تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




وسواس فکری و عملی شدید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:A@92
آخرین ارسال:تبسّم
پاسخ ها 299

صفحه‌ها (30): صفحه 11 از 30 نخستنخست ... 91011121321 ... آخرینآخرین

وسواس فکری و عملی شدید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:101#
    A@92 آواتار ها
    سلام دوستان..
    نمیدونم از کجا باید شروع کنم نمیدونم چی بنویسم.انقد حرف دارم گیج شدم ک از کجاش شروع کنم.
    حرفام شاید زیاد باشن خسته نشین از خوندنش بهتون احتیاج دارم خواهشن بخونین بگین چکار کنم..

    خیلی عصبانی ام از دست خونوادم..خیلی ازشون بدم میاد..
    من تو این چند هفته همش دارم تلاش میکنم تا بتونم خوب بشم.ولی خونوادم همش سرزنشم میکنن تو منگه میذارن منو..درسته بهشون نگفتم که اینجا هستم و دارم تلاش میکنم تا خوب بشم.خیلی ازارم میده حرفاشون...
    دیشب با پدرم دعوام شد کار ب اونجایی کشید که دست ب یقه شدیم.دلم میخاس بزنم فکشو بیارم پایین اما نمیتونسم.دلم راضی نمیشد . درسته پدرم از نظر من ادم بدیه .بهم بد کرده.ازش بدم میاد ولی نخاستم بزرگیش پیش مامانو برادرم بشکنه....ولی خیلی دوس داشتم حالشو جا بیارم.
    شاید بگین چ پسر بدی هس که دس رو پدرش میخاد باز کنه.شاید بگین خدا چنین پسری ب هیشکی نده ..ولی نه!اینطور نیس اگه شمام جای من بودید از پدرتون بدتون میمود....
    تو همون دوران راهنمایی که قبلن براتون گفتم(اولای تاپیک) ی مشکلی از سوی پدر مادرم داشتم.
    واقعن خیلی خیلی زیاد خجالت میکشم بگم ولی چاره ای ندارم شاید تو درمانم بتونه کمکم کنه.شاید اونم ب این مشکلم ربط داشته باشه که از نظر خودم ربط داره..
    زندگیه من از همون 6 _7 سال پیش نابود شده.ینی نابودش کردن..شما میگی نه.تقصیر خونوادم نیس پس بقیه پستمو بخونین.ببخشین شاید طولانی بشه ولی خاهشن بخونین.
    من با خونوادم مشکل دارم.از همون اوایل باهاشون لج داشتم اوناهم بامن.
    اصلن باهم خوب نبودیم..ولی مقصر فقط و فقط خوده پدر مادرم هستن.
    اگه فردی تو سن 14 15 سالگی رابطه جنسی والدینشو ببینه چ حسی بهش دس میده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    وقتی پدر مادری که اسمشونو گذاشتن والدین و فقط بدنیا اوردن بچه براشون مهمه چ حسی تو فرزندشون بجود میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟
    بله درسته من چند بار رابطه جنسی پدر مادرمو ب چشمم دیدم.
    اون موقع ها پدرم 2بار ورشکسته شده بود . وضع مالیمون داغون بود.خونمون 2 طبقه بود چون پول اجاره نداشتیم نتونستیم مغازه اجاره کنیم. طبقه پایین خونه رو یکم دسکاری کردیم شد کارگاهمون و اونجا کار میکردیم.طبقه بالا هم مینشستیم. ینی اتاق دیگه ای برا پدر مادرم نبود تا تنهایی رابطشون برقرار بشه.
    من نمیگم نباید رابطه جنسی داشته باشن.این نوع رابطه ها لازمه برا زن و شوهر ها اما ب چه قیمتی؟؟؟ تو چ شرایطی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟
    ما هر چهار تامون تو ی اتاق میخابیدیم. چن شبی ب دلیل صداهاشون از خاب بلند میشدم میدیدم اره دوباره همون آش همون کاسه..هر چندروز یبار اینکارو انجام میدادن منم اکثرنشونو میدیم.ازخاب میپریدم صداشونو میشنیدم حرکاتشنون میدیم.اما مجبور ب سکوت بودم.
    اون شب ها من از خابم میموندم درحالی که باید صبح میرفتم مدرسه.همش بی خابی میکشیدم.مگه پدر مادرم مقصرش نیستن؟؟؟
    روزا همش فکرم پیش دیشبش بود...صداشون تو مغزم میپیچید...
    شبا موقع خاب میترسیدم برم تو رختخابم چون میدونستم برم تو رختخاب باید بازم درد بکشم.
    خیلی سخته 2_3 ساعت زیر پتو باشی مجبور باشی هوای داغ زیر پتو رو تحمل کنی.همش ساکت بمونی.سخت بود سخت سخت سخت...
    ازشون بدم میاد بدم میاد.
    تو اون صحنه هایی ک میدیم پدرم ی ادم وحشی تو ذهنم تجسم شد.مردی که همش فکرش پیش سکسه.نه عشق ورزیدن ب همسر. نه تربیت فرزند. نه خونواده . نه محیط گرم خونواده . درددل با بچه ..هیچی....
    از اون موقع ب بعد باهاشون رفته رفته لج کردم.چون نمیخاسم تو تصمیماتم دخالت کنن.ازشون متنفر بودم و هستم.
    اون کاراشون منو ب ی ادم دیگ تبدیل کرد انگاری همش فکرم جای دیگه هس تمرکز نداشتم.مثل ادمای گیج استثنایی بودم...
    لعنت بر چنین ادمایی که اسم مقدس پدر مادرو روشون میذارن..لعنت...
    مشکل دیگه اینه که من اون نامه هارو که قبل گفتم براشون نوشتم اما همونطور که براتون گفته بودم نتیجش کاااااااااااااملا برعکس شد....
    دلیل دوم هم اینه که از خونوادم بدم میاد.همه جوره عذابم دادن.حلالشون نخاهم کرد..
    این مشکل من(وسواسیم) که رفته رفته بیشتر شد اونارو از من دور کرد و اون چیزایی که ازشون دیدم و مسخره کردن نامه هام هم منو از اونا دور کرد. رایطمون درحد هم اتاقی بود...
    پدر مادرم فقط ب دنیا اوردن بپه توجه داشتن.اصلن چیزی از تربیت رفتار کودک چیزی حالیشون نیس متاسفاته. واقعن جای تاسف داره که خدا منو ب چنین خانواده ای داده که انقد کوته فکرن.
    فکر فرار از خونه همیشه تو فکرم بود.تا جایی پیش رفته بودم که وسایل لازممو تو ی کاغذ نوشته بودم تا ورشون دارم.اما من سنم کم بود.نوجوون بودم خطرات زیردی برا وجود داشت...نتونستم فرار کنم...ولی موضوع فرار از اون موقع تا الا نهمیشه تو ذهنمه ..همشه...
    اونا میگن پول تو جیبیو خرج مدرستتو میدیم دیگ پس درس خوندنم پای خودته.درست ادم باید خودش بخاد درسخون باشه زورکی نمیشه ک. ولی اینکاراشفتون واقعن مانع من شدن.تو خونه هیچ محبت و خوشحالی نبود من سمت بیرون کشیده شدم.سمت کارای بد.سمت دختر مردم...متاسفانه من خاهر ندارم و همینم باعث شد ب فکر دوستی با ی دختر بیوفتم تا خلا عاطفیه خونوادرو جبران کنه اما من تو اون روابط غرق شدم ینی سمت غلطشو پیش گرفتم....انگاری ی ادم سرخودم.تو این راه ضربه های بسیار بدی بهم وارد شد.همش تقصیر خونوادمه.ب این دلایله که میگم خونوادم زندگیمو نابود کردن...
    همش میگن ما پولتو جر میکردیم خودت درس نخوندی..اصلن نمیفهمن که بابااااا باعثش خود اونان دیگ...اح
    خیلی ازشون عصبانی ام...
    اگه اونا ب اون نامه های من عمل میکردن الان من داشتم درس میخوندم از درس جدا نشده بودم.اگه رفتاراشون درست بود من الان موفق بودم.اونا مشکل واسواسیه منو تشدید کردن.چرا؟؟ چون من تو اون نامه ها نوشتم که چ مشکلی دارم...حالا اینم که حرفمو تو نامه ب خونوادم میگفتم خودش جای بسی تاسف دارد.
    حالا میگی ن چرا اینارو گفتم......اینارو گفتم چون دارم میترکم.اینارو گفتم یکمی خالی شم اینارو گفتم تا ب اتفاقی که دیشب برام افتاد برسم...
    من تو این مدت نتونسم دلیل کارامو بگم همش شونه خالی میکردم..وقتی میپرسیدن بابا چرا کتابتو عوض میکنی یا چرا دوش گرفتنت طول میکشه حرفی واسه گفتن نداشتم...
    من فک میکنم اونا عمدن اینکارارو میکردن و میکنن تا من از لحاظ روحی شکنجه بشم.اگه عمدی نیس کاراشون پس چرا نامه هامو جواب ندادن؟کاری نکردن؟کنارم نبودن؟توجهی نداشتن:چرا الان دعوام میکنن؟چرا من حقی تو خونه ندارم؟ ..چرا ب ناراحتیه من شادن؟؟؟چرا ؟؟؟؟؟؟؟چرااااااااااااا؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اون همه عذابم دادن مانع پیشرفتم شدن شکنجه ام دادن..بس نبود که حالا هم اینطوری ازارم میدن؟
    اگه من الا اینطوریم اونام کم مقصر نیستن تو این مشکلم.قبول کنین که اونا نقش کمی نداشتن تو ایجاد این همه مشکل من...اگه اونموقع منو میبردن دکتر لکنت من خوب میشد....تا مشکلات دس ب دست هم ندن و من درسو کنار بذارم.
    گذشته از درس خوندنم ...لکنتم ازارم میده همه جا باید سکوت کنم ...حقمو نمیتونم پس بگیرم دلیلش خونوادمه خونوادم...چون فکری ب حالم نکردن در حالی که رک گفته بودم منو ببرین دکتر.منی که سنم کم بود حالیم بو که میشه با دکتر رفتن خوب شد اما اونا یا نمیفهمن یا عمدا نبردن..
    من بعد دوران راهنمایی اون اتفاقاتو فراموش کرده بودم ینی بهشن فک نمیکردم و الا نمیشه فراموششون کنم.
    این یکی دوسال اخیرو واقعن خونوادم مقصرن تو تشدید این مشکلم...مشکلات بیشتر من مربوط ب محیط کارم بود.من با اینکه درس میخوندم ولی کارهم میکردم.دقت میکنین درس همراه با کار..من تلاش میکردم ولی خونوادم قدردان نیستن.من این همه مشکلو بخاطر اونا دارم اونوخ همش منو مقصر میدونن........ .
    حرفام زیادن ولی نمیشه جز ب جز گفت...تا الانشم طولانی شد ببخشین..... بقیشو تو پست بعدی بخونین دوستای گلم... دیگه این خیلی طولانی شد..

    ویرایش توسط A@92 : 2013_12_25 در ساعت 23:52

  2. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط **شادی**

  3. ارسال:102#
    A@92 آواتار ها
    حرفام زیاد بودن دیگه پست قبلی طولانی شد گگفتم یکمیشو هم اینجا بنویسم.
    دوستان پست قبلی ماجرای منو خونوادم بود.اونارو گفتم تا بدونین چقد تو حقم بدی کردن...
    دیشب ی اتفاقی افتاد که باید اولش اونارو میگفتم..
    من بعد زدن این تاپیک یکمی تغییر داشتم ب کمک شما عزیزان امیدوار بودم اما اینم بگم که خونوادم همش مث قبل سرزنشم میکنن.
    و این سرزنش کردنشون نمیذاره مستمر باشم تو درمانم.گاهی وقتا اعصابم خرد میشه...
    چطوری بهشون بگم اینجا هستم میخام درمان بشم تا دس از سرم بردارن؟؟؟؟
    البته فک کنم مخالفت کنن با درمانم...
    البته اگه بگم فقط ب مادرم میگم چون اصلن از پدرم خوشم نمیاد..و ب برادرمم نمیگم چون خوشال میشه که تو مشکل گیر کردم.
    ولی این فکروهم دارم که اگه بهش بگم تو نت دارم راهای درمانو پیدا میکنم(نمیگم تو انجمنی عوضم و مشاورانی کمکم میکنن میگم دارم مطلب پیدا میکنم)
    شاید ب برادرم بگه بگرد ببین علی کجاها میره تو نت.منم اصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصص صصصصصصصلن دلم نمیخاد برادرم بدونه من اینجام.اصلن ...
    اگه ی وقتی اینجا بربخوره چی..؟؟چکار کنم من؟؟؟لطفا کمک کنین.
    واما دیشب...
    دیشب مث هر شب دیگه از سر کار اومدم رفتم دوش بگیرم.من هرشب دوش میگیرم.هرشب 10_15 دقیقه ای زیر آبم که خیلی ضرر داره واینا بخاطر خونوادمه اما اونا برعکس عمل میکنن.دقت میکنین..؟؟
    دوشم یکمی طول کشید بابام اومد گفت زود باش بیا بیرون..مگه ی دوشی چقدر طول میشکه و اینا.. چون من لباسایی که برا کارگاه میپوشم با لباسای بیرونم فرق داره ینی ازشون جدا کردم تو رختکن حمام میذارم.میبینن چقد مشکل دارم که پدرم باعثشه...؟؟؟
    موقع بیرون اومدن از حموم میرم یبارم دستامو اب میکشم.(دلیلش مشخصه)دیشب هم رفتم دستامو آبکشم که بابام هم همش غر میزد صداش بد جور تواعصام بود.چون دلیل این همه کارای بدم که خودمم خیلی خیلی زیاد ازار میده هم جسمی هم روانی وپدرم خیلی مقصره درحالی که هیچی حالیش نیس و فقط بلده دعوا کنه..سروصدا کنه سرزنش کنه همیشه اینجوری بود..منم بهش گفتم اعصابمو خرد نکن ب خودم ربط داره...
    دوستان من با کمک شماها میخام خوب بشم این کاراهم رفته رفته کم میشن اونا نباید زیاد گیر بدن ب من تا من مسیرمو طی کنم اما بخدا چیزی حالیشون نیس ....نفهمن...نفهم!!!!!!!
    پاشد اومد شیر رو بست منم چون خیلی داغون بودم بهش بدوبیرا گفتم روم دس بلند کرد ولی من مجبور بودم سکوت کنم ولی ب موقعش حالشو جا میارم....از خونوادم باید انتقام بگیرم باییییید.....
    دیشب بدجور داغون بودم.از اینکه خونوادم نمیفهمن باعث وسواسیه الانم اونا هستن وفقط منو دعوا میکنن خیلی خیلی زیاد اعصابم خرد میشه هر چی دهنم اومد بهش گفتم..
    گفتم من بت هیچ احتیاجی ندارم.برو گم شو..
    داشتم میترکیدم که اینم شد پدر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟مردی که 20 سال هیچ توجهی ب بچه اش نکره میشه بهش گفت پدر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    گفتم تو کاری با من کردی که من 5_6 سال پیش اماده ام ار خونه برم.فک نکن منت ترو تحمل میکنم.تازه اومده بهم میگه خب پدرو پسر دعواشون میشه عب نداره...فقط من تو این موندم چرا ب فکر پول قیض آب و گاز نیسی؟؟؟؟؟
    و بقیه سرزنش هاااا..فقط فکرش پیش پول هس..نمیفهمه که من دارم نابود میشم.
    ی جورایی خودشونم دوس دارن من عذاب بکشم...
    کلی دعوامون شد...بهش گفتم کی اومدی گفتی پسرم چرا وسواسی شدی؟کی اومدی گفتی بریم دکتر؟ ب مادرم گفتم تو هی میگی کم بشور کم بشور یبار اومدی بگی چر اینجوری شدی؟؟؟از ته دل واسم تلاش کردین؟؟؟
    اینارو بهشون گفتم ماتشون زد..
    مادرم گفت تا اون روزی که ازدواج نکردی نمیتونی از خونه بری.ولی من میدونم میخان بمونم تا عذابم بدن کثافتاااااااااااا.
    این اواخر همش میگن چرا بدرفتاری میکنی چرا اینجوری هستی منم میگم چنروز بعد میگم..
    قراره این مدلی که کار میکنیم کمتر از ی هفته تموم بشه منم برا سربازیم ی کارایی میکنم.قراره برم خدمت.بعد این کار الانمون تا کار دیگه شروع بشه من دیگه کمتر کار میکنم تو این مدتی که وقت بیشتری دارم میخام اگه بشه هم برم گفتاررمانی هم اینجا بیشتر بیام تا زوتر بهبود بیابم.
    بعد این چندروزی که دیگه رابطم با کارگاه خیلی کم خاهد شد البته اگه پدرم بذاره چن همش میخاد تو کارگاه باشم.دست خودش باشه میگه نرو سربازی بیا کا کن فقط..
    میخام اون موقع بهشون بگم چرا اینجوری شدم..میخام او نامه هارو بگم...میخام قفلشون کنم.میخام حرف دلمو بهشون بگمممم....میخام روشونو کم کنم تا دلم خنک بشه.....میخام بدونن همش که میگن من خودم درس نخودنم درحالی که منم میگم شما کم مقصر نیستین ینی چی..همیشه رو پوشنده بهشون سعی کردم بفهمونم که مشکل من مال سالها پیشه...سعی کردم بفهمونم چ اتفاقتی قبلن افتاده گفتم شما مقصرین اما یا اصلن نمیفهمن یا خودشونو زدن ب نفهمی تا منو عذاب بدن..هر چی میگم حالیشون نمیشه...از لحاظ عقل و فکرم عیبی ندارنا فقط تو مورد من اینطورین!!!!!
    واااای ب اون روزی که تمام حرفامو بزنم ولی بازم نفهمن اونوخ همه چیو میزنم داغون میکنم.چون خیلی زخم خورده ام .خیلی..


  4. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط **شادی**

  5. ارسال:103#
    A@92 آواتار ها
    دوستان و مشاوران عزیزم هدف از گفتن این حرفام این بود تا کاملا تو جریان مشکلاتم باشین...
    اگه اون مشکلی که گفتم ربطی ب مشکل الانم نداره که من فک میکنم داره ..بگین تا ی وقت دیگه راج بهش صحبت کنیم.
    حالا من میخام یجوری ب مادرم بفهمونم دارم درمان میشم ولی چجوریشو نمیدونم..شما کمکم کنین؟چ راههایی خوبه واس اینکار؟اصن لازمه بگم؟؟؟
    بعد ی سوالم هم اینه که بعد این همه دعوای دیشب من میخام از خونوادم درو باشم ازشون بدم میاد.فک کنم سربازی خوبه الان واسم.ولی اونم چن ماهی طول میکشه تا برم...
    ی نکته + از دیشب یاد گرفتم.اینکه من زیادی حساسم همه اونجا کار میکنن نباید زیاد مانیتورینگ کنم.
    امروز ب خاطر دعوامون ظهر رفتم کارگاه یکمی موفق بودم تا ب مشکل وسواسیم دچار نشم.من همیشه ب بهانه هایی ماسک میزنم که خیلی سخته 10 12 ساعتی تحملش کنی امروز نزدم بد نبود.موفق شدم...ی مشکلی که اخیرا برام پیش اومده مث حالت همون چایی یا غذا خوردنمه که گفته بودم براتون که اونم فردا شب مینویسم....
    دوستان و درمانگر عزیزم همه نوشته هامو بخونین.درسته خیلی زیادن ولی خاهش میکنم ...
    ممنون که بازم کمکم میکنین.

  6. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط **شادی**

  7. ارسال:104#
    برادر گلم از خوندن نوشته هات واقعا متاسف شدم درسته رفتار والدینت اصلا صحیح نبوده و تو روحیه یه نوجوون خیلی تاثیر بد میذاره ولی برادر گلم حالا که شما دیگه یه نوجوون ناپخته نیستی و درک میکنی که رفتار والدینت هم از روی ناچاری بوده و خودت گفتی که پدرت ورشکست شده بوده پس اینو باید درک کنی که رفتارهای اونا برای آزار شما و از روی عمد نیست بلکه ظرفیتشون و اگاهیشون در همین حده و خیلی از کارها رو نا اگاهانه دارن انجام میدن و اگه بدونن که شما از این کاراشون عذاب میکشین مطمئنم تجدید نظر میکنن . دعوا کردن اونا هم به خاطر این هست که میخوان شما زودتر خوب بشین ولی چون راه دیگه ای بلد نیستن فکر میکنن با دعوا کردن مشکل حل میشه . گفتین که میخوا ین گفتار درمانی کنین این خیلی خوبه واگه در امکانتون باشه حتما با به مشاوره حضوری هم برید یه مشاور خیلی میتونه کمکتون کنه و اگه لازم شد میتونه به خانواده تون هم مشاوره بده و اونا رو اگاهتر کنه تا مراحل درمانتون بهتر پیش بره و اگه امکانش براتون اصلا نیست به خانواده تون بگید که تحت نظر یه روانشناس دارید مراحل درمان رو طی میکنید اینطوری شاید کمتر بهتون گیر بدن .

  8. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط **شادی**

  9. ارسال:105#
    **شادی** آواتار ها
    سلام علی آقای گل...

    بله همونطور که اشاره کردی متاسفانه خانوادت تو بوجود اومدن این شرایط بی تاثیر نبودن... دربارش بعدا مفصلتر صحبت میکنیم ولی فعلا باید اینو بدونی که غصه خوردن برای چیزهایی که از اختیار ما خارجن هیچ فایده ای برامون نداره...

    از اختیارت خارجن چون:
    اولا اون اتفاقات مربوط به گذشته میشه و دیگه نمیشه برگشت و از نو اونجور که درست و دلخواهته ساختش...
    ثانیا هرچقدر هم حس کنی خانواده خوبی نداری, تقدیر تو رو تودامن این خانواده گذاشته و به اراده خودت پدر و مادرت رو اننخاب نکردی...

    بنابراین فکر میکنی غصه خوردن, نفرین و لعنت فرستادن, حرص خوردن ,تلخ کردن زندگی بکام خودتو اطرافیان فایده ای به حالت داره؟
    اگه فایده ای داره بگو تا من راه های بیشتر غصه خوردن رو کامل بهت یاد بدم!
    شما باید یاد بگیری انرژیت رو صرف چیزهایی کنی که اختیار تغییر یا قدرت انتخاب توشون رو داری...

    مواردی که اشاره کردی رو تک تک بررسی میکنیم اما میخوام با قضیه لکنت شروع کنم...

    لکنتت از چند سالگی شروع شده؟و به چه صورتیه؟
    یه بخش از کلمه رو با سرعت و فشار بیشتری تلفظ میکنی؟ مثل مددددددرسه
    یا اینکه بین کلمات مکث و توقف داری؟ مثل م د ر س ه

    لکنت هم مثل وسواس میتونه دراثر تنش و اضطراب بوجود بیاد یا شدت بگیره...
    یه نکته مهمی هست: متوجه شدی که وجه مشترک وسواس و لکنتی که داری تو همین اضطراب و استرسه؟
    پس, از بین بردن اضطراب و تنشی که درونت وجود داره کمک زیادی به حل هردو مشکلت میکنه...

    گفتاردرمانی موثرترین درمان برای لکنته...اماتا وقتی که مراجعه میکنی به یه گفتار درمانگر چنتا راهکار بهت میدم که اگه تمرینشون کنی تاثیر خوبی میذارن...

  10. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط iraniboy

  11. ارسال:106#
    **شادی** آواتار ها
    راهکارها:وقتی با کسی صحبت میکنی و احساس کردی داری تو بیان کلمات دچار فشار میشی همچنان ارتباط چشمیت رو با اون فرد حفظ کن و سعی نکن نگاهتو به پایین یا اطراف بچرخونی...اگه تلفظ کلمه ای برات سخته با جایگزین پیدا کردن ازش فرار نکن بلکه بیشتر ازشون استفاده کن مخصوصا تو خلوت خودت و در ارتباط با نزدیکانت...کلمه ای رو که نتونستی خوب ادا کنی تکرار نکن و جملتو ادامه بده...توجهت رو بده به کلمات وجملات بعدی نه کلمه ای که نتونستی خوب از پسش بربیای... اگه میونه خوبی با حیوونات داری یه پت ترجیحا باهوش مثل مرغ مینا یا گربه میتونه رو روند بهبودت موثر باشه...چون واکنشی که حیوونات نشون میدن خالی از دخالت شعور و عقله بنابراین نگرانی از نحوه برخورد یا قضاوت اونها نمیتونه تاثیر منفی روی تمریناتت بذاره بلعکس حرکاتی خاصی که تو جواب شما انجام میدن تشویقت میکنه به بیشتر صحبت کردن...از طرفی ارتباط با حیوانات برای تمدد اعصاب هم خیلی مفیده...اگه نگهداری پت برات مقدور نیست با گلها هم میتونی همین تمرین رو انجام بدی...گل حسن یوسف بسیار شاد و زیباست رشد سریعی داره و سریع میتونی تاثیر صحبت و محبت روشون رو ببینی یا بامبو که نیاز به صحبت فراوان داره و اگه باهاش صحبت نشه زرد میشه...کتاب یا مجله با صدای بلند بخون و با خودت آهنگ زمزمه کن...جلوی آیینه شروع کن به صحبت کردن یا نقش یه فیلمی رو که دوست داری بازی کن...گاهی سعی کن عمدا خودت رو دچار لکنت کنی یعنی نقش بازی کن و ادای لکنت رو دربیار تا بتونی کم کم کنترل لکنت رو بدست بگیری و از حالت بی اختیاری درش بیاری...همیشه آروم و شمرده صحبت کن...درکل آروم صحبت کردن یه ویژگی مثبته و اون فرد خیلی دلنشین بنظر میرسه...پس شما به همین بهونه سعی کن این ویژگی رو در خودت بوجود بیاری...و اینکه از موقعیتهایی که برای بحث و صحبت پیش میان به هیچ وجه اجتناب نکن و خودت رو درگیر صحبت با دیگرون کن...با ساکت موندن فقط روی مشکل رو پوشوندی و کمکی به بهبودش نکردی پس فعالانه تو گفتگوها شرکت کن نظر بده...و در آخر میخوام یه انجمنی رو بهت معرفی کنم فکر میکنم عضویت تو این انجمن میتونه برات مفید باشه: انجمن لکنت : www.loknat.orgمثل همیاری یه تالار گفتگوه...قطعا ارتباط با کسانی که مشکل مشابه شما رو دارن و به اشتراک گذاشتن تجارب فردی میتونه خیلی دلگرم کننده و موثر باشه...

  12. ارسال:107#
    **شادی** آواتار ها
    ما اینجا اصلا انتظار نداریم مراجع با خوندن چند پست متحول بشه و تمام مشکلاتی که چندین مدت باهاش درگیر بوده بیکباره برطرف بشن...خاصیت درد همینه بروزش سریع و شدیده از بین رفتنش کند و به آهستگی...

    باید صبور باشی... ارزش کار شما به نتیجه مطلوب و لخواه رسیدن نیست بلکه به میزان تلاشیه که برای بهبود اوضاع داری انجام میدی...

    اگه تمرکزت صرفا روی نتیجه باشه باتوجه با اینکه بهبودی کامل زمان بر و پراز فراز و نشیبه بنابراین خیلی زود ناامید و خسته میشی اما اگه بدون توجه به نتیجه, تمرکزت رو بذاری روی تلاشهایی که داری انجام میدی خودت متوجه میشی که سطح امیدواری و اعتماد بنفست روز به روز بالاتر میره و همین باعث میشه بدون دلسردی ادامه بدی و نتیجه دلخواه رو بگیری...

  13. ارسال:108#
    **شادی** آواتار ها
    مشکلاتی که شما باهاش مواجهی دو دسته هستن:

    یک دسته مربوط به مشکلاتی میشن که بنوعی بشما تحمیل شدن و تو بوجود اومدن یا برطرف شدنشون شما تقریبا هیچ اراده و اختیاری نداری مثل کدوم مشکلات؟
    رفتارهای گذشته ی پدر و مادرت, رفتار برادرت تو مدرسه و ...

    دسته دوم مشکلاتی هستن که زمینه بوجود آورنه یا تضعیف/تشدید کنندش میوتنه دراختیار و کنترل شما باشه و شما میتونی فعالانه تو حلش مشارکت داشته باشی مثل کدوم مشکلات؟
    وسواس,لکنت, بی توجهی خانوادت بشما و ...

    اما راه برخورد با مشکلاتی که از حیطه اراده و اختیار ما خارجن منفعل بودنو تحمل کردن,کینه توزی و نفرت اندوزی نیست بلکه راهش پذیرش و جبرانه...
    وجود مشکل رو بپذیری اما با پیشرفت تو زمینه های دیگه تاثیرش رو تو زندگیت کمرنگ یا خنثی کنی...
    برای مثال خانوادت رو دوست نداری...کاری که شما داری انجام میدی غصه خوردن گله کردن از سرنوشت و ... ست؟آیا تا الان تاثیری داشته؟ بعد ازین تاثیری میذاره؟
    اما میتونی با مهارت و هوشمندی با یه انتخاب خوب تو خانواده ای که تو آینده تشکیل میدی تمام تلخیهای گذشته رو جبران کنی...

    و اما درباره این احساست به خانوادت:
    باوجود اینکه واقعا خاطرات تلخی از اون دوران برات بجا مونده اما این احساسی که الان داری تماما واقعی نیست بلکه بخشیش بخاطر مشکلاتیه که الان باهاش درگیری(وسواس و لکنت)

    قبول داری الان خلق غالب شما غمگینی و بطور کلی یه خلق منفیه؟
    تاثیر خلق روی حافظه تو پژوهشهای زیادی مورد بررسی قرار گرفته و ثابت شده که وقتی خلق منفی غالب هست و فرد شروع میکنه به مرور خاطرات گذشتش, اون خاطراتی که تلخ و ناگوار بودن بسیار برجسته تر, سریعتر و دقیقتر یاداوری میشن...
    برعکسش هم با خلق شاد و مثبت صادقه...
    پس میبینیم که با برطرف شدن مشکلات فعلیت واکنشت نسبت به وقایع گذشته میتونه تعدیل بشه...

    و اما درباره مشکلات دسته ی دوم:
    برطرف شدن این مشکلات هم بستگی به تلاشهای شما داره و هم تا حدی بستگی به عوامل بیرونی داره...
    تلاش شما خیلی عالیه و اگه این نامیدی های گاهو بیگاه رو فاکتور بگیریم خوب داری پیش میری اما تلاش خالی کافی نیست و لازمه که زمینه های تشدید کننده مشکل هم شناسایی و برطرف بشن...
    برای این شناسایی لازمه برنامه جدیدی رو اجرا کنی که دربارش صحبت میکنیم...

  14. ارسال:109#
    **شادی** آواتار ها
    درباره مشکلت با راهکارهای برخورد با لکنت:
    "گفتی که تمام روز رو سرکاری و چطور میتونی حیوون خانگی یا گل نگه داری و همچنین بخاطر وسواس قادر به اینکار نیستی"

    تو پستهای اخیر اشاره کرده بودی که دیگه سرکار نمیری ووقت بیشتری رو تو خونه هستی این برنامه دوباره تغییری کرده؟
    برای نگه داری از حیوانات یک پیش شرط اشاره کرذم و اون هم داشتن میانه خوب با حیوانات و علاقمندی بود...اگه این علاقه رو داری اما بخاطر وسواس به بهداشت, توانایی نگهداریش رو تو خودت نمیبینی باید به این اجتناب غلبه کنی و خودت رو درگیر با موضوع مورد علاقت کنی...البته بصورت مرحله به مرحله نه بیکباره...
    اما اگه علاقه و میانه خوبی با حیوانات نداری بحثش جداست و نیازی به صحبت بیشتر تو این زمینه نیست...
    گل ها هم همینطور...

    و اما شرکت نکردن تو گفتگوها:
    تا الان که سبکت اجتناب از صحبت کردن بوده درصدی به بهبودی لکنت کمک کرده؟
    اگه کمک کرده باشه کاغذهای کوچیک یاداشت همیشه تو جیبت داشته باش و توجواب افراد, صحبتت رو بنویس و کتبی بهشون نشون بده تا یک کلمه هم صحبت نکرده باشی...
    اما اگه تاثیری تو بهبودت نداشته_که یقینا هم همینطوره_ لازمه که به این وضعیت خاتمه بدی...
    چون بکارگیری راه هایی که تو گذشته نتیجه نداده اشتباهه محضه...

    به برخورد مردم فکر نکن خاصیت جمع همینه نمیشه طرز فکر و برخورد همه رو کنترل یا اصلاح کرد...کسی که انقدر شعور و آگاهیش پایینه که نمیدونه درمقابل لکنیت چه برخوردی داشته باشه مطمئن باش در برخورد با افراد عادی که لکنت ندارن هم بلاخره راهی برای ناراحت کردن و معذب کردنشون پیدا میکنه...این افراد آزارگر تو اقلیت قرار دارن...
    دلیل نداره بخاطر برخورد چند فرد ناآگاه خودت رو از ارتباط با همه ی جمعها محروم و محدود کنی که حتما به زیانت خواهد بود چون بمرور همین مهارتهای کلامی کنونیت رو هم از دست میدی منزوی میشی و شروع مشکلات جدید و شاید شدیدتر...

    پس با تمرکز روی کلماتی که رند و روان تلفظ کردی و همچنین بها دادن به تلاشی که برای روان صحبت کردن انجام دادی به خودت روحیه بده که این روحیه مثبت میتونه پیش آگهی خوبی برای درمان کامل باشه...

  15. ارسال:110#
    **شادی** آواتار ها
    بابت جمع بندی ممنون هرچند که متاسفانه بخاطر مشکلات اخیر, پست های آخرشما پاک شدن ولی من کامل خونده بودم جمع بندیت عالی بود...

    درباره واکنشهای هیجان محور که سوال داشتی:
    شما تو برخورد با مشکلات 2نوع برخورد میتونی داشته باشی:
    برخورد هیجان محور (همین برخورد فعلی شما با مشکلات)
    برخورد مشکل محور (که برخورد صحیح با مشکلاته)

    باید قبول داشته باشیم که هرمشکلی هرچند ساده یک سری افکار, احساسات و عواطف منفی بدنبال داره مثل ترس,نگرانی, عصبانیت, کلافگی و...
    این حالتها با وجود دردناک بودنشون همگی زاییده ی اون مشکل اصلی هستن و با حل مشکل هم از بین میرن...
    راه درست اینه که با پذیرش طبیعی و گذرا بودنشون,تمرکز و انرژیمون رو بذاریم برای "حل مشکل" و تسلیم عواطف منفی نشیم...

    وقتی اجازه دادی این عواطف بهت غلبه کنن داری یه واکنش هیجان محور نشون میدی و علاوه بر خود مشکل, چندین مشکل فرعی هم پیدا کردی و مقابله با ناامیدی, عصبانیت, نگرانی همه بخش بزرگی از انرژیت رو تحلیل میبرن...

    حتما میپرسی چطور میشه با وجود اینهمه احساسات منفی, بهشون بی توجه بود و یه برخورد مشکل محور درپیش گرفت؟
    الان ملاک ارزیابی بهبودیت از نظر شما اینه که کی موفق شدی بدون اضطراب دست به تلفن بزنی یا با همکارت غذا بخوری یا...
    خب 1بار-2بار-5بار تونستی و موفق شدی اما فرداش بنا به هردلیلی (بهرحال کنترل همه عوامل که دست شما نیست فراز و نشیب توی درمان اجتناب ناپذیره) نتونستی به مشکل وسواس غلبه کنی...چی میشه؟
    تمام اون انرژی های مثبت و امیدواری که دیروز بدست آورده بودی از بین میره و جاشو میده به یاس,دلسردی, خودملامت گری و ...

    اما اگه همونطور که قبلا گفتم ملاک ارزیابیت رو تغییر بدی و بجای نتیجه, به تلاشهایی که انجام دادی امتیاز بدی داری یه برخورد مشکل محور انجام دادی, هرلحظه اعتماد بنفست روبه افزایشه, امیدت به بهبودی بالا میره و سرانجام به نتیجه دلخواهت میرسی...

    هدف از این برنامه 21 روزه هم ثبت تلاشها, بالا رفتن انگیزه و پیدا کردن زمینه های تشدید/تضعیف کننده مشکلات شماست...
    درباره جزییات برنامه صحبت میکنیم...

  16. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92

صفحه‌ها (30): صفحه 11 از 30 نخستنخست ... 91011121321 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •