تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




راهنمایی برای کنار اومدن با جواب منفی دختر مورد نظرم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:مهدی پوری
آخرین ارسال:far
پاسخ ها 23

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

راهنمایی برای کنار اومدن با جواب منفی دختر مورد نظرم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    [size=xx-large]کمک میخام

    پستای قبلی منو حتما خوندید من بعد اینکه جواب نه شنیدم انگار همه چیمو از دست دادم با اینکه تو اون 4سال اصلا رابطه ای نداشتیم وحتی با هم حرف هم نزده بودیم ولی بعد اینکه گفت نه دیگه همه چی عوض شد اصلا نمیتونم خودمو اروم کنم هر کاری بگین کردم ورزش کتاب و.و.و 
    اما انگار بی فایدس شاید خورده بگیرین بهم ولی اینقد احساس تنهایی میکنم که هر لحظه احتمال میدم کار نا جوری انجام بدم واقعا کلافه شدم حتی به ارتباط با یه ادم خب برا ازدواجم فک میکنم ولی به شرایطم که نگاه میکنم همه چی رو مسخره میدونم موندم چیکار کنم کمکم کنید توروخدا
    [/size]
     

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    [size=x-large]اینم خلاصه داستانمه[/size]
    من ترم 2دانشگاه به یه خانم که هم کلاسیم بود حس عجیبی پیدا کردم مشخصات این خانم مذهبی 1.5سال از من بزرگتره باهوشه قدش کوتاهه وزیادم خوشگل نیس فقط نمیدونم چرا من بهش این حو پیدا کردم الان من ترم 1کارشناسی ارشدم ایشون هم ترم 1ارشد ولی یه شهر دیگه درضمن ما شهرامون از هم دوره من الان 22سالمه ایشونم23.5
    موضوع ازینجا شروع میشیه که من هیچوقت حسمو بهش نگفتم یعنی طرف روحشم ازین ماجرا خبر نداره تو این مدت 4سال تو ذهنم بوده همون ترم 3به خوناده گفتم فلانی رو میخام ولی گفتند هم شناخت نداری وهم شرایطشو نداری من 2سال دیگه مونده ارشدم تموم شه 2سالم سربازی
    بعداین 4سال به کسی که یه حسی نسبت بهش داشتم پیشنهاد ازدواج دادم گفتم که1.5سال ازم بزرگتره تا قبل این که بهش بگم روحشم ازین موضوع خبر نداشت لازمه بدونید که ما تو دانشگاه همکلاسی بودیم ایشون خیلی خانم محترم وبا شخصیتی هستن منم بهشون علاقه دارم الان هردو ارشد میخونیم ولی درشهرهای مختلف من سربازی نرفتم وتازه امسال ارشد قبول شدم و22سالمه وقتی باهاش حرف زدم البته تلفنی گفت بایدهمسرم چندین سال ازم بزرگتر باشه حس کردم فک میکنه من پخته نیستم نمیدونم چجوری بهش ثابت کنم که اشتباه میکنه به نظر شما این بهونه بود یا واقعا یکی از اصولشه یا بخاطر شرایطم اینطوری جواب داد ؟من گفتم حاضرم بیشتر با هاتون حرف بزنم وبیشتر همو بشناسیم اما گفتن احتمال جواب مثبت شنیدن 1درصد هستش منم گفتم رو همون یه درصدشم حساب باز میکنم ولی خیلی اصرار داشت بگه نه ودر نهایت گفت نه ابجیمم بهش زنگ زد بازم گفته نه البته اینم بگم منم بهتر از شما نباشم ایشون بهم گفتن شما از بهترین همکلاسیام بودین در واقع من از سالی که وارد  دانشگاه شدم خودم تابستونا کار میکنم وخرجیمو در میارم پس دستم تو جیب بابام نیس اونم اینو میدونه موندم این طرز خرف زدنشون دلیلش چی بود میخاد منو امتحان کنه یا واقعا منو نمیخاد  به نظر شما چیکار کنم؟؟؟بهترین کار چیه ؟چرا بدون اینکه حتی فکر بکنن در مورد من جواب رد دادن حداقل نگفتن بزارین بیشتر فکرکنم وخیلی قاطع گفتن نه وگفتن من به 2سال بزرگتر از خومم راضی نیستم چه برسه به کوچیکتر ولی من حس میکنم بهونس نمیتونم فراموشش کنم میترسم اصرار کنم به درساش لطمه بخوره بهم گفت که دنبال گزینه بهتر از من باشین منم به ظاهر گفتم باشه که بتونه درساشو بخونه ولی اصلا دلیلشو قانع کننده نمیدونم  کمکم کنید توروخدا بیشتر دوس دارم خانما که بیشتر میتونن درکش کنن واز اخلاق زنانه اطلاع داارن کمک کنن البته همه کمکم کنننننننییییییییییید
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام . من الان صحبتتون رو خوندم.

    بیبینید برادر گل آقا مهدی.. هر کسی مثل خود من 22 سالگی رو گذروندم و میتونم تصور کنم که در 22 سالگی چه چیزایی برام مهم بود و دوست داشتم بهشون برسم. شاید باورش برات سخت باشه اما حالا که سنم بیشتر شده وقتی به اون موقع فکر میکنم میبینم تصورات من از زندگی خیلی قشنگ بود و با الان وقتی که میسنجم حس میکنم فقط با گذشت سن تونستم واقعیت ها روببینم و عاقلانه تر و واقع بینانه تر عمل کنم.
    هیچکدوم از ما و روانشناس ها در وجود اون خانوم نیستن که بدونن واقعا چرا به شما جواب رد داده!

    آیا از تماس مستقیم شما بدون حضور خانواده دل زده شده؟
    آیا واقعا به همسری بزرگتر از خودش فکر میکنه؟
    آیا شرایط خانوادگی و شخصیش مجال فکر کردن به ازدواج رو بهش نمیده؟
    آیا فردی ایده آل تر و نزدیک تر به افکارش رو مد نظر داره؟
    آیا.....

    اگر واقعا برای گرفتن یه مشاوره خوب اومدی و ناراحت از حرف بچهای مشاوره نمیشی از نظر من فکر کردن به ازدواج اونم از چند وقت پیش تا الان برای شما تقریبا مثل تنفس یه هوای آلوده بوده ..چرا؟ چون هیچی معلوم نبوده و شما فقط با دیدن طرف مقابل بدون در نظر گرفتن پاسخش و بدون در نظر گرفتن شرایط سنیت در فکرت و خیالت دنیای زیبایی رو ساختی که الان با شنیدن یه پاسخ مثبت یا منفی میتونه دنیای تو زیباتر یا ویرون تر بشه.

    شما هنوز به پستها و موقعیت های سخت زندگی به معنی واقعی بر نخوردی.. سربازی یه دنیای متفاوتی برای مردها هست و خیلی ها پس از اون نگرش و رفتارشون عوض میشه و بقول معروف مردتر میشن. دوما تو این موقعیت و این شرایط روزگار بلطف خدا و تلاش خودت کارشناسی ارشد قبول شدی .. کوچکترین فکر ناخوشایند و منفی میتونه تو رو از درس و دانشگاه عقب بذاره و یه موقع به خودت بیای و ببینی همه این مرحله رو تموم کردن و شما هنوز در اول کار موندی. یادت باشه که یه تصمیم خوب باعث میشه زندگیت هر روز بهتر بشه و یه تصمیم بد باعث میشه زندگیت از مسیر اصلی منحرف بشه و بری جاده خاکی.

    بنظرم بچسب به درست و دیگه پیگیر این مسئله نباش . قرار نیست همه عاشق بشن و به معشوق برسن .. باور کن دو ، سه سال دیگه ممکنه از کارت پشیمون بشی ... اگر هم درست رو ادامه بدی و بهش فکر نکنی تا وقت خودش و یه همسر مناسب تر ممکنه به فکر و خیال های امروزت بخندی و از ته دل خدا رو شکر کنی

    موفق باشی


     

     
    [size=medium]http://s5.picofile.com/file/8103356592/cveta_554.gif[/size]
    [size=medium]قصه هاي كودكي از ياد رفت،خاك بازي هاي ما را آب برد، بادبادك هاي ما بر باد رفت، آه، آيا مي توان آغاز كرد، باز اين راهِ پايان برده را؟ مي توان در كوچه ها احساس كرد، باز بوي خاكِ باران خورده را؟ مي توان يك بار ديگر باز هم ، بال هاي كودكي را باز كرد؟ چشم ها را بست و بر بالِ خيال تا تماشاي خدا پرواز كرد...[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام
    ببینید برای خیلی از دخترها سن همسر معیار مهمی برای ازدواجه
    خب می دونید که دخترها زودتر به رشد عقلی میرسن،حالا اینشم به کنار از لحاظ ظاهرم خانوما زودتر شکسته میشن و دوس ندارن زودتر از شوهرشون این اتفاق براشون بیوفته بعدشم خانوما نیاز به کسی دارن که بتونن بش تکیه کنن و این قضیه تو ذهنشون با همسر کوچکتراز خودشون مغایرت داره البته خب استثناهایی وجود داشته و ازدواجهاییم بوده که آقایون کوچیکتر از خانوما بودن و خیلیم خوشبخت و موفق بودن.
    اول مطمئن بشید که دلیل مخالفتشون فقط همین مورد بوده یا نه؟!
    بعد خودتونو ثابت کنید بهش
    شما خودتون واقعا مشکلی ندارید همسرتون ازتون بزرگتر باشه؟ به همه ی جوانبش فکر کردید یا صرفا از روی احساسی که دارید دست به انتخاب زدید؟!

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    ازون ادمایی نیستم که بگم یا این یا هیشکی ولی من 4سال زیر نظر داشتمش وزیر ذره بینم بود شاید تو این دوروزمونه کمتر پسری اینکارو بکنه من از همون اول جلو نرفتم تا ازش مطمئن شم وقتی هم که رفتم جلو مطمئن یودم لااقل از طرف خودم .
    ولی یه روزم فکر نکرد کهه حتی ببینه اصلا چرا من همچی پیشنهادی دادم بهشون
     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام تقریبا عین این مسئله برای من پیش اومد . یکی از آشناها میدونستم که منو خیلی میخواد. از همون کوچیکی هم میخواست. اما 6 ماه از من کوچکتر بود. هردو دانشجو بودیم. میدونستم شرایطشو نداره. وقتی مسئله یکی از خواستگارام جدی شد از ترس اینکه منو از دست نده پاپیش گذاشت. منم یه جورایی دوستش داشتم اما با خودم گفتم یه بار با عقلم برم جلو. نکات منفی ای که اون داشت و غیرقابل چشم پوشی بود و اتفاقا شبیه شما هم هست 1- اینکه من از اون بزرگتر بودم. من حتی به همسال خودم هم راضی نمیشدم چون میخاستم مرد زندگیم اونقدر از نظر عقلی پخته تر از من باشه که راحت بتونم بهش تکیه کنم.2- ما زنها خیلی زودتر از مردها شکسته میشیم و این امر توی میانسالی خیلی بروز میکنه از این میترسیدم روزی که تب این عشق فروکش کنه اونوقت ممکنه اون در پی مقایسه بربیاد و این اصلا چیز خوبی نیست  و3- نهایت اینکه یه دختر بتونه عقد ونامزد بمونهالان دیگه فکر نکنم بیشتر از 2 سال باشه. من میدونستم اون توی این مدت کاری نمیتونه برای زندگیمون بکنه چون اول اینکه هنوز یک سال و نیم از درسش مونده بود. دوم اینکه بعدش باید میرفت سربازی و بعد از یکی دوسال تازه میرفت دنبال کار. حالا اگه همون موقع بتونه کار مناسبی پیدا کنه دوسه سالی هم باید کار کنه تا بتونه یه زندگی مستقل رو تشکیل بده.......
    میدونی به همین راحتی من فهمیدم که شرووع عاشقانه توی این دوره و زمونه یه جور توهمه. خب منم با عقلم انتخاب کردم و الان هم از انتخابم هنوز راضیم. اون هم اگرچه سخت تونست با این قضیه کنار بیاد و یه جورایی حال و هوای خودتو داشت اما به مرور باهاش کنار اومد و  5 سال بعد از من ازدواج کرد. میبینی 5 سال طول کشید تا خودشو بتونه جمع و جور کنه.....
    حالا شما هم به طرفتون حق بدید اگه حتی با یکی از این دلایل به شما جواب رد داده باشه. بالاخره شما هم روزی نیمه گمشده تون رو پیدا میکنید. من هم براتون دعا میکنم همونطور که برای .... همیشه دعا میکردم که زنی بهتر از من نصیبش بشه....
    با بهترین آرزوها برای شما
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'بهار29' pid='35178' dateline='1385834052'
     منم یه جورایی دوستش داشتم اما با خودم گفتم یه بار با عقلم برم جلو
    چرا فک  میکنید تو ازدواج فقط عقل مهمه اینکه یکیو دوس داشته باشی بری با یکی دیگه ازدواج کنی کجاش عاقلانس؟اگه اینطوریه پس چرا خدا مهربعضیارو تو دلمون میزاره؟
    . من حتی به همسال خودم هم راضی نمیشدم چون میخاستم مرد زندگیم اونقدر از نظر عقلی پخته تر از من باشه که راحت بتونم بهش تکیه کنم.2
    میشناسم مردایی که 10سال از زنشون بزرگترن ولی پختگی که ندارن هیچی رفتارشونم مث بچه هاس سن فقط یه عدده
    من میدونستم اون توی این مدت کاری نمیتونه برای زندگیمون بکنه چون اول اینکه هنوز یک سال و نیم از درسش مونده بود. دوم اینکه بعدش باید میرفت سربازی و بعد از یکی دوسال تازه میرفت دنبال کار. حالا اگه همون موقع بتونه کار مناسبی پیدا کنه دوسه سالی هم باید کار کنه تا بتونه یه زندگی مستقل رو تشکیل بده.......
    خوب شما میخاستین سختی بکشین راه سادرو انتخاب کردین نمیگم درست بوده یانه اون چند سال دیگه مشخص میشه اماوقتی اون پاپیش گذاشته شمام در حد اون بودین منظورم اینه شاید چند سال بعدش دی
    گه در حدش نبودین وباتوجه به ساختن شرایط مناسب بهتر از شما رو پپیدا میکرد اشتباه شما خانم ها اینه که وقتی کسی میاد خواستکاریتون فک میکنید تافته جدا بافته این اما واقعیت اینهه که تو اون شراایط افراد بهتر از شما بهش حتما جواب منفی میدن پس زیاد غرور نداشته باشن
    .
     من هم براتون دعا میکنم همونطور که برای .... همیشه دعا میکردم که زنی بهتر از من نصیبش بشه....
    با بهترین آرزوها برای شما
    ممنونم از شما
     


     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    الهی بگردم مهدی جان تو که از من حالت بدتره که بعد میای به من گیر میدی میگی کشش نده
    خب تو تا وقتی به فکره اونی چطوری میخای به کسه دیگه ای فکر کنی؟؟تو خودت بهتر از من میدونی این چیزارو که
    من یکی که اصلا نمیتونم راهنماییت کنم چون خودم همه رو کلافه کردم مخصوصا خوده تورو
    فقط همینقدر که میتونم بگم ببخشید مهدی داداشم ولی این حالمون فقط مصوبش خودمونیم و بس
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    به نظر من خانوما اصلا نمیتونن قبول کنن با مردی کم سن تر از خودشون ازدواج کنن مگر اینکه واقعا عاشق کسی شده باشن و براشون مهم نباشه.........حداقل در مورد خودم و دوستامو، دخترای دور و برم اینو مطمئنم....
    یکم بیشتر در مورد این موضوع فکر کنید.شما میگین ازتون کوچیکتره،زیادم زیبا نیست،اینا ممکنه الان مهم نباشه واستون،ولی به این فکر کنین که یک درصد احتمال داره بعدا مهم بشه.....بعد میتونیین با این قضیه کنار بیاین؟
    همه جوانبو در نظر بگیرین تا بتونیین تصمیم دزست و منطقی بگیرین.موفق باشی.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    من نمیدونم چجوری بگم این ادم فرق داره حتی مطمئنم یکی از اساتید برجسته کشورمیشه شعورش خیلی بالاس داداش سعید تو طرفت دستت بوده از دستش دادی ولی من  به دستش نیاوردم که بخام از دستش بدم  خیلی زود نه گفت خیلی زود حتی نذاشت خودمو بهشون ثابت کنم البته یه تعریفایی کرد ازم ولی.......
    البته با موضوع نه گفتنش کنار اومدم ولی اینکه تو زندگیت به هیشکی فک نکنی خیلی سخته پس بخاطر کی داریم تلاش مییکنیم؟؟؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •