تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




با افسردگی چه کنم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:maryam.azadeh
آخرین ارسال:maryam.azadeh
پاسخ ها 62

صفحه‌ها (7): صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 4567 آخرینآخرین

با افسردگی چه کنم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:51#
    niloofarabi آواتار ها
    باسلام

    افسردگی علت های متفاوت داره... علت افسردگی شما هم سوگ یا داغدیدگی هست.
    متاسفانه خیلی از افرادی که دچار داغدیدگی میشن، در مورد فلسفه زندگی و مرگ و سایر مسائل دچار مشکل میشن.
    باید از اول فلسفه زندگی و بودن و حتی مرگ رو برای شما بازسازی کنن. این کار رو یه مشاور دینی می تونه به نحو احسن انجام بده و لی خب روانشناس هایی که رویکرد شناختی دارن و در زمینه شناخت درمانی تبحر دارند؛ به سادگی می تونن مشکل شما رو حل کنن.

    موفق باشید.
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:52#
    maryam.azadeh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'niloofarabi' pid='35451' dateline='1386060583'
    باسلام

    افسردگی علت های متفاوت داره... علت افسردگی شما هم سوگ یا داغدیدگی هست.
    متاسفانه خیلی از افرادی که دچار داغدیدگی میشن، در مورد فلسفه زندگی و مرگ و سایر مسائل دچار مشکل میشن.
    باید از اول فلسفه زندگی و بودن و حتی مرگ رو برای شما بازسازی کنن. این کار رو یه مشاور دینی می تونه به نحو احسن انجام بده و لی خب روانشناس هایی که رویکرد شناختی دارن و در زمینه شناخت درمانی تبحر دارند؛ به سادگی می تونن مشکل شما رو حل کنن.

    موفق باشید.
     

     
    مرسی
    منم علاقه دارم شناخت درمانی بشم. ولی دقیقا نمیدونم چه کسی یا کسانی هستن توی تهران که واقعا توانایی اینکارو داشته باشن.
    متاسفانه اتفاقای بدی که واسه ادم می افتن باورهای ادمو دچار تغییرات اساسی میکنن. من قبلا اینقدر منفی فکر نمیکردم اینقدر به جهان هستی کینه توزانه نگاه نمیکردم. دلم نمیخواست به خدا اهانت کنم اصن عادت نداشتم به همچی کاری......
    ولی خب به قول شما سوگوار شدن، یه وقتایی افکار ادمو تغییر میده و فلسفه های ذهنی ادمو دگرگون میکنه.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:53#
    مریم نازنینم
    با خوندن یکی دوتا از تاپیک هات فقط خدارو شکر کردم که تو خانواده ای معتقد به خدا بزرگ شدم و کتاب ها و اساتید مذهبی زیادی دوروبرم بوده و تونستم استفاده کنم.
    از روی بعضی ارسال هات می دیدم گویا کینه ای در وجودت هست نسبت به آدم های دین دار. ولی خب فکر نمی کردم اوضاع روحی ت در این حد باشه عزیزم.
    نمی دونم چه کسانی رو دوروبرت دیدی که باعث شده به دین بدبین بشی ولی خب اسلام به ذات خود ندارد عیبی/هر عیب که هست از مسلمانی ماست.
    همین حکمت خدا و قضا و قدر که می گی باعث تنفرت می شه رو اگر بخوای و از راه صحیحش(استادی که متخصص علوم دینیه و نه چنین تاپیکی) بفهمی خدا می دونه چقدر به انسان آرامش می ده. آرامشی که زینب(س) داشت. هرچقدر عاشق حامدعزیزت و مادر نازنینت بودی مطمئنم ذره ای از عشق زینب(س) به برادرش رو نداشتی ولی این بانو چقدر محکم بود بعد از همه ی اتفاقاتی که براش افتاد و با اعتقاد کامل گفت: "جز زیبایی ندیدم"
    می دونم روزهای خیلی سختی رو گذروندی عزیزم. روزهایی که شاید من ذره ای هم درک نکنم چقدر برات سخت بوده عزیزدلم. ولی وقتی تاپیکاتو خوندم با همه ی وجودم حسرت خوردم چرا آرامشی رو که به راحتی می شه با ایمان به خدا و اهل بیت کسب کردی به زور بین قرص و مشروب و الکل دنبالش می گردی.
    با همه ی وجودم دلم خواست همین ذره ی ایمانی که دارم رو بتونم بهت هدیه کنم تا کمی آرامش بگیری.

    گفتم بهت که من به خاطر خانواده ای که توش بودم و به خاطر معلم ها و اساتید و کتاب های نازنینی که در دسترسم قرار گرفتن خدارو شکر از همون دوران نوجوانی که کم کم اعتقادات مذهبی م شکل گرفت اعتقاد به حکمت خدا هم ذره ذره تو زندگی م نفوذ کرد. اعتقادی که همیشه برام آرامش به همراه آورده. وقتی موقع کنکور پدرم بهم یاد می داد توکل کنم و بسپرم به خدا وقتی جمله ی امام خمینی که ما مکلف به تکلیفیم نه مکلف به نتیجه شده بود ملکه ی ذهنم کم کم داشتم اعتقاد به حکمت خدا و تسلیم بودن خدارو می فهمیدم. البته همین حالاشم خیلی راه مونده تا رسیدن به مقام رضا که عجیب شیرینه.
    چندسالیه که به لطف خدا خیلی از وقت هام(وقتایی که تنبلی نکنم البته!) رو با شنیدن صدای استاد بزرگی پر می کنم که خیلی خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و خیلی آرامش زندگی مو بهش مدیونم. علیرضا پناهیان. نمی دونم با این سوءظن که تو وجوت هست حاضری به پیشنهاد من فکر کنی یا نه. ولی اگه می خوای تسلیم شدن به خواست خدا تو وجودت نفوذ کنه من استادی بهتر از ایشون نمی شناسم. استادی که ازش یاد گرفتم چطور آدم می تونه طوری زندگی کنه که طرف حسابش فقط خدا باشه. استادی که بهم یاد داد هرچیزی هرچیزی هرچیزی که تو زندگی من نوعی برام پیش میاد حالا دلیلش یه حادثه باشه یا یه فرد دقیقا اون چیزیه که به رشد من به نزدیک شدن من به کمال انسانی به قرب من به خدای خودم به ایمان من کمک می کنه حتی اگه تلخ ترین چیزها باشه برام. البته نه به این معنا که اگر کسی ظلم کرد من وظیفه مو در قبالش انجام ندم. چرا در عین این که وظیفه مو انجام می دم وجودم سرشار از آرامش باشه که خدا همین الانم حواسش بهم هست. که این سختی هم یه امتحان جدیده. یه امتحان جدید واسه بزرگ تر شدن من.
    مریم من کاش باور کنی حرفمو که اعتقاد به امتحان الهی چقدر آرامش رو در زندگی جاری می کنه.
    استاد پناهیان باعث شد من یه دید جدید به سختی و رنج توی دنیا پیدا کنم و خودمو کمتر در مقابل مشکلات ببازم. البته هرچند خیلی از چیزایی که یاد گرفتم رو هنوز عرضه ی عملی کردنشو نداشتم.
    پیشنهادم بهت اینه که بدون پیش داوری بدون بغض و کینه یه برهه ای رو وقت بزاری و از سخنرانی های این استاد استفاده کنی. اگه واقعا دنبال جواب سوال هاتی.
    اگه خواستی بهت سخنرانی هایی رو که واسم مفید تر بوده با لینک دانلودش معرفی کنم.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:54#
    maryam.azadeh آواتار ها
    نغمه جان
    از لطف و محبت ات خیلی ممنونم.
    دلایل مختلفی باعث بیزاری من نسبت به دین شدن و همچنین نسبت به خدا.
    از اول زندگیم یادم نمیاد ارادت و علاقه خاصی به اسلام داشته باشم ولی خب طبعا چنین نفرتی از ابتدا وجود نداشت با شناخت بیشتر و مطالعه و خب البته تجربیات جور وا جور، کم کم این ذهنیت در من شکل گرفت و پررنگ تر شد.
    خیلی مسایل بودن اگه بخوام مرور کنم بیشتر بهم میریزم. ترجیح میدم رویدادهایی رو که ازارم میدن بیان نکنم.
    ممنون از حسن نیت شما گلم، اعتقادات تون برا خودتون کاملا محترم هستن ولی انگار دنیای من و شما فرسنگ ها با هم فاصله داره.
    قبول دارم قرص و مشروب، ارامش موقت میدن و قطعا برای سلامتی مضر هستن. خودم تاپیک ها رو درست کردم که از دوستان راهنمایی بگیرم و مشکلم رو حل کنم.
    اما متاسفانه تسلیم خدا بودن برام بسیار رنج اور و غیر قابل قبول هست. دلم باهاش صاف نیست نمیتونم عمق کینه و نفرتم رو برات شرح بدم. نمیتونم ببخشمش و حس میکنم این نفرت، متقابل هست و خدا هم از من بدش میاد( دل به دل راه داره). با اینحال قصد ندارم بیش از این درین مورد حرفی بزنم که شما یا بعضی دوستان از دستم شاکی بشین. بگین مریم داره به اعتقادات ما توهین میکنه و........ برای اینکه حس یه ادمی درک بشه باید جای اون ادم باشی و یا لااقل موقعیت طرف رو توی ذهنت شبیه سازی کنی.
    اقای پناهیان هم که شما قبول شون دارین، یه انسان هستن و حرفاشون رو بعضیا خیلی دوست دارن. نمیگم بد هست( صرف نظر از سیستمی که ایشون داخلش هست دارم صحبت میکنم). اونم برا خودش ایدئولوژی داره و خیلی ها ممکنه خوششون بیاد از حرفاش. اما نغمه نازنینم، دنیای ذهن من و دنیای ذهن شما و اقای پناهیان، خیلی با هم متفاوت هست. عین این هست که من بهتون بگم کتاب های فلان نویسنده لائیک رو مطالعه کن خوشت میاد!! خب شما عزیزدلم میگی "من چه سنخیتی دارم باهاش؟؟" حق هم داری خانوم من، برا شما اون حرفها قابل درک و قبول نیست ولی مثلا برای من ممکنه باشه.
    حوزه فکری ما با هم تفاوت داره ولی همچنان برای چندمین بار از لطف تون سپاسگزارم. امیدوارم نه شما و نه هیچکس دیگه حتی برای یه ثانیه لحظات ناگوار منو تجربه نکنه.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:55#
    kuzey آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    من درکت میکنم.از دست دادن مادر خیلی سخته.شنیدی که میگن آدم ار مادر یتیم میشه
    من 6 سالم بود که مادرمو از دست دادم.زمانی که خیلی کوچیک بودم و کم ترین خواسته ها و عواطفم بر آورده نشد
    الان 25 سالم شده.تا اینجا هم زنگی رو به راهی نداشتم.ترم 5 ترک تحصیل کردم افسردگی هم تمام وجودمو گرفته
    هیچ کسی خم کمکم نکرد تا ازین وضعیت خارج بشم
    اما از این سال نو تصمیم گرفتم خوب بشم.موفق بشم
    شاید بگی شعاره اما من بعد از 18 سال بی مادری . انواع و اقسام بلا ها و مشکلات و افکار افسرده این تصمیم و گرفتم
    چون میخوام هم خودم خوب زندگی کنم هم اون خدا بیامرز روحش شتد باشه و از به دنیا آوردن من احساس پشیمونی نکنه

    میدونم سخته نمیگم یه هویی از الان شاد شاد باش.اما یکمی با خودت کنار بیا.اینجوری هیچ چیزی عوض نمیشه
    اما اگه حالت خوب باشه و یک کاری بتونی انجام بدی که خیرش به کسی برسه که نیاز داره خیلی خوب میشه حالت

    حالا هنری کمکی محبتی یا هرچیزی که از دستت بر میاد و کسی بهش احتیاج داره.خیرات فقط شکلات پخش کردن نیست که

    منتظر خبرهای خوبت هستم
    پاسخ با نقل و قول

  6. با افسردگی چه کنم؟  سپاس شده توسط elnaz.t,maryam.azadeh,مهرسا62

  7. ارسال:56#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام دوباره
    این تاپیک رو خودم قبلا درستش کرده بودم و علی رغم گذشت زمان، فکر میکنم بهتر باشه برا موضوعات مرتبط بهم، تاپیک جدید و بیخودی ساخته نشه.
    متاسفانه مشکل افسردگی من همچنان ادامه داره و طی هفته های اخیر بیشتر و بیشتر شده. کم کم داره شکل عجیب غریب خودشو نشون میده. نمیدونم چرا این مشکل همچنان برقرار هست. البته عوامل زمینه ساز این افسردگی رو قبلا توضیح دادم. اما بر اساس گفته تمام پزشک ها، دوران سوگواری نهایتا 6 ماه هست و در نتیجه افسردگی الان من، هیچ توجیهی نداره.
    تلاش میکنم که شاد باشم اما سایه وحشتناک افسردگی بهم این اجازه رو نمیده.
    وطن پرنده ی پر در خون
    وطن شکفته گل در خون
    وطن فلات شهیدان شب
    وطن پا تا به سر خون
    وطن ترانه ی زندانی
    وطن قصیده ی ویرانی
    بخوان که دوباره بخواند
    این عشیره ی زندانی
    گل سرود شکستن را
    بگو که به خون بسراید
    این قبیله ی قربانی
    حرف آخر رستن را
    پاسخ با نقل و قول

  8. با افسردگی چه کنم؟  سپاس شده توسط A@92

  9. ارسال:57#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام مریم جون
    امیدوارم تمام مشکلاتت به زودی زودرفع بشنوتوهم ازافسردگی خلاص بشی گلم
    مریم جون میشه درموردهمون حالتای عجیبوغریبی که میگی توضیح بدی؟چه حالاتی داره درونت نمایان میشه؟
    ایااخیرااتفاقی افتاده که نتونی موفق باشی دراون؟
    موفق باشی گلم
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  10. با افسردگی چه کنم؟  سپاس شده توسط maryam.azadeh

  11. ارسال:58#
    maryam.azadeh آواتار ها
    الناز جان
    این حالت های عجیب غریب شاید برا اکثر ادم های افسرده تجربه شده باشن. خودم دقیقا نمیدونم ولی احساس بی انگیزگی خیلی شدید و گاهی وقت ها یه موضوع خاصی که چندان هم در زندگی من مهم نیست هی توی ذهنم میاد و تکرار میشه و اذیتم میکنه. این موضوع خاص مثلا میتونه یه تیتر کوچیک از روزنامه باشه یا طلاق یکی از فامیل های دور یا...........
    بدترین قسمتش همین بی انگیزگی هست و ترس از ادامه زندگی که ایا چه خواهد شد؟ تموم اینا مربوط به ذهن هستن و در زندگی واقعی ام، عامل جدی برا ترس و نگرانی وجود نداره.
    وطن پرنده ی پر در خون
    وطن شکفته گل در خون
    وطن فلات شهیدان شب
    وطن پا تا به سر خون
    وطن ترانه ی زندانی
    وطن قصیده ی ویرانی
    بخوان که دوباره بخواند
    این عشیره ی زندانی
    گل سرود شکستن را
    بگو که به خون بسراید
    این قبیله ی قربانی
    حرف آخر رستن را
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:59#
    elnaz.t آواتار ها
    مریم جون کاملادرکت میکنم که چی میگی
    توزندگی همه ادمااتفاق میفته که یه چیزایی روازدست بدن حالاشدتوضعفش توافرادمختلف متفاوته ولی واسه اوناضعیفه حالابایدچیکارکرد؟خب وقتی دوروبرتونگاه میکنی میبینی نه انگارهنوزم یه چیزایی واسم مونده بایدحواسم به اوناباشه که تادارمشون هواشونوخیلی داشته باشم الان درموردتوپدرت ودوستات هستن وخصوصاپدرت الان پدرت خیلی به وجودتواحتیاج داره سعی کن باهاش خوش باشیوخوش بگذرونی الان اونوداری نداشته هاقابل برگشت نیس من بچه های اینجاهممون بالاخره یه چیزای ازدست داده داریم که قابل برگشت نیست ولی همون طورکه دیشب گفتم بایدهم باخودت کناربیای هم ثانیه به ثانیتوبسازی میدونم واسه یه ادم که افسردگی داره سخته که اینده دورشوبسازه اماثانیشوکه میتونه بسازه همین ثانیه هامیشن اینده ای که میسازی هرثانیه جلوتراینده ماست وازدست دادنشون اینه عبرتمون پس عبرت بگیریم توهرثانیه توثانیه بعدجبران کنیم این خودش کم کم انگیزه ایجادمیکنه
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  13. با افسردگی چه کنم؟  سپاس شده توسط maryam.azadeh

  14. ارسال:60#
    maryam.azadeh آواتار ها
    بله الناز عزیز
    کاملا حق با شماست.
    اما خب من تصور میکنم یه بخش هایی از مغز من اسیب دیده البته این صرفا تصور منه. ظاهرا روند طبیعی زندگی رو دارم اما حس میکنم اسیب جدی دیدم و انگار ترمیم این اسیب ها یا اینکه شدنی نیست و یا اینکه خیلی کند و زمانبر هست.
    بله به قول شما خیلی ها خیلی چیزها رو از دست میدن اما زندگی رو دوباره از سر میگیرن. همه کمابیش چنین تجربه هایی رو دارن. اما نمیدونم چرا من در همون شرایط بد باقی موندم و بیرون نمیام. گذر زمان انگار داره یه جورایی خرابکاری میکنه جای اینکه کمک کنه میدونم چنین وضعیتی طبیعی نیست و اصن شاید برا خیلی ها قابل باور نباشه. اما خب حتما یه دلیلی داره که روند داره معکوس طی میشه. این دلیل رو خودم نمیدونم و ازش اگاه نیستم.
    وطن پرنده ی پر در خون
    وطن شکفته گل در خون
    وطن فلات شهیدان شب
    وطن پا تا به سر خون
    وطن ترانه ی زندانی
    وطن قصیده ی ویرانی
    بخوان که دوباره بخواند
    این عشیره ی زندانی
    گل سرود شکستن را
    بگو که به خون بسراید
    این قبیله ی قربانی
    حرف آخر رستن را
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (7): صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 4567 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •