تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




وسواس فکری و عملی شدید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:A@92
آخرین ارسال:تبسّم
پاسخ ها 299

صفحه‌ها (30): صفحه 2 از 30 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین

وسواس فکری و عملی شدید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    من فک میکنم شما مشکل بدبینی دارید. به نظرم حضوری مشاوره بگیرید.

  2. ارسال:12#
    A@92 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط '----شادی----' pid='35875' dateline='1386353470'
    اولین گام اینه که ترس یا خجالتی که مانع میشه به روانپزشک مراجعه کنی رو از بین ببریم چون درمان دارویی جزء جدانشدنیه درمان وسواس هست... شما توسط یک سری افراد ناآگاه مورد تمسخر قرار گرفتی این مشکل شما از دید یک متخصص فقط یک بیماریه که نیاز به درمان داره نه عاملی برای خجالت...دکتری که شما قراره بهش مراجعه کنی روزانه با چندین نفر که مشکل مشابه شمارو دارن برخورد داره و اصلا بنظرش تازگی نداره یا عجیب و غریب نیست که یه نفر دچار افکار و اعمال وسواسی شده...ببین علی آقا منشا مشکل شما اضطرابه و تا وقتی این اضطراب تحت کنترل درنیاد شما برای صحبت هم نمیتونی به اون صورت پذیرش داشته باشی بهترین و موثرترین درمان رو زمانی دریافت میکنی که اول اضطرابت کاهش پیدا کنه آروم بشی و توام با اون بصورت حضوری یا حداقل از طریق همینجا باهات صحبت بشه و البته به راهکارهایی که بهت داده میشه عمل کنی...
    آمادگیش رو داری؟
    سن کم شما و هوش خوبی که داری روند بهبودت رو سرعت میبخشه...مشکلات زندگیت خیلی ناجور یا شدید نیستن مود یا خلقی که فعلا شما باهاش درگیری یه مود منفیه بنابراین همه چیز رو به بدترین شکل ممکن پیشبینی و برداشت میکنی اگه بتونی به این مشکل وسواس غلبه کنی کم کم متوجه میشی شغل , خانواده و حتی برادرت برات عزیز و دوست داشتنی هستن پس فعلا برای مثبت شدن دیدت به زندگیت خیلی به خودت فشار نیار احساسات الانت طبیعی هستن با سیر بهبودی وسواس, این احساسات هم کم کم تعدیل میشن...
     


     از همتون ممنونم.
    شادی خانم من درمورد وسواسیم خیلی مسخره نشدم.فک کنم منظورم شما اون متنی هستش که نوشتم"مسخره شدید"اره؟اون مربوط ب لکنتم بود.
    بهرحال بابت وسواسیم هم مورد سرزنش و زخم زبان های خونوادم هستم.
    بله من ظطراب و استرس زیاد دارم.همش نگرانم الان میخاد چی بشه.اگه برم بیرون چی میشه؟اگه مهمون بیاد چ کنم؟واینا...
    چجوری میشه اروم بشم؟راهی هس؟
    آمادگیشو نمیدوم.فک میکنم نمیتونم انجام بدمشون.ناامیدم یجورایی.اما شما بگین.منم تلاش میکنم حتمن.
    من ترجیح میدم اینجا باشم فعلن تا موقعیتش جور بشه تا بتونم برم دکتر.
    ی مشکلی هم که دارم اینه که:چندهفته پیش 2تا کارگر اومدن واس 2روز تو کارگاهمون کار کنن.منم بهشون سرمیزدم و بهشون میرسیدم.براشون کتری رو پرآب کردم تا چایی درس کنن.یهو دیدم یکیش از سمت بسات چایی رفت کنار میزش ولیوانشو گذاش رو میزش.دیدم از لیوانش بخار بلند میشه.فهمیدم میخاسته چایی بریزه اما متوجه شده که آب هنوز جوش نیس و برش گردونده جاش.اما نمیدونم ریخته رو کتری یا انداخته زمین.اگه ریخته باشه زمین ک هیچ.ولی اگه ریخته باشه تو کتری یا قوری ینی داغون شدن من.اخه من روز بعدش مجبوری از همون کتریو قوری چایی ریختمو خوردم.حالا فک میکنم من دیگه خودم نیسم.فک میکنم من اونم.نفسهام نفسهای اونه.ما وقتی غذایی رو میخوریم بدنمون جذبش میکنه.میشه گوشت و عضله برامون.پس اونم میره تو بدنمون تو خونمون.گرفتین چی میگم؟؟؟؟
    متاسفانه من خیلی دقیق و ریز بینم و اینکه نمیتونم کاملشو توضیح بدم اخه خجالت میکشم.امیدوارم متوجه منظورم بشین.این موضوع منو بشدت اذیت میکنه.عذابم میده.چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟بدتر از اینا اینکه این همه مشکل من واقعیته دیگه.ینی واقعن این موضوع چایی همینجوری هستش دیگه...جذب بدن میشه...وااااااای اصن نمیتونم تحملش کنم...

     [hr]arezoعزیز ممنون از راهنماییت.
    بله یکم هم بدبینم.
    وااای...مشکلاتم واقعن زیادنااا...
    دوستان من تمام روزو سر کارم ب نت دسترسی ندارم .امیدوارم این نبود موقت بنده مانعی برای راهنمایی ها ی شما نشه.ب محض اومدن بازم جواب میدم.پس منتظر کمک هاتون هستم.
    از همه ممنونم.
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  3. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط niloofarabi,ثریا92

  4. ارسال:13#
    maryam.azadeh آواتار ها
    ممنون خانم ازاده..بله خودمم فک میکنم مشکل اصیلم ی زمینه ای هم داشته.خونواده مادرم خانواده مذهبی هستن و رو پاکیو نجسی خیلی حساسن.طبیعتا منم اونجا میرمو باهاشو در ارتباطم شاید حرفای اونام روم تاثیر گذاشته.شایدم زمینه ارثی داره.(مادر خودمم از بچگی حساسیت نشون داده که مثلا با کفش نیا رو موکت و..)ولی بهرحال برادرم استارتشو زده.من هرگز نمیبخشمش.اگه از حسن نیت بوده پس چرا الان همش تردم میکنن؟چرا نتیجه نامه هام برعکس شدن؟چرا بهم تیکه میندازن؟؟؟؟؟؟من خودمم راجب اون پسر شنیده بودم کارای بدی میکنه.شنیده بودم تو دستشویی کارای بدی انجام میده.(دروغ یا راستیشو مطمئن نیسم.از دوستام شنیده بودم)برادر منم ب پاکیو نجسی حساسه.شاید ی دلیلش اینه...نمیدونم پاک کلافه ام..اخه برادرم خودشم مث من بود اولاش.هردومون همون کارارو میکردیم.ولی وسواسیه اون تو همون دوران تموم شد وفقط اون چنتا هستن.ولی من هنوز این مشکل باهامه.هر روزم بیشتر میشه.از وقتی که بیدار میشم باهاش درگیرم تا وقتی که خابم ببره.ذهنمو درگیر کرده.هزارتا فکر ناجور میکنم.خیلیییییی ریز بینم.من ترجیح میدم اینجا کمکم کنین و مشکلم حل بشه اخه حضوری یکم سخته..ب نظرتون زمینه ای که شما گفتین چی میتونه باشه؟مشکل من اینجوریا نیس که وسایلمو بندازم زمین برش دارم تمرین کنم...من خیلی حساس شدم.ریزبین شدم.مثلا فک میکنم کسی با کفشاش رفته دسشویی اومده اینجایی که الان خودکارمو انداختم ..واین اصن برام قابل قبول نیس.من میخام تو نهایت پاکی باشم.تمیز باشم.ولی کاملا برعکس شده.حتی چون ب شدت اذیت میشمو از زندگیم هیچ لذتی نمیبرم ب خودارضاعی هم رو آورده بودم....فک میکنم خیلی کثیفم..زندگیم بدجور تحت تاثیرش قرار گرفته.تو همه چی ملاکم برا تصمیم گیری این مشکلمه.اگه چیزه وسواسی نداشته باشه انجامش میدم وگرنه نه..
    _________________________

    در مورد بحث اعتقاد به نجس و پاکی، بعضی افراد هستن که خب اعتقادشون اینه ولی دچار وسواس نیستن. به خاطر اعتقادشون و صحیح بودن نمازشون، خیلی روی این مسایل حساس هستن. اما وقتی وارد فاز وسواس بشه قضیه یک مقدار فرق میکنه. ایا مادر محترم تون دچار وسواس هستن و یا صرفا اعتقاد دارن نباید خونه نجس بشه؟ این دوتا قضیه خیلی با هم فرق دارن ممکنه کسی باشه که مثلا مسیحی یا زرتشتی باشه ولی دچار بیماری وسواس باشه این ربطی به اعتقادات نداره. ولی اگه یک فرد مسلمون، زمینه بیماری وسواس رو داشته باشه با تاکید سایرین بر رعایت نجس و پاکی، اون عارضه تشدید میشه و وسواس اش به اوج میرسه.
    مشکل شما الان بیشتر وسواس فکری هست. ذهن تون مدام درگیره که مبادا کسی با کفش رفته باشه دستشویی و الان با همون کفش ها وارد سالن شده باشه یا ............ در مورد اون پسر هم شما خیلی بهش فکر میکردین مبادا از فلان خیابون رد بشه که شما هم ازش رد میشین، مبادا بهتون تنه بزنه و...........
    پیشنهاد من بهتون اینه که تحت نظر روانپزشک قرار بگیرین و یه مدت دارو مصرف کنین. اصلا نیازی نیست داروها تمام عمر مصرف بشن بلکه کاملا جنبه درمانی دارن و مشکل تونو حل میکنن. یه خانم تحصیل کرده و میانسال از اشناهای خانوادگی ما به مدت 3 یا 4 سال (فکر کنم) برا مشکل وسواس اش دارو مصرف کرد و الان سال هاست اثری از اون بیماری باقی نمونده. تازه ایشون دیر شروع کرد و جواب گرفت. شما که الان توی اوج جوانی هستین در کمترین زمان ممکن بهترین نتیجه رو خواهید گرفت.
    این فکرهای ازاردهنده مزاحم پیشرفت تون خواهند بود. دنیا پره از امثال اون پسر که به قول شما بهداشت رو رعایت نمیکنن. نباید این افراد، موجب دغدغه خاطر شما بشن اصلا نباید بهشون فکر کنین. ولی خب یک مقدارش دست خودتون هست و یک مقدار هم شاید از عهده تون خارج باشه. این افکار یهو به سمت ذهن شما هجوم میارن. برادرتون هم در بدو امر چندان مقصر نبوده ولی الان از بابت طرد کردن شما مقصر هست. اما بهتره شما الان فقط فکر خودتون باشین. وقتی بهبود پیدا کنین دیگه از برادرتون هم گله مند نخواهید بود. برای درمان وسواس، تعریف دکتر ظهیرالدین رو خیلی شنیدم. با یه سرچ توی نت میتونین شماره مطب اش رو پیدا کنین.

  5. ارسال:14#
    **شادی** آواتار ها
    آقای علی گرامی
    همونطور که توضیح دادم کاملترین و موثرترین درمان رو زمانی دریافت میکنی که دارودرمانی و تکنیکهای روان درمانی تواما در کنار هم باشن پس با وجود اینکه برات سخته ولی بخاطر سلامتیت خودت رو راضی کن تا به یه روانپزشک مراجعه کنی برای درمان دارویی...من همونطور که شما خواستی از طریق همینجا تا جاییکه از دستم برمیاد بهت کمک میکنم ولی وظیفه خودم میدونم که ضرورت درمان دارویی رو هم بهت یاداوری کنم...
    درباره مشکل لکنت هم تو پستی جداگانه صحبت میکنیم...
    و اما مشکل وسواست:
    همونطور هم که خودت اشاره کردی وقتی یه مقدار سس سفید یجا ریخته رو زمین و شما از کنارش رد شدی احساس میکنی که آلوده شدی یه احساسی توام با اضطراب که نیاز شدید به شستن دستهات داری ,میری دستت رو میشوری اضطرابت فروکش میکنه و احساس آرامش بهت دست میده ,
    اما
    درسته با اینکار احساس آرامش جای اضطراب رو میگیره ولی وسواست رو تقویت میکنه... چرا؟ چون با تکرارش بهت ثابت میشه که راه رهایی از اضطراب , شستن دستهاست... پس لازمه بهبود شما جلوگیری از این کارهای تقویت کننده ست...
    بله میدونم خیلی سخته که تو ذهنت قبول کنی سسی که رو زمین ریخته ,خودکاری که رو زمین افتاده, پولی که دست همه بهش خورده, اونقدر آلوده نیستن که مستقیما باعث ایجاد بیماری بشن اما برای کمک به خودت باید "همکاری کنی" تا بتونی "این سد ذهنی رو بش----"...برای همینه که بهت اصرار دارم مراجعه کنی روانپزشک و دارو مصرف کنی چون دارو کمک زیادی میکنه تا بخش زیادی از اضطرابت کنترل شه و دیگه به شدت الان احساس نیاز به شستشو یا اجتناب از محیطهای مشکوک به آلودگی رو نمیکنی و میتونی به راهکارهایی که بهت داده میشه با آرامش بیشتری عمل کنی...
    میخوام با یکی از مثالهای خودت بهت نشون بدم که این آلودگیها بیشترش ساخته ذهن خودته و در حقیقت آلودگی به اون شدتی که شما ازش نگرانی  و انقدر اذیت میشی وجود نداره...
    درباره همین چایی که خوردی و نگرانی ,چرا فکر میکنی چایی تو بدنت تبدیل به گوشت و عضله شده؟ ما غذا میخوریم تا مواد مورد نیاز سلولهامون تامین بشن اما سلولهای ما به چایی و مرغ و برنج نیاز ندارن بلکه به ویتامین, مواد معدنی و پروتئینی, اسیدهای چرب, قندها و ... نیاز دارن پس این غذایی که ما میخوریم تو دستگاه گوارشمون تجزیه میشن ویتامین ,پروتئین ,قند  و ... که برای سلولها لازم و ضروری ان ازشون جذب میشه مابقی دفع میشه ...
    مورد دوم درباره چایی...فرض میکنیم کارگر چایی رو برگردونده تو کتری, مگه آب کتری در حال جوش نبود؟مگه شما یک روز بعد, از اون کتری چایی نخوردی؟ خب علم و یافته های علمی رو قبول داری؟علم ثابت کرده آب تو دمای 100 درجه به جوش میاد و تو این دما هیچ ارگانیزمی زنده نمیمونه برفرض اون آب کتری واقعا آلوده بوده ولی طبق یافته های علمی آلودگیش با رسیدن به نقطه جوش از بین رفته و شما هم یک روز بعد از اون کتری آب خوردی و تا یک روز بعد چندین بار تو اون کتری آب جوشونده شده و خالی شده...
    الان چی؟الان متوجه شدی همه چیز اونقدر که تو ذهنت آلوده تعبیر میشه آلوده نیست؟پس میتونی قبول کنی گاهی وقتها برخلاف دستورهای ذهنت عمل کنی و بهش ثابت کنی که نه, این وسیله اونقدر آلوده نیست که من ازش اجتناب کنم یا حتی از فکرش هم مریض بشم؟ میتونی کمک کنی این سدهای  ذهنی رو بش----م و چرخه وسواست رو قطع کنیم؟اگه میتونی بسم الله شروع کنیم...
     

  6. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط niloofarabi,ثریا92

  7. ارسال:15#
    A@92 آواتار ها
    سلام.
    ازاده خانم ممنون ار شما..
    نه مادرم  وسواس نداره.ولی یکم حساسیت داره برا نجس و پاکی...
    بله وسواس فکری هم اذیتم میکنه.
    من دیگه اون پسرو فراموش کردم البته هنوزم اونجاهایی که تو دوره راهنمایی اونجا ها میگشتیم الان 4_5 سالی میشه ک نمیرم دیگه.اخه غیراز اون پسره اونجا ها محله ای هس که ادماش کم فرهنگن و من خوشم نمیاد برم.....
    الان مشکل من از اون پسره نیس(البته اگه اونورا نرم.و دوباره جایی نبینمش)مشکل الانم از اون جداس.خودم مشکل دارم که ریشه اش هم دوره راهنماییمه.مثلا همون چنتایی که شمردم.یا مثلا...
    نمیتونم ب قاشق کسی که باهاش غذا خورده دس بزنم(مخصوصا اگه اون کس مسواک هم نزنه...).نمیتونم استکانو از لبه هاش بگیرم باید از دسته اش بگیرم چون ب دهن اون کس خورده..یا مثلا..اگه کسی صورتشو مرتب کنه دستی ب سر صورتش بشکه نمیخام از دستش چیزی بگیرم یا باهاش دس بدم..و ...
    ممنون از کمکتون.سرچ میکنم چشم.
    بازم میگم من موقعیت رفتن ب روانپزشکو ندارم.نمیشه از نت روانپزشکی پیدا کرد ازش کمک گرفت؟اینجا روانپزشکی نیس؟؟؟؟

     
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  8. ارسال:16#
    A@92 آواتار ها
    شادی عزیز ممنون..
    نمیشه تکنیکهای رواندرمانیو اینجا بگین.ینی نمیشه چیزایی که روانپزشک ب مراجعها میگه اینجا بهم گفته بشه؟
    بله این حرف شمارو راجع ب شستن دستام که تقویت وسواسمو ب دنبال داره را تایید میکنم ولی اگرم نشورم اذیت میشم.انگاری کسی تو ذهنم میخونه پاشو برو بشور بشور بشور...
    نمیشه ازش راحت بشم.بهم فشار میاد.هرچقد تلاش میکنم فراموشش کنم کارمو انجام بدم نمیشه.تسلیم میشم میرم دستامو میشورم.اما این پایان ماجرا نیس..بعد شستن چنتا حوله لازمه.مثلا وقتی خوب بشورم باید با یکی خشکش کنم.اگه یجوری بشورم که تو حالت فعلی بگذرونیم تا بعد ببینم چ میشه با یکی دیگه خشک کنم.و...
    بعدشم اگه نشورم, دستمو ب گوشیم.ب کامپیوتر ب کتاب و میزو و..میزنم ی وخ میبینی اون حسم برگشته.میبینم همه اونایی که بهشون دس زدم الوده یا نجسشون کردم...خیلی حس بدیه.خیلی دارم اذیت میشم...
    چون چن هفته از اون موضوع(چای)میگذره خودمم یواش یواش فراموشش میکنم البته گاها هم میشه که انگاری همین الان اتفاق افتاده و تازگی داره برام.ولی مث قبل دیگه اذیتم نمیکنه.
    درسته بدن ما ب چنتا چیز نیازی نداره(مث چای)ولی بهرحال چایی هم از بدنموم میگذره یا نه؟؟؟؟؟پس تو بدنمون با سلولها درگیره دیگه....
    ولی ی سوالی که تو ذهنمه اینه که اصن چرا من باید اینجوری میشدم تا انقد سختی بکشم؟؟؟؟؟؟اونم اخرش ملوم نیس خوب شم یانه؟؟؟واقعن چرا؟؟؟؟؟
    مگه تقصیر خونوادم نیس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    ی اتفاقی بد تر از اون(چای) برام افتاد که براتون میگم..این اتفاق خیلی داغونم کرد.دیگه هیچ امیدی ندارم...
    ماجراش یکم زیاده ولی از همه دوستانی که اینجا سر میزنن خاهش میکنم بخونن وهرچی بلدن بگن...خاهشا..
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  9. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط niloofarabi

  10. ارسال:17#
    A@92 آواتار ها
    امروز یه اتفاقی برام افتادکه اصن قابل هضم نیس برام.بهش فک کنم داغون میشم.سعی میکنم الان تمرکز کنم تا بتونم بنویسم.اما بهش ف کنم سر درد میگیرم.خیلییییییییییییییی یییی اتفاق بدی بود.....
    یکم طولانیه اما ازتون خاهش میکنم بخونین و کمک کنین...عاجزانه خاهش میکنم.
    من کلا بدشانسی خیلی میارم.جوری که هر چقدم تلاش کنم ب وسواسی دچار نشم بازم میبینی ی کسی اومد یکاری کرد که اصن فکرشو نمیکردم.یا مثلا لای منگه گیر میکنم مجبورم کاری رو کنم که بعدن بدجور پشیمون میشم...
    خدا باهام لج کرده منم باهاش قهرم.این چ زندگیه که من دارم.من 20 سالمه اما همش داره نابود میشه.خدا منو خلق کرده تا هرچی عذاب داره رو من امتحان کنه؟؟؟؟این چجور خداییه؟؟؟؟؟؟من هر وقت دچار مشکل میشم ب خدا گلایه میکنم میگم چرا نجاتم نمیدهی؟چرا اینجوری شدم...؟؟؟یکم بعدش چنان اتفاقی برام میوفته که واقعن حیرت زده میشم.خدا با من لج کرده..همش عذابم میده...لعنت ب زندگیممم.
    چرا من حق ندارم مث شماها و همه مردم زندگیه راحتی داشته باشم.درسته همه تو زندگیشون مشکل دارن اما خب قابل حل شدنه اما مال من نه.نیس.مخصوصا بعد این اتفاق.چرا من نمیتونم راحت گوشیمو بردارم بعد برم سراغ تلویزیون بعد برم ماشین سواری و.. بیام خونه کارامو انجام بدم؟چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا ی لحظه هم آرامش ندارم؟چرا موقع کار همش استرس دارم نگرانم؟چرا مغزم اشفته هس؟؟؟؟من اصن ب این زندگی راضی نیستم.یا اینور یا اونور .خداییش دیگه سخته برام.هرکی جای من بود کم میاورد.هر چند منم دیگه کارم ساخته هس دیگه زندگیم نابود شد.....این همه سال تلاش کردم اخرش چی؟؟؟؟؟؟
    کسی میتونه یکم درکم کنه؟؟؟؟؟
    و اما امروز من(البته ساعتم از 12 گذشته.منظورم شنبه هس):
    ما تو کارگاهمون 2تا کارگر داریم.بقیشون بیرون از کارگاهن.یکی از این دوتا بعداز ظهر ها میادش.اما اون یکی(که برادر شوهر خالمه)از صبح تا شب اونجاس.ما معمولا باهم صبونه و ناهار میخوریم.اون ادم کثیفیه.این دیگه واقعیت داره.قبلا چندبار ب جرم مشروب خوری و مست شدن تو خیابون دستگیرم شده.و سال قبل 6 ماه زندان بوده.سیگاری هم هس.اصلن هم مسواک نمیزنه.اص ب بهداش کوچکترین توجهی نداره.درسته تو محیط کار عادیه و طبیعتا دستا کثیف میشن موقع کار.اما اون یجور دیگس.میبینی دستاش چسبی شده رو چسبم نخ یا خرده های پارچه و فلان چسبیده با دندوناش اونارو میکنه تف میکنه رو زمین...انگشتاش ب دندوناش میخوره بعدم میاد از قندون قند برمیداره.یا چایی دم میکنه.یا ی جا که غذا میخوریم ب نان دس میزنه(گاهی وقتا دستاشو موقع ناهار و صبحانه میشوره)..
    حالا مشکل اینجاس که اون دستش ب دندوناش (ک کثیفو زردو پر از میکروبه)میزنه و ب قندو چایی میزنه ماهم مجبوریم بخوریم دیگه اصن اخر خطم. راهی پیدا نکردم ازش فرار کنم.اصن نمیدونم این از کجا پیداش شد اخه......
    واااااااای حالم بده.اح.....داغون میشم اینارو یادم میندازم...
    اینکارو اون انجام میده و مث ماجرای قبلی(چایی)که تو پست های قبلی گفتم برام اتفاق میوفته...من خلاصشو میگم تا وقتتنو نگیرم.پس این مشکلات خیلی دامنه دارن...
    حالا من با این همه مشکل ساختم(اینجا بابام مقصره)اما خدا راضی نشد دلش میخاس کلا از زندگی حذفم کنه نابودم کنه...
    موقع ناهار بود منم ناهار نبرده بودم.رفتم ساندویچ بخرم نشد.اونم پاشده بود ناهارشو گرم کنه.منم گفتم اون میخاد الان بخوره من چی بخرم بپزم اخه...اصن گیر کردم...اینجا خیلی حس بدی داشتم تو سوپری داغون بودم نمیدونستم چکارنم!!!!!کلافه بودم میدونسم قراره اون اتفاقه برام بیوفته.....
    دیدم نه نشد مجبور شدم ی بسته نان بخرم برم ناهار اونو باهم بخوریم........ای لعنت ب من.لعنت ب کارم.لعنتتتتتتتت
    اون پسره لعنتی موقع گرم کردن هی باقاشقش مزه میکرد ببینه گرم شد یا نه......
    منم دیگه تو منگه گیر کردم.نشد کاری کنم.....ای خدا تو,تو این موقع میدی من چه حالی داشتم یا نه؟؟؟میدیدی چقد عذاب میشکم ؟؟؟؟؟میدیی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    نشستم کنار سفره.درحالی که اصن نمیدونستم دارم چ میکنم با همون قاشق کمی از غذارو تو ی نان لقمه کردم ب زور خوردمش..""این لحظه رو هیشکی نمیتوه درک کنه....""
    میدونسم قراره بعد ناهار چ بلایی سرم بیاد...انقد حالم بد بود اونم متوجه شد گفت چرا نمیخوری بخور دیگه.خیلی تعارف کرد 2بارم لقمه زدم(تو اوج داغونی)یکم گذش حالم ب خودم اومد.فهمیدم دیگه کاری که نباید میشد شده...
    من با قاشق اون غذامو کشیده بودم(اون سیگاریه.مسواک نمیزنه دندوناش خیلی کثیفه.مشروب میخوره...)
    انگاری دنیا روسرم خراب شد...همه چی اومد جلو چشام.همه عزیزانم که چقد از من پاکترو بهترن..مجبور بودم تو خودم گریه کنم.
    ب بهانه هوای بد کارگاه من ماسک میزنم تا ناراحیتم ب چشم نزنه ماسکمو زدم....همش تو فکر بودم که چ اشتباهی کردم....
    مشکل من الان اینه که فک میکنم دیگه خودم نیستم.اون کارگره رفته تو جلدم تو روحم.ازش بدم میاد.
    فک میکنم کثافتی های دهانش رفته تو دهان من.والبته واقعیت اینه دیگه...مگه نه؟
    خرده غذایی که مونده لای دندونام فک میکنم مال اونه..فک میکنم اب دهانم .. مال اونه نه من...واین داغونم میکنه.
    من چند نفری تو زندگیم هستن که خیییلییییییی زیاد دوسشون دارم.نمیخام با این حال باهاشون حرف بزنم.فک میکنم بهشون خیانت میکنم.فک میکنم اون پسره بجای خودمن باهاش حرف میزنه بهشون ابراز علاقه میکنه.این فکرا نابودم میکنننننن.چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    اینبار دیگه چایی نیس غذاس.صد درصد جذب میشه صددرصد.پس حرفام واقعیت دارن و فقط توهمو افکار غلط نیس.
    من دیگه تسلیم شدم.دیگه نمیخام این وضعو تحمل کنم.بشدت ب فکر رفتن ب یجای دورم دور از شهرم دور از خونوادم.اما راهی پیدا نمیکنم.اگه یکم پول داشتم میتونسم فرار کنم.من کفاشی بلدم میتونم خرجمو دربیارم.فقط اولش سخته برام...پایه همه چیزشم هسم.میخام برم..فقط ب این خاطر که نمیخام با عزیزانم اینجوری رابطه داشته باشم.دلم میشکنه.من تو این راه هزار بار دلم شکسته.حال بدی دارم.قابل توصیف نیس.
    از طرفی نمیدونم چجوری از کسایی که بینهایت برام عزیزن ازشون خدافظی کنم.میدونم خیلی بهم وابسته ان.سخته..ولی چاره ای ندارم. نمیخام بهش بدی کنم.اونا پاکن خوبن حقشون نیس با من باشن. وقتی اون عزیزان که خیلی برام با ارزشن یادم میوفتن دلشکسته میشم از خود بدم میاد.من میخام برم..فقط برم....اما نمیشه.....اگه یکم پول داشتم میتونسم برم.من تسلیم شدم.زندگیمو باختم.دیگه هدفی ندارم.حتی چنباری تو این فکر افتادم که خودمو درگیر مواد کنم تا تدریجن بسوی مرگ کشانده بشم تا خودکشی هم محسوب نشه.
    منم ارزو داشتم.ارزوی درس خوندن.ازدواج خونه زندگی.زندگیه خوب...اما نشد.همهشون نابود شدن.من میخاسم بعد سربازیم کلی کار انجام بدم تا زندگیم جموجور بشه اما دیگه برا هیچ کاری اشتیاق ندارم.حوصله کار کردنم ندارم.خیلی سخته از کارم ناراضی باشم اما جوری رفتار کنم ک انگار کارمو دوس دارم.انگار از اوضاع راضیم.درونم اتیشه داغونه همش گریه و ناراحتیه اما باید ماسک بزنم تا ملوم نباشه..اخه چرااااااااااا؟؟؟؟
    خانوادم زنگیمو نابود کردن هرگز ازشون نمیگذرم.......
    دوستان ازتون خیلی معذرت میخام بابت طولانی شدن نوشته ام.خاستم کامل توضیح بدم.یکمم درددل کنم تا خالی شم.ببخشین.
    عزیزان تروخدا کمکم کنین.......من میخام خودم باشم.پاک باشم.اما نمیشه .....
    ب نظرتون راهی دارم؟؟؟؟؟من دارم دق میکنم...تروخدا ی راهی چیزی بهم بگین....
    ی ذره امیدم فقط شماهایین...
    فايل هاي پيوست شده فايل هاي پيوست شده
    ویرایش توسط محسن عزیزی : 2014_03_05 در ساعت 00:47 دلیل: محو شدن متن
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  11. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط niloofarabi

  12. ارسال:18#
    maryam.azadeh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط '--ali--' pid='35988' dateline='1386448164'
    سلام.
    ازاده خانم ممنون ار شما..
    نه مادرم  وسواس نداره.ولی یکم حساسیت داره برا نجس و پاکی...
    بله وسواس فکری هم اذیتم میکنه.
    من دیگه اون پسرو فراموش کردم البته هنوزم اونجاهایی که تو دوره راهنمایی اونجا ها میگشتیم الان 4_5 سالی میشه ک نمیرم دیگه.اخه غیراز اون پسره اونجا ها محله ای هس که ادماش کم فرهنگن و من خوشم نمیاد برم.....
    الان مشکل من از اون پسره نیس(البته اگه اونورا نرم.و دوباره جایی نبینمش)مشکل الانم از اون جداس.خودم مشکل دارم که ریشه اش هم دوره راهنماییمه.مثلا همون چنتایی که شمردم.یا مثلا...
    نمیتونم ب قاشق کسی که باهاش غذا خورده دس بزنم(مخصوصا اگه اون کس مسواک هم نزنه...).نمیتونم استکانو از لبه هاش بگیرم باید از دسته اش بگیرم چون ب دهن اون کس خورده..یا مثلا..اگه کسی صورتشو مرتب کنه دستی ب سر صورتش بشکه نمیخام از دستش چیزی بگیرم یا باهاش دس بدم..و ...
    ممنون از کمکتون.سرچ میکنم چشم.
    بازم میگم من موقعیت رفتن ب روانپزشکو ندارم.نمیشه از نت روانپزشکی پیدا کرد ازش کمک گرفت؟اینجا روانپزشکی نیس؟؟؟؟

     

     
    حساسیت های مادرتون با توجه به اعتقادات شون کاملا طبیعی بوده و هست. مشکل شما ربطی به ایشون نداره یا اگه به طور غیرمستقیم هم ربط داشته باشه، ایشون بهرحال مقصر نیستن.
    این حساسیت های شما در اسایش و ارامش تون اختلال ایجاد کرده. رعایت بهداشت فردی امری کاملا درست هست ولی شما با یه دقت عجیب و خیلی شدید، اطرافیان تونو مانیتورینگ میکنین و به یکسری جزییاتی توجه دارین که تاثیری در سلامت تون ندارن.
    در مورد روانپزشک اینترنتی، خوب اگه مشکل تون در همین سایت و با مشاوره های شادی جان و یا دیگر دوستان ( و بنده) حل بشه که چه بهتر. اما اگه بنا باشه شما به روانپزشک مراجعه کنین که براتون دارو تجویز کنه این مهم از طریق اینترنت یا تلفن امکان پذیر نیست. تجویز دارو مساله حساسی هست و حتی به صورت حضوری هم لازمه دقت و بررسی کافی از سمت روانپزشک انجام بشه و اینکه ازتون شرح حال بگیره، باهاتون حرف بزنه و..........
    تا جایی که من اطلاع دارم تجویز دارو به صورت اینترنتی( اونم بدون اینکه هرگز شما رو دیده باشن) یه کار غیر قانونیه.
    توی تالار همیاری به هیچ وجه کسی به صورت اینترنتی دارو تجویز نمیکنه. اصولا حضوری باشه خیلی مطمئن تر هست.

  13. ارسال:19#
    A@92 آواتار ها
    ولی این چیزایی که مادرم از بچگی گوشزد کرده(با کفش نیا تو اتاق لباست کثیف شد و..)زمینه وسواسی برا من درست نمیشه؟؟؟ینی هیچ تاثیری نداشته؟؟اون حرفا مرتب تکرار بشن رو فکر بچه اثر میذاره دیگ...
    ببخشین اگه میشه راجع ب مانیتورینگ بیشتر توضیخ بدین.اینکه مانیتورینگ چی هستش؟
    بله حساسیت های شدیدم ب شکل وجیحی داغونم میکنن.اما ی چیزی ک هس اینه که این مشکلاتم همشون واقعی هستنا...
     بدون دارو نمیشه کاری کرد؟؟؟
    من الان خیلی ناامیدم.از زندگی بریدم .لطفا پست قبلیمم بخونین تا متوجه بشین..
    ازاده عزیز ازت ممنونم..
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  14. ارسال:20#
    maryam.azadeh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط '--ali--' pid='36004' dateline='1386455779'
    ولی این چیزایی که مادرم از بچگی گوشزد کرده(با کفش نیا تو اتاق لباست کثیف شد و..)زمینه وسواسی برا من درست نمیشه؟؟؟ینی هیچ تاثیری نداشته؟؟اون حرفا مرتب تکرار بشن رو فکر بچه اثر میذاره دیگ...
    ببخشین اگه میشه راجع ب مانیتورینگ بیشتر توضیخ بدین.اینکه مانیتورینگ چی هستش؟
    بله حساسیت های شدیدم ب شکل وجیحی داغونم میکنن.اما ی چیزی ک هس اینه که این مشکلاتم همشون واقعی هستنا...
     بدون دارو نمیشه کاری کرد؟؟؟
    من الان خیلی ناامیدم.از زندگی بریدم .لطفا پست قبلیمم بخونین تا متوجه بشین..
    ازاده عزیز ازت ممنونم..

     
    مادرتون حرفهایی میزدن که به نظر خودشون و با توجه به اعتقادات شون درست بود. اکثر مادرها خوششون نمیاد بچه ها با کفش بیان روی فرش. حتی اگه به مهمان ها(توی مهمانی ها) این اجازه رو بدن، به بچه هاشون معمولا اجازه نمیدن. مادرتون اگه 10 فرزند دیگه هم داشتن به همه شون همین توصیه رو میکردن. شما زمینه بروز این اختلال رو داشتین و مادر فقط ناخواسته این وضعیت شما رو تشدید کردن.
    مثلا همه مادرها به بچه هاشون میگن مراقب ماشین ها توی خیابون باشن یا شب زود برگردن خونه. اما اگه فرزندی زمینه اختلال اضطراب رو داشته باشه همین توصیه های نرمال مادرش، موجب بروز اضطراب ازار دهنده در فرزندش میشه.
    مانیتورینگ یعنی بررسی دقیق، دائمی و جز به جز. شما اطرافیان تونو مدام دارین مانیتورینگ میکنین: کی دستشو کشید روی صورتش، ایا مسواک میزنه یا نه؟، کی حموم رفته؟، ایا دستهاشو خوب میشوره یا نه؟ و...........
    همین دقت بیش از حدتون به اطرافیان، موجب میشه ذهن شما مدام درگیر همین مسایل باشه و فرصت تمرکز بر مسایل مهم زندگی شخصی تونو نداشته باشین.
    چرا احتمالش هست که همینجا و با مشاوره گرفتن، مشکل تون حل بشه. اما امکانش هم هست که در کنار مشاوره، به دارو درمانی هم نیاز داشته باشین تا هم اثر مشاوره ها در ذهن تون تثبیت بشه و هم اینکه مشکل تون به طور کلی ریشه کن بشه.

صفحه‌ها (30): صفحه 2 از 30 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •