سلام خواستم پيام خصوصي بدم ولي گفتم شايدمشكل ديگران هم باشد
من يه سالن زيبايي داشتم وبا مخالفتهاي خانواده همسرم با كلي دردسركارميكردم ك 
بعدمدتي ب خاطر خانواده همسرم وديگران از اين همه زحمت وعلايقم گذشتم
همسرم گفت ديگه سالنوجمع كن باتمام درددلم جنگيدمو ب خاطرزندگيم اينكاروكردم وسايلموفروختم
گفت بيايه مغازه ديگه ميخام بذارم بيااونجاكاركن سعي كردم فكرمو ب مغازه متمركزكنموسالنموفراموش 
كنم بماندك چقدبايدجواب پس ميدادم ك چراتعطيل كردم،خلاصه تمام كاراي مغازه همسرموبهش كمك كردم ك راه افتاد
بعد٥،٦روزبرادرش گفت خانمت نياد اونجازشته ،چنان دعوايي راه افتاد ك دوباره همه چيزمو احساسمو كارمو عشقمو گرفتن
من يه پسردارم ٣٠سالمه ولي همسرم ب علايق وخاسته من هيچ توجهي نداره واقعاچيززيادي خاستم؟دارم داغون ميشم
زندگيموهمسرموبچه امم خيلي دوست دارم ولي هيچ ارامشي ندارم.من چيكاربايدبكنم؟&