تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




هنوز عاشق همکلاسیم هستم! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ne11833
آخرین ارسال:حسینی
پاسخ ها 11

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

هنوز عاشق همکلاسیم هستم!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام.
    من دختری 25 ساله هستم دانشجوی کارشناسی ارشد.
    چند ماه پیش خواستگاری برام اومده که شرایطش خیلی خوبه.،دکتر دندونپزشکه و داره تهران تخصص میخونه.خیلی مهربون،با شخصیت،صبور و فهمیده است و توی این چند ماهی که به دلیل بعدفاصله بیشتر از طریق تلفن ارتباط داشتیم،اون کاملا به من علاقه پیدا کرده.من هم خیلی سعی میکنم بهش علاقه مند بشم ولی حقیقتش موضوعی هست که نمیذاره.من حدود یک سال پیش وقتی برای دوره فوق لیسانس وارد دانشگاه شدم به یکی از همکلاسیهام علاقه مند شدم.اون هم منو دوست داشت.اون یک سال از من کوچکتر بود و این موضوع کاملا از رفتارش آشکار بود.آدم عصبی بود و زود ناراحت میشد و تند با من برخورد میکرد و خیلی زود هم پشیمون میشد.میشه گفت از هر لحاظ نقطه مقابل خواستگار فعلی ام بود.در عین حال خیلی خوش قیافه بود.تمام حرکات و حرفهاش چنان جذبم میکرد که انگار فقط برای من ساخته شده بود.تمام این مدت چون میدونستم از من کوچیکتره و اخلاقش زیاد خوب نیست و در نهایت آینده ی روشنی با هم نخواهیم داشت،تمام سعی خودم رو کردم که احساساتم رو نسبت بهش مخفی نگه دارم.اما گاهی اوقات نگاهها و حتی حرفهایی که از دهنم میپرید لوم میداد و اونم انگار که فقط منتظر یه اشاره من بود که به سر به طرفم پرواز کنه!هر بار میومدیم به هم نزدیک شیم یه اتفاقی میافتاد و بحث میکردیم و قهر و دعوا پیش میومد.اما هیچ وقت حتی اگه سعی میکردم نمیتونستم ازش متنفر بشم!
    مشکل من اینه که هنوز همون احساسات فوق العاده قوی رو نسبت به همکلاسیم دارم.ما هفته ای یکی دو بار همدیگه رو میبینیم در صورتی که شاید 2 یا 3 ماه یک بار هم نامزدم رو نبینم.و!در ضمن نامزدم قیافه خوبی نداره .من حتی نمیتونم تصور کنم که بخواد دست منو بگیره!اما در عوض همکلاسیم....نمیتونم یک لحظه از فکرش بیام بیرون!بدیش به اینه که اونم دست از سرم بر نداشته.هنوز کاملا نامزد نیستم ولی تو دانشگاه حلقه دستم میکنم و به همه گفتم نامزد کردم ،فقط واسه اینکه اون دیگه نیاد طرفم و راحت بتونم فراموشش کنم.ولی مرتب حواسش بهم هست و منتظر موقعیته که به نحوی خودش رو بهم نزدیک کنه.حتی امیدواره اعتراف کنم که نامزد ندارم!
    دیروز بالاخره به این اعتراف رسیدم که:من هنوز عاشق همکلاسیم هستم!دلم براش تنگ میشه و هر جا با بقیه همکلاسیها میریم دلم میخواد اونم باشه...تاسف آوره!هیچ وقت تصورش رو هم نمیکردم که با کسی ازدواج کنم که علاقه خاصی بهش ندارم و بد تر اونکه ،در حالی ازدواج میکنم که به شخص دیگه ای شدیدا علاقه دارم!
    تو رو خدا کمکم کنید!
    پسرها،دخترها...کسانی که ازدواج کردید...شما اگه جای من بودید چه کار میکردید؟!
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    ویونا شاکری آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    احساس شما کاملا قابل درکه
    اما اصولا وقتی آدم میخواد از یه رابطه ی بی سرانجام خلاص بشه و بره سمت رابطه ی رسمی بهتره که قبلش اون رابطه قبلی رو بطور کامل تموم کنه یعنی صرف تموم کردن کفایت نمیکنه بلکه باید  به طور کامل فراموش بشه و اون احساس از بین بره تا بشه به مورد جدید عاقلانه فکر کرد.
    شما با وجود احساسی که به همکلاسیتون داشتید به خواستگارتون جواب مثبت دادید خب معلومه که نتیجه میشه این!
    باید رابطه قبل رو بطور کامل تموم میکردید و بعد به فرد دیگه ای فکر میکردید.
    معیارها و ملاکهاتون رو برای ازدواج بنویسید و توی برگه های جداگانه ویژگی ها و خصوصیات و داشته های اون دونفر رو هم بنویسید و بعد بسنجید که کدوم فرد به معیارهای شما نزدیکه و در نهایت با فکر و مشورت با خانواده بهترین و مناسبترین گزینه رو انتخاب کنید.
    موفق باشید

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام
    عزيزم بهتره اگه اون همكلاسيتون باز هم خواهان شماست يه جوري حاليش كني كه شما هم بهش تمايل داري و رسمي اقدام كنه براي ازدواج.و اينكه خواستگارتون اصلا به دلتون نشسته و هيچ كششي بهش ندارين منطقي نيست كه باهاش ازدواج كني بهرحال ظاهر شخص هم بايد برات خوشايند باشه
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    دوست عزیز حال و روز الان شما حاصل تصمیمات احساسیه که تا الان گرفتین ...
    .
    برای ازدواج خودتون ارزش قائل باشید و احساسات رو کنار بزارید و با منطق معیارهاتونو مشخص کنید و خواستگاراتونو بسنجید ...
    حالا اگه قصد همکلاسیتون ازدواجه و میخواد بیاد خواستگاری ...
    .
    قرار نیست معجزه ای رخ بده یا زندگیتون فیلم هندی باشه ...
    این خود شمایید که باید نسبت به آیندتون تصمیم بگیرید و من پیشنهاد میکنم احساسات رو کنار بزارید و منطق پیشه کنید
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
     سلام دوست عزیز
    احساس شما کاملا قابل درکه
    اما اصولا وقتی آدم میخواد از یه رابطه ی بی سرانجام خلاص بشه و بره سمت رابطه ی رسمی بهتره که قبلش اون رابطه قبلی رو بطور کامل تموم کنه یعنی صرف تموم کردن کفایت نمیکنه بلکه باید  به طور کامل فراموش بشه و اون احساس از بین بره تا بشه به مورد جدید عاقلانه فکر کرد.
    شما با وجود احساسی که به همکلاسیتون داشتید به خواستگارتون جواب مثبت دادید خب معلومه که نتیجه میشه این!
    باید رابطه قبل رو بطور کامل تموم میکردید و بعد به فرد دیگه ای فکر میکردید.
    معیارها و ملاکهاتون رو برای ازدواج بنویسید و توی برگه های جداگانه ویژگی ها و خصوصیات و داشته های اون دونفر رو هم بنویسید و بعد بسنجید که کدوم فرد به معیارهای شما نزدیکه و در نهایت با فکر و مشورت با خانواده بهترین و مناسبترین گزینه رو انتخاب کنید.
    موفق باشید

     
     

    دوستان عزیز
    از توصیه هاتون خیلی ممنونم.
    امیدوارم که کم کم بتونم با گذر زمان فراموشش کنم.اما راستش من و همکلاسیم رابطه خاصی به اون صورت نداشتیم که بخوام تمومش کنم.فقط یه احساس دو طرفه بود.اون یه بار اوایل ازم خواست که با هم دوست باشیم و من چون اصولا قصدم این بود از اول که ازدواج کنم،قبول نکردم و دلیلش رو هم بهش گفتم.با این حال دوباره اومد طرفم.فکر کردم این بار مطمءنا قصد جدی داره اما هیچ وقت ازم نخواست که باهاش ازدواج کنم.فقط بهم علاقه داره.شاید از اینکه قبول نکنم میترسه.چون خیلی پیش اومده که با هم دعواهای خفن کردیم و رومون توی روی هم باز شده.شاید هم احساسش بهم اونقدر قوی نیست.نمیدونم.در هر حال....میدونم که چه کاری به نفعمه و عاقلانه تره ولی احساسم همکلاسیم و یا کسی شبیه اونو ترجیح میده!من از زندگی مشترک آنچنان پول و رفاه و عنوان خانم دکتر، برام مهم نبوده هیچ وقت و بیشتر به تفاهم و علاقه اهمیت دادم.نمیدونم با شناختی که از خودم دارم میتونم با این شرایط خوشبخت بشم یا نه!
     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    من میگم بهتره هدفشو از کاراش بپرسین شایدشمارو فقط یه ابزار میدونه وشایدم برعکس واقعا علاقه داره ولی شرایط ازدواجش فراهم نیست فقط یه چیز برادرانه بگم قبل وارد شدن به رابطه ای دیگه اینو کاملا حلش کن یجوریی که اصلا ایکاش تو ذهنت نمونه وبعدا واینده بگی ایکاش اینکارو میکردم واونکارو میکردم وقتی بدون احساسات ومنطقی باهاش حرف زدین میتونین شرایطش رو با نامزدتون بسنجین وانتخاب درست داشته باشین بالاخره شما که نامزدکردین اونم یه ادمه واحساسات داره پس زیاد طولش ندین که وقتی کاملا وابسته شد بگین من شمارو نمیخام تکلیفتونو باخودتون مشخص کنیدشما نسبت به  نامزدتون مسولین چون با هاش عهد بستین از کمکای بزرگتراتونم استفده کنین اونایی که دلسوزن چون مسیله ازدواج مسیله ای نیس که بتونی یه نفری تصمیم درست بگیری حتما مشورت لازمه تو قرانم هس که وشاورهم فالامر حالا چه امری مهمتر از ازدواج ملی تو ازدواج علاقه اولیه یه مقداری مهم هس ولی اکه عاقلانه انتخاب کنیم حتما بعدش علاقه همراش میاد ولی اینم میگم با کسی که هیج حسی بهش نداری هم نمیشه زیاد دلخوش بود به نظر مهم ترین مشکل شما اینه که هنوز اون رابطرو تموم نکردین ووارد یه رابطه دیگه شدین وذهنتون دچار تردید شده که طبیعیه هر وقت ادم بین دوراهی گیر میکنه تردزد ها شروع میشه یا علی با ارزوی موفقیت
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    با سلام
    الان شما با دو مساله روبرو هستید:
    1- دل کندن از همکلاسیتون
    2- آماده شدن از نظر شرایط  روحی برای ازدواج
    این دو مسایلیه که باید حل بشه. اینطور که بیان کردید، همکلاسیتون شرایط و ملاک های ازدواج با شما رو نداره و این رو با اشاره به دعواها و مساله سنَی که مطرح کردید، عرض می کنم.
    به نظر میاد نامزدیتون رو جدی نگرفتید و مسئولیت چنین تصمیمی رو به طور کامل قبول نکردید این از جمله« خانم دکتر صداتون کنند، براتون اهمیت نداره» فهمیده میشه. اما:
    1- از کجا متوجه شدید که با نامزدتون تفاهم ندارید؟
    2- چه ملاک هایی به جز قیافه براتون اهمیت داره که ایشون ندارند؟
    3- چه ملاک هایی رو در ایشون به عنوان همسر آینده قبول دارید؟
    4- چه ملاک هایی در همکلاسیتون برای همسر آیندتون مناسب می بینید؟
    5- چه ملاک هایی در همکلاسیتون برای همسر آینده نامناسب می بینید؟
    نکته قابل تأمل: زندگی مثل اتوبوسی میمونه که هر روز مسافرهای زیادی سوار اون میشوند و ما نیاز به همسفری داریم که تا پایان راه ما رو ترک نکنه. بقیه افراد این اتوبوس، مسافرانی عادی برای ما به شمار میآیند و هم صحبتی، بیش نیستند.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    سلام.
    متاسفانه باید بگم حق با شماست آقا/خانم حسینی.
    من خیلی این  مساله رو جدی نگرفته ام.چون همه چیز خیلی یه دفعه ای اتفاق افتاد.من توی نوعی بحران قرار داشتم د.با همکلاسیم دعوام شده بود وچون تابستون بود و دانشگاه نمیرفتیم،نمیدیدمش و ارتباطی با هم نداشتیم.با خودم کلنجار میرفتم که فراموشش کنم.که یکدفعه خواستگار جدید از راه رسید.روز اولی که دیدمش زیاد به دلم ننشست.چرا که علاوه بر ظاهر نه چندان جذابش،حرفهایی بهم زد که حس کردم (ببخشید)زیادی بچه مثبته!از خیلی از موضوعات روز سر در نمیاره .من خودم آدم نسبتا پایبند به مذهبی هستم ولی ایشون خیلی بیشتر از من !جوری که من حس کردم یه جورایی (بازم معذرت میخوام)امله!البته بعدها فهمیدم یه درصدی از اون حرفها رو عمدا زده بود که جلوی من بهتر جلوه کنه!ولی در کل پسر خوبیه.سر به راهه.از اول سرش توی کار و درسش بوده.ولی تیپی نیست که من رو واقعا به خودش جذب کنه.درست نقطه مقابلش همکلاسیمه،که هم ظاهرش جذبم میکنه،هم حرفهایی که میزنه،هم تو خیلی از مسایل شبیه خودمه.یا بهتر بگم...شخصیتش بیشتر شبیه بابامه!شوخ طبع،جسور،غیرمنتظره،و فوق العاده باهوش.ولی خیلی مغرور و بد اخلاق! ...باوجود این بداخلاقیش اینقدر برام جذاب بوده که تا حالا با وجوداینکه شخص جدیدی اومده تو زندگیم نتونستم فراموشش کنم.البته خیلی راحتتر بود اگه اون دیگه کاری به کارم نداشت.اما اونم هنوز امیدواره که اعتراف کنم که نامزد ندارم که دوباره بیاد سمتم.اگه یه بار یادم بره حلقه بپوشم فورا سوال پیچم میکنه که سر از همه چیز در بیاره.
    در کل نامزدم برای ازدواج آدم مناسبتریه ولی در عین حال اصلا شبیه کسی نیست که بتونم عاشقش بشم.اگه با همچین آدمی ازدواج کنم شاید بتونم بگم آرامش نسبی تو زندگیم خواهم داشت ولی شور و هیجان یک عشق دو طرفه رو باید توی خوابهام ببینم!که البته باید بگم دومی چیزی بوده که تصورم از یه زندگی مشترک رو میساخته!
     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    با سلام
    اینکه شما در شرایط بحرانی، تن به این نامزدی دادید، خیلی سوالها رو پیش میاره:
    1- چه بحرانی شما رو از تفکر منطقی در مورد مهم ترین تصمیم زندگیتون غافل کرده؟
    2- معمولا چقدر در بحرانهای زندگیتون، اشتباه تصمیم گیری می کنید؟
    3- در این مواقع از چه کسی کمک می گیرید و یا نقش خانوادتون چقدر است؟
    4- این شک و دودلی هم از بحرانهای زندگیتون محسوب میشه. الان چند درصد احتمال میدید که ممکنه اشتباه تصور کنید و  جواب سوال 2 و3 در این بحران زندگیتون چیه؟
    اما دو نکته:
    1- بر خلاف تصور عمومی، عشق یعنی دوست داشتن و پسندیدن خوبیها برای معشوق و دور داشتن بدیها از او و این در سایه آشنایی به وجود میاد و افزون میشه. برای اینکه تفاوت اون با دوست داشتن برات روشن بشه، عشق والدین رو مثال میزنم که در زمان واحد میتونند به چندین بچه عشق بورزند و تمام گفته های پیش در مورد این عشق صدق میکنه.
    2- گاهی ما مساله ای را از ذهن دیگران برای خود، متصور میشویم که به آن «ذهن خوانی» می گویند که برای تعمیم و یا اثبات آن به دنبال شواهد می گردیم. این امر با توجه به میزان تأثیر آن در زندگیمان برای ما عواقب و حتی فایده هایی دارد. مواظب باشیم که پایه های عشق خود را بر ذهن خوانی قرار ندهیم.
    لطفا نظرت رو در مورد این دونکته هم بیان کن.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    خانم حسینی عزیز
    با سلام و تشکر فراوان از توجه شما
    اجازه میخوام که ابتدا در مورد نکته دومی که بهش اشاره کردین موضوعی رو بگم و بعد به سوالات دیگه هم پاسخ میدم.
    راستش من قصد داشتم این موضوع رو در قالب یک تاپیک جداگانه سوال کنم چون داستانش طولانیه.در ضمن خیلی دوست داشتم جواب سوالم رو از دید آقایان هم بدونم.حالا اگه فرصت کردم کل ماجرا رو جای دیگه مطرح میکنم.
    اما در مورد سوالتون در مورد ذهن خوانی و تصور اینکه کسی بهم علاقه داره ،راستش شاید یه درصدیش وبهتر بگم از یه زمانی به بعد همینطوری بوده!
    من دختری هستم که تا قبل از ورود به دوران کارشناسی ارشد با هیچ پسری ارتباط خاصی بر قرار نکرده بودم.و کلا برای خودم محدودیتهایی قایل بودم ،چون قصدم در نهایت یک ازدواج موفق بود.اما وقتی وارد دوره ارشد شدم از همون ابتدای سال همکلاسیم از من خوشش اومد.سر کلاس کنار من مینشست و روی جزوه هام برام نقاشی قلب و ...میکشید.و پیامهای عاشقانه میفرستادو کارهای جسورانه دیگه ای که بیشتر منو به وجد میاورد.تا اینکه من هم نظرم بهش جلب شد.و یک ارتباط در حد اس ام اس داشتیم.اما زود فهمیدم ایشون قصدش دوستی بوده و بهش گفتم دیگه نمیخوام ادامه بدم چون دنبال روابط جدی هستم.دو روز بعد از اینکه این حرف رو زدم امد و گفت قصدش در مورد من اوایل جدی بوده ولی برخورد من طوری بوده که منصرف شده.من که چیزی از حرفهاش سر در نیاورده بودم دوباره بهش گفتم که دیگه نمیخوام روابط قبلی رو باهاش ادامه بدم و ترجیح میدم دوست و همکلاسی باقی بمونیم.ایشون آدم احساساتی هست،همون موقع صداش شروع کرد به لرزیدن و اشک تو چشاش جمع شد و چندین بار ازم خواست از دستش ناراحت نباشم.من هم گفتم که نیستم.
    از اون به بعد دیگه روابط نزدیک نداشتیم ولی باز هم سر کلاس زیرچشمی منو میپایید و غیر مستقیم حرفهایی توی جمع میزد در مورد شخصی که بهش شدی ا علاقه داره ولی اون طرف همه اش انکارش میکنه و از این حرفها که حس میکردم خطاب به من هست.ولی شاید به قول شما درصدی اش توهمات من بود چون خودم هنوز نتونسته بودم فراموشش کنم و سعی میکردم دنبال نقطه امیدی توی رفتار و حرفهاش باشم.تا اینکه دوباره شروع کرد به اس ام اسهای عاشقانه دادن.من ترسیدم هدفش دوباره بخواد همون روابط دوستانه باشه از طرفی به خودم میگفتم اگه قضیه این بود،وقتی گفتم و نشونش دادم که اهلش نیستم دیگه دست میکشید.خلاصه موجباتی پیش اومد که دوباره با هم حرف زدیم و ایشون از من دوباره پرسید که حاضر بودم باهاش دوست باشم ...گفتم نه.گفت ازدواج چی؟گفتم اونم نه!اونم عصبانی شد و گفت پس منو برای چی میخوای ؟گفتم:فقط دوست دارم...همین!اونم برداشت گفت که حقیقتش من نامزد دارم...گفتم زودتر بهت بگم که بی خودی خودتو علاف من نکنی!
    من که حسابی به غرورم برخورده بود بهش گفتم که هیچ نوع ارتباطی از این به بعد نمیخوام باهاش داشته باشم.حتی نمیخوام باهاش حرف بزنم.چند روز بعد برام اس ام اس داد و منو به یه جشنی دعوت کرد که قرار بود اونجا نوازنده ویولن باشه.من هم با عصبانیت بهش یاداوری کردم که نمیخوام حتی بهم اس ام اس بده.اونم متقابلا واکنش تندی نشون داد.و دعوای سخت اس ام اسی داشتیم.دبلافاصله امتحانها شروع شد و فشار عصبی ناشی از استرس امتحان و شکست عشقی داشت به واقع منو از پا میانداخت.یادم میاد روزها حتما بایستی یک یا دوتا پروپرانولول10 میخوردم و میرفتم دانشگاه و شب و روزی نمیشد که با گریه نگذره.توی همین بحبوحه یواش یواش استرس شروع کار پایان نامه و پروپوزال هم بهش اضافه شده بود که اواسط مرداد خواستگار جدید از راه رسید.بعد از یکی دوبار دیدن هم گفتن میخوایم نشون بیاریم و از اینجور مسایل که البته من قبول نکردم و گفتم هنوز زوده وبهتره یکم معاشرت کنیم که بشناسیم.هیچ کس به اون صورت توی فامیل خبر دار نشده.اما به محض اینکه رفتم دانشگاه یه حلقه از مامانم گرفتم و پوشیدم که ....نمیدونم...بیشتر واسه اینکه بهم آرامش بده که کسی مزاحمم نمیشه.
    اما به محض اینکه همکلاسیم حلقه رو دید شروع کرد سوال پیچم کردن .انگار که دنبال این بود که مچم رو بگیره.هفته پیش سر کلاس کنار هم نشسته بودیم.جلوی استاد دفترم رو از زیر دستم کشید و روش برام نوشت:حلقه ات کو؟ یادم رفته بود حلقه دستم کنم.
    راستش من از رفتارهای این آقا سر در نمیارم.آیا هنوز هم دنبال راهی برای نزدیک شدن به منه یا این جزیی از شخصیتشه؟شب که میام بخوابم میبینم 90 درصد اوقات روزم رو صرف فکر کردن به اون،حرفهایی که زده،کارهایی که کرده و کارهایی که ممکنه بکنه،کردم.انگار کشف این معما که "آیا واقعا دوستم داره یا نه"مهمترین ماموریت زندگی من شده!که حتی یک ثانیه هم زمان ندارم که به مهمترین مساله زندگیم و شخصی که حقیقتا مقابلم قرار گرفته فکر کنم!هر روز که میرم دانشگاه یه نقاب سرسخت و بی خیال به صورتم میزنم و وقتی بر میگردم خونه یکدفعه زار زار میزنم زیر گریه.
    باور کنید خودمم نمیدونم چمه!شاید به نوعی انگل یا بیماری خاصی دچار شدم!
    یه چیزی که دلم میخواست بدونم،نظر آقایون تالار در مورد رفتار این اقاست.چون من مردها رو نمیشناسم.میخوام بدونم حدس میزنن علت این رفتارش چیه؟
    و سوال مهمتر اینکه علت رفتار من چیه؟!!!چرا توی هپروت سیر میکنم؟
    شما چی فکر میکنید؟علتش عشقه یا عادت یا نوعی بیماری یا...؟
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •