تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




همه خانواده برای شوهر دادنش بسیج شدن . . . زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:hamino
آخرین ارسال:hamino
پاسخ ها 3

همه خانواده برای شوهر دادنش بسیج شدن . . .

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام دوستان گرامی
    پسری هستم که تا چند ماه دیگه وارد 24 سالگی میشم
    در تهران به دلیل شغلی که انتخاب کردم به صورت مجرد زندگی می کنم.خانواده ام ساکن یکی از شهرهای همسایه تهران هستن.ولی دو تا از برادرهام ازدواج کردن و ساکن تهران هستن.
    طی یه پروسه خیلی پر پیچ و خم با یه دختر خانم از همکارانمون که 5 ماه از من بزرگتره ارتباط پیدا کردم. در واقع شروع و ادامش تماما از طرف ایشون بود و من چون تو رابطه ی قبلیم واقعا شکست بدی خورده بودم، اصلا تمایلی به شروع و ادامه یه رابطه ی تازه نداشتم. به همین خاطر 10 ماه اول رابطه همه چیز به تلفن ختم می شد و من اصلا حاضر به ملاقات حضوری نمی شدم. در تمام این مدت هم رابطه در چارچوب داداش و آبجی بود و من به هیچ عنوان ابراز علاقه نمی کردم(حتی در حد گفتن دوست دارم) بسیار محتاط عمل می کردم.در مقابل ابراز علاقه از طرف اون به شدت زیاد بود.در واقع سعی می کردم نقش یه مشاور و همدم رو واسش داشته باشم.تا اینکه سر یه مسئله ای مجبور به ملاقات حضوری شدم که ایشون با مادرشون اومدن. دیدار خیلی کوتاه بود و از اونجا دیدارها شروع شد.بعد از اون هفته ای 1 بار از من می خواست که برم برای دیدنش و به این صورت بود که از شرکتشون تا خونه میرسوندمش.کماکان من رابطه رو در حد ارتباط خواهر و برادری حفظ کردم و از ابراز علاقه حتی به صورت محترمانه و خواهر و برادری خودداری می کردم. تا این که یه بار ازم پرسید که ایا اصلا به رابطمون جدی نگاه می کنی ؟ و . . .  از اونجا بود که متوجه شدم بهم علاقمند شده و از طرف اون رابطه عوض شده. هرچند تو این مدت بسیار بهش علاقمند شده بودم و دوسش داشتم. اما چون از شکست دوباره می ترسیدم فکرش رو هم از خاطرم عبور نمی دادم که بخوام بهش به عنوان عشقم نگاه کنم.این سوال ها رو هر بار تکرار می کرد که چقدر به من فکر می کنی و دلت برام تنگ میشه و . . . همینا وادارم کرد که بشینم و روزها و هفته ها به عوض کردن نگاهم بهش فکر کنم. اما به نتیجه نمی رسیدم. چون واقعا از وابستگی و شکست مجدد می ترسیدم.دیگه داشت از من سرد می شد که بهش توجه ندارم و بهش جدی فکر نمی کنم و . . .
    این بود که هرچی فکر باطل داشتم ریختم دور، دیدم یکی تو زندگیم اومده که با تمام وجود دوسم داره، من هم دوسش دارم. دل رو زدم به دریا و گفتم : من تصمیمم رو گرفتم و می خوام از این به بعد رابطمون از خواهر و برادری در بیاد و بشه اونی که مدتهاست دنبالشی. اما من شرطم واسه دوستی عاطفی اینه که من به ازدواج فکر می کنم. نمی تونم یه نفرو دوست داشته باشم و بعد از یه مدت برم پی کارم.چون یا دوستی رو قبول نمی کنم یا حالا که بعد از این همه کلنجار قبول کردم تا آخرش وامیستم.گفت اگر به هم نخوردیم و . . . چی؟ که گفتم آدم بی منطقی نیستم که بگم بایدددددد. مطمئنا باید همدیگه رو بشناسیم بعد تصمیم قطعی بگیریم، اما این مهمه که از اولش فکر ازدواج واسمون مطرح باشه. خلاصه دوستی شکل گرفت و دوستی روز به روز بیشتر.ارتباط عاطفی تر . علاقه شدیدتر، وابستگی و دلتنگی بیشتر.
    همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرفت تو این 5-6 ماه .هرچند اختلاف نظرهای جزئی ای داریم اما انقدر بزرگ نیست که کار به دعوا بکشه. ضمن این که من خیلی انعطاف نشون می دم، چون واقعا بهش علاقه پیدا کردم.از یکی دو ماه پیش کل فامیلشون بسیج شدن ، براش خواستگار میفرستن.تقریبا هر هفته یک خواستگار. این هم همه رو رد میکنه به خاطر من.ایشون و خواهرش تنها دخترای مجرد فامیل هستن. خواهر ایشون نزدیک 29 سالشه.این آخری ها کل فامیل خصوصا پدر و عموهاش روش حساس شدن که چرا همه خواستگارها که خوب هستن رو رد می کنی؟ لابد مشکلی داری؟ یا دلت پیش کسی گیره یا  . . .
    به حدی که پدرش تهدید کرده اگر یکی رو قبول نکنی از رفتنت سر کار و . . . جلوگیری می کنم و باید بشینی خونه و . . .
    خیلی تحت فشار گذاشتنش.یعنی دو ماهه به جفتمون استرس شدید وارد میشه و . . .
    خودش هم میگه من زورم بهشون نمی رسه و . . .
    چون مادر ایشون می دونست که ما رابطه ی برادر و خواهری داریم، میگه اگر پا پیش بزاری برای خواستگاری هم ، قطعا مادرم رد میکنه چون فکر میکنه تو به این قصد با من دوست شدی و .  .  . از طرفی من هم الان نمی تونم برم با خانوادم مطرح کنم که پا پیش بزارن، هم زوده و هم ما خودمون هنوز همدیگه رو نشناختیم.ضمن اینکه چون سطح مالی خانواده اونها یک مقداری از ما بالاتره من باید از نظر مالی در حد قابل قبولی باشم که پا پیش بزارم.البته چون خانوادم سرشناس هستن ترسی از اینکه به خاطر خانواده جواب رد بدن ندارم.اما از نظر شرایط مالی ، قضیه ی اطلاع مادرش و سنمون ترس دارم و هم اینکه چون خانواده ما مذهبی هستن شاید به مشکلی بر بخوریم.در بهترین حالتی که شرایط برای من مهیا بشه 2 سال طول می کشه.توی این مدت چطوری باید فشار خانوادش رو تحمل کنه نمی دونم. مخصوصا که از سمت پدرش به شدت اذیت میشه.حالا که بعد از کلی سختی و فکر و . . . به هم علاقه پیدا کردیم به هیچ قیمتی نمی خوام از دستش بدم. اون هم همینطوره اما خوب به هر حال دختره و تو جامعه ما کوبیدن تو سر دخترا خیلی سادس.می ترسم که دووم نیاره و زوری تن به ازدواج بده.بهش هم تاکید کردم که به هیچ عنوان نگه کسی رو دوست داره و به این خاطر رد می کنه . چون با تفاسیری که از خانوادش شنیدم قطعا سر لج میفتن و زندگی رو واسش جهنم می کنن
    پدر ایشون به هیچ صراطی مستقیم نمیشه، حتی به حرف مشاور هم که گفته زورش نکنید گوش نمیده.اصلا به خرجش نمیره که وقتی میگه قصد ازدواج ندارم یعنی چی
    حالا از دوستان مشورت می خوام که من باید چه بکنم و اون باید چه بکنه؟

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام .
    به همیاری خوش اومدین
    اینطور که فهمیدم فعلا شرایط ازدواج رو نداری و هنوز هم این رابطه رو از والدینت مخفی کردی درسته؟ چرا هنوز با اونها در این مورد صحبت نکردید؟
    بالا نوشته بودین که قرار نیست که حتما حتما و اجبارا با هم ازدواج کنین ؛ نوشتین پدرش به هیچ صراطی مستقیم نیست درسته؟
    از این میترسین که مادرش از نیتتون آگاه بشه و بدونه که ایشون رو برای ازدواج انتخاب کردید... بالاخره که یک روز باید ایشون نسبت به نیتتون آگاه بشن....ایشون چطور مادری هستن که به دوستی دخترش با یک فرد غریبه راضی هستن ولی با ازدواجش احتمال داره مخالفت بکنن؟

    به نظرت آینده زندگی با این دختر و در کنارش  رابطه شما با والدینش چطور خواهد بود؟
    فکر میکنین ایشون مورد قبول خانواده تون باشن ؟ 

    نظر کلی خودتون چی هست؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سجاد صالحی سلام
    عرض ادب و سپاس از پاسختون
    شرایط که چه عرض کنم، همه میدونن با این شرایط اقتصادی ازدواج واقعا مشکله. اما با همه این حرفها 6 سالی هست که مشغول کارم، نیمه پس از انداز 25-30 میلیون تومنی ای هم دارم، شکر خدا شرایط معافیت از خدمت شامل حالم شد و 2 سال جلو افتادم.قصددارم بعد از این که یک کمی به اوضاع اقتصادی مناسبی رسیدم ادامه تحصیل بدم چون با وجود تمام وقت بودن کارم مجبور شدم از دانشگاه انصراف بدم.هرچند این بنیه اقتصادی رو اصلا کافی نمی دونم اما خوب شکر خدا صفر هم نیستم.در حال حاضر همه برادر و خواهرهام ازدواج کردن و فقط و من برادر 12 سالم باقی موندیم که از این نظر هم نوبتی در کار باشد به سمت منه.از نظر اقتصادی نه من و نه هیچ کدوم از برادرهام روی کمک پدرم حساب زیادی باز نکردیم. البته بنده خدا در حد توانش به همه کمک کرده اما ما خیلی متوقع بار نیومدیم.
    می دونم که 24 سالگی سن خیلی مناسبی نیست، من هم تصمیم خودم حداقل برای 2 سال آیندس.اما به هر حال بودن یک نفر در هدف زندگیم باعث میشه تو این 2 سال تلاش بیشتری برای به سامان رسیدن اوضاعم کنم.
    در کل غیر از مساله اقتصادی خودم مشکل خیلی بزرگ دیگه ای رو پیش پام نمی بینم.
    با شناختی که از خانوادم دارم می دونم کلا با بحث دوستی مخالف شدید هستن و تو این سن حداقل به رضایت قلبی حاضر به پا پیش گذاشتن برام نیستن. هرچند که اگر در حال حاضر از فامیل کسی رو مد نظر داشته باشم بی درنگ اقدام می کنند.اما الان شاید به نظرشون یه تصمیم احساسی گرفته باشم و حاضر نشن تن به خواسته ام بدن.مطمئنا 2 سال آینده حسابی که روی من می کنند با الان متفاوت خواهد بود. تجربه ای که از یکی از برادرهام گرفتم این بود که ایشونم همسرش رو خودش انتخاب کرد و روند اصلا یک خواستگاری سنتی نبود.خانواده هم فقط وظیفه ی خانوادگی رو ایفا کردن و خواستگاری کردن. از طرف دیگه کاملا پسر به اصطلاح قدّی هستم به خاطر همین هم 2 سالی هست اومدم تهران و کار می کنم. تقریبا به خانوادم فهموندم که از خیلی نظرها رو پای خودم ایستادم و اگر جایی روحیه ی جوانیم گل کنه خود رای هم می تونم عمل کنم.
    هر دوی ما نیت ازدواج رو داریم. صدالبته خود من آدمی نیستم که بخوام احساسات یک نفر رو به بازی بگیرم.یعنی شرطم برای شروع دوستی بعد از اون همه کش و قوس این بود که من دنبال ازدواجم. با اینحال منطق رو کنار نگذاشتیم، که ازدواج بحث شوخی نیست و باید همدیگر رو بشناسیم.شاید اختلاف نظرهای بزرگی بینمون وجود داشته باشه که این علاقه رو به نفرت بدل کنه، اما تا اینجای کار مسئله بزرگی نبوده. اگر هم اختلاف نظری بوده بیشتر از جانب من بوده که در مورد بعضی رفتارهاش اعتراض کردم .ایشون هم هرچی به من تا حالا گفتن از ایرادات من بوده و با کمال میل نسبت به اصلاحش اقدام کردم.چون تا جایی که از شخصیت خودم شناخت دارم آدم آروم و منعطفی هستم.از سوی من فقط به تفاهم نرسیدنمون دلیلی می تونه باشه که از ازدواج منصرف شم.اما خوب شاید ایشون دلایلی دیگر هم داشته باشه مثل اینکه اگر روزی مجبور بشیم برخلاف خواست خانواده ها عمل کنیم و از طریق دادگاه برای ازدواج اقدام کنیم، احتمال کدورت یا طرد از سوی خانواده ایشون هست و ایشون نمی تونه با این مسئله کنار بیاد. صراحتا هم این رو گفته و من هم خیلی منطقی حق رو بهش دادم.چون نمیشه هر بهایی رو بپردازه برای این کار.
    پدر ایشون با اینکه حتی پول توی جیبی ایشون رو هم تأمین نمی کنه و ایشون خودش کار می کنه برای رفع نیازهای مالیش، (حتی کیف و کفش و لباس و  هزینه های موبایل و ایاب و ذهاب و . . . )، مثل یک نفر آدم نون خور اضافه با ایشون برخورد می کنه. در حال حاضر هم با اینکه ایشون یه خواهر بزرگتر 29 ساله مجرد دارن و مطمئنا بحث ازدواج خواهر29 ساله خیلی واجب تر از ایشونه اما پافشاری عجیبی برای ازدواج دارند.تا حدی که خواهر بزرگتر هم معترض به این قضیه شده که بعد از ازدواج خواهر کوچک تر شرایط ازدواج برای من از پیش هم سخت تر میشه.الان فضای خفقان توی خونه راه انداختن و 2 روز هم هست که حتی اجازه خارج شدن از خانه و رفتن به سر کار را هم نمی دهد.تا بزرگترهای فامیل که شامل عمو ها هستند بشینن و بررسی کنن که ایشون چه مشکلی داره که جواب رد میده. تا این حد که از حرفهای ایشون فهمیدم فکر خرابشان حتی تا مرز باکره نبودن ایشون و ترس به عدم قبول خواستگارها به خاطر افشای پس از ازدواج هم رفته.واقعا با تعاریفی که می شنوم تصور آدمهای قرون وسطایی ازشون پیدا کردم.پدر ایشون ظاهرا خیلی خود رای هستن و به حرف مادر خانواده هم اهمیت خاصی نمیدن. در مورد اولین خواهر ایشون هم که ازدواج کردن، به دلیل دوستی قبل از ازدواج ، پدرشون خواستگار رو رد کردن و تقریبا شرایط مشابهی برای جبر به ازدواج با فرد دیگر به وجود آوردن.که البته ازدواج نسبتا ناموفقی هم بوده.
    مادر ایشون در جریان رابطه ما در حد برادر و خواهری بودن و چون اولین خواهرشون هم در جریان رابطه ما بودن، تقریبا به من اعتماد داشتن. به طوری که وقتی به مادرش میگفت من با داداشم بیرونم هیچ مخالفتی نمی کردن.
    ایشون با مادرشون تقریبا راحت هستن. اما مسئله اینجاست که میگه با شناختی که از مادرم دارم، فکر می کنه کنه که تو از اول هم به نیت دوستی و . . . جلو اومدی. در نتیجه به پدرش میگه و همه چیز خراب میشه. یه جورهایی برای خودم هم سخته که فکرشون در موردم خراب شه. چون واقعا من به قصد دوستی و ازدواج وارد رابطه نشدم که بخوام در پوشش برادری به هدف برسم. البته این نکته رو بگم که مادرشون در همین روزها ازشون پرسیده که کسی رو دوست داری که همه رو رد می کنی؟ فلانی نیست یک موقع؟ ایشون هم گفته نه - پای هیچکس وسط نیست. فلانی هم اصلا ربطی به این ماجرا نداره. چون به نظر خودش اگر راستش رو میگفت قطعا شر به پا میشد. از نظر خانواده ما ، خوشبختانه چشم و هم چشمی و . . . چوب لای چرخ کردن بعیده. شناختی که از 3 عروس دیگر خانواده دارم نشون میده که مادرم عروس هاش رو واقعا دوست داره. خدا رو شکر؛ اگر مذهبی بودن شدید رو نگذاریم به پای آن نورمال بودن، از بقیه انظار خانوادم با ایشون مشکلی نخواهند داشت. البته چون خانواده ما مذهبی هستن، شاید مانتویی بودن ایشون براشون قابل قبول نباشه که این هم با توجه به این که یکی از عروس های خانواده که در رفت و آمد با خانواده ما چادری هستن و در جمع فامیل خودشان مانتویی هستند، میشه از این راه حل کمک گرفت. در مورد خانواده ایشون و قبول کردن بنده، اگر تعریف از خانواده ام نباشد، در شهر خودمان کاملا سر شناس هستیم و با یک تحقیق کوچک خیالشان از بابت بنده و خانوادم راحت خواهد شد. هرچند در یک سری مسائل جزء مذهبی با خانوادم اختلاف دارم و اصطلاحا روشنفکر ترم اما خدا رو شکر در مورد خودم هم اگر تحقیقی بشه نکته منفی ای دست کسی ندارم که بخواهد نظرشان خراب شود. از نظر ظاهر هم در حد نرمال هستم.
    در مورد من و این دختر خانم، تا اینجای کار که عرض کردم خدمتتون از هم راضی هستیم، در این مدت 1-2 ماه که فشار ها زیاد شده قدر همدیگر رو بیشتر می دونیم و حتی همون تذکرهایی که به هم می دادیم هم کمرنگ شده.
    ان شاءالله که از این نظر مشکل خاصی نداشته باشیم.
    الان بزرگترین مسئله ای که حتی باعث شده نتونیم شناختمون نسبت به هم رو تکمیل کنیم اینه که به صورت واقعا غیر منطقی و لجوجانه ای اصرار به ازدواج دارند. البته تمام خواستگارها را عموها می فرستند و الان خودشان هم پیگیر هستند که چرا خواستگارها رو رد می کنه.حتی موردی بوده که 11 سال از ایشون بزرگتر بوده و تأییدش کردن برای ایشون.
    واقعاً هر دوی ما مستاصل شدیم. از دست من که واقعا کاری بر نمیاید. ایشون هم زیر چنان فشاری هستند که احتمال زیر بار رفتنشان هست.
    در مورد نظر کلی، این دختر خانم برای من بسیار عزیز شدن، چون در واقع از شرایط بد روحی که ناشی از شکست در رابطه قبلی بود، من رو بیرون کشیدن و به زندگی عادی برگردوندن. من چون شخصا آدم آروم و کم تحرکی هستم. شور و نشاط ایشون و شاد بودنشون مطمئنا از مواردی هست که علاقه من رو به ایشون زیاد کرده.از نظر ظاهر و غالب چیزهایی که حداقل تا  الان در زمره ایده آل های انتخاب همسر برای من هستن هم ایشون در شرایط نرمالی هستن.
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •