم ازهمه نظرمیترسم تنوبدنم میلرزه اصلا"
    عزیزم حتی اگه شما سن ازدواجت گذشته بود و مجرد بودی و بهترین خواستگار رو داشتی بازهم بهترین توصیه این بود که تا از پیامدهای منفی رابطه قبلی بطور کامل بیرون نیومدی درگیر ارتباط جدیدی نشی چه برسه به الان که هنوز سن ازدواجت هم نرسیده! پس فکرت رو با این ترسها درگیر نکن که "دیگه نمیتونم با کسی ازدواج کنم و ..." این افکارمنفی فعلا طبیعی هستن چون تازه از یه ارتباط عمیق عاطفی بیرون اومدی...گذر زمان حلال خیلی از دردهاست بنابراین تا سن و موقعیت مناسب ازدواج برات پیش بیاد ایناهم از بین میرن...
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:47#
    سلام النازگلم
    با شادی جان کاملا موافقم
    این که می ترسی ماله جریانات اخیر هست اجازه بده این دوره طی بشه تو این مدت طبیعی  هست
    به خودت زمان بده اروم اروم درست میشه اوایل منم اینجوری بودم 4 ماه هست گذشته نسبت به اون اوایل خیلی بهترم مطمئنم شمام خوب میشی فقط خودت اراده کن خودتو از این اوضاع خلاص کنی
    هر وقت دلت گرفت بغض داشتی اشکاتو بریز دلت خالی بشه باخدا حرف بزن هیشکی مثل اون نمیتونه کمکت کنه هر چی تو دلته نتونستی به کسی بگی به خدا بگو مطمئن باش حرفاتو میشنوه هم راز دار خیلی خوبی هست هم بهتر ازهرکسی کمکت میکنه
    بعد گذر 4 ماه من هنوزم بغض دارم شما که تازه اول راهی به خودت فرصت بده زمان بده از اینده هم نترس بزار این دوره رو با کمترین اسیب پشت سر بزاری اونم خوب میشه
    از صمیم قلب ارزو دارم دعات میکنم خدا جونم ارامشو به دلت برگردونه ابجی قشنگم مواظب خودت باش

     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:48#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام دوستان
    میخواستم یچیزی بگم که دیگه واقعاتقصیرمن نیست جدیداوقتی میرم وی چت داداشم ببینه دارم بایه پسرچت میکنم میگم توهم ازادت بزارن ول میشی تویه دخترهر....ای همچنین مامانم وقتی میبینه اعصابم خورده بیشترتحریکم میکنه یجوری تیکه میندازه بهم درموردعشقم
    من نمیدونم واقعاچیوبایدتحمل کنم دوری وکلنجاررفتن باخودم واسه فراموشیوکابوسایااین حرفارودییگه طاقتم تموم شده دلم میخوادواقعابمیرم
    راستی یه اتفاق دیگه میخوادفرداشب زنگ بزنه چی بهش بگم اخه؟واسه خدافظی اخره اخرین تماسمون چی بگم اخه؟
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:49#
    سلام عزیزم خوبی؟
    بشین رو کاغذ بنویس همه یحرفای که میخواستی بهش بزنی و فرصت نکردی همه رو بهش بگو خودتو خالی کن ولی نه با احساسات تصمیم بگیر نه گریه و زاری کن خیلی قرص و محکم باهاش حرف بزن
    خدا فظی کن واسه همیشه ایشالا بعد اون راحتر به زندگیت ادامه میدی و به ارامش میرسی
    مادرتم یه کم درک کن شما فرزند اونی و اینکه میبینه بچه اش اینقدر اذیت میشه به بیراهه میزنه میخواد اینجوری به خودت بیای برگردی به حال عادیت  پدر و مادر هیچ وقت راضی نمیشن بچه اش اذیت بشه قدرشونو بدون که بزرگترین نعمت ها رو داری و شکر گزار نعمت ها ت باش
    بعد این حرف زدنم بچسم به زندگیت و فرصتهای خوبی که در انتظارته بشین انرژی خودتو واسه برنامه ریزی برا اینده ات صرف کن کاسه ی چه کنم چه کنم دستت نگیر ذهنتو با اینده برنامه ریزی واسه ا ینده که چه طوری از چه راهی اینده ام خوب میشه درگیر کن میخوای درس بخونی کار کنی بهترین خواستگار رو داشته باشی و....
    یه راه طولانی در انتظارته انرژیتو صرف رسیدن به اروزهات بکن
    موفق باشی عزیزم
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:50#
    elnaz.t آواتار ها
    مژگان جون بدنیستم دیشب بااس دادنش منوبهم ریخت
    دلم میخوادحالم ازش بهم بخوره ولی نمیخوره اون یه زخمه که هیچوقت خوب نمیشه منم تااخرعمرم نگرش میدارم خیلی داره بهم فشارمیادبخاطرش خیلی سخته وقتی جونت بجون یکی بندباشه امادلش باتونباشه میدونم دوسم داره ولی اون کردتش یه عشق ممنوع منم همین کارومیکنم خیلی دلم میخوادگریه کنم دیشب3تاارام بخش خوردم بازم خوابم نبردهیچکسونداشتم باهاش حرف بزنم بگم جونم داره ولم میکنه بره داره میگه واسه همیشه فراموشم کن نه واسه یمدت که قبلاقرارش گذاشته شده بودنتونسم هیچیوبگم فقط نشستم باتصویرذهنی خودش که همیشه باهاش حرف میزنم حرف زدم سرموروشونه خیالیش گذاشتم گریه کردم ولی تصویرخیالی من مهربون بودترسونبودواسه تلاش کردن نامردنبودبیادترکم کنه گذاشت سرموروقلبش بزارم گذاشت ارومترشم نذاشت کابوسم توبیداری اذیتم کنه ولی هیچوقت هیچوقت هیچوقت نمیتوه جواب این همه احساس پاکی که بهش داشتم این همه عذابی که براش کشیدم این همه بغض وشکسته شدن منوبده
    کمکم کنیدفراموشش کنم

     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (10): صفحه 5 از 10 نخستنخست ... 34567 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •