تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




وسواس فکری و عملی شدید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:A@92
آخرین ارسال:تبسّم
پاسخ ها 299

صفحه‌ها (30): صفحه 8 از 30 نخستنخست ... 67891018 ... آخرینآخرین

وسواس فکری و عملی شدید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:71#
    A@92 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'iraniboy' pid='36596' dateline='1386945113'
    علی اقا اون قدر ماشالله این تایپک شلوغ بود که از صفحه دو پریدم صفحه اخر ببینم داستان اخرش کجا میرسه !زمان زیادی هم ندارم واسه همین جسته و گریخته میخوام یه چیزایی بهتون بگم...........
    .
     
    ممنون دوست عزیز عالی بود.
    ی گلایه کلی دارمبا عرض معذرت)
    چرا بعضیا فک میکنن من مقصرم.؟؟؟؟گیرم که هستم مگه عمدا اینجوری شدم؟مگ من دلم نمیخاد راحت زندگی کنم؟؟؟؟
    چرا بعضی از دوستان همش سرزنشم میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
     متاسفم ک با این همه توضیح دادنم هنوزم نتونستم حرفمو بهتون برسونم.متاسفم برا خودم که دردی دارم که هیشکی درکش نمیکنه....چون این موضوع برا همه عادیه مورد انتقاد قرار میگیرم.انگاری میخان دعوامون کنن....من تاپیک زدم مشاوره و کمک بگیرم ن اینکه مورد سرزنش باشم.من ب حد کافی در طول روز مورد سرزنش هستم نیازی نس اینجام بشم...
    و اما شما دوست گرامی...
    گفتین ب کجا رسیدم که میدونم اینده قراره عذاب بکشم.درسته؟ماجرای امروز براتون میگم خوب بخون...
    همونطور که گفتم پدر بزرگم بیمار بودن و تو بیمارستان بستری ان.قرار بود همگی بریم عیادتش.کمی مونده ب رفتن خیلی زیاد استرس داشتم.(هم بخاطر  لکنتم وهم این مشکلم)داشتم داغون میشدم.ولی حرفای دوستای خوبم یادم میوفتاد خودمو جموجور کردم.
    رفتیم رسیدیم بیمارستان هنوز کمی ب وقت ملاقات مونده بود.در رو باز کردن رفتم بالا پدربزرگمو دیدم.اونجاهم چنتا موردی بودن که میتونسم دچار مشکل بشم.
    اما
    همش حرفای مشاوران یادم میومد و مرورشون میکردم.میگفتم چیزی نیس.ولش کن...بیخیال ..تو بدنم که نمیرن..برگردم خونه دستامو بشورم حله و...
    ولی یکم بعد رفتم تو سالن هیچ مشکلی نداشتم و خوشال بودم که این تاپیک برام موثر بود...رفتم ته سالن که تلویزیون ببینم.فوتبال داشت.همونطور که داشتم نگا میکردم دیدم فامیلامون دارن چنتا چنتا میان با چنتاشون سلام احوال پرسی کردم.بعد اونا همون کارگرمون که فامیل حساب میشه(یرادر شوهر خالمه.با پدرمم فامیل دورن)اونم اومد برا دیدن پدر بزرگم.وقتی دیدمش نتونسم فلنگو ببندم مثل همه با اونم دست دادم.خوش بش کردیم...و مثل همیشه بازم داشت انگشتشو میجوید.انگشت همون دستی که بامن دس داد....2نیا روسرم داش خراب میشد که بازم حرفای عزیزان یادم افتاد باخودم گفتم چیزی نیس عب نداره...اروم تر شدم.رفتم حیاط بیمارستان با خودم فک میکردم که چرا اینجوری شد...چرا بازم جلوم سبز شد...؟؟؟اینا تصادفی نیستن.بعد اون ب لباسم دس میزنم ب گوشی ب ماشین میزنم.این ینی درد عذاب مشکل...
    نمیدونم منتظرش بودم اینجوری شد یا چی میتونه باشه!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    حالا دوست عزیز نمیدونم کجا هسم که ایندمو میبینم ولی بدون که اینده نزدیکمو میتونم حدس بزنم.با این اتفاقم شمام باید متوجه بشین که تو این مورد دیگ حق با منه....درسته؟؟؟؟؟؟؟................ ....گرفتین؟؟؟
    شما گفتین اگه خدا نخاد هیچ مشاوری نمیتونه کمک کنه...شما پااااک ناامیدم کردین خیلی ممنون از راهنماییتون.
    اتفاقا میخاسم خودمم بهش اشاره کنم.اگه خدا واقعن نخاد چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    که تا الانم فک میکنم نمیخاسته...شما میخایین بعد این همه عذاب بسوی خدا برگردم؟؟
    من قبل از اون اتفاق(قبلن گفتم)ب خدا ایمان داشتم درسته گاهی عصبانی میشدم ولی بلافاصله ازش میخاستم منو ببخشه کمکم کنه.انصافا بعضی جاها هم واقعن کمک میکرد تو هر 2 مشکلم.
    اما من نتونستم این مشکلو تحمل کنم.الانم باهاش درگیرمو اذیتم میکنه....برا شما این مشکل بسیار ساده و مسخره میاد...واین مسخره بودنش نمیذاش تاپیک بذارم قصد مشاوره خصوصی داشتم ولی ب گفته یکی از دوستان تصمیم ب تاپیک گرفتم.
    من میخام 2باره با خدا باشم.ولی فک نکنم منو ببخشه.من بهش کینه داشتم کفر گفتم.منو نخاهد بخشید...
    من نگفتم خونوادم مذهبی هستن.مادرم یکم توجه داره بهش.همین.بعدشم مگه هرکی مذهبی باشه ینی ادمه خوبیه؟؟هر کی مذهبی باشه ینی کسیو مسخره نمیکنه؟؟؟
    دکترایی هستن که اوناهم لکنتو مسخره میکنن چ برسه ب ادمای معمولی چه مذهبی چ غیر مذهبی....
    کسایی هستن تو فامیل که ب دینداری مشهورن اما مسخره کردن.مذهبی بودن دلیل بر مسخره و اذیت نکرن دیگران نمیشه..
    بهر حال ازت ممنونم که برام نوشتی.منتظر راهنمایی های بعدیت هسم البته یکم مهربونتر.!!!
     

     
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  2. ارسال:72#
    A@92 آواتار ها
    شادی عزیز ممنون از تمام کمکهاتون.
    (خطاب ب همه عزیزان)اگه من رو نوشته ها دقیق نیستم با این همه توضیحاتی که دادم باید دوستان متوجه بشن که دلیلش همین مشکلمه منکه اصن نمیتونم تمرکز کنم.
    وقتی دستام.ماوس .کیبورد.دورو برم الوده ان چطوری تمرکز کنم و با ارامش بخونم؟؟؟
    باشه من از اولش شرو میکنم میخونم و گزارششو براتون میذارم.اما ازتون برای سومین بار خاهش میکنم شماها هم بادقت بخونین.من همه مشکلاتمو بازگو کردم اما جز چنتا مورد که موارد کلی بودن هیچ کمکی دریافت نکردم.
    ب نظر من وسواسی ی درمان کلی داره که همه بیشتر رو اون تاکید دارن....پستامو ریز بخونین توش همه چیو نوشتم...
    شادی عزیز نوشتن که مریم خانم عالی صحبت میکردن.ینی دیگه نمیکنن؟؟؟؟
    ازاده خانم گرامی من منتظر کمکهاتون هستماااااا.در کنار دوستان شماهم کمکم کنید..
    از همه دوستن بویژه شادی و ازاده و راهله عزیز تشکر میکنم ک برام مینوسن.راهایی که گفیتن خیلی روم تاثیر مثبتی گذاشتن.مرسی.
    ی خاهش دیگه هم دارم اینکه ی لحظه خودتونو جای من بذارین ببینین چه فشاری متحمل میشم......
    فشار روحی روانی.کلافگی.سرزنش خونوادم.تحمل این همه مشکل و بدشانسی.......کافیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟
    تا دیداری دیگر بدرود.
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  3. ارسال:73#
    iraniboy آواتار ها
    .
     

    ----چرا بعضیا فک میکنن من مقصرم.؟؟؟؟گیرم که هستم مگه عمدا اینجوری شدم؟مگ من دلم نمیخاد راحت زندگی کنم؟؟؟؟
    چرا بعضی از دوستان همش سرزنشم میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
     متاسفم ک با این همه توضیح دادنم هنوزم نتونستم حرفمو بهتون برسونم.متاسفم برا خودم که دردی دارم که هیشکی درکش نمیکنه....چون این موضوع برا همه عادیه مورد انتقاد قرار میگیرم.انگاری میخان دعوامون کنن....من تاپیک زدم مشاوره و کمک بگیرم ن اینکه مورد سرزنش باشم.من ب حد کافی در طول روز مورد سرزنش هستم نیازی نس اینجام بشم...

    ----گفتین ب کجا رسیدم که میدونم اینده قراره عذاب بکشم.درسته؟ماجرای امروز براتون میگم خوب بخون...
    حالا دوست عزیز نمیدونم کجا هسم که ایندمو میبینم ولی بدون که اینده نزدیکمو میتونم حدس بزنم.با این اتفاقم شمام باید متوجه بشین که تو این مورد دیگ حق با منه....درسته؟؟؟؟؟؟؟................ ....گرفتین؟؟؟
    ----شما گفتین اگه خدا نخاد هیچ مشاوری نمیتونه کمک کنه...شما پااااک ناامیدم کردین خیلی ممنون از راهنماییتون.
    اتفاقا میخاسم خودمم بهش اشاره کنم.اگه خدا واقعن نخاد چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    که تا الانم فک میکنم نمیخاسته...شما میخایین بعد این همه عذاب بسوی خدا برگردم؟؟
    من قبل از اون اتفاق(قبلن گفتم)ب خدا ایمان داشتم درسته گاهی عصبانی میشدم ولی بلافاصله ازش میخاستم منو ببخشه کمکم کنه.انصافا بعضی جاها هم واقعن کمک میکرد تو هر 2 مشکلم.
    اما من نتونستم این مشکلو تحمل کنم.الانم باهاش درگیرمو اذیتم میکنه....برا شما این مشکل بسیار ساده و مسخره میاد...واین مسخره بودنش نمیذاش تاپیک بذارم قصد مشاوره خصوصی داشتم ولی ب گفته یکی از دوستان تصمیم ب تاپیک گرفتم.
    ----من میخام 2باره با خدا باشم.ولی فک نکنم منو ببخشه.من بهش کینه داشتم کفر گفتم.منو نخاهد بخشید...
    ----من نگفتم خونوادم مذهبی هستن.مادرم یکم توجه داره بهش.همین.بعدشم مگه هرکی مذهبی باشه ینی ادمه خوبیه؟؟هر کی مذهبی باشه ینی کسیو مسخره نمیکنه؟؟؟
    دکترایی هستن که اوناهم لکنتو مسخره میکنن چ برسه ب ادمای معمولی چه مذهبی چ غیر مذهبی....


     
     
    برادرم با این که فشارها رو م زیاده که باید مهربون رفتار کنم ولی واقعا تعریفت از مهربونی چیه. خواهشا ناراحت نشو ولی حالا به یه تصمیمی رسیدم .این که این بار اخر رو مشکل از طرف شماست و امیدوارم همیشه زندگیتون مثل این تایپک نبوده باشه ...منظورم چیه؟منظورم همینیه که میگی داری مسخره میکنی منو... اولا باید بگم شما برادر بزرگتر منی ثانیا من هرگز قصد مسخره کردن نداشتم ... اگه چنین قصدی داشتم تو این انجمن اصلا نمیومدم که پست بدم ! این حرفو درمورد خودم با اطمینان میزنم چون من الان یه دوستیه پنج ساله با کسی دارم که به دلیل عمل لب نمیتونه درست حرف بزنه و کمی صحبت هاش گنگ میاد ...بعضیا که بهش برمیخورن بهش میخندن اما ما تو این پنج سال انصافا باهم شده در حد لالیگا دعوا کردیم اما هرگز به اون ویژگی ایشون اشاره ای نکردم چه برسه به این که به تمسخر بگیرم ...واسه همین الان بیشتر نگرانم که شما تو زندگی واقعیت مثل این پست من برداشت اشتباه داشته باشی ...من به شخصه قصدم اصلا و ابدا تمسخر نبود و نمیدونم شما کجای کار رو مسخره دیدی ؟ تازه از تجربه ی شخصیم هم دارم میگم (گربه و ...) 
    ---- ای کاش  یادم بود و از علایم نگارشی ویرگول و اینا استفاده میکردم ...من سوال نپرسیدم  .. منظورم این بود که مشکل شما در چه حدیه که کار به این جا کشیده ....نگفتم( به کجا رسیدی؟؟ ). -

    ---- بله من دقیقا همینو گفتم . خب این که اینجا این همه مشاور میاد و کمکتون میکنه یعنی خدا میخواد...این که این تایپک برخلاف تایپک های اخیر که به ده تا پاسخ نمیرسیدن  یکهو پرمحتوا میشه یعنی خدا میخواد...به شخصه این که بعد از یک ماه میام و تایپک شما برام جذاب به نظر میرسه یعنی خدا میخواد... این که شما میری بیمارستان اون همه حرف های مشاور ها در شما تاثیر میزاره یعنی خدا میخواد ... این که شما خودت میخوای دوباره توسل کنی به خدا یعنی خدا میخواد....این که خداوند برای رهایی بندگانش از دست شیطان همیشه در رحمت و بخششو به روی بندش باز گذاشته یعنی خدا تو رو میخواد... و ... (واقعا چندتای دیگه مثال بزنم ؟)

    ---- در مورد مذهبی بودن هم اره من اشتباه کردم ...چون میدونی منم میتونم مذهبی باشم ...اما کسی که مومن باشه (نمیگم نماز وبخونه و فرایض دینی انجام بده) منظورم کسیه که بدونه خوب چیه ...ناخوب چیه و بتونه تو زندگیش اجرا کنه  هرگز دیگران رو تمسخر نمیکنه و شما حق داری. ...این افرادی که مثال زدی واقعا کمن بینشون کسایی که این کارو انجام بدن ... 

    ------و مورد اخر این که  واقعا اینایی که تو پست های بالا براتون گفتم از ته دلم بود و تو حرفام نه قصد تمسخر داشتم نه هیچی ...
    و از یه بابت خیلی خوشحال شدم این که شما تو بیمارستان اون همه تونستی فکرتو کنترل کنی و به حرف مشاورهای سایت گوش کنی واقعا بهت تبریک میگم ... اخه واقعا پذیرش چیزای جدید و اجراشون سخته فقط به نظرم شما به اون 21روز فکر کنی حله! امروز روز اولش بود... 
    --یه مورد هم بگم همینطوری که به نظرت مشکلت برای ما عادی میاد منم یه تجربه شخصی بگم وقتی شنیدم به بیمارستان رفتی کمی بهت غبطه خوردم چون افرادی هم هست مثل من که با بیمارستان و پزشکی و اینا مشکل دارن!و شاید (که خوش بحالت )قضیه بیمارستان برات عادی میاد.
    درمورد اون اقاهه فامیلتون (که گارگر هم هست ) خب حق داری و واسه همینه که از بیرون میایم باید دستامونو بشوریم چون الودگی همه جا هست و طبیعیه ... اما شسشتوی زیاد عواقبت ذهنی و جسمی داره که ذهنیشو میگم وسواس بودن و فکر رو ازرده میکنه و جسمیش هم که پست قبلی گفتم بهتره زیاد تکرار نشه ... (گرچه میدونی پوست اندازی و جایگزینی لایه های پوستی خودبه خود و هرثانیه انجام میشه)فقط شستشوی زیاد ممکنه تشدید کنه و بهتره انجام نشه .

  4. ارسال:74#
    A@92 آواتار ها
    از همه عزیزان متشکرم که برام مینویسن وقصد کمک دارن.
    از ایرانی بوی هم معذرت میخام.من موقع خوندن پستش اصلن حالم خوب نبود.حتی با خودمم دعوام بود.الانم اصلن حالم خوش نیس.داغونتر از داغونم متاسفانه.
    دوستان بابت تمام زحماتی که دادم معذرت میخام وصمیمانه تشکر میکنم.

    تا حضوری دیگر و ارائه گزارش خدافظ...
     
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  5. ارسال:75#
    maryam.azadeh آواتار ها
    علی جان
    پست های دوستان رو که میخونم واقعا نکات جالبی رو یاداور شدن. خصوصا شادی جان و ایرانی بوی عزیز.
    خوشحالم که خودت هم تجربی خوندی و خیلی چیزها رو میدونی. نگران الودگی احتمالی اشیا نباش و همچنین خیال ات راحت باشه که از سمت اون کارگر، هیچ نوع اسیب یا بیماری متوجه شما نخواهد شد.
    باکتری ها عمر کوتاهی دارن و ویروس ها عمر کوتاه تر. اینا رو خود شما خوب میدونین و وارد هستین و نیازی به یاداوری دوباره نیست. همیشه مبنا رو بر تمیز بودن وسایل بگذار اما وقتی از سرکار به خونه برمیگردی برای راحتی خیال خودت، مثل همه افراد، یکبار دست هاتو با اب و صابون بشور.
    به قول دوستان، طول کشیدن بیش از حد شستشو، موجب تخریب پوست میشه. امکان ایجاد زخم وجود داره و در اون صورت احتمال بروز یکسری مشکلاتی هست.
    همونطور که گفتم عوامل بیماری زا به اسانی از کسی به کس دیگه منتقل نمیشن.
    هرچی استرس شما کمتر باشه سیستم ایمنی بدن ات بهتر کار میکنه. ارامش رو برا خودت یه اصل قرار بده.
    هر زمان افکار نگران کننده به سراغت اومدن، با جدیت اونا رو از ذهن ات بیرون کن دقیقا مثل یه بیگانه که میخواد پاشو توی حریم خصوصیت بزاره. اجازه نده هیچ فکری ذهنت رو درگیر کنه.
    قدرت ذهن رو نمیشه دست کم گرفت. هرچی تصورات مونو بزرگتر کنیم بیشتر عینیت پیدا میکنن و بالعکس هرچی تصورات مونو کمرنگ تر کنیم، ماهیت دروغین و خیالی اونا بیشتر برامون اشکار میشن.
    هرگز اجازه نده اون کارگر یا هرکس دیگه، قسمتی از ذهن شما رو اشغال کنه.

  6. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط ثریا92

  7. ارسال:76#
    iraniboy آواتار ها
    من یه سوال دارم ... 
    شما با وجود اون پیشرفت خوبتون تو بیمارستان گفتین که داغون تر از داغونم !! خب این اگه اشتباه نکنم یعنی یا مشکلتون حل نشده یا مشکلات دیگه ای هم وجود داره . 
    میتونین بیشتر توضیح بدین؟

  8. ارسال:77#
    راهله آواتار ها
    سلام
    افرین به شما
    اولین قدم و بزرگترین قدم رو شما برداشتین اینکه به محیط بیمارستان رفتین و به اون کارگر دست دادین
    این نشانه  روند بهبودی شماست
    عالی بود منتظر برداشتن قدم های بعدی شما هم هستم
    از مشاور عزیز و مهربان شادی خانم و دیگر دوستان به خصوص اقای ایران بوی هم که همیاری میکنند کمال تشکر را دارم
    و از همه مهمتر خدای مهربون که به ما و شما توفیق داده با هم همیار باشیم متشکرم

  9. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط ثریا92

  10. ارسال:78#
    A@92 آواتار ها
    سلام ب همه دوستان خوبم
    بازم مرسی که اومدین و نوشتین...
    ازاده خانم گرامی مرسی از یاداوریتون.ولی ی نکته::::::درسته من تجربی خوندم ولی چیزایی دراین موارد که میگین ویروسو میکروب و ...اصلن چیز ب درد بخوری یادم نیس.چون متاسفانه همانطور که قبلن هم گفته ام این مشکلم کلا از درس دورم کرد.الانم درس نمیخونم.فقط نمره قبولی میگرفتم...پس همچنان هر نکته ای هس بگین و یاداور بشین و تجربی بودن منو درنظر نگیرین.
    این حرفتونم دارم اجرا میکنم که نزارم تو فکرم نفوذ کنه.
    __________________________________________________ _______
     
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  11. ارسال:79#
    iraniboy آواتار ها
    آقا علی یه موردی هم که یادم اومد این که سعی کن افکار منفی رو از خودت دور کنی ... مثلا من الان تو کنار نام کاربریت میبینم نوشتی (مثل همیشه غمگین) ...خب به نظرتون احترام میزارم ولی من به شخصه تجربه دارم .ادم خودش که به متن خودش نگاه میکنه دوباره روخودش تاثیر میزاره ... امیدوارم منظورمو فهمیده باشی... میخوام بگم سعی کن ازین به بعد افکار و جملات منفی و مخرب روحیه رو کمتر و از خودت دور کنی ...[size=x-small]Respectfully:I.B[/size]
     

  12. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط ثریا92

  13. ارسال:80#
    A@92 آواتار ها
    سلام ب داداش گلم.ایرانی بوییییییییی..
    دوست خوبم ممنون ..
    ی معذرت خاهی هم بهت بدهکارم....من اون موقعی که پستتو خوندم ناراحتو عصبانی بودم.اصن درهم برهم خوندمش ببخش که یجور دیگه متوجه شده بودم.
    راستش شب اونروز خاسم پستمو حذف کنم ولی نکردم.
    میدونی چرا؟
    چون ی سندی هس واس اینکه دوستان ببینن ک چقد مشکلم کلافم کرده.چقد عصبانیم میکنه.چقد عذاب میکشم.چقد تحت فشارم.....پس از حرفام ناراحت نشو.
    درمورد مسخره کردن هم من بازم اشتبا کردم.تو هیچ تمسخری انجام ندادی...وااااااااای چقد داغون بودم اونروز موقع خوند پستت.......
    حرفات قشنگ و موثر بود مرسی داداش.
    باشه الان عوضش میکنم.ولی واقعن حقیقتو نوشتماااااا.اخه همینجوریم اکثرا..ولی خب ...عوض میکنمش..
    بازم منتظرم...[hr]ایرانی بوی عزیز...
    راستش الان دقیقا یادم نیس چرا حالم بد بود ولی
    ایناهم موثر یودن: دیدن اون کارگرمون تو بیمارستان.بعد برگشتن سرزنش خونواده..لکنتمم یکم موثر بود...چنتام دیگه که یادم نیس.اخه میخام چیزای مخربو هم یواش یواش از یاد ببرم.
    مرسی.
    __________________________________________________ ___________
    سلام راهله خانم عزیز.....
    خیلی ممنون که بازم سرزدین..
    اره یکم پیشرفت داشتم  و مدیون شما و دوستای گلم و درمانگر عزیزم هستم ک خیلی کمکم میکنین.
    .اما ی سرس موانعی جلو راهمه اونم خونوادم که نمیخان خوب بشم.
    بعدا براتون مفصل توضیح میدم.
    از همتون ممنون.
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

صفحه‌ها (30): صفحه 8 از 30 نخستنخست ... 67891018 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •