تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




وسواس فکری و عملی شدید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:A@92
آخرین ارسال:تبسّم
پاسخ ها 299

صفحه‌ها (30): صفحه 29 از 30 نخستنخست ... 1927282930 آخرینآخرین

وسواس فکری و عملی شدید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:281#
    A@92 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط محسن عزیزی نمایش پست ها
    سلام علی جان

    ممنون. آره خوب نوشته بودی به طور کلی. فقط دو مورد زیر نیاز به اصلاح دارند:

    5.ی حس الوده ب صورتم..

    6.تحمل گرسنگی


    5. مسواک نزدن بیجا

    6. خوردن خوراکی به صورت عادی


    حالا باید بر مبنای توضیحاتی که دادی، اهداف تمرینی رو مشخص کنیم...........
    ممنون آقای دکتر..تلاشمو ادامه میدم..توکل بر خدا..

    دکتر این دوتا چه چیزشون اشتباه بود؟؟؟
    من که درست نوشته بودم!!!راستی اگه واضح بگید منم متوجه میشم..فک کنم اره ایراد دارن انگار!!!

    اقای دکتر من اونو مثال زدم..اسونتر از اونم هست برام...
    مثلا پولی که تو جیب لباس کارمه رو وردارم برم بیرون .مهمونی جایی..ولی اهمیت ندم بهش..
    یا مثلا" بعد کاربا سیستمم بدون شستن دستام با گوشیمم کار کنم..

    راستی گاها ی چیزی هست که وسواس زیادی ندارم بهش اما ی وقت دیدی وسواسم بهش بیشتر شد..نمیدونم چرا؟!شاید موقعیتش تاثیر داره..
    بیشتر میتونم با تمرین های شرو کنم که ب داخل بدنم مربوط نشه...مثلا دست زدن به سیستم بعدش ب لباسمو و .....خوردنی و نوشیدنی ها فعلا" برام سخته..
    کلا" نمیتونم بگم چ کاری برام اسونتره!!

    آقای دکتر من نگرانم.میترسم..

    نمیگم تمرین نمیکنم.اماسخته..استرس دارم..
    من میترسم تو لجن غرق شم.....
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  2. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط m1392

  3. ارسال:282#
    محسن عزیزی آواتار ها
    من فکر میکنم توی موارد پنجگانه ای که نوشتی، رعایت تربیت دشواری رو نکردی. گفته بودی که مورد پنج آسونتره برات، یعنی موردی که مربوط به خوردن و آشامیدن بود. اگر نیست، از این اهداف پنجگانه بلندمدت، اونی که آسونتره رو بنویس تا اهداف تمرینی اش رو آغاز کنیم.

    همانطور که گفتم، احتمال هشتاد درصدی رو در نظر خواهیم گرفت، و همینطور اهداف تدریجا پیش میرن و بنابراین جایی برای نگرانی نیست. تا زمانی که به یک هدف به صورت کامل دست پیدا نکنی، وارد هدف دشوارتر نمی شیم.
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94

  4. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92,m1392

  5. ارسال:283#
    A@92 آواتار ها
    سلام..
    نمیدونم از کجا و چجوری بگم..
    همش کثیفیا بیشتر میشن..دیگه خسته شدم..خسته از همه چی..متنفرشدم از زندگی.

    دیروزشاید میشه گفت یکی از بدترین روزام بود..واقعن مردمو زنده شدم...
    خیلی بد بود دیروزم..ایندم تحت تاثیر این وسواسم قرار گرفته.البته اگه بشه گفت وسواس چون من فکر میکنم تنها وسواس ندارم بلکه این الودگیا همه رو ب عذاب دچار میکنه..
    تا کی باید کارامو ب خاطر این مشکل عقب بندازم..تا کی باید بخاطر مشکلم خورد بشم؟!!!
    دیروز باید میرفتم پلیس + 10 تا جواب بگیرم.
    ولی پدرم نذاشت برم.گفت بریم سرکار از اونجا میای .
    منم رفتم کار کردم.بعدصبحانه اومدم پلیس گفتن ی برگه ای ناقصه باید ببرمش.
    منم گفتم نیم ساعته میارم
    سر اینکه پرونده امواشتباهی زده بودن کلی دعواشون میکردم که الافم کردید و اینا..
    حالا قول دادم که 30 مین میبرم ولی اومدم خونه نبردم.چرا؟
    چون از سرکار اومده بودم.و تا دوش نگیرم نمیتونم ب چیزی دست بزنم.

    نتونسم برگه روببرم چون بعدا ممکنه اونو بهم برگردونن که اونوقت مشکل پیش میاد برام.
    ینی ی روز هم بخاطر این مسئله کارم عقب افتاد.کلا همیشه ایندمو زندگیم کاملا" تحت تاثیر این کثیفی های لعنتیه..نمیتونم ازش جدا بشم...
    حالا شنبه برم میگن خودت پیگیر کارت نیستی ..بد قولی هم کردم..
    ولی همش تقصیر خونوادمه.من هنوزم میگم خونوادمه که منواینجوری کردن.

    پدرم خیلی باهام بدرفتاره....هیچ یک از اعضا خونه مشکلمو قبول ندارن.اصن توجه ندارن بهش..
    وقتی میگم باید از خونه برم جایی نه از سرکار. قبول ندارن..کلا قصدشون اذیت کردنه.
    تازه بابام میگه کاش اعزامت چند ماه دیگه باشه بتونی کار کنی..این ینی اوج شکنجه روحی.

    هزارو چند بار گفتم میخام شغلمو تغییر بدم نمیام کفاشی.ب زور میخاد نگهم داره..میدونه عذاب میشکم میخادبیشترش کنه..با این کاراش نمیتونم تمرین کنم..اعصلابمو وحشتناک بهم میرزه.

    خودشون باعثه این همـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــه دردسرن برام اونوقت بجای دلداری و کمک ب حل مشکلم فقط و فقط حرصم میدن و اذیتم میکنن..
    فکر مستقل شدن یا ترک خونه هنوز تو ذهنمه همش هم بهش فک میکنم.باید بعد سربازی شغلمو عوض کنم باید.
    نمیخام زندگیمو تو کارگاه هدر بدم.
    نمیذارم پدرم نابودم کنه...خیلی ازشون متنفرم.خیلــــــــــــی.
    وقتی میبینم بخاطر اونا تو چنین لجنی گیر افتادم ولی همش هم سرزنش میشم دلم اتیش میگیره ..واقعن دیگه میخام همه چیو بزنم داغون کنم....فکر مستقل یا مرگ و..رو دارم.....این اواخر واقعن دارم کم میارم..اخه چی میشدمنم زندگیه عادی داشتم؟؟؟کاش هزارتا بیماری داشتم اما زندگیم تمیزبود...
    اوضاع خیلی بدیه..
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  6. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط m1392

  7. ارسال:284#
    A@92 آواتار ها
    امروزم بدتر از دیروز..
    ثانیه هام بدتر از ثانیه های گذتشه.....
    تا کی صبر کنم؟؟؟؟تا کی عذاب بکشم؟؟؟؟
    دیگه خستم خستــــــــــــــــــــــ ــــــــه..
    انگیزه ای برا زنده موندن ندارم..این زندگی اخه ینی چی؟
    خونوادم اخرش دقم میدن...
    بازم تعریف کنم؟؟؟؟؟؟
    بازم درددل کنم؟؟؟؟؟
    کسی نیس ک...اح..
    کاش ی راه حلی داشتم.....
    دکتر من چجوری میتونم تمرین کنم وقتی خونوادم ب شدت هرچ بیشتر تحت فشارم گذاشتن؟؟؟؟؟؟؟؟

    دوستان یکی پیدا نمیشه ادمو درک کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  8. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط m1392,محسن عزیزی,راهله

  9. ارسال:285#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام علی جان

    از این بابت که خانواده همکاری نمی کنند، من هم واقعا متاسفم؛ و امیدوارم که شرایط در سربازی ات بهتر از این باشه

    اما اگر قصد داری وضعیت بهتر بشه و بتونی راحت تر تمریناتت رو اجرا کنی، یکی از این دو راه(یا هر دو) رو(در کنار تمرینهایی که انجام میدی) انتخاب کن:

    1. رفتن نزد روانپزشک به صورت حضوری برای تشخیص و تجویز داروی مناسب تا روند درمان تسریع پیدا بکنه(در هر صورت باید جورش کنی که بری)


    2. با توجه به اینکه درخواست پدرت مبنی بر اینکه به کارگاه بری برات ضرر داره، میتونی بدون اینکه بی احترامی بکنی درخواست ایشون رو رد کنی و به کارگاه نری(برای این اقدام نیاز به مهارت جراتمندی داری و البته دقت کن که هیچ بی احترامی بهشون نکنی؛ اگر بتونی با منطق توجیهشون کنی که رضایت بدن نری خیلی بهتره، اما در هر صورت میتونی در شرایطی که الان داری، بدون بی احترامی به کارگاه نری). ضمنا اگر بهت هیچ پولی نمیدن بابت زحماتت، میتونی این پول رو ازشون طلب کنی و اگر نپذیرفتند، میتونی خودت سهمی که از کارت میدونی حقت هست رو برداری

    فکر می کنم با نرفتن به کارگاه، شرایط برای انجام تمرینها خیلی بهتر میشه. درسته؟
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94

  10. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92,m1392,niloofarabi,راهله

  11. ارسال:286#
    A@92 آواتار ها
    سلام.آقای دکتر ممنون از راهنماییتو. ولی من امکان رفتن ب روانپزشکو ندارم.چون توان مالیم ضعیف هست.

    و دوم اینکه پدرم اگه بتونه نمیذاره برم خدمت تا براش کار کنم.
    قبول دارم با این وضع مالیمون باید تلاشامون بیشتر باشه.با این وضع گرونی و ..ولی ب چه قیمتی ؟!!!

    متاسفانه من دو کلمه با خونوادم حرف بزنم تو سومی دعوامون میشه ادامه بدیم شاید ب فحش درگیری و ...

    من هزاربار اروم گفتم که از این کار خوشم نمیاد.دلیلشم تا حدودی گفتم ولی زیر بار نمیره ک نمیره..تازه میگه کاش چند ماه بد اعزام بشی تا بیای کارگاه..میبینی بد بختیه منو؟؟؟؟؟
    در ضمن هیچ محبتواحترامی بین ما وجودنداره.موقعی که اعصابمو داغون کنن دیگه نمیفهمم با کی دارم حرف میزنم.انقد ازشون متنفرم انقد بهم ضربه زدن که اصلن ب عنوان پدر و مادر و برادر نگاهشون نمیکنم...
    مطمئنا" شمام منو تقصیر کار میدونید..ولی باید درکم کنید ..منی که زندگیم نابود شده اونم بخاطر تربیت غلط پدر مادر نباید انتظار داشت برشاون احترام قائل بشم...

    بانرفتن ب کارگاه بله وضعم بهتر میشه.هرچند مواردی از کارگاه هم تو خونه با همت پدرم یافت میشه ولی نرم سرکار بهتر میشه تمرین کنم..
    لطفا" پست بعدیمم بخونید.....
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  12. ارسال:287#
    A@92 آواتار ها
    واقعن الان دیگه نمیدونم از کجا بگم..خیلی داغونو بهم ریختم.شاید برخی بگن چرا این همه مینویسی..دوستان میخام خالی شم..ازاین که تو حقم ظلم و بدی کردن و قبول ندارن اتیش میگیرم..

    دیروزم با ماردرم دعوای ذدید داشتم.
    دیروز باید میرفتم پلیس +10 برا سربازیم ی کاری داشتم.بابام اول صبحی ی ریز اومده میگه پاشو پاشو پاشو پاشووووووو بریم کار...
    اول صبحی هنوز بیدار نشده رفت رو اعصابم داغون کرد نشست.
    حالا انتظار دارید این روز برام روز خوبی باشه؟؟؟؟

    دیروز بخاطر 2 ساعت کار دو ش گرفتم.هر چی تلاش کردم نشد که دوش نگیرمو برم +10.تازه اومدم بیرون سر یک سری مسائل دستامو شستم..یادم نمیاد سر چی ولی میدونم باعثش کارای اوناس.واس همین وقتی دیدم من بخاطر اونا انقد عذاب میبیبنم انقد وقتم حروم میشه از همه چی عقبم و تازه ی چیزی هم طلب کارن و غر میزنه ..منم دیگه اعصابم اتصال کرد..
    وقتی اینجوری نامردیو در حقم میبینم دیگه کنترل از دستم میره..
    دعوای لفظی داشتیم....هر چی از اوضاع کارگاه گفتم ب مادرم قبول نکرد ک نکرد..ی چیزایی تو کارگاه اتفاق افتاده که من حتی تو تالار هم نتونستم بگم....فقط تحمل میکردم ولی جواب اینه مه صبرم چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    غر زدن مادرم..نابودیه زندگیم...

    بدجوری داد زدم.عصبی بودم افتضاح..
    معمولا" اینجور مواقع با مشت کوبیدن اروم میشم.دستم درد میگیره اما با مشت خالی میشم.خلاصه هنوز ساعت 11 نشده بود که اینه مه حالم بد شده بود..
    رفتم کارمو کردم برگشتم خونه.نرفتم سرکار.هم حوصله نداشتم هم عصبی بودم....انقد حالم بد بود ک نتونسم پسوردمو بزنم..هرچی استراحت کردم حالم بد بود.از درون ناراحت بودم.دلم ب حال خودم میسوزه که گیر چنین ادمایی افتادم.
    اگه کارای بدشونو قبول میکردن شاید اوضاع بهتر بود.اما این که خودشونو کاااااااااااااااااااااامل ا" بی گناه میدونن عذابم میده.من دیگ تحملشو ندارم
    تازه بابام امروز میگه چرادیروز نیومدی؟؟؟؟؟اصن موندم چی بگم؟؟/..فقط میخا عذابم بده..!

    من تو تالار فقط بخش کمی از مشکلاتمو مطرح کردم.
    من از همون دوران بچگی تودرد ومشکل زندگی کردم.همس وسواس فکری و عملی داشتم.
    مادرم تاثیر زیادی داشت تو این وسواسم.
    اگه میگید منم زمینه اشو داشتم.قبول!
    ولی همین زمینش هم ارثیه دیگ..پس من ناخواسته دچاراین زندگیه لعـــنتی شدم..
    وقتی هم اون اتفاق تو راهنمایی افتاد دیگه بدتر شدم.تا چن سال پیش که هر روز ب وسواسمو مسئلی که ازشون بدممیاد دوربرم جمع شدن..ی زندگیه لجن بارو صاحب شدم.ینی صاحبم کردن.
    خونوادم با اینکه همه کارامو میدیدن ولی کاری برای بهبودم نکردن...
    دلم پره تا صبح بنویسم بازم خالی نمشیم.خونوادم ب من بد کردن .من هرگــــــــــــــــــــــ ــــــــــز ازشون راضی نمیشم.

    درسته از نظر جسمی سالمم.اما مگه فایده ای هم داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟
    اهای اونایی ک هربار منو میینید میگید خوش بین باشم.سالمم.دست دارم.پا دارم..و...
    وقتی نمیتونم از پام استفاده کنم برام چ ارزشی داره؟؟؟؟؟

    ب چی دلمو خوش کنم؟؟؟؟؟؟
    ولی نمیتنونم ورزش کنم چرا باید بخاطر بدن سالمم شکر گذار باشم؟
    خیلیاهستن که معلولیت دارن اما خیلی هم موفق شدن ولی این مواردی کثیفی واقعن منو نابود کرد...
    من دست دارم اما نمیتونم باهاشون هنر کاری کنم.نمیتونم باهاشون دعا کنم..نمیتونم نمازبخونم نمیتونم راحت راه برم..اخه این سلامتی ب چ دردم میخوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    اونایی که میگید من خوبم.عالیم فقط تلقین منفی دارم..:وقتی نمیتونم حتی یک ثانیه اروم باشم کجام عالیه؟؟؟

    اونی که میگی من از زندگی محروم نیستم گوش کن:
    محرومم..چون نمیتونم از طبیعت لذت ببرم.چون نمیتونم منم مث همه تو خیبابونا بگردم.برم سرکار..
    من همش عصبی ام..چون هیچــــــــــــــــــوقت نمیتونم دردمو واضح بگم..همه هم میگن درست میشه درست میشه..کجاش درست میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟
    اینکه یکی دستشو ببره دهنش بزنه ب گوشیت تو راحت میتونی باهاش کار کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟
    منو از زندگی محروم کردن.من این زندگیمو نمیخام.
    فقط کارای تکراری..غذا خوردنو خابیدوسرکاررفتن..
    پس علم کجاس؟درس کجاس؟تفریح کجاس؟عبادت کجاس؟دوست کجاس؟محبت کجاس؟مامان بابام کجاس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خنده کجاس؟؟؟؟

    همه اینارو از دست دادم.بخاطر وسواسم.والبته لکنتم.

    من وسواس ندارم ینی همش وسواس نیس.بلکه خودِ زندگیم کثیفه..نمیدونم متوجه میشید یانه!
    خیلی غمگینم...من صبرم دیگه تموم شده..میخام بمیرم.تا گکیباید اینجوری زندگیکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟گناهمچیس ه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    همه جای اتاقم کثیفه..هر طرف برمیگردم موردی هست با این حال چجوری بخندم.خنده الکی هم نمیتونم بکنم.
    این مکشلم انقد ذهنمو خورده که اصن گیج شدم.
    از ته دلم غمگینم.دیگه خنده یادم رفته.
    این ی سری حرفای معروف نیستن .حسمو میگم..دردمومیگم الان..امیدوارم بتونید درکم کنید..
    اعصاب دیگه درست بشو نیس.سر هر حرفی عصبانی میشم.کنترل از دستم میره.دیگه حوصله هیچیو ندارم.بخدا سیرم از همه چی...میخام فقط تنها باشم.
    میخام فقط تواتاقی تنها باشم تکو تنها فقط تنهاااااااااااااااااااااا اااااا.....
    گذشتم که نابود بود..حال هم داره نابود شد.اینده ای هم در کار نیس....
    بعضیا میان میگن همه مشکل دارن همه مریضی دارن..باباچرا نمیفهمید من فرق دارمممممممممممممممممممممم ممممممممممممممممممممممممم ممممممم
    منم شده که سرمابخورم..دستم زخمی بشه..و.....ولی تو همه بیماری ها حداقل ادم میتونه بره توحیاط ی گشتی بزنه..داروهاشو بخوره..با گوشیش و ..مشغول باشه..راحت بتوونه با اطرافیانش حرف بزنه..اما من نمیتونم.با اینکه ار نظر بقیه سالمم اما خیلی هم بیمارم.
    این کارای بابام منو نابود کرد.
    من قربانی شدم....
    کاش منم نقصی داشتم اما میتونسم پیشرفت کنم...
    با حرف دکتر که گفتن باید برم روانپزشک دیگه همه چی ملوم شدم..باید همینحجوری بسوزمو بمیرم.
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  13. ارسال:288#
    A@92 آواتار ها
    میدونم زیاد مینویسم اما بازم حرف دارم برا گفتن..ولی نمیدونم چرا خالی نمیشم..خدایاااا چرا دردی دادی که توصیفشم غیر ممکنه چه برسه ب حلش..
    من دیگه از خدا هم ناامیدم.
    خدارودوس دارم اونم دوسم داره.اما خو کمک نمیکنه.
    منم میدونم مشکلم حل بشو نیس....
    دوستان همراه تاپیک مرسی از همتون.ولی من لیاقت کمکهاتونو نداشتم....

    آقا دکتر ادامه تاپیکو تلف کرد وقت شما و دوستان خواننده میدونم..
    من خوب نمیشم.(
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  14. ارسال:289#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام علی اقا
    برادرمن برادرعزیزمن نمیدونم دیگه چطوربگم
    شماخودت نمیخوای کسی جلوی پیشرفت شمارونگرفته هرچی شمامیگی قبول درکت کردم تاته قلبم سوخت اشک ریختم ولی برادرمن واسه یه بارم شده پابذارروهمه چیزایی که صدمن یه غازنمی ارزه ارزش داره؟نه واقعاارزش داره؟عمروزندگیوهمه چیزوبذاری که عذاب بکشی؟خدابدن سالم بهت داده اون گفته تونمیتونی استفاده کنی یاخودت میگی نمیتونم؟اون گفته ورزش نکن یاخودت نمیکنی؟
    علی اقابیاواسه یه بارم شده حداقل ازیه چیزکوچولوشروع کن خواهش میکنم ازتون خواهش میکنم
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...


  15. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92,m1392,راهله

  16. ارسال:290#
    m1392 آواتار ها
    سلام.

    علی آقا امیدوار از حرفام این برداشت رونکنی که درکت نمیکنم ویا هیچ کس درکت نمیکنه.

    خودتون هم از مشکلم خبر داشتین ودرجریان بودین منم مثل شما بودم،دیگه از زندگی کردن خسته شده بودم و...

    میگی خدارودوست داری وخداهم تورو دوست داره درسته؟

    هیچ شکی تو دوست داشتن خدا نسبت به بنده هاش نباید داشت. هیچ شکی.

    ماها به زبون میگیم خدارو دوست داریم ولی اینو باید بدونیم که باید این حرف رو (خدارو دوست دارمو خداهم منو دوست داره رو)باتمام وجودت حس کنی تا بتونی تغییر

    کنی.بدونی که خودمون داریم خودمونو عذاب میدیم،چون خدارو از ته دلمون حسش نمیکنیم.

    من این حرف رو دیگه الان قبول ندارم که نمیشه ره صد ساله رو یک شبه رفت.میشه،حتما هم میشه،اگه خدارو تو وجودت حس کنی وبخوای میشه.

    فقط باید خدارو دوباره تو وجودت از ته دلت حسش کنی بدونی که واقعا تو وجودت هست ومیخوادکمکت کنه،فقط همت تورومیخواد،فقط با گفتن اینکه خدارو دوست دارم

    وباورش دارم نمیشه،باااااااااااااااااا ااااااااااید حسش کنی که واقعا تو وجودت از ته دلت پرورشش بدی که خداواقعا دوست داره ومیخوادکه توتغییرکنی.

    پس علی آقا به قول الناز جان شروع کن خدارو تووجودت پرورش بده وحسش کن میتونی همه این مشکلات رو حل کنی.حتی یک شبه.

    اغراق نمیکنم دمورد یک شب چون تجربه کردم.تجربه.

    بخداتوکل کن ویه یاعلی هم بگو وشروع کن.

    موفق میشی مطمین باش.همه ماهم دعات میکنیم.
    پروردگارا: تنها تو را می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.

  17. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92,elnaz.t,niloofarabi,rahaii,راهله

صفحه‌ها (30): صفحه 29 از 30 نخستنخست ... 1927282930 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •