تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




همسرم مرا درک نمیکند زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:همدرد
آخرین ارسال:همدرد
پاسخ ها 8

همسرم مرا درک نمیکند

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام به همه عزیزان
    من همانطور که قبلا گفتم با خانواده همسرم مشترک زندگی میکنم متاسفانه من خیلی حساس و زودرنج هستم و بسیار احساساتی من محبتم را به رو می آورم اما برعکس همسرم اینطور نیست او سریع بر هر موضوعی جوش میاورد و دادا میزند او در میان جمع ها زیاد به من توجه نمیکند او حتی نمیتواند یکبار تصمیم بگیرد برای مثال هربار از او میخواهم نظری در مورد مساله ای بدهد میگوید هر طور راحتی هرجور میدانی او خیلی مهربان است اما فکر میکنم هنوز باور ندارد بزرگ شده 28 سال سن دارد ما الان سه ساله ازدواج کردیم اما من هر روز افسرده میشوم خوب همانطور که قبلا گفتم با خانواده اش مشکل دارم به خصوص بعداز فوت مادرش که همسرم بسیار به وابسته بود امامن او را میخواهم من هزار بار بهش گفتم من وقتی محبتم را به ابراز میکنم توقع دارم تو هم این طور باشی صبح ساعت 8 به سرکار میرود و شب ساعت 8 می آیدتا می آید پایین شام میخوریم و اوباپدر و برادرش بازی میکند بعدهم میاد بالا میخوابد حتی نمیگوید تو صبح تا حالا چه کردی حسرت این به دلم موند که یک شب بیاد بگه باهم بریم بیرون جمعه ها هم تا ظهر خوابه بعدم که بیدار میشه ناهار و فیلم میبینه تا شب اینه زندگی ما حتی حرفشم نمیزنه تا گله گی میکنم دادا میزنه نمیدونم دردش چیه وقتی مهمون داریم صداش میزنم اصلا انگار نه انگار بهش میگم تو اگه جلوی خانوادت مرا بالا ببری اونا هم به من احترام میذارند اما کو گوش شنوا بهش میگم هر کاری کردی تا انجامش ندادی به همه نگو اما بازم میره میگه اون حتی در طول روز نمیگه امروز چیکار کردی شبا که میریم بخوابیم بهش میگم بیا یکم حرف بزنیم میگه من خوابم میاد همه این حرفها را صد بار بهش گفتم بهش گفتم من اینطوریم اما انگار نه انگار میدونید من اوایل خیلی بیش از حد توجه بهش کردم لعنت به این دل وقتی از سرکار میومد خودمو درست میکردم لباس خوشگل میپوشیدم اما یکبار نگفت قشنگ شدی حتی نظری هم نداد به سلیقه خودم تابستان براش کفش خریدم به خاطر من یکبارم نپوشید تازه به جاش گفت اینا را بده مستحق  غیرتم نداره من با هر کسی بگم بخندم او اصلا براش مهم نیست وقتی توی یک جمع هستیم من یک کاری میکنم به جای اینکه او از من تعریف کنه یا تشکر کنه داداشش این کار را میکنه یا داداشش کمکم میکنه من میخوام اون با من باشه اما نمیدونم چیکار کنم خیلی پایین میره اما نمیگه منم دل دارم یکمم به زنم توجه کنم اصلا اون چی میخواد میدونم مادرش فوت کرده شرایط روحی بدی داره اما من چی؟؟؟ نمیگم پایین نره اما در حدش به خدا واسه تولدش باکلی ذوق شعر روی برگه نوشتم همه جا را پر کردم کیک سفارش دادم کادو واسش خریدم اما او خیلی معمولی برخورد کرد خیلی خورد توذوقم قبول دارم منم خیلی احساساتی ام اما فقط یکم توجه کافیه توی مهمونیا انگار نه انگار من باهاشم منم دیگه استقبالش نمیرم مثل قبل از سر کار که میاد به خودم نمیرسم شبا همزمان باهاش نمیخوابم اون میخوابه منم دوساعت بعد میخوابم  شبهای جمعه تا ساعت دو میشینه پای فیلم نمیگه بذار به خاطر زنم برم باهاش بخوابم با هم حرف بزنیم من موقع خواب حرفزدن راخیلی دوست دارم وقتی بهش میگم بریم بیرون یکم بتابیم میگه خسته ام دیگران ازم تعریف میکنند اما اون نه یکبار نگفته تو چقدر زیبا هستی یا ... اما من همش قربون صدقه اش میرم دورش میگردم بهش میگم وای تو خیلی خوشگلیا وای من عاشقتم اما دیگه دروغ میگم چون عاشقش نیستم هر روز که میگذره دلسرد میشم تو رفتارامم مشخصه امااون واسش مهم نیست یکبار ناراحت شدم گفتم ساعت ده از سرکار اومدی شام خوردی تا یک شب رفتی پایین میتونی بازی کنی اما به من که میرسه میگی خوابم میاد البته وقتی هم بالا شام میخوریم اون تلویزیون میبینه منم تو آشپزخونه میدونید از سر کار که میاد میشینه پا تلویزیون بهش میکم فقط نیم ساعت وقتت را بهم بده میگه باشه اما فرداش میشه همون قبلی  دیشب وقتی بهش اعتراض کردم گفتم من میرم دیگه برنمیگردما گفت خوب برو همش اینو میگه تامیگم برم خونه مامانم میگه برو اصلا یکم مقاومت نمیکنه نمیگه نرو اونجام برم بابام برم میگردونه خیلی دلم پره هر روز عصبی میشم از یک طرف مشکلات خانوادش از طرفی خودش حتی بهش سختگیری هم نمیکنم گاهی باهمکاراش بره بیرون قلیون بکشه البته اونا را میشناسم خسته ام داغونم چیکارکنم

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    **شادی** آواتار ها
    سلام همدرد عزیز.
    شما از ابتدای ازدواجتون تو این 3سال این مشکلاتی رو که اشاره کردی نداشتین؟اگه اینطوره این تغییر رفتارها از کی و به دنبال چه مسئله ای در ایشون شکل گرفته؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
     با سلام خدمت شما
    چرا ما قبلا این مشکلات را داشتیم اما بعد از فوت مادرش این مشکلات بیشتر شد به خصوص اینکه او بیشتر ضربه خورد و اینکه در حال حاضر او اکثر اوقات پایین است من خودم احساس میکنم یکی از علتها ین است که او دمدمی است الان اگه من باهاش بحرفم سریع قانع میشه دو دقیقه بعد اگه یکی دیگه باهاش حرف بزنه سریع نظرش عوض میشه میدنید اصلا توی این بادیا هم نیست همش میگه ولش کن به خصوص اینکه خانوادش هم برای نظراش ارزش قائل نیستند.[hr] با سلام بله ما این مشکلات را ازقبل هم داشتیم امامن فکر میکردم من خیلی توقع دارم فکر نمیکردم  به مرور این مشکل بیشتر بشه اما بعد از فوت مادرش بیشتر شد البته ناگفته نماند همسر من خودش نمیتونه برای زندگیش تصمیم بگیره او چون خیلی به مادرش وابسته بود خیلی ضربه خورد من واقعا تمام دغدغه هام اون بود اما روز به روز چون با هم زندگی میکنیم و الان بیشتر با پایین مشترک شدیم البته به درخواسته شوهرم که پایین باشه مسئله های ما زیاد شد ز طرفی خیلی هم برای نظرهای همسرم ارزش قائل نیستند اون هم فکر کنم اعتماد به نفسشو از دست داده اینم بگم چند بار خواستم مستقل باشم کمتر برم پایین اما همسرم کمک نمیکنه یکی از دلایلم اینه که خانوادش هنوز باور ندارند بزرگ شده هنوز کوچیک میشمارند اما این ربطی به محبت به من نداره از راهنماییتون ممنون میشم..
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    تا حالا شده از خانواده ش مثلا از همون داشش که میگین توی مجالس وقتی کاری میکنید ازتون تشکر میکنه، کمک بگیرید؟ یا از یکی از همکارای شوهرتون که قبولش دارید؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    همسر شما فرزند چندم خانوادس؟

    تحصیلاتش چیه؟ شغلش؟

    آیا استقلال مالی داره یا محتاج خانوادس؟

    چه ویژگی های مثبتی داشته که اونو بعنوان همسر پذیرفتین؟ از ویزگیهای مثبتش هم بگین

    آیا هفت روز هفته و دوازده ماه سال باشما سردن؟

    بنظر خودتون چرا نمیتونین شوهرتونو برانگیخته کنید؟
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    این یه واقعیت هست که بعضی ادم ها احساسات شونو سریع تر بروز میدن، واضح تر نشون میدن و اصولا خونگرم تر هستن و بعضی تودارتر هستن و احساسات شونو کمتر بروز میدن و به اصطلاح خونسردتر هستن.
    اما توصیفی که شما از همسرتون کردین نشون میده که ایشون اصولا با شخص شما سرد رفتار میکنن. این سردی قطعا دلیلی داره. هر مردی دوست داره زیبایی همسرشو تحسین کنه، ساعتی از شبانه روز رو با اون سپری کنه، هدیه بگیره از همسرش و یا براش هدیه بخره و.........
    بررسی کنین که عامل اصلی چی هست تا بتونین دگرگونی در شرایط حاضر به وجود بیارین.
    احتمالا ایشون به خانواده شون خیلی وابسته هستن. دلیلش همین که وقتی از سرکار برمیگردن و شام میخورن مایل هستن ساعاتی طولانی کنار پدر و برادرشون باشن.
    یه نیروی قوی نیاز هست تا همسر شما رو از وابستگی تام به خانواده اش، جدا کنه و به سمت شما معطوف کنه. دقیقا مثل قرار گیری یک قطعه فلز میان دوتا اهن ربا که طبعا فلز به سمت اون اهن ربایی متمایل میشه که میدان مغناطیسی قوی تری داشته باشه.
    لباس زیبا پوشیدن، ارایش کردن و اغواگری شما رفتار صحیح و درستی هست برا جلب نظر همسرتون ولی به تنهایی شاید کافی نباشه.
    سعی کنین مسیر زندگی رو طوری تغییر بدین که به حضور همسرتون در متن زندگی شما نیاز باشه. برنامه های مشترکی رو ایجاد کنین که خودش متوجه بشه خلاء ایشون حس میشه و نقش اش در اجرای اون برنامه ها ضروری هست، در نتیجه بیاد و در جای مناسب خودش قرار بگیره.
    مثلا شب ها برنامه بزارین برین بیرون شام بخورین و یا به اماکن تفریحی برین. وقتی با هم بیرون هستین، باهاش حرف بزنین، حرفهای احساس برانگیز بزنین و بذله گویی کنین.
    در عین حال گاهی وقتها دست نیافتنی باشین. در سکوت نگاهش کنین تا خودش با شما سر صحبت رو باز کنه. آخر شبها اگه خیلی خسته نیست، به سمتش برین و نوازش اش کنین و از سر و کولش بالا برین.
    سعی کنین علاقه مندی هاشو پیدا کنین و بر اساس علاقه مندی هاش باهاش حرف بزنین و درعین حال علاقه مندی های خودتونو پیش بکشین و بهش فرصت بدین تا مطابق سلیقه و علاقه مندی شما، یه حرکتی انجام بده یا براتون هدیه بخره.
    در نهایت و به عنوان تصمیم اخر، سعی کنین محل سکونت تونو عوض کنین تا همسرتون یه مقدار با خانواده اش فاصله مکانی پیدا کنه.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    **شادی** آواتار ها
    همدرد عزیز
    برای این رفتارهای همسرشما میشه دو فرضیه رو در نظر گرفت:
    فرضیه اول اینه که ممکنه ندونسته و از روی ناآگاهی از نیازهای روحی و عاطفی یک زن, داره این رفتارهارو انجام میده ...در این صورت شما الان به مرحله ای رسیدین که هردوتاتون دارین از نظر عاطفی از هم فاصله می گیرین تنها تفاوتی که باهم دارین اینه که همسرت "ندونسته" باهات همکاری و همدلی نمی کنه و شما این راه رو "عامدانه و با آگاهی" در پیش گرفتی و دارین روز بروز از هم دور میشین...به نظرت اشتباه کدوم یکی بزرگتر و غیر قابل جبران هست؟ کسی که از روی جهل کاری رو انجام میده یا کسی که با علم وآگاهانه داره اون کار رو انجام میده؟تو این فرضیه کار مهم و مثبتی که از شما برمیاد اینه که از یه فرد سوم شخصی که ذینفع نباشه(مثل یه روانشناس/مشاورخانواده) کمک بگیری تا ایشون رو متوجه کنه که "زن یه موجود عاطفی و حساسه اگه نتونی همگام با احساسات و نیازهاش پیش بری مثل گل تو دستهات پژمرده میشه وازبین میره" درسته که مادرش فوت کرده و خودش شرایط روحی نرمالی نداره اما باید با یه شوک به خودش بیاد که غافل شدن از همسرش داره به قیمت نابودی زندگیشون تموم میشه...شما اشاره کردی با صحبت کردت باهاش میتونی قانعش کنی اما نتیجش  کوتاه مدته ,همین تغییر هرچند کوتاه مدت نشونه بسیار مثبتی هست ازینکه ایشون زمینه  و آمادگی تغییر رو داره ولی نیاز داره این حرفهارو از مرجعی بی طرف و صاحب نظر بشنوه تا کاملا تو ذهنش نفوذ کنه…
    فرضیه دوم رنجیدن ایشون هستش, خب ما وقتی رفتاری رو از کسی میبینیم شروع میکنیم به نقد کردن رفتار بدون اینکه به این توجه کنیم که این رفتار توسط یک سری افکار و احساسات داره هدایت میشه واکنشیه به یه موضوع یا اتفاق...برای اینکه رفتار رو بتونیم درک و اصلاح کنیم نیاز هست از احساسات و افکار پشتش هم اطلاع پیدا کنیم... شما گفتی بعد از فوت مادرش این رفتارهاش شدت بیشتری پیدا کرده ولی این تغییر رفتارها نمیتونه صرفا به دلیل شرایط روحی بحرانیش باشه چون دراین صورت باید این رفتار سرد  و خشک رو با همه اطرافیان درپیش میگرفت درصورتیکه ایشون رابطش با پدر و برادرش نه تنها سرد نشده بلکه مدت بیشتری رو درکنارشون میگذرونه و این سردی و بی توجهی رو فقط برای شما داره... خوب به رفتارهای اخیر خودت دقت کن بعد از فوت مادرش که بحق یا ناحق انتظار رسیدگی و کمک تو امور منزل و خانوادگی رو از شما داشتن واکنش شما چی بود؟ایراد, انتقاد, سرزنش, اعتراض تو کلامت نبود؟حتی ممکنه بدون اعتراض خواسته های اونهارو برآورده کردی اما با "زبان غیرکلامی" بی میلی و کلافه شدنت رو نشون داده باشی...اینها همگی میتونه باعث رنجیدن و ایجاد کدورت تو دلش شده باشه...
    بنظر من شما روال مثبت قبلیت رو کنار نذار دوباره به خودت برس و برای زندگیتون شور و شوق داشته باش چون تو درجه اول شما اینهارو برای خودت باید انجام بدی بعد برای همسرت, اگه روحیت رو ببازی دست از زندگی بکشی اول از همه به خودت آسیب زدی و بعد هم این فاصله رو بیشتر و بیشتر کردی,میدون جنگ نیست که مقابله بمثل کنی, همسرته بخش بزرگی از قلب ,ذهن و زندگیت متعلق به اونه پس بجای درپیش گرفتن راه منفی و تخریب کننده راهای مثبت و سازنده رو درپیش بگیر...اگه از بازی کردن با پدر و برادرش لذت میبره از چیزی که دلخوشش میکنه محرومش نکن بلکه خودت هم توش مشارکت کن باهاشون بازی کن و از لذت بردن همسرت لذت ببر...اگه شما دوست داری پیشت دراز بکشه و باهات صحبت کنه اونهم دوست داره قبل از خواب بازی کنه و فیلم ببینه  پس قبل از خواب شرایط رو وفق مراد اون فراهم کن تا موقع خواب هم ایشون طبق میل شما رفتار کنه..موقع فیلم دیدنش بجای سرگرم کردن خودت تو آشپزخونه برو کنارش بشین دستش رو بگیر تنقلاتی آماده کن باهم بخورین و خیلی رفتارهای سازنه ی دیگه...
    آروزی خوشبختی و آرامش دارم برات...
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'بهار29' pid='34271' dateline='1385141731'
    تا حالا شده از خانواده ش مثلا از همون داشش که میگین توی مجالس وقتی کاری میکنید ازتون تشکر میکنه، کمک بگیرید؟ یا از یکی از همکارای شوهرتون که قبولش دارید؟
     
    بله گفتم اما اونا میگن تو باید الان اونو درکش کنی شاید مشکل از تو باشه وقتی به برادرشوهرم گفتم گفت محبت زیاد خوب نیست کمتر بهش محبت کن اما
    من نمیدونم


     [hr]
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'ahadsf' pid='34332' dateline='1385199333'
    همسر شما فرزند چندم خانوادس؟

    تحصیلاتش چیه؟ شغلش؟

    آیا استقلال مالی داره یا محتاج خانوادس؟

    چه ویژگی های مثبتی داشته که اونو بعنوان همسر پذیرفتین؟ از ویزگیهای مثبتش هم بگین

    آیا هفت روز هفته و دوازده ماه سال باشما سردن؟

    بنظر خودتون چرا نمیتونین شوهرتونو برانگیخته کنید؟
     
    سلام، همسرم فرزند آخر خانواده است اما یک سال زودتر از یکی از برادرانش ازدواج کرده، کلا توی هرکاری میره با خانواده اش میحرفه تحصیلاتش دیپلمه ، خیلی مهربونه همه دوستش دارن منم واقعا دوستش دارم خیلی هم ساکته و خیلی با حال اهل مسافرته کلا خوش گذرونه اما حیف که نمیتونه حسشو بگه چون فکر میکنه اگه به من ابراز احساسات کنه یا توجه کنه بهش میگن زن ذلیل نمیدونم چرا نمیتونم شاید هنوز توی بچه گیشه شاید به این دلیلم باشه که خانوادش بهش بی توجه باشن برایش ارزش قائل نباشند اونا هنوز اونو گوچیک میشمارند بین او و دیگر داداش فرق میذارن اما خودش میگه مهم نیست اما نمیدونم چرا برای من مهمه وقتی میبینم اونا به ما توجه نمیکنند داغون میشم خوب اونا میگن ما هنوز کوچیکیم اینکه جفتمون کوچیکترینیم علت کوچیک شمردن نمیشه اگه برای حرف و نظر کوچیکیم پس برای کارها چی اونا بزرگترنیستند اینا منو عذاب میده خیلی حرفا دارم اما اگه بخوام بگم شا ید باید سطرها بنویسم 



     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •