تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




از رفتار های بی احساس و سرد خودم کلافه شدم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:talangor
آخرین ارسال:ne11833
پاسخ ها 17

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

از رفتار های بی احساس و سرد خودم کلافه شدم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    talangor آواتار ها
    سلام, حدود یه ماه شایدم نزدیک به دو ماه هست که نامزد کردم, نامزدم پسر خوبیه خیلیم دوستم داره هم توی عمل هم توی رفتار بارها بهم ثابتش کرده خانوادشم خیلی دوستم دارن و خیلی بهم احترامم میذارن
    نه با چهره اش مشکل دارم نه با اعتقاداتش و نه با شغلش
     اما مشکلم...
     مشکلم خودم هستمو قلب بیمارم احساس میکنم یه لکه سیاه بزرگ روی قلبم نشسته که احساساتو ازم گرفته همش افکار منفی بهم هجوم میاره که باعث شده توی رفتارم با اون بنده خدا هم تاثیر بد  بذاره مثلا وقتی بهم پیامکای با محبت میده من خیلی کوتاه و خلاصه جواب میدم طوریکه اونم متوجه رفتار سردم شده  اگرم بخوام خیلی صمیمانه و گرم برخورد کنم احساس میکنم دارم خودمو گول میزنم از روز اول همینجور بودم هم روز خواستگاری هم روز آزمایش و هم روز خوندن صیغه محرمیت
    نمیدونم چیکار کنم فقط میدونم اصلا حالم خوب نیس دلم میخواد مث دخترای دیگه از دوران نامزدیم نهایت لذتو ببرم  و شاد باشم و بهترین خاطراتوبرای هردومون بسازم ولی احساساتم یاری نمیکنه
    تو رو خدا بگید چیکار کنم حالم بهتر بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست گرامی
    من تصور نکنم بخاطر لکه سیاه روی قلبتون چنین رفتارهای داشته باشید
    به پزشک مراجعه کرده اید ؟
    سن تحصیلاتتون ؟ چند وقته اینطوری هستید ؟
    خودتون تصور میکنید که بخاطر بیماری قلبیتون اینطوری شدید ؟
    خدایا :
    هیچ چیز به اندازه تنهایی برایم لذت بخش نیست
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    talangor آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    متاسفانه بیانم بد بودهو نتونستم منظورمو درست برسونم منظورم از لکه سیاه بیماری خاصی نبود یعنی اگرم باشه جسمی نیست مطمئناً روحیه
    حس میکنم یه چیزی روی قلبم سنگینی میکنه شاید یه بغض کهنه باشه یا یه چیزی مثه اون خودمم نمیدونم هرچی که هست باعث دل مردگیم شده ابراز احساسات و شادیو ازم گرفته, دوست داشتن نامزدمو ازم گرفته هیچ حس خاصی بهش ندارم با اینکه میدونم اون خیلی دوستم داره با اینکه محبتاشو میبینم با اینکه ابراز احساساتشو میشنوم ولی من هیچ احساسی نه توی رفتارم دارم نه توی گفتارم یعنی بعضی وقتا خودمو مجبور میکنم که با بازی کلمات محبتاشو جواب بدم ولی خب خودم که میدونم دارم خودمو گول میزنم
    گاهی اوقات احساس میکنم تصمیمم برای این ازدواج اشتباه بودو عجله کردم
    زود کم میارم با بی اهمیت ترین مسئله ای که بینمون پیش میاد ازش زده میشم و دلم میخواد نامزدیمو بهم بزنم ولی بعد به خاطر خیلی از مسائل کوتاه میام
    هیچ مورد مهم و خاصی که بخوام روش ایراد بذارم وجود نداره
    میدونم مشکل از خودمه میدونم باید درست بشم میدونم باید خودم اصلاح بشم تا بتونم محبتاشو با جونو دل پذیرا باشم و بتونم دوسش داشته باشم ولی واقعا نمیدونم چه جوری

    البته توی تاپیک اولم گفتم که نزدیک به شش سال درگیر یه عشق یک طرفه بودم و الان با اینکه به اونم فکر نمیکنم ولی متاسفانه این تبعات بد رو برام به همراه داشته
     

     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    talangor آواتار ها
    یعنی هیچ راهی وجود نداره از این وضعیتی که خودم برای خودم ساختم بیرونم بیاره
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'talangor' pid='34968' dateline='1385675510'
    سلام, حدود یه ماه شایدم نزدیک به دو ماه هست که نامزد کردم, نامزدم پسر خوبیه خیلیم دوستم داره هم توی عمل هم توی رفتار بارها بهم ثابتش کرده خانوادشم خیلی دوستم دارن و خیلی بهم احترامم میذارن
    نه با چهره اش مشکل دارم نه با اعتقاداتش و نه با شغلش
     اما مشکلم...
     مشکلم خودم هستمو قلب بیمارم احساس میکنم یه لکه سیاه بزرگ روی قلبم نشسته که احساساتو ازم گرفته همش افکار منفی بهم هجوم میاره که باعث شده توی رفتارم با اون بنده خدا هم تاثیر بد  بذاره مثلا وقتی بهم پیامکای با محبت میده من خیلی کوتاه و خلاصه جواب میدم طوریکه اونم متوجه رفتار سردم شده  اگرم بخوام خیلی صمیمانه و گرم برخورد کنم احساس میکنم دارم خودمو گول میزنم از روز اول همینجور بودم هم روز خواستگاری هم روز آزمایش و هم روز خوندن صیغه محرمیت
    نمیدونم چیکار کنم فقط میدونم اصلا حالم خوب نیس دلم میخواد مث دخترای دیگه از دوران نامزدیم نهایت لذتو ببرم  و شاد باشم و بهترین خاطراتوبرای هردومون بسازم ولی احساساتم یاری نمیکنه
    تو رو خدا بگید چیکار کنم حالم بهتر بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     

     

     
     
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'talangor' pid='35092' dateline='1385759963'
    سلام دوست عزیز
    متاسفانه بیانم بد بودهو نتونستم منظورمو درست برسونم منظورم از لکه سیاه بیماری خاصی نبود یعنی اگرم باشه جسمی نیست مطمئناً روحیه
    حس میکنم یه چیزی روی قلبم سنگینی میکنه شاید یه بغض کهنه باشه یا یه چیزی مثه اون خودمم نمیدونم هرچی که هست باعث دل مردگیم شده ابراز احساسات و شادیو ازم گرفته, دوست داشتن نامزدمو ازم گرفته هیچ حس خاصی بهش ندارم با اینکه میدونم اون خیلی دوستم داره با اینکه محبتاشو میبینم با اینکه ابراز احساساتشو میشنوم ولی من هیچ احساسی نه توی رفتارم دارم نه توی گفتارم یعنی بعضی وقتا خودمو مجبور میکنم که با بازی کلمات محبتاشو جواب بدم ولی خب خودم که میدونم دارم خودمو گول میزنم
    گاهی اوقات احساس میکنم تصمیمم برای این ازدواج اشتباه بودو عجله کردم
    زود کم میارم با بی اهمیت ترین مسئله ای که بینمون پیش میاد ازش زده میشم و دلم میخواد نامزدیمو بهم بزنم ولی بعد به خاطر خیلی از مسائل کوتاه میام
    هیچ مورد مهم و خاصی که بخوام روش ایراد بذارم وجود نداره
    میدونم مشکل از خودمه میدونم باید درست بشم میدونم باید خودم اصلاح بشم تا بتونم محبتاشو با جونو دل پذیرا باشم و بتونم دوسش داشته باشم ولی واقعا نمیدونم چه جوری

    البته توی تاپیک اولم گفتم که نزدیک به شش سال درگیر یه عشق یک طرفه بودم و الان با اینکه به اونم فکر نمیکنم ولی متاسفانه این تبعات بد رو برام به همراه داشته
     

     

     
    سلام دوست عزیز.
    من هم مشکل شما رو دارم.بعنی 4 ماه هست که تقریبا با آقایی که دکتر دندونپزشکه و خانواده خوب و با اصالتی داره نامزد کردم.هیچ ایرادی نه به خودش نه به شغل و نه خونواده اش و هیچ چیز دیگه ای نمیتونم بگیرم.ایشون هم مرتب به من ابراز محبت میکنه ولی من حس خاصی بهش ندارم
    کم کم داشتم از این تردید و حسی که مثل شما بهم میگفت زود برای ازدواج تصمیم گرفتم دیوانه میشدم که رفتم پیش خانم مشاوری که تقریبا 6-7 ماه هست که برای مشکلات مختلف پیشش میرم.داستانم رو از اول براش گفتم و اون بهم گفت که مشکلم چیه.و چون شرایطی که از خودتون توصیف کردین تا حدودی شبیه منه بهتون میگم.
    شما خودتون هم اشاره کردید که مدتی قبل با کس دیگه ای رابطه داشتید.درسته؟شاید ته مونده های علاقه به اون شخص هست که جا رو برای ورود شخص دیگه ای با مشخصات دیگه باز نمیکنه!خیلی حرکات و حالات و حتی نحوه ابراز علاقه اش رو با شخص قبلی مقایسه نمیکنید؟و دلتدن برای اونجور ابراز محبت تنگ نمیشه؟خب اگه اینجوری باشه طبیعیه...باید به خودتون فرصت بدید که این ته مونده های علاقه از دلتون کاملا بیرون بره چون مادامی که این مسایل هست اجازه نمیده که شخص جدید خودشو تو دلتون جا کنه.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    راستش با دیدن تاپیک شما خیلی خوشحال شدم که یکی شبیه خودم هم هست!
    اگه دوست داشتی بیشتر راجع به مشکلمون با هم حرف بزنیم.شاید بتونیم برای رفعش راه حلی پیدا کنیم.
    من الان میرم تاپیک شما رو به مامانم که مرتب میگه که من بهونه های الکلی میگیرم،نشون میدم که بدونه من تنها نیستم
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    talangor آواتار ها
    ممنون عزیزم از توضیحاتت
    حالا یعنی حرفای مشاورم هیچ تاثیر مثبتی توی رفتار و احساست شما نداشته؟؟
    منم خوشحال میشم بتونم با یکی صحبت کنم تا حالم از اینی که هست بهتر بشه آخه همش توی خودم میریزم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    البته اینم بگم که به تشخیص خانم مشاور ،مشکل من فقط علاقه به شخص دیگه نیست.وقتی کل داستان رو براش گفتم بهم گفت که این شخصی که باهاش آشنا شدم به نظر آدمی میاد که در زمینه روابط با جنس مخالف زیاد تجربه کسب نکرده و خیلی چیزها رو درست بلد نیست.مثلا نمیدونه که خانمها حساس اند و گاهی اوقات خیلی رک باهام حرف میزنه و خیلی دوست داره روابط رو تند پیش ببره.مثلا همین الان با من طوری رفتار میکنه انگار  که همسرش هستم.هیچ رودربایستی با من نداره در صورتی که من ترجیح میدم یه چیزهایی رو جلوی من رعایت کنه.
    شما هم که میگی مدتی هست که نفر قبلی رو از ذهنت پاک کردی ،پس احتمال داره علاوه بر اون مساله،یه جزءیات کوچکی در رفتار این آقا هم هست که شما رو اذیت میکنه یا برات عجیبه.درسته؟
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    talangor آواتار ها
    عشقی که من نسبت به نفر قبلی داشتم به معنای واقعی یک طرفه بود حتی طرف خودشم نمیدونست من عاشقشمو دوسش دارم ولی با این وجود توی تمام لحظات زندگیم حضور داشت توی خوابو بیداری یعنی مدام جلوی چشمام حسش میکردم بهش توی تصور و خیال خودم عشق میورزیدم الان که فکرش میکنم واقعا دلم برای خودم میسوزه
    راستشو بخوای آره منم دقیقا مث شما بعضی از رفتارای نامزدم برام عجیبه مثلا دوست دارم نامزدم بعضی چیزا رو یه خورده بیشتر رعایت کنه یا حداقل برای بیان بعضی از چیزها اجازه بده زمان بیشتری بگذره گاهی اوقات هم شوخی هایی میکنه که من سریع جبهه میگیرمو فکر میکم اون به جدی این حرفا رو میزنه بعدی که از کوره در میرم تازه میفهمم داشته باهام شوخی میکرده
    راستش در کل اخلاق و رفتارشو با اینکه نفر قبلیو دیگه دوست ندارم ولی ناخودآگاه با اون مقایسه میکنم
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    talangor آواتار ها
    توی انتخاب نامزدم فقط صرفاً با عقل تصمیم گرفتمو بس
    ازش بدم نمیاد ولی عاشقشم نیستم


     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •