تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




با افسردگی چه کنم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:maryam.azadeh
آخرین ارسال:maryam.azadeh
پاسخ ها 62

صفحه‌ها (7): صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین

با افسردگی چه کنم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام دوستان
    من از اردیبهشت امسال به طور جدی متوجه شدم که گرفتار افسردگی هستم. قبلش اصلا چنین حالتی رو نداشتم. روی همین حساب هم هرکسی میگفت افسردگی داره تصورم این بود که این شاید یه جور ژست و یا کلاس گذاشتن باشه چون خودم طعم تلخ شو قبلا تجربه نکرده بودم.
    مهر ماه به بعد دیگه افسردگی رو تقریبا تا حد نهایی اش دارم تجربه میکنم. حس وحشتناکی که هیچ جور نمیتونم حریف اش بشم.
    پیش چندین روانشناس و روانپزشک رفتم. مصرف دارو هم منو به نتیجه نرسوند. یعنی شاید اصلا اونا عمق مشکل منو درک نکرده بودن و شاید هم این نوع افسردگی اصولا مقاوم به درمان باشه.
    ولی شدیدا افسرده هستم و خصوصا شب ها و خصوصا جمعه ها وضع به مراتب خراب تره.
    برنامه چیدم با دوستام یا پدرم یا عموی خودم، عصرهای جمعه رو با برنامه های شاد پرکنیم. ولی به محض بازگشت به خونه، افسردگی با شدت تمام دوباره حمله میکنه.
    علایمی که دارم: بی انگیزگی، عدم توجه به جذابیت ها، عدم علاقه به انجام یه کار جدی و یه مقدار هم بی قراری.
    البته یه علامت خاص دیگه هم هست که بنا بر دلایلی ترجیح میدم نگم.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام عزیزم
    گلم مشاور نیستم وبه خودم اجازه نمیدم مشاوره بدم ولی میدونم چه حالی داری
    طبیعیه این حالت بعداز اینکه عزیزی رو از دست میدی طبیعیه ومتاسفانه برای شما این حالت مضاعف بوده.
    نمیخوام ته دلت رو خالی کنم اما این حالت ممکنه ماهها طول بکشه باید باخودت کنار بیای.
    اخر هفته ها همینجوری دلگیره چه برسه به اینکه یه غم بزرگ هم داشته باشی.
    سرخاک عزیزانت برو باهاشون دردودل کن خودت رو سبک کن.یه جا برو دادبزن گریه کن من این کارا رو کردم کمی اروم میشی.درکت میکنم اما کاری از دست کسی برنمیاد باید قبول کنی چاره ای نیست.
    برات دعا میکنم زودتر به ارامش برسی.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    maryam.azadeh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'مهرسا62' pid='34940' dateline='1385664090'
    سلام عزیزم
    گلم مشاور نیستم وبه خودم اجازه نمیدم مشاوره بدم ولی میدونم چه حالی داری
    طبیعیه این حالت بعداز اینکه عزیزی رو از دست میدی طبیعیه ومتاسفانه برای شما این حالت مضاعف بوده.
    نمیخوام ته دلت رو خالی کنم اما این حالت ممکنه ماهها طول بکشه باید باخودت کنار بیای.
    اخر هفته ها همینجوری دلگیره چه برسه به اینکه یه غم بزرگ هم داشته باشی.
    سرخاک عزیزانت برو باهاشون دردودل کن خودت رو سبک کن.یه جا برو دادبزن گریه کن من این کارا رو کردم کمی اروم میشی.درکت میکنم اما کاری از دست کسی برنمیاد باید قبول کنی چاره ای نیست.
    برات دعا میکنم زودتر به ارامش برسی.

     
    مهرسا جان
    ممنون از حرفای خوب ات.
    راستش مشکل من کمی پیچیده هست. اول اینکه بی جهت خودمو در وقوع این حوادث مقصر می دونم. دوم اینکه اختلال شخصیت وابسته دارم( بنا بر تشخیص روانشناس اونم حضوری). مشکل سوم اینکه اگه سر خاک برم حالم صد برابر بدتر میشه. در مورد مادر عزیزم توی مراسم هفت و چهلم، رفتنم اجباری بود یعنی باید میرفتم و نتیجه اش چند روز تحمل غصه چند برابر بود. باور کردن و پذیرفتن برام غیرممکنه و هر تلاشی که درین مورد میکنم وضع روحیمو چند برابر خرابتر میکنه.
    مشکل بعدی اینه که با بالا رفتن فشار غم و غصه، دچار انقباض وحشتناک گلو میشم و امکان اینکه بتونم چیزی بخورم وجود نداره و ضعف و بی حالی و افسردگی به طور ترکیبی عذابم میده.
    در مورد ماه ها طول کشیدن غم و غصه، حرفتون کاملا درسته. یکی از اقوام نزدیک مون که پزشک هست بهم گفت که نهایتا تا 6 ماه طول خواهد کشید. ولی اوضاع من خرابتر از این حرفاست.
    یه مشکل دیگه هم که ترجیح دادم مطرحش نکنم ولی الان میگم اینه که شدیدا تمایل به کفر گفتن و فحاشی کردن به خدا و ائمه دارم با اینکه اصلا دلم نمیخواد اینکارو انجام بدم.
    کینه قلبی از خدا پیدا کردم و هیچ جور نتونستم اشتی کنم. این کینه واقعا عمیق هست و یه جوریه که نمیشه توصیفش کنم. تا بحال دو بار خواب مامان رو به طور واضح دیدم و هربار توی خوابم شروع به هتاکی به خدا و پیامبر کردم( دومین خوابم همین دیشب بود و اولیش شب هفت ایشون). حتی توی خوابم مادرم منو ملامت کرد ولی من دست بردار نبودم. توی ضمیر ناخوداگاهم این هتاکی ها ثبت شده و واقعا دلم نمیخواد اینکارو کنم ولی چاره ای نیست. یکسری قرص هایی رو هم سرخود مصرف میکنم و گاهی وقتا مشروب میخورم( برنامه قرص و مشروب قبلا نبود و بعد از این داغ هایی که دیدم ارام ارام رفتم سمت شون).
    خانومی حرفای شما کاملا درست هستن ولی برا یه ادم طبیعی نه کسی که کلا پاکباخته هست.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام عزیزم.واقعا تسلیت میگم...منم تقریبا باهات همدردم.یک شب بعد از عروسی داداشم در کمال ناباوری پدرم فوت کرد.همون مثل قدیمی عزا شدن عروسی...شوک شدیدی بود.و بدتر اینکه میدونستم بودن زندگی من بخاطر  حرمت بابام هست و دقیقا همون شد که 4 ماه بعد از فوتش اومدم خونه مامانم.غم نبود بابام و وابستگیم بهش.بی پناه شدنم.درک نکردن شوهرم و بدتر شدنش.باور کن خیلی سختی کشیدم...نه تنها تسلی دل مامانم نشدم بلکه غصه بزرگ دلش شدم....خیلی سخته...هنوزم شوکه ام...گاهی واقعا دلم میخواد از خواب بیدار بشم و همش کابوس بوده باشه....اما خب سرگرم کار و درس شدم...اجباری زنده ایم دیگه...نمیدونم کسی رو کنارت داری؟ منظورم جنس مخالفه که خلا عاطفیت رو تا حدودی جبران کنه.کاش این آقا حامد کنارت بوده باشه که اسمش دنبالته اما باید تحمل کنیم و قوی باشیم...کمک که نتونستم بهت بکنم اما بدون منم اینجا شرایط مشابه رو دارم و بی انگیزه فقط نفس میکشم...محکم باش و خودتو از بین نبر
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    maryam.azadeh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'azade66' pid='34957' dateline='1385672381'
    سلام عزیزم.واقعا تسلیت میگم...منم تقریبا باهات همدردم.یک شب بعد از عروسی داداشم در کمال ناباوری پدرم فوت کرد.همون مثل قدیمی عزا شدن عروسی...شوک شدیدی بود.و بدتر اینکه میدونستم بودن زندگی من بخاطر  حرمت بابام هست و دقیقا همون شد که 4 ماه بعد از فوتش اومدم خونه مامانم.غم نبود بابام و وابستگیم بهش.بی پناه شدنم.درک نکردن شوهرم و بدتر شدنش.باور کن خیلی سختی کشیدم...نه تنها تسلی دل مامانم نشدم بلکه غصه بزرگ دلش شدم....خیلی سخته...هنوزم شوکه ام...گاهی واقعا دلم میخواد از خواب بیدار بشم و همش کابوس بوده باشه....اما خب سرگرم کار و درس شدم...اجباری زنده ایم دیگه...نمیدونم کسی رو کنارت داری؟ منظورم جنس مخالفه که خلا عاطفیت رو تا حدودی جبران کنه.کاش این آقا حامد کنارت بوده باشه که اسمش دنبالته اما باید تحمل کنیم و قوی باشیم...کمک که نتونستم بهت بکنم اما بدون منم اینجا شرایط مشابه رو دارم و بی انگیزه فقط نفس میکشم...محکم باش و خودتو از بین نبر

     
    ممنون گلم
    منم واقعا بابت مسایلی که براتون اتفاق افتادن متاسف و ناراحتم. میتونین یه تاپیک درست کنین که بیشتر و بهتر به وضعیت تون پرداخته بشه. ولی همینجا بهت میگم تلاش کن با همسرت به نقاط مشترک برسین و ارتباط عاطفی تونو قوی تر کنین. در فقدان فوق تلخ پدر گرامی تون، همسر شما میتونه تا یه حدودی جای خالی پدر رو براتون پر کنه به شرطی که باهاتون همدرد و همدل و صمیمی باشه. شما رو درک کنه و سعی کنه شرایط خوبی براتون فراهم کنه. مسافرت دو نفره میتونه براتون عالی باشه. در عین حال قدر دان وجود مادر عزیزتون هم باشین.

    عزیزم منم واقعا برا ادامه زندگی انگیزه روشن و ملموسی نمیبینم. حامد همون کسی بود که رفتنش دنیای منو نابود کرد. حامد جان هم مث مادر عزیزم، به ابدیت پیوسته.
    نه جنس مخالف در حال حاضر کنارم نیست. نمیتونم وقتی دلم در گرو دیگری هست با کسی رابطه برقرار کنم. همچنین در ازدواج سلیقه خاص و عجیب غریبی دارم که مایل نیستم راجع بهش حرفی بزنم فقط همینو بگم که سلیقه بیش از حد خاصی دارم. کلا متفاوت از همه دخترها و به همین خاطر موقعیتی که میخوام تقریبا پیدا نشدنی هست.
    روزها و شب ها مث هم شدن برام و زندگی برام کلا رنگ باخته.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    lale آواتار ها
    سلام
    مریم من وتو یه جورایی شبیه همیم.ارسالامون نسبتا زیاده درد همه رو میخونیم وبه هرکی میتونیم کمک میکنیم.البته ارسالای توبیشترازمنه.
    اما درد خودمون علاج نمیشه.یکی نیست حرفایی که ما به بقیه میگیمو به ما بگه.مطمئنا تو ازمن سن وتجربه ات بیشتر پس نمیتونم نصیحتت کنم.اما یه واقعیت رو میخوام بگم .یه خانومی رو میشناسم که مادرش وقتی 42سالش بود رو ازدست داد.این خانوم29 سالش بود وصاحب فرزند وزندگی خوب بود اون موقع.
    وقتی مادرش مرد دنیا براش وایستاد.بدترین رفتارارو باشوهرش ودختراش داشت.شدیدا افسرده شد.الان 10سال میگذره ازاون موقع.بعد7-8سال بعد فوت مادرش افسردگیش نسبتا درمان شد.اما ناراحتی قلبی،تیرویید،تنگی نفس وهزار درد داره.
    خودش میگه کاش زمان به 10سال پیش برمیگشت ومادرم اگه دوباره فوت میکرد..فقط همون 40 روز رو بهش فکر میکردم.الان میگه مادرم رفت ....سلامتی وجونمم رفت...
    خیلی افسوس گذشته رو میخوره...عزیزم فقط یه جمله میگم کاری نکن تو آینده پشیمونی بیشترازفراق عزیزانت استخوانتو بسوزونه...
    دعاگویت... 
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    maryam.azadeh آواتار ها
    مرسی لاله جان
    اره راست میگی ما بهم دیگه خیلی شباهت داریم. البته خدا نکنه که شما شرایط اینچنین وخیم پیدا کنی که نداری چنین وضعی و هرگز هم نخواهی داشت. خدا به شکل سفارشی منو بدبخت کرد. هر کاری دلش خواست باهام کرد. نمیدونم چه کینه ای داشت ازم.........
    بله درسته اگه اون خانم به جبران مصیبتی که سرش اومده با همسر و فرزندش گرم تر و مهربان تر برخورد میکرد، الان وضعیت خیلی بهتری داشت. 
    میدونی گلم دست خودم نیست. دوست دارم ازین وضع رهایی پیدا کنم ولی نمیشه. هر چیزی یهو منو یاد اونا می اندازه. نمیشه به مردم گفت حرف نزنین یا راجع به فلان موضوع حرف نزنین. نمیشه به تلویزیون گفت فلان فیلم رو نشون نده........ دیدن خیلی تصاویر و شنیدن خیلی جمله ها یهو منو میبره به همون روز فاجعه و از خودم و زمین و زمان بیزار میشم.
    به نظرم کل جهان هستی با اشکال مواجه هست. یه عیبی در خود کائنات هست وگرنه چرا باید اوضاع ماها این باشه؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    نرگس آواتار ها
    سلام آزاده جونم دوران سوگوار ی خیلی طول میکشه منو ببین من یک سال و 9ماه و 27 روزه دارم میکشم گلم خیلی درد سختیه باور کردنی نیست عزیز ترینت کنارت باشه و یهو نباشه بدونی تا ابد نمیبینیش
    برو سر خاکشون بهتر هم میشی به مرور سر خاکشون باهاشون حرف بزن  با این اعتقاد که میشنون اونجا داد بزن اونجا خدارو فریاد بکش و ازش طلب مغفرت کن براشون قرآن بخون و از خدا بخواه برای غمای خیلی بزرگت بهت صبر بده منم برام قرص ها فایده ای نداشت منم هنوز دیوونه ام منم هنوز وقتی کسی از باباش حرف میزنه میگم پس چرا من باید یتیم باشم منم وقتی  آدمای پیر رو میبینم می گم کاش بابای منم بود ولی گلم باید بدونی من و تو آفریده ی خداییم ما رو او خلق کرده و تو خیلی چیزا اونه که فرمون میده
    آزاده جون من لحظه های آخر نفس کشیدن پدرمو دیدم بدون این که باور کنم داره میره میدونی فقط اطاعت محض دیدم نه فریادی نه دادی نه هیچی فقط انگار به بابام بگن باید بیای و بگه چشم خیلی بی صدا خیلی مظلوم هر وقت یادش میافتم قلبم تیر میکشه ولی به خودم میگم خدا خداست کاراش چرا نداره اون خواسته با عزت بره با احترام بره عزیز بره من چی کارم
    خیلی وقتا خدا  به ما نشون میده من خدام تا ترمز گناهای ما رو خود خواهیامونو بکشه
    من بعد از فوت پدرم دست چپم از کار افتادد قلبم دائما درد داره و سنگینه  دائما دندونامو روی هم فشار میدم طوری که همشون لب پر شدن گاهی فکر می کنم زلزله میاد ولی این منم که دارم از تو میلرزم قندم به شدت پایین میافته
    اینا رو میگم که بدونی تنها تو نیستی منم کنارتم منم درد تو رو دارم تحمل میکنم ولی چه چاره ای جز تحمل  با خودت کنار بیا
    برنامه های شاد هم خوبن ولی اگه دیدی داری وسطش گریه می کنی ناراحت نشو
    برو خدا رو هم شکر کن که وضعیتت بهتره منه چون من تو اوئن همه غم باید هم کنایه های مادرمو تحمل می کردم هم باید به دختر و پسرم که به پدرم وابسته بودن دلداری میدادم
    خداغوند مهربونی داریم که همتا نداره سعی کن مهربونی خدا رو تو دلت حس کنی باهاش حرف بزن گیرنده هاتو باز کن و قرآن بخون  دعای توسل زیاد بخون حدیث کسا و زیارت عاشورازیاد بخون
    بزار یه کمی بزنم تو. حال و هوای نوحه سرایی به خدا راست می گم یه ذره فکر کن داغت ساکت میشه (این راه تسکین من و بچه هامه) من و تو وقتی عزیزمونو از دست دادیم گذاشتن با احترام  به خاک بسپریم با احترام بغلمون کردن و بوسیدنمون و تسلیت گفتن و همه از خدا برامون شادی و مکه  و کربلا خواستن
    ولی تو کربلا وقتی امام حسین(علیه السلام) شهید شدن بچه هاشون کتک زدن جای اینکه اجازه بدن شهدا رو دفن کنن سراشونو بریدن و کردن سر نیزه جای صدای قرآن گذاشتن کل کشیدن جای نوازش سیلی زدن و چادر از سرشون کشیدن نزاشتن سوم و هفتم و چهلم بگیرن پس غم ما پیش غم این بزرگواران صفره
    بیا با هم تحمل کنیم به خواست خدا گردن بزاریم خدا شاهده خیلی سخته ولی ما بنده ایم و او آفریننده  ببخشید خیلی حرف زدم یکم به حرفام  فکر کن
    خداوند همه رفتگان رو علی الخصوص مادرت و آقا حامد و پدر منو غرق در رحمت کنه آمین
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    maryam.azadeh آواتار ها
    نرگس جون مرسی
    ممنون که همدردی میکنی. بله درد من و شما مثل همه. البته من دو نفر رو از دست دادم و یه جورایی شاهد لحظات اخر هردوشون بودم. مصیبت به بدترین شکل ممکن سر من اومد. 
    میدونین مشکل از کجاست؟ من ایمان ندارم خدا رو نمیتونم دوست داشته باشم باهاش ارتباط نمیتونم برقرار کنم. نفرت و کینه من خیلی عمیقه خیلی جدیه. من با خود خدا مشکل اساسی دارم و در نتیجه هرچی به اون مربوط باشه برام نفرت انگیزه.
    شما از ایمان برخوردارین و میتونین بپذیرین خدا هرکاری کنه درسته ولی من اصلا نمیتونم چنین چیزیو بپذیرم. درونم با اون نیست. الان دوتا چیز تسکینم میدن قرص خوردن و کفر گویی در حد بی نهایت. اونقدر بد و بیراه میگم تا ریلکس بشم و چون بعضی حرفام خیلی ظاهر زشت و زننده ای دارن معمولا جلوی کسی نمیگم و توی تنهاییم میگم. 
    باور کن خدا توی رنج دادن ادم ها تعمد داره. نمیخوام نظر شما رو تغییر بدم چون دیدگاه تون محترمه ولی من نمیتونم مثل شما باشم باور کن نمیتونم.
    همین خصلتم و همین فحاشی هایی که نسبت به خدا میکنم باعث شده خیلی ها نخوان طرف من بیان و یه جورایی طرد و منزوی شدم. مردم هم بعضیاشون خیلی بیرحم هستن و به خاطر تعصب و غیرت شون ادم های دردکشیده رو زیر ضرب میگیرن.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    نرگس آواتار ها
    آزاده جونم می تونم ازت خواهشی داشته باشم بیا گلم بنویس چرا با خدا مشکل داری هر موردی هر چیزی که ست هم رو کاغذ بنویس هم برای من حتی اگه می خوای می تونی برام خصوصی بزنی امید وارم بتونم کمکی کنم
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (7): صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •