تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




وسواس فکری و عملی شدید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:A@92
آخرین ارسال:تبسّم
پاسخ ها 299

صفحه‌ها (30): صفحه 20 از 30 نخستنخست ... 101819202122 ... آخرینآخرین

وسواس فکری و عملی شدید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:191#
    A@92 آواتار ها
    چند سطری نوشته بوذم داشتم همه چیو توضیح میدادم که یهو دیدم هرچی توضیح میدم انگار باری از رو دشم کم نمیشه هیچ ذهنم هم بیشتر داغون میشه.
    هر چی نوشتن بدتر شدم..
    اصن نمیتونم سطح مشکلمو بیان کنم..قابل درک نیس برای هیچکسی...
    کلی نوشتمو اخرش دذدم حالم بدتر هم شد..
    خیلی ناراحتم که چرا نمیتونم دردمو واضح بگم..
    بخصوص الان که مشکلات جدیدی هم برام پیش اومده و حساسیتم ب شدت افزایش یافته..
    خیلی داغونم.
    هیچ تمرکزی ندارم..
    حرفامو واس نوشتن اماده کرده بودم اما نشد..سرم داره میترکه از بس داغونم دارم دیوونه میشم.. تحت فشار همه جانبه ام....
    انقد حساسیتمو مشکلاتم اضافه شدن که هر چی نوشتم دیدم بازم هس بازم هس ..کلا همه جارو پر کرده الودگی ها..دیگ نتونستم ب یاد بیارمو بنویسم..
    دردی دارم که حتی قادر ب توصیفش هم نیستم..
    متاسفم برای خودم..
    منو ببخشید
    اومده بودم بنویسم ولی نشد..نمیتونم ادامه بدم..
    شرمنده همتون..
    ایشا.. بعدا مینویسم..
    ویرایش توسط A@92 : 2014_02_28 در ساعت 03:35 دلیل: تایپ
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  2. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط ثریا92

  3. ارسال:192#
    سلام داداش علی جون
    من شرمنده م واقعا... بخدا اسمتو می بینم یادم میومد خجالت میکشیدم، ولی خب متاسفانه خداییش این روزا کمتر میام همیاری، وقتی هم میام تا بیام چند تا پیام خ جواب بدم (با این سرعت پایین نت) کلی وقت میگذره
    بخدا شرمنده و امیدوارم حلالم کنی که کم میام
    به جان خودم تاپیکت بد نیست، وکسی رو اذیت نمیکنه...
    باورت نمیشه الان احساس داداش کوچیکه رو بهت دارم، اینقدر دلم میخواد خوب بشی که واسه داداشام میخوام
    خییییلییی بیشتر از چیزی که میدونستم مهربون و دل رحم هستی.... خیلی خوشحالم همچین داداشی دارم من! خدا حفظت کنه.. دلتم خیلی نازکه... امیدوارم اطرافیانت قدرت رو بدونن، در آینده هم اون دختر خوشبختی که میخواد همسرت بشه
    علی دادا، اول بگو بخشیدیم ،باشه؟؟
    بگو دیگه...
    ای ابابااا، بازم که ناراحتی! ببخش، تو دلت خیلی رحیمه میدونم الان بخشیدیم..ممنووووووون
    خب در مورد تاپیکت،
    من فکر میکنم هر چی تو ذهنت میاد رو بنویس، هر چیزی که برات اتفاق میفته و ناراحتت میکنه، و گفتنش اینجا کمک میکنه بیشتر در جریان مشکلت قرار بگیریم

    باور کن،باور کن اگه خوب تلاش کنی،به نتیجه میرسی... محاله که تلاشت رو بکنی و نتیجه نگیری.
    آخه اصلا چیزی نیست که غیرقابل حل باشه
    من همیشه بر این باورم که هر شخصی بخواد میتونه خودش رو تغییر بده، حتی وقتی حال خوب یا بد ما وابسته به محیط باشه، ما باید سعی کنیم این وابستگی رو کم کنیم.
    منظورم از محیط هم میتونه یه شخص باشه،حرف اطرافیان باشه، یه اتفاق در بیرون باشه یا... وقتی خود شخص عزمش رو جزم کرد میتونه موفق بشه

    داداش گلم، من تو پیام خ بهت گفتم، که داداشم و خودم تو موقعیت اجباری قرار گرفتیم مجبور شدیم خودمون رو وفق بدیم... بعدش اینطور شد که وسواس رو کم کردیم
    اما در مورد تو چون یه کم گسترده تر هست، خیلی بهت پیشنهاد میکنم مشاورحضوری هم بری. و تلاشت هم اینجا داشته باشی...
    و از خودت انتظار نداشته باش که یه دفعه همه عاداتی که توی ذهنت هست رو ترک کنی... این اتفاق یهو نیفتاده که تو بتونی یهو ترکش کنی.
    کم کم...
    سعی کن یه مشکل رو انتخاب کنی اول خوووووب خووووووب روی اون کار کنی، مثلا وسواس شستشو،یا هر کدوم دیگه که خودت یا مشاورای عزیز در اولویت میذارنش، خب وقتی به این موضوع پرداختی، دیگه فکر نکن واااای من چقدر مشکل دارم کی حلشون کنم؟چطوری حلشون کنم؟ و فلان... نه دیگه. همه تمرکزت رو میذاری روی همون یه مشکل خاص. به بقیه مسائل هم توجه نکن... اگه دوست داری مثل همیشه طبق عاداتت رفتار کن حتی اگه بد باشه.
    بذار یکی یکی مشکلاتت حل بشن. همه باهم نمیشه... ذهنت و جسمت رو خسته میکنی و آخرش میگی نمیتونم نمیشه

    هیچوقت هیچوقت هم با حرف هیچکسی ناامید نشو،هیچکس.
    مثل الان...اگه از حرف من برداشت کردی که به شوخی گفتم تاپیکت گاهی ناراحتم میکنه،تو به خودت بگو من مشکلی واسه کسی به وجود نیاوردم که کسی بخواد ازم ناراحت بشه... هر کی هم ناراحته میتونه تاپیکم رو نخونه! همین حرفا رو به من بزن.
    بعدشم بگو من حل شدن مشکلم رو به ناراحتی بی مورد شما ترجیح میدم!!!
    چون واقعا حرف من اگه جدی گفته بودم، خیلی مسخره بوده!! چون من میتونستم تاپیکت رو نخونم! کسی مجبورم نکرده که.. وقتی به اختیار خودم هم یه کاری رو کردم پس حق اعتراض هم ندارم.خب، پس تو نباید کنار بکشی و کوتاه بیای، بخاطر کسی که درکت نکرده ظاهرا... باید مصمم و با انگیزه ادامه بدی.
    این انتظار من از توئه
    (که منظورم اصلا این نبود که برداشت کردی،منظورم این بود خواهش میکنم خواهش میکنم ناامید نشو تو زندگی هیچوقت هیچوقت. هممون با امید زنده هستیم)
    ببخشید طولانی شد . حرف باارزشی فعلا برای گفتن نبود،ولی دلم خواست واست بنویسم

  4. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92,m1392

  5. ارسال:193#
    A@92 آواتار ها
    سلام...
    کلی حرف دارم واس گفتن کلی پیشرفتو پسرفت...ولی ب دلیل مشکلاتی امکانش نیس چون باید پستهایی پشت سرهم بدم..
    تا الان که کمتر میومدم حالا که اومدم درمانو ادامش بدم امکانش نیس..
    امکانش فراهم بشه مینویسم در جواب همهتون...
    ثریا خانم ازتون بینهایت سپاسگذارم....

    امکان ادامه درمان نیس.فعلا بیخیال بشیم بصرفه تره..
    بازم از همیاران تاپیکم ممنونم.
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  6. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط ثریا92

  7. ارسال:194#
    A@92 آواتار ها
    ذهنم بسیار اشفته و اعصابم داغونه..
    تو همین چند دیقه که پست قبلیمو دادم خیلی تغییر مکردم..ینی ناامید شدم..ی اتفاقاتی افتاد که اینجوری شدم...
    واااااااااااااااااااای بازم دارم ناامید میشم..
    احتیاج ب کمک دارم...از زندگی بیزارم..خیلی تو عذابم....خیلی ناامیدم..تحت فشارای زیادی هستم..
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  8. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط ثریا92

  9. ارسال:195#
    ویونا شاکری آواتار ها
    سلام علی آقا
    من امروز کل تاپیکت رو خوندم و درعین ناراحتی برای مشکلاتت کلی خوشحال شدم بخاطر لطف دوستان همیشه همیار همیاری!
    نمیدونم چه اتفاقی افتاده که اینطور ناامید شدی تویی که انقدر خوب تا اینجا پیش اومدی!
    علی آقا من اینطور که از نوشته های تو فهمیدم متوجه شدم که اعتماد به نفس پایینی داری که علت این اعتماد به نفس پایین هم ریشه در لکنت زبان تو داره!
    خب طبیعتا فردیم که اعتماد به نفس پایینی داره از اضراب بیشتری رنج میبره و همین اضرابه که باز لکنت رو تشدید میکنه و باعث بوجود اومدن اون اعمال و افکار وسواسی میشه!
    دوست خوبم بنظرم تو در ابتدا در پی یادگیری مهارت هایی جهت بالا بردن اعتماد به نفست باش!
    روابط اجتماعیت رو گسترده تر کن، چون اینطور که متوجه شدم تو از صبح تا شب تو کارگاه هستی و زیاد با افراد خارج از کارگاه در ارتباط نیستی!
    به فکر درمان لکنت زبانت باش
    نا امیدم نشو این مشکلاتی که تو باهاشون درگیری قابل حل هستند فقط باید بخوای
    شاد باشی
    مردمان شهر برای آزادی تابوت ساختند و برای عشق مرز...
    غافل از اینکه نه آزادی در تابوت جا می گیرد و نه عشق مرز می شناسد.
    "ارنستو چه گوارا"

  10. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92,m1392,ثریا92,راهله

  11. ارسال:196#
    برادر گلم مشکل شمااینه که مشکلات رو خیلی بزرگتر از حد واقعیشون میبینی و به همین دلیل خودتو در حل اونا ناتوان میبینی ولی اصلا اینطور نیست مشکلات هر چقدر هم که بزرگ و زیاد باشن بزرگتر از قدرت خدا نیستن پس به کمک خدا میشه همه ی اونا رو حل کرد . ولی قرار نیست همه مشکلات باهم و یه روزه حل بشن . پس ارامشت رو حفظ کن و یکی یکی مشکلاتت رو مطرح کنن چون تو مسائل رو بزرگتر از حد واقعیشون میبینی مطرح کردنش باعث میشه که دوستانت نظر بدن و اندازه واقعیه اونو بهت نشون بدن وتو راحتتر میتونی حلشون کنی علی اقا من فکر نمیکنم کسی تو دنیا پیدا بشه که بگه من مشکلی ندارم ولی طرز نگاه ادما به مشکل فرق میکنه . بعضیا اونقدر بیخیالن که اصلا هیچ مشکلی رو مشکل نمیشناسن پس فکر میکنن مشکلی ندارن در حالی که دارن . بعضیا م اونقدر سخت گیرن و به خودشون سخت میگیرن که مشکلو چند برابر میکنن . بعضیا م نه سخت گیرن نه سهل گیر بلکه سعی میکنن از راه منطقی مشکلشونو حل کنن و حل میکنن.

  12. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92,m1392

  13. ارسال:197#
    A@92 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط ثریا92 نمایش پست ها
    سلام داداش علی جون
    من شرمنده م واقعا... بخدا اسمتو می بینم یادم میومد خجالت میکشیدم، ولی خب متاسفانه خداییش این روزا کمتر میام همیاری، وقتی هم میام تا بیام چند تا پیام خ جواب بدم (با این سرعت پایین نت) کلی وقت میگذره
    بخدا شرمنده و امیدوارم حلالم کنی که کم میام
    به جان خودم تاپیکت بد نیست، وکسی رو اذیت نمیکنه...
    باورت نمیشه الان احساس داداش کوچیکه رو بهت دارم، اینقدر دلم میخواد خوب بشی که واسه داداشام میخوام
    خییییلییی بیشتر از چیزی که میدونستم مهربون و دل رحم هستی.... خیلی خوشحالم همچین داداشی دارم من! خدا حفظت کنه.. دلتم خیلی نازکه... امیدوارم اطرافیانت قدرت رو بدونن، در آینده هم اون دختر خوشبختی که میخواد همسرت بشه
    علی دادا، اول بگو بخشیدیم ،باشه؟؟
    بگو دیگه...
    ای ابابااا، بازم که ناراحتی! ببخش، تو دلت خیلی رحیمه میدونم الان بخشیدیم..ممنووووووون
    خب در مورد تاپیکت،
    من فکر میکنم هر چی تو ذهنت میاد رو بنویس، هر چیزی که برات اتفاق میفته و ناراحتت میکنه، و گفتنش اینجا کمک میکنه بیشتر در جریان مشکلت قرار بگیریم

    ........
    سلام ثریا خانم....یا همون ابجی بزرگه که ب دلایلی نمیشه مث قبل صحبت کرد.از لطفتون ممنونم .از احساستون ذوق کردم.ممنون.لطف دارین.
    دشمنتون شرمنده باشه..متوجه شده بودم که کمتر میایین همین که فکرم بودین ی دنیا ارزشو امید داره برام.
    چیزی هم برا بخشش نیس..من ازتون دلخور نیستم.از بعضیا دلخورم..شما که اینجوری مینویسید خوده منم شرمنده میشماااا...
    منظورتونو متوجه شدم..حرفم کلی بود برا فرد خاصی نبود ..ب دل نگیرین..
    خیلی ممنون که برام نوشتی و امید دادی..حتمن تلاش خاهم کرد...و با کمک خدا ودوستان پیش خاهم رفت..
    درمورد روانپزشک و اینا هم فعلا شرایطش نیس..
    از وقتی پستتو خوندم رو دست شستن هام کار کردم اوایل یکمی کمش کرده بودم ب همین زودی..
    ولی از امروز بازم مث قبل بود..
    دقت میکنین..تلاش میکنما اما تلاشم نتیجش برمیگرده...ولی نمیدونم چرا؟؟؟
    سعی میکنم تلاشمو اضافه کنم..
    بازم خیلی ممنون که نوشتین...منتظر نظرات بعدیتون هسم...

    هر چی گشتم جمله ای شایسته درجوابتون نیافتم ..واقعن شرمندم کردید با حرفاتون..
    ب زبان ساده بگم بهتره ..
    ازتون متشکرم...
    ویرایش توسط A@92 : 2014_03_04 در ساعت 01:46
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  14. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط m1392

  15. ارسال:198#
    A@92 آواتار ها
    از دوستان بخاطر کم جوابیم معذرت میخام و تشکر میکنم که توجهتون ب تاپیک هست.
    باید کلی چیز بنویسم که اصن موقعیتش نمیشه..هر وقت اومدم بنویسم نشده..هربارم میگم بعدا بعدا...
    ببخشید..
    سعی میکنم کم کم بنویسم...
    شادی خانم منتظر شما هم هستیم...
    ویونا جان از شما هم ممنونم.
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  16. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط m1392,ثریا92

  17. ارسال:199#
    راهله آواتار ها
    سلام علی اقا
    یک روش ارزان و راحت برای رسیدن به آرامش
    هر وقت ناراحت شدین برای تخلیه انرژی منفی به بالش مشت و لگد بزن
    یا کاغذ روزنامه رو مچاله کن و پرت کن توی سطل
    یا اینکه کف پاتون رو بزارید در یک ظرف اب نمک
    دوش اب سرد بگیرید
    نوشیدن گلاب و عرق بهار نارنج هم موثر است
    خدا گر زحکمت ببندد دری           ز رحمت گشاید در دیگری

  18. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92,m1392,ثریا92

  19. ارسال:200#
    A@92 آواتار ها
    سلامی مجدد..
    دوستان از لطفتون متشکرم..اینبار دیگه اومدم بنویسم...
    اما خیلی وقته درستو حسابی ننوشتم نمیدونم چجوری شروع کنمو از کجا بگم..
    ب نظرم بهتره اول اتفاقای اخیرمو بگم بعدنم برای پست دوستان جواب مینویسم..درباره مشکلم باید بگم همان مشکلات قبلو دارم.که بهشون چنتایی هم اضافه شده..خیلی هم اذیتم میکنه..
    شاید برخی از دوستان نخونده باشن بازم تکرار میکنم..
    دوس نداشتم تکرار کنم..خجالت میکشیدم اما ب قول برخی دوستان کسی منو نمیشناسه پس میشه بنویسم...ببخشید..
    همونطور که قبلن هم گفته بودم حساسیتم خیلی بیشتر شده..
    هنوزم مث قبل ب خیلی چیزا حساسم و ریز بررسیشون میکنم..مث استکان. ظرف غذا .سرو صورت مخاطبم..رفتارای فرد خاص و..
    مثلا وقتی اون کارگرمون استکانشو میذاره روی میز من همش فکرم درگیرشه که نکنه بهش برخورد کنم.نکنه دستم رفت تو استکان.. نکنه ...ووو
    یا مثلا چون ب سیگار هم خیلی حساسمو اون کارگرمون هم سیگاریه خیلی ب دهنو دندوناش دقت میدم دست خودمم نیس..کلا" در مورد همه اینجوریم وقتی کسی مقابلمه میخاد صحبت کنیم همش نگاهم ب دهنشو و.. میره بجای اینکه فکرم ب چشماش و حرفاش باشه واین کلی اذیتم میکنه..
    حالا چون اینم سیگاریه کلی اذیت میشم ..وقتی ته سیگارشو رو زمین میبینم دلم میخاد هرچی جلومه بزنم داغونش کنم خیلی اعصابم خرد میشه..خیلیــــــــــــــــ ــی..دلیلشم خانم شادی میدونن...قادرب بازگوییش نیستم..
    یا مثلا اگه یادتون باشه اون کارگرمو بهداشتشو اصلن رعایت نمیکرد..انگشتشم تو دهنش بود همش...(عجب گیری کردما..)
    وقتی ب گوشیه بابام دس میزد بابام هم گوشیشو میارود تو خونه میذاره رو میزو فرش و..
    خلاصه تمام الودگیا میاد میشینه رو تمام وسایل خونه تمام وسایل..
    و چنتا دیگ که قبلن نوشته بودم..
    تو چنین وضعیتی منم کلی اعصبانی میشم.به پدرم هم میگم گوشیتو بذار جیبت یا حداقل روکنار وسایلمم نذار.ررو میز سیستم نذار..اما کو گوش شنوا....اصلن پدرم توجهی نداره که یکم رعایت کنه منم وقتی ک چنین اتفاقی میوفته میرم دستامو بشورم.حقم دارم بشورم ....ندارم؟
    اخه چون انگار اون کاگره دستاشو درست اورده زده ب وسایلم واینجوری بایدم حساس باشم خوب..واقعن سخته برام چنین وضعیتی..
    اینجوری حس میکنم کثیفم حتی گاها ب نظرم میاد که صورتم ب گوشی برخورد کرده و میرم میشورم و کلی وقتم تلف میشه.
    تو انجام چنین شستشو و..خیلی وقتم تلف میشه.گذشته از وقتم اعصابم ب کلی تخریب میشه..دنیارو سرم خراب میشه.ولی حق اعتراض ندارم...ولی چرا؟؟؟؟
    چرا چنین والدینی دارم؟!تازه ی چیزی هم بگم میگن حق والدین میشی نمیدونم چی چی مشی و.....یکی نیس بگه بابا شمایی که این همه اذیتم میکنین شما هیچ گناهی مرتکب نمیشین منی که بخاطر کارای شما همش تو عذابم گناه میکنم؟
    وقتی سرکارم یا تو محیط کارم کلی حرف واس گفتن دارم اما وقتی میام اینجا یکمی اروم میشم و حرفا هم یادم میرن...
    دوستان میگن همه مشکل دارن همه که راحت یستن ناامید نباشمو و..
    قبول دارم همه مشکل دارن..
    یکی بیماره یکی کنکور قبول نمیشه یکی طلاق گرفته یکی بهش خیانت شده یکی عزیزیش فوت میشه ..اینارو میدونم اما ی چیزیو فراموش نکنیم..
    منم چنین مشکلاتی دارم..مورد سربازیم..لکنتم ولی این یکی خیلی عذابم میده..چجوری بگم..
    وقتی کسی یه مشکلی داره ب فکر حله طبیعتا وباهاش درگیره..ولی کارهای روزمره شو انجام میده دیگ..همه جا میره هم کار میکنه..راحت غذا میخوره راحت مهمون میره..راحت حرف میزنه ..راحت کار میکنه بیرون میره میشینه پامیشه..میخابه وو...
    ولی من چی؟
    باور میکنین تو تمام کارهای واجب روزمره ام دچار مشکلم..؟؟؟خاستین ی کاریو مثال بزنین مشکلاتشو بگم..تو تمتم کارالها مشکل دارم.هرچی که ب ذهنتون برسه..
    بیرون رفتن کار کردن دوش گرفتن با کسی حرق زدن گیم بازی کردن.ورزش کردن..خنده شادی غم... ..تو همه کارهام دچار مشکلم و وسواسیم ب شدت تاثیر گذاشته رو انجام کارهام..
    هیچ کاری نمیتونم انجام بدم.فقط کارای خیلی واجب که دیگ نمیشه انجامشون نداد..
    مثلا نه تفریحی دارم نه گردشی نه چیز خوشحال کننده ای..
    حالا تو پست بعدیام ی گزارش روزانه میذارم تا منظورمو بدونین..
    خیلی متاسفم برا خودم. ب دو دلیل یکی اینکه چنین خونواده بی ادراکی دارم.و دوم اینکه شکلم قابل درک نیس.حتی برای خونوادم.
    ی مشکل جدیدم اینه که همش وقتی کنار ی چیز کثیفی هستم مثل استکانی یل هر چیز دیگ با اینکه ازش فاصله دارما اما همش فکرم میگه نکنه بهش برخورد میکنم..همش درگیرشم..دستمو میارم بالا پایین که ببینم میخوره یا نه..مخصوصا ب صورتم خیلی خیلی خیلی حساس شده ام..هر چیزی رو وصل میکنم ب صورتم..انگار مثلا ی ته سیگاری که رو زمینه وقتی بخام کمی خم بشم بشک میکنم که بهش برخوردم یا نه!!!همین مورد خیلی زیاد فکرمو مشغول کرده و اذیتم میکنه ب شدت تو حین کار هم اصن نمیذاره کار کنم همش فکر بررسی ام.
    میدونم تو خیلی موقعیت ها اصن امکانبر خورد نیس ولی بازم نمیتونم خودموو کنترل کنم..باید تستش کنم تا مطمئن بشم..

    میدونم ب نظر بعضیا اینایی که میگم مسخره هس و شاید ب خنده بگیرن اما خوب منم چنین وضع بدی دارم...
    تازه اینا فقط کلی گویی هستن برم رو جزئیات همه هنگ میکنن...
    نمیدونم چرا نمیشه عمق مشکلمو بیان کنم..؟!!!!
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  20. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط m1392,راهله

صفحه‌ها (30): صفحه 20 از 30 نخستنخست ... 101819202122 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •