تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




وسواس فکری و عملی شدید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:A@92
آخرین ارسال:تبسّم
پاسخ ها 299

صفحه‌ها (30): صفحه 21 از 30 نخستنخست ... 111920212223 ... آخرینآخرین

وسواس فکری و عملی شدید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:201#
    A@92 آواتار ها
    میخام اینجا ی روزمو از صبح تا شب بنویسم...
    منتظر نظراتتون هستم..
    (((فرض میکنیم 7 صبح بیدارم کردن...
    وقتی میگم بیدارم کردن ینی نمیخام بیدار بشم.بلکه خونوادم بیدارم میکنن چون میدونم بیدار که بشم دردامو مشکلاتم شروع میشن و بدتر ازاون باید برم کارگاه..وااااااااااااااااا ااااااای چیزی بدتر از این نیس اول صبحی..
    فکرشو کنین اول صبحی ب محض اینکه بیدار میشی قبل اینکه هواست ب خودت بیادو چشات باز بشن تمام مشکلاتت بیان جلو چشات..
    اول صبحی کلی داغونو اعصبانی میشم..
    حالا بزور بیدار میشم بر فرض اینکه از شب موردی ندارمو تمیزه همه جامو همه لباسنم(ی ارفاق)
    دستو صورتمو شستم.حالا باید اماده بشم..اما کلی استرسو اعصاب کشی دارم..
    چون همون لباساییرو باید بپوشم که از دیروز الوده ان و کثیفن که گذاشتمشون تو رختگن حمام(اوج مصیبت)
    حالا اونارو هم میپوشم و دومین اعصاب کشی تو همون نیم ساعت اول...
    مرسیدیم کارگاخ..از درش که وارد میشم اعصاب خردکنی ها شروو میشه واسم..با این حال دوستان میگن امیدواتر باش و...واقعن میشه ب نظرتون؟!!!!
    چون ی باری دیدم که کاگرمون از قفل در درو باز کرد (میخاس بره خونشون)از اون روز ب بعد همش وقتی میخام برم تو کاگاه همون دم درش شک میکنم که ب قفل در میخورم یا نه..مخصوصا رو صورتم حساسم..
    اینم بگذرد میرم کار کنم..حین کار هواسم همش ب اینجاو اونجاس..استکانو ته سیگاریو و...
    همش تو عذابم اصن نمیشه کارمو ب درستی انجام بدم..
    مثلا نتمیشه از جام بلند بشم برم ی ابزاری که لازمه بیارم باید از یکی بخام که بیاره تا من از جام بلند نشم تا نکنه ب بدبختی بیوفتم واینم کلی منت و سرذزنش داره و خرد شدن من..!
    وقتی با همونوسایل کار میکنم که اونم باهاش کار میکنه برام خیلی سخته..مثلا موقع ناهار باتوجهب این که شرایط خوبی برا شستن بهداشتیه دستا نیس تو محل کار من از غذا خوردن نفرت دارم.چون فک میکنم الودگیه دستاش میره تو دهنم..همه این اتفاقا کمرمو میشکنه..کلی ناامید میشم تازه اینا فقط ی روزناااا...
    ناهارم گذشت ولی هنوزم همون مشکلات هستن..من بخاطر اینکه راحت حرف بزنم راحت برم اینور الونور ماسک میزنم تا زیاد ب دهنم حساس نباشم و اینن خودش کلی اذیتممیکنه هم تو تنفس همتو حرف زدن کسی حرفمو متوجه نمیشه(با توجه ب لکنتو ماسک)
    هر کیی تیکه ای میندازه..یکی میگه نمیفهمم چی میگی..یکی میگه اونو وردار ببینمم چ میگی..یکی میپرسه چرا مسک زدی؟سرماخوردی؟..هر کی هر چی دلش میخاد میگه اما مجبورم تحمل کنم و ی سری جوابای دروغ بگم تا دس از سرم بردارنم..
    ای همهتحمل بخاطر خونوادم ..ولی اونا ...
    حالا میخاییم از سرکار بیایم خونه...دستامونو مثلا شستیم که راضی کننده نیس ب هیچ وجه برام.
    وقتی سوار ماشین میشم دستگیرشو که میگیرم ناراحت میشم چون میدونم بعدا که میخاییم بریم ی جایی بازم از همونجا درو باز خاهم کرد که مصیبتی میشه...
    میرسیم خونه درو چطوری باز کنم..ایفونو چجوری بزنم؟
    اینا همش برام نابود کننده هس ولی چرا وقتی نوشته هامو میخونم میبینم عمق مشکلمو نمیتونم بگم...
    وقتی میام تو خونه همون دم درش ورودی خونه ی باری از غم میاد رو دوشم.چون وقتی میام خونه خونه رو میبیبنم با خودممیگم بجای اینکه الانبشینم یس استراحتی کنمو دراز بکشم...احت لباسامو دربیارمو کارامو انجام بدم اما بجای این کارای طبیعی باید لباسامو با احتیاط کامل دربیارو بذارم تو رختکنووبعد ی دوش بگیرم...لی وقتم هدر میره..کلی اعصابم خرد میشه..کلی میشکنم..اخه چرا بایدد ایبنجوری باشم..؟مگه باعثش خونوادمنیس؟مگه پدرممنو اجباری نمیبره تو کارگاه؟
    پس چرا حق اعتراض نداترم؟
    پس چرا درکم نمیکنه؟
    بعدشم میام سر سیستم که اینک کلی مشکلداره برام.چون هم پدرم هم برادرم گوشیاشنومیاری رو میزش و باید منممحتاطانه رفتار کنم با سیبستم.بعد تمومیه کارم هم باید دستامو بشورم...
    حالا اگه ی مهمونی هم داشته باشم دیگ واویلاست..
    باید جلو اونا برم دوش بگیرم..فکرشو کن اگه ی دختری همداشته باشه مهمونمون..چـــــــــــــــ ـــــــــــــــی میشه؟؟؟
    ابروم میره..
    ان ماجرای ی روزم بود که خیلی سانسورش کردم چون خیلیاشو نتونستم بگم..اگه شادی خانم برگردن باهاشون حرف میزنم..عمومی نمیشه بگم..قط کلی گویی کردم...
    این برنامه من تو ی روز هستش..
    فقط جمعه ها تعطیلم که اونم مث هرروز از صبح ک بلند میشم با مشکلم درگیرم اخرشم هیچ کاری نمیشه کنم اگرم کنم اصلن نمیچسبه و بی معنی هس برام.)))
    ویرایش توسط A@92 : 2014_03_03 در ساعت 23:16 دلیل: غلط املایی
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  2. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط **شادی**,m1392,ثریا92

  3. ارسال:202#
    iraniboy آواتار ها
    اقا علی یه مطلبی (که صد البته حقیقت داره )هست خلاصش به این شرح که یه روز یه بنده خدایی رو تو قطار (حالا نمیدونم به چه دلیل) میخوان بگیرن مجازاتش کنن .میندازنش تو یه فریزر بزرگ که تو قطار بوده . و کی که اون تو انداخته شد همش فکر میکرد که الان قرار یخ بزنه و عاقبت وقتی قطار به مقصد رسید و در یخچال رو باز کردند دیدند که او مرده .اما جالب اینجاست که اصلا یخچال تو برق نبوده .

    الان جریان شمام شبیه این شده .اگه فکر کنی که این الودگی بهم منتقل میشه و من مریض میشم .تا این جا مشکلی نیست اما اگه مثلا غذایی بخوری یا کاری انجام بدی و بعدش فرضیه بسازی که الان به فلان طریق میکروب بهم منتقل شده و درون بدنم هست صد در صد بیماری میگیری . حالا کم کمش روانیه . که خودتم داری اقرار میکنی به اعصاب خوردیت و ... و خیلی شدید باشه این تفکرات نادرست اخرش میشه بیماری جسمی.

    اخه من نمیدونم شما حرف هایی که زده میشه و بیشتر جنبه ی معنوی و روحی روانی داره رو قبول نداری (به فرض) .دیگه چیزی رو که علم اثبات میکنه چرا قبول نمیکنی ؟ در اون صورت واقعا بار زیادی از رو دوشت تو زندگی برداشته میشه چون مجبور نیستی هرروز و هرروز به چیزهایی که موهوم اند فکر کنی و اوقاتتو تلخ کنی .
    میدونی چرا گفتم موهوم؟چون شما چیزایی رو که میبینی فکر میکنی بقیه ندارند و تمیزند .نمیدونم میتونم مطلبو برسونم یا نه .مثلا درمورد بیماری که میگی .خب الودگی در سراسر فضا و هوا وجود داره اما این نعمت جالب و حکمت عجیب خداست که باعث میشه ما هرروز و هر لجظه و هرثانیه مریض نشیم . خود پوست .اولین سد طبیعی در برابر نقوذ بیماری ها .اگه خراش برداره هم پلاکت های خون و کلی گلبول سفید دخل بیماری رو میارن .اگه از طریق مجاری مثل دهان قرار باشه منتقل بشه به بدن از همون دهان و توسط غدد زیرزبانی تا خود انتهای روده انزیم های لیزوزیم هستند که اصطلاحا دیواره ی سلول باکتری رو پاره کرده و باعث ازبین رفتن اون میشند .علاوه بر اون خون و تک تک سلول ها هم بر چیزی که به عنوان تغذیه بهشون میرسه کنترل دارن. یعنی میدونی میخوام بگم باید قبول کنی که این افکار و عقایدی که داری جز همون خیالات چیز دیگه ای نیست .چون حقیقت اینه که بیماری و میکروب و الودگی همه جا وجود داره فقط نمیتونه رو بدن اثر کنه .حالا شما داری تمام این الودگی ها رو موشکافانه بررسی میکنی .خب تو بخوای نخوای با الودگی همیشه و مثل همه در تماسی اما ایا خودت میدونی ؟ چرا مثلا هروقت که لباس کارگاه بپوشی یا بخوای با وسایلی که دست بقیه بهشون خورده بخوای کارکنی الودست و اوقات دیگه که از نظرت مشکلی نیست همه چی باید تمیز باشه ؟

    من خودم یه خواهر دارم شب میخوابه صبح بیدار میشه میگه خونه اکسیژن ندار ه .هوای خونه خفه هست و نمیشه نفس کشید .و پنجره ها رو طاق به طاق (اگه املاش رودرست نوشته باشم) باز میکنه .اونم با حالت کاملا جدی میگه من دارم خفه میشم .درصورتی که تنها و تنها گرمایی محیط خونه باعث میشه ایشون فکر کنه که پ اکسیژن هم وجود نداره و درنتیجه این افکار نمیتونه صبح رو شاداب و سرحال بیدار شه.



    و در اخر میخوام جمله ای بگم که به نظرم داره زندگیمو ازین رو به اون رو میکنه و اون این هست که میگه . امکان نداره آینده ی کسی وابسته به گذشته اش باشه.
    یعنی این جمله تمام ترس ها و نگرانی های منو از برخی مسائل به برمیگشت به دوران طفولیت داره ازبین میبره .هربار توموقعیتی قرار میگیرم که به نظرم برام دردسر سازه هروقت این جمله یادم میفته کلا روحم از گذشته ام (که شامل از روز تولد تا دیروزش میشه )جدا میشه و به خودم میگم بی خیال.من فلان بودم که بودم .اما خب بودم و تموم شد و رفت و نباید بزارم که گذشته ام رو تصمیم گیری الانم تاثیر بزاره .چون اگه قرار باشه ادما برحسب رفتارهایی که در گذشته داشتند دوباره همونا رو رفتار کنند سرتاسر زندگی ادم میشه تکرای و خستگی و بیهودگی.

    و به عنوان پاورقی ازت میخوام اگه ادبیات ناملموسی ازم دیدی به بزرگی خودت منو ببخشی . و واقعا برات آرزو دارم که تو این دنیا (که زیادم طولانی نیستش و ما وقت نداریم تا هرکار اشتباهی رو انجام بدیم و جبران کنیم ) هرروز بهتر از دیروزت زندگی کنی و این که زندگی اصلی رو تو اخرت ببینی نه اینجا . یاعلی.
    خداوندا متشکرم بابت:
    سلامتیم 
    خانواده ام
    دوستم (برادرم)
    چیزایی که میدی و میگیری...

  4. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط **شادی**,A@92

  5. ارسال:203#
    A@92 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط ----شادی---- نمایش پست ها
    و اما بحث دیگه یه گزینه دومیه که به غیر از استقلال, پیش رو داری و اتفاقا خیلی کارامدتر و آسونتره...
    شدیدا گرسنه ای و غذایی جز یه ساندویچ که علاقه ای بهش نداری در اختیارت نیست...
    تلف شدن از گرسنگی یه راهه...
    تحمل گرسنگی و تلاش برای فراهم کردن یه غذای خوب یه راهه...
    و تغییر عقیده درباره ساندویچ یه راه...
    نظرت درباره این سه گزینه چیه؟اگه بخوای به ترتیب کارامدی و ارجحیت اولویت بندیشون کنی چی مینویسی؟

    خب الان تعمیمش میدیم به مشکل شما...
    رفتار پدر و مادرت با توجه به مشکلی که داری برات آزاردهنده ست گزینه مراجعه والدینت به مشاور و روانشناس هم بنا به شرایطی که گفته بودی حذف شده...
    یه راه تحمل کردن همین وضعیت و پیامدهای منفیشه...
    راه دیگه تحمل کردن وضعیت فعلی و همراه با اون تلاش برای مستقل شدن و دور شدن از خانوادست...
    و راه سوم تغییر عقیدت نسبت به وضعیت فعلیه...
    این بار دومه که مینویسم پاک میشن..اعصابم بهم ریخت...اح..
    شادی خانم بابت تاخبرم ببخشید..
    حوصلمم نمیشه ...خلاصه میکنم حرفامو خاهش نکاتشو ب دقت متوجه بشین..مرسی.
    درمورد راهی که میگم ینی فرار!من اینو باعجله انتخاب میکنم چون میخام هرچه سریعتر از این حالو روز دربیام.
    راه دیگه مثلا چی؟
    مگه راه دیگم داره؟!
    در مورد پس بعدیتون هم باید بگم که من اینجوری انتخاب میکنم...
    1 تحمل گرسنگی و فراهم کردن غذایی دیگر
    2 تغییر عقیده و قبول کردن ساندویچ..
    3 هلاکی..
    اما ی چیزی هس که فک کنم در نظر نگرفتیداین تغییر عقیده نسبت ب ی غذا راحتتره در مقایسه با تغیر عقیده در مورد مشکلم.
    چون اگه مجبور باشیم ی چیزی که دوس ندارم بخورم تا زنده بمونیم حتمن میخوریم حداقل تا نمیریم...ولی مشکل من جوریه که شاید گاها هلاک شدنمو قبول کنم اما شرایطو نپذیرم..
    یادممیاد تو محله قدیمیمون ی جایی از خیابون بود که ی ماجرایی داشت منم وقتی میخاستم از عرض خیابون رد شم اصن ب سمتی که ماشین ممکنه بیاد توجه نمیکرم که نکنه دچار مشکلی بشم.
    با اینحال من اون موقع هلاک شدنمو قبول کردم اما شرایطمو نپذیرفتم..لطفا" یکم جدی ب مشکلم فکر کنین..مشکل من با ساندویچ قابل مقایسه هس؟!!
    البته میدونم این ی مثالی هس تا مطلبو متوجه بشم اما گفتم اینم بگم که گاها تمیزبودن برام مهمه حتی اگه جونم در خطر باشه!
    درمورد مراجعه ب دکتر امکانش بله نیس چون با مخالفت خونوادم شاید روبرو بشم.دوما اعتماد ب نفس ندارم میترسم از روانپزشک رفتن .بخاطر لکنتمه شاید.و توانایی پرداخت هزینشو ندارم.
    و اما سه تا گزینه ای که مطرح کردین..
    تحمل چنین وضعیت و نتیجه های بدش سخته چون هم تحملش سخته و هم پذیرفتن نتیجه های منفیش.
    چون اعصابم نمیکشه...
    دومی هم یکمی بهتره ولی بشرطی که امکانش باشه.
    سومی هم خیلی سخته البته شاید..مطمئن نیسم.
    ی چیزی هس باید بگم..درمورد همین اخری هستش..
    چند مدتی هستش که برادرم م رعایت نمیکنه اونم مث من حساسیتی داش..ولی خیــــــــلی کم..
    ولی الان اهمیت نمیده.ینی اونم مث پدرم گوشیشومیبره کارگاهو بعدش میاره تو خونه همه جا هم میذاره...
    منم وقتی دیدم اوضاع اینجوریه مجبوری سازگار شدم..چند روزی دستامو کم شستمو اهمیتی ب سیستم که تمیزه یا نه ندادم.. ولی ی وقتی دیدم بابا کلا" غرق در کثافتم(البته ب نظر خودم)و تصمیم گرفتم دیگ ی جور دیگه باشم.همون مث قبل ینی.
    الان اگه با سیستم کار کنم ب چیزی دیگ دس نمیزنم و کار دیگ انجام نمیدم فقط میشینم پای سیستم تا کارم تموم بشه ..موقع کار با سیستم یدونه میوه یا چایی هم نمیشه بخورم واقعن که زندگی پر از درده برام..
    درسته الان کار دارم بیکارو الاف نیسم اما واقعن داشتن چنین کاری با این همه موارد منزجر خوبه؟
    من اصلن از کارم خوشم نمیاد چون واقعن سخته برام..
    کسایی بودن که بهم گفتن کارتون درسته بیکار نیستی و.. ولی من مهمترین چیزی راحت بودنمه..اینکه بتونم با ارامش با عزیزانم حرف بزنم راحت پیششون باشم..راحت زندگی کنم بدون هیچ وسواسی با الودگی...
    وقتی همین کارم باعث نابودیه زندگیمه چه جذابیت برام خاهد داشت؟من ازش بیزارم..
    هر روز درگیرم..هر هزارم ثانیه ..ولی کسی باور نیس؟
    اهای اونایی که میگین الکی میگم مشکلم مشکلم..ناامیدم..فکر میکنید الکی اینارو مینویسم..؟حالم خوبه واس وقت گذرونی اینارو مینویسم؟
    من واقعن دارم زجر میکشم..وقتی میگم نمیشه خوب بشم چون تو زندگیه واقعیم میبینم که نمیشه چون..سخته که بشه..
    در مورد گل هم من اینجور تعبیری دارم که تو نگاه اول خارهارو برجسته میبینیم وازش رنج میبریم و گل کمتر به چشممون میاد.ولی تو گزینه بعدی هم گل رو برجسته و مثبت نگاه میکنیم و هم خار رو مثبت تعبیر میکنم چون برای محافظت همون خوبیها تعبیر کردیم.ب نظرمن تو مورد دوم روحمون سالم تره..درسته؟
    و این سنم کاره خوبی دارم البته ب شرطی که این گونه مشکلاتم نداشته باشه چون با وجود چنین مسائلی بسیار ازش بدم میاد...
    نمیدونم تونستم درست جواب بدم یا نه..اگه سوالی بود جواب میدم..
    چنباری که نوشته هام حذف شدن واقعن اینم بسختی نوشتم..
    سپاس از تون.
    ویرایش توسط A@92 : 2014_03_04 در ساعت 14:47 دلیل: تکمیل پست
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  6. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط **شادی**,m1392

  7. ارسال:204#
    راهله آواتار ها
    سلام روز به خیر
    نوشتین 7 صبح از خواب بیدار میشید
    یعنی طلوع خورشید رو نمی بینید؟
    خدا گر زحکمت ببندد دری           ز رحمت گشاید در دیگری

  8. ارسال:205#
    راهله آواتار ها
    داستان سعدی رو خوندین
    کسی بوده که کفش نداشته و به خدا میگفته خدایا چرا من کفش ندارم و همیشه ناراحت بوده تا روزی که یک نفر رو میبینه که پا نداره
    میگه خدایا شکرت که به من پا دادی
    نزدیک شروع سال جدید هستیم شکوفه ها رو ببینید چقدر زیبا هستند و نشانه یک زندگی جدید و دوباره هستند هنوزم درختانی هستند که از خواب زمستانی بیدار نشدند و شکوفه نزدند اونهام تا چند روز دیگه بیدار میشند و شکوفه میدهند شما چه زمانی میخاین بیدار بشید خدا رو شاکر بشید به خاطر داشته هاتون توانمندی هاتون داشتن خانواده زبان چشم هوش استعداد گوش دست پا و...
    تنها کسی که به شما ارامش میده خداوند مهربان است بهترین دوست و همراه شماست
    بعد هم همسر مهربان و بعد خانواده و بعد دوستان خوب
    امسال یک سال جدید علی اقا دیگه اون علی آقا پارسالی نیست کلی دوست توی همیاری داره میخاد یک جور دیگه زندگی کنه چون که میخاد تغییر کنه
    آرزو میکنم با کمک نیروی الهی خداوند مهربان سال جدید رو با یک زندگی جدید سرشار از شادی و نشاط آغاز کنید
    موفق باشید
    خدا گر زحکمت ببندد دری           ز رحمت گشاید در دیگری

  9. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط **شادی**,A@92,iraniboy,m1392

  10. ارسال:206#
    سلام مجدد
    علی آقا من قبلاهم بهتون گفتم که مشکل شما رو یه کم متفاوت تر و خفیف تر داشتم، برادرم هم داشته... توی فامیل هم بودن کسانی که وسواس داشتن. ولی در مورد هممون این بوده که خانواده اونطوری که انتظار داریم و داشتیم درک نمیکردن. منم بهشون حق میدم! چون ما داریم (داشتیم) یه کار اشتباهی میکردیم، پس خیلی طبیعیه که خانواده کار اشتباه ما رو نپسنده و ناراحت بشن ازمون، و گلایه کنن و غر بزنن... هرچند این راهش نیست، ولی متاسفانه این راه و روش خیلی و شاید همه خانواده هاست،که فقط اشتباه و اشکال رو می بینن، نه میرن دنبال ریشه مشکل،نه از یه شخص خبره و متخصص در زمینه اون مشکل کمک میگیرن،مثل مشاور،مثل روانشناس مثل روانپزشک یا حتی یه فرد بزرگ فامیل.....(حالا مشکل میتونه هرچیزی باشه)، و اینکه مهمتر از همه ش هم هست همزادپنداری نمیکنن. هم حسی باهات نمی کنن اکثراوقات.... از دید تو به قضیه نگاه نمیکنن،فقط از دید خودشون
    به نظرمن این در مورد اکثر خانواده ها صدق میکنه...
    بخوام خانواده خودمون رو مثال بزنم که خواهرم و داداشم و شاید گاهی خودم چقدر از این عدم درک کردن ها رنج بردیم میشه یه طومار...
    یه مثال ساده ش،مشکل دو دلی خواهرم برای ازدواج یا جدا شدن از نامزدش بود! دودلی خیییییلیییی بده وحشتناک بده... آدم رو داغون میکنه،فقط کسانی که از نزدیک دیدن و تجربه ش کردن میدونن چی میگم(البته شرایط خیلی خیلی خاص بود... یا دودلی ساده نبود...خبیلی تصمیم سختی بود)
    ولی خانواده من خواهرم رو درک نمیکردن که چقدر خودش الان داره عذاب میکشه... بی نهایت عذاب می کشید، اونا فقط غر میزدن و ابراز ناراحتی میکردن و گلایه میکردن زودتر تصمیم بگیر... اگه کسی توی مشکلات نباشه که درکت کنه،فشار اون مشکل واست صدبرابر میشه... مثل الان تو. شاید اگه کسی کمکت نکنه تو خونه،فقط پای حرفات بشینه و گوش کنه و تصور کنه تو چه حالی داری،تو سبکتر بشی.
    چیزایی که من و خواهر و برادرام هم تجربه ش کردیم...
    خب اینو میتونم خیلی مفصل تر واست بگم ولی زیاد وقتت رو نمیگیرم. اینجا خواستم بگم خانواده تو تنها اینطور نیستن،خانواده خیلی از ماها هم همینطورن، ولی ما باهاشون کنار اومدیم ،رو خودمون کار کردیم تا کمتر ضربه بخوریم.

    و اما در مورد وسواس خودم یه کم بهت بگم:
    من وسواس شستشو داشتم تا حدی...بیشترش هم بخاطر حلال حروم کردنای زیاد مادرم بود که از کودکی تو ذهنم ثبت شده بود...
    که ماجرای کنار گذاشتن وسواس هم از روزی شد که آب ما قطع شد!! و ما آب نداشتیم مثل همیشه 3 بار دستم رو بشورم!مجبور شدم 1 بار بشورم و به خودم بقبولونم که تمیز شده ...و غذا بخورم و...
    اما موارد دیگه(الانم یه ذره یه ذره دارم!!)
    نمیدونم چطور بگم! بنابراین مثال میزنم! من اگر مثلا 2 دیقه پای راستم رو انداختم روی پای چپم، باید بعدش 2 دیقه پای چپم رو مینداختم رو پای راستم!! همینطور ادامه داشت تا من از جام بلند میشدم! اون موقع همش احساس میکردم یه پایی که بیشتر روی اون پائه بوده حالا انگار سنگینتره! وقتی از سرجام بلند میشدم گاهی میشد برمیگشتم همونجا می نشتسم و 3 دیقه پاها رو جابجا میکردم بعد فکر میکردم خب حالا سهم هر دو یکی شده!!!! اصلا یه دیوونه بازیهایی داشتم خنده دار!
    یا اگه دست یکی میخورد به دست راستم،یه طوری باید جابجا میشدم که دستش حتما به دست چپم هم بخوره!
    وخییییلیییی مسائل ریز تر...این یه مدلش بود(حالا این همه زندگی منو در برگرفته بودااا اینا چند مثال بودن)

    یا اینکه یه مدت روی کلمه حساس شده بودم،تمام کلمات رو باید وارونه میکردم تو ذهنم! مثلا کلمه "آب " رو می دیدم،تو ذهنم وارونه ش میکردم ... واسه خودم مشغول بودم یه مدت! هر کلمه ای رو وارونه میکردم، خب مسلما نمیرسیدم همه کلمات رو اینجوری کنم،اعصابم گاهی خورد میشد!
    یا یه مدت هر حرفی زده میشد من تو ذهنم همون حرفو عینا باید تکرار میکردم تا می فهمیدمش!
    مثلا داشتم فیلم می دیدم،تمام دیالوگا رو تو ذهنم سریع تکرار میکردم وگرنه نمی فهمیدم کی چی گفته...
    میدونید اینا یه دلیل داشت!
    اینکه من می نشستم فکر میکردم که مثلا چه اتفاقی میفته که گوش ما یه صدایی می شنوه و مغز درکش میکنه؟! اصلا مغز چطور میفهمه این بازیگر چی گفته؟یا مادرم چی گفته!؟کجا حرفا رو پردازش میکنه؟چطور پردازش میکنه؟ همینطور حساس میشدم به این موضوع ... بعد در ادامه ش وسواس تکرار جملات رو میگرفتم!

    خیلی از وسواسام رو خودم متوجه نمیشدم وشایدم نمیشم! و چه خوبه که شما کاملا همه رو بررسی کردید
    خلاصه منم این قبیل مشکلات داشتم... ولی خداروشکر سعی کردم و تکرارشون رو کنترل کردم تا تمام بشن...

    ببخشید خیلی نوشتم.... حالا باز اگه فکر کردید بیشتر بگم به دردتون میخوره میگم!
    من مطمئنم تو هم کم کم میتونی همه رو حل کنی. فقط کم کم و صبر داشته باشید
    ویرایش توسط ثریا92 : 2014_03_04 در ساعت 15:11

  11. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط **شادی**,A@92,iraniboy,m1392

  12. ارسال:207#
    A@92 آواتار ها
    در پاسخ ویونای عزی باید بگم بله اعتماد ب نفسم بسیار افتضاحه تا جایی که گاها که میرم بیرون فکرمیکنم همه نگاهشون ب منه منم ی جوری میشم..چشام اب بارون میشن..انگار همه دارن منو نگاه میکنن و مسخرم میکنن...
    لکنتم هم بله خیلی تاثیر بدی داره روم.از هر لحاظی.گاهی شده که در مقابل توهینی که بهم شده یا تهمتی که بهم زدن سکوت کنم ..اینا همش میره رو اعصابم..از هر طرف ی مشکی میباره سرم
    یا ب خاطر اینکه لکنت نکنم و یا بخاطر این که وسواسیم گل نکنه از انجام دادن کارهام اجتناب میکنم..حالابگین الکی میگم مشکل دارم!!!!
    برم برا درمان؟؟؟؟!!!!
    مگه نمیگید کل تاپیکو خوندید؟
    پس باید درجریان مشکلم باشید دیگ..
    من نمیتونم برم چون وسواسم..همه شرایطشو قبلا" گفتم اعصابم نمیکشه دوباره جز ب جز بگم خاهش با دقت بخونید....
    درمورد بیشتر کردن ارتباطم هم لکنتم مانع هستش و هم وسواسیم...
    متوجه این جمله قرمزم میشید؟؟؟خلاصش کردم تو ی جمله..
    ممنون.
    ویرایش توسط A@92 : 2014_03_04 در ساعت 21:08 دلیل: افزایش جمله..
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  13. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط **شادی**,m1392,ویونا شاکری

  14. ارسال:208#
    A@92 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط iraniboy نمایش پست ها
    اقا علی یه مطلبی (که صد البته حقیقت داره )هست خلاصش به این شرح که یه روز یه بنده خدایی رو تو قطار (حالا نمیدونم به چه دلیل) میخوان بگیرن مجازاتش کنن .میندازنش تو یه فریزر بزرگ که تو قطار بوده . و کی که اون تو انداخته شد همش فکر میکرد که الان قرار یخ بزنه و عاقبت وقتی قطار به مقصد رسید و در یخچال رو باز کردند دیدند که او مرده .اما جالب اینجاست که اصلا یخچال تو برق نبوده .

    الان جریان شمام شبیه این شده .اگه فکر کنی که این الودگی بهم منتقل میشه و من مریض میشم .تا این جا مشکلی نیست اما اگه مثلا غذایی بخوری یا کاری انجام بدی و بعدش فرضیه بسازی که الان به فلان طریق میکروب بهم منتقل شده و درون بدنم هست صد در صد بیماری میگیری . حالا کم کمش روانیه . که خودتم داری اقرار میکنی به اعصاب خوردیت و ... و خیلی شدید باشه این تفکرات نادرست اخرش میشه بیماری جسمی.

    .....................
    ممنون ایرانی بوی عزیز از حرفات...
    منظورت اینه که اگه منم مث اون مرده فک کنم اگه مشکل خاصی هم نباشه خودم مشکل درست میکنم؟
    اگ اون اتفاق واقعیت داشته باشه خیلیی جالبه و میشه روش فکر و اجراش کرد..
    مشکل اصلیم ورود میکرو ب خونمو اینا نیس..قبلا مهم بود ولی با همین حرفای مربوط ب سیستم دفاعی و ...کمی کمتر شدن..الان با مشکل مادی طرفم.چیزی که رو دستمه لمسش میکنم..وقتی تایپ میکنم باهاش درگیرم دستام کثیفن..
    خیلی خیلی زیاد برا خودم متاسفم چون هرچی میگم باز کسی متوجه نمیشه ینی من جمله بندیم انقد خرابه!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    میدونم تو هوا هم ویروسو و..هس همه جا الودگی دارن بهرحال..اتوبوس ماشین میزو..همه الوده ان درست.اما سطحشون فرق داره با مال من.و.ی چیزایی هستن که نمیشه عمومی مطرح کنم..کاش شادی خانم هرچه زودتر بیان..
    بازم ممنون.
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  15. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط **شادی**,m1392

  16. ارسال:209#
    A@92 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط راهله نمایش پست ها
    داستان سعدی رو خوندین
    کسی بوده که کفش نداشته و به خدا میگفته خدایا چرا من کفش ندارم و همیشه ناراحت بوده تا روزی که یک نفر رو میبینه که پا نداره
    میگه خدایا شکرت که به من پا دادی
    نزدیک شروع سال جدید هستیم شکوفه ها رو ببینید چقدر زیبا هستند و نشانه یک زندگی جدید و دوباره هستند هنوزم درختانی هستند که از خواب زمستانی بیدار نشدند و شکوفه نزدند اونهام تا چند روز دیگه بیدار میشند و شکوفه میدهند شما چه زمانی .....
    ممنون از وقتی که میذارید...
    ب نکته خوبی اشاره کردید..میخاستم خودم هم بنویسم در این مورد..برای همه مینویسم...
    در مورد عید..تازه کردن لباس..خونه..دلهامون..شکوفه ها..بهار....
    این کلمات ناراحتم میکنن.حتم دارم با این همه توضیح بازم نمیدونید چرا..پس خودم میگم...
    با مشکلی که دارم اینا برام جالب و لذت بخش نیس هیچ دردناک هم هستن..
    توو این مورد انقد زجر دارم انقد ذهنم اشفتس که نمیتونم بیان کنم..اححح
    ببینید وقتی دستام لبالسام گوشیم کثیفه همه جا کثیفه تو خونه ..
    من چجوری از اینا لذت ببرم..
    پستتنو خوندم داغون شدم.خیلی ناراحتم که از اومدن بهار و نوروز شاد نیستم..
    من حق ندارم با دستام ب گلی دس بزنم چون اونم کثیف میشه..من میتونم تحمل کنم عیب نداره ..اما نمیخام بقیه حقشون ضایع بشه..
    چند شب پیش اینجا بارون باریده بود هوا خیلی خوب بود و عالی برا قدم زنی منم پیاده از سرکار میرفتم خونه بجای اینکه لذت ببرم همش داغونتر میشدم..با خودم فکر میکردم ک چقدر بدبخت شدم که همه شرایط برا ی شب خوب فراهمه اما من درد میکشمو برام زجر داره..
    من اصلن از طبیعت لذت نمیبرم در حالی که خیلی دوس داشتم منم مث ی ادم عادی ی برنامه واس گردش داشته باشم.....مشکل وسواسیم و فکرم در مورد رفتار اون کارگرو ادمای دیگه خودمو ازم گرفت..زندگیم نابود شد...
    الان همه واس عید اماده میشن..همه میرن بقول شما گل و شکوفه هارو تماشا میکنن اما من چی؟من کجای کارم؟
    این دنیا فقط برام درد و رنج داره..کاشکی زودی تموم بشه بیزارم از زندگی..بیزارم.
    این حسی که دارم خیلی زیاد حس بدیه..کاش کسی بود بفهمه حالمو...
    میخام عید برام خوش باشه حداقال 13 روز تو سال میخام شاد باشم...اما میشه؟امکانش هس؟
    همون روزای اول عید جلو چشمامه..میدونم قراره چی بشه...
    همه میگن میخندن منم ...
    تو انجمن لکنتمون ی تاپیکی داریم که هر وقت بریم اونجا حالمونو منویسم ...منم اوایل مینوشتم ی روزی داشتم مرور میکردم دیدم هر حالی نوشتم همش داغون بودم..دیگه ننوشتم...
    منظورم از این حرفم اینه که من همیشه ناراحتم. گاهی شده تو اوج شادی(مثلا وقتی تیمم برنده شده)کلی بخندم و شاد باشم ولی انگار یکی بغل گوشم میگه چنین مشکلی داریا یادت نره...و همه لحظاتم حضور داره مشکلم....نفوذ کرده بدجور...
    اینروزا بیشتر از هر وقتی دلگیرم...از دنیا از خودم خونوادم....
    ب عید نزدیک میشیم داغون میشم استرسم بیشتر میشه...
    ماجرایی هم هس میگم براتون..
    برادرم ی دوستی داره تو شهرستان یک ماه یا یک ماه ونیم پیش اومده بود خونمون.ی شب موندو رفت..
    چند هفته پیش بازم اومد..با برادرم تو اتق بودن منم تو پذیرایی بودم داشتم فکر میکردم.متوجه شدم تو این ی ماهو خرده ای چقد وسواسیم و الودگیا پیشرفت کردند...ینی نفوذ کرده همه جا..
    اینا ی حرفایی هستن که من مینویسم و شماها میخونید ولی همینا هستن که زندگیمو اتیش زدن...
    الان از عید قبل تا عید پیش رو خیلی داغونتر شدم...مشکلم روز بروز درحال افزایش..اما شماها میگین درست میشه درست میشه!
    هر روز ب ی جای دیگ حساسم.هر روز ی بالا دیگ میاد سرم....
    خستم..خستم...میخام چند روزی فقط خاب باشم تا چیزیو نفهمم..

    دوستان برام دعا کنید...
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  17. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط **شادی**,anahid,m1392,ثریا92

  18. ارسال:210#
    سلام دوست عزیز همیاری
    اعتراف میکنم هیچ تاپیکی به این حد منو بهم نریخته بود خیلی ناراحتم از اینکه مشکلت رو میدونم اما هیچ آگاهی ندارم که بتونم کمکی کنم فقط می تونم دعا کنم و از اون بالایی بخوام خود خود مهربونش مشکلت رو رفع بکنه .


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد


  19. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92,m1392

صفحه‌ها (30): صفحه 21 از 30 نخستنخست ... 111920212223 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •