تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




وسواس فکری و عملی شدید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:A@92
آخرین ارسال:تبسّم
پاسخ ها 299

صفحه‌ها (30): صفحه 1 از 30 12311 ... آخرینآخرین

وسواس فکری و عملی شدید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    A@92 آواتار ها
    سلام ب همه عزیزان..
    چنروزیه میخام بیام از مشکلم بنویسم اما انقد داغونو اعصبانی بودم که نمیشد.الانم که اومدم بنویسم بازم ذهنم آشفتس.خیلی داغونم..
    مشکل اصلیه من وسواسیه.فک کنم وسواس فکری هم دارم. اما بدتر از اون اینه که نمیتونم مشکلمو برا کسی توضیح بدم..ذهنم خیلی اشفته هس...وقتی ب مشکلم فک میکنم ک بخاطرش مجبور شدم زندگیمو از دس بدم داغونتر از داغون میشم.اصن هیچ تمرکزی ندارم نمیتونم توضیح بدم.
    این مشکل منو نابود کرد و مقصر اصلیشم برادرمه که هرگز ازش نمیگذرم.نمی بخشمش...
    وقتی یاد تحقیرایی که شدم,توهینایی که شنیدم,اشکایی که ریختم ,میوفتم خیلی اعصابم بهم میخوره اصن از درون نابود میشم.خونوادم با کارای اشتباهشون منو تو این موقعیت قرار دادن اون وقت ی چیزیم طلبکارن.همش بهم توهین میکنن سرزنشم میکنن.ازشون بدم میاد.بعضی وقتا فک میکنم اگه خونوادم نبودن چه خوب میشد..!!!
    6_7سالی میشه ک این مشکلو دارم.من بخاطر رفتار خونوادم خیلی سختی کشیدم از زندگیمو آیندم گذشتم همه چیمو دادم.ولی حتی یبارم نخاستن منو درک کنن.میگن خودت اینجوری شدی...اصن حرفای من حالیشون نیس...
    تازگیا ب فکر خودکشی و رفتن از خونه بودم.خودکشیو بیخیال شدم.اما فرار از پیش خانوام هنوز تو ذهنمه...
    واااااااای حالم بده نمیتونم ادامه بدم...انقد مشکلاتم زیاده که نمیدونم از کجاشرو کنم چجوری بگم.اصن هر وقت اومدم از مشکلم بگم ذهنم قفل کرده...
    سعی میکنم بعدا بنویسم...
    دوستان تقاضای کمک دارم ازتون.پیشاپیش از همتون ممنونم.
    ویرایش توسط محسن عزیزی : 2014_03_07 در ساعت 00:46 دلیل: تغییر عنوان

  2. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط anahid,niloofarabi,نرگس

  3. ارسال:2#
    aram آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    به همیاری خوش آمدین. شما در مورد مشکل اصلیتون هیچ توضیحی ندادین. لطفا توضیح بدین تا دوستان و مشاوران عزیز بتونن کمکتون کنن. در ضمن با خودکشی و فرار از خانه مشکلتون حل نمیشه که هیچ جند برابر هم میشه.

  4. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92,niloofarabi,نرگس

  5. ارسال:3#
    A@92 آواتار ها
    ممنون aram عزیز..
    بله من نتونستم در مورد مشکلم توضیح کامل بدم.ولی اشاره ای کردم که مربوط ب وسواسیه.واینکه دیگه خودکشیو گذاشتم کنار اما فرار گهگاهی میادسراغم.ازگفتن مشکلم میترسم.یجورایی انگار نمیخام بگم.اصن فک میکنم اشتبا کردم پست دادم فک میکنم مشکلم هیچ راه حلی نداره...ولی هنوز یکم امید دارم.پس براتون مینویسم..
    از اولش براتون مینویسم ازهمون 6 7 سال پیش.شاید طولانی بشه ولی اینجوری فک میکنم دیگه چیز مبهمی نمیمونه و مشاوران براحتی میتونن کمکم کنن.ازتون خاهش میکنم بخونین و راهنماییم کنین.اگه دوست عزیزی حوصله نکرد همشو بخونه تو پست بعدیم فقط مشکلات الانمو مینویسم اونو بخونه.
    منو برادرم که 1سال ازم بزرگتره تو ی مدرسه راهنمایی درس میخوندیم.دقیقا یادم نیس کلاس چندم بودم ولی شاگرد راهنمایی بودیم.وطبیعتا برادرمم ی کلاس ازم جلوتر بود.ی روزی فک کنم تو حیاط مدرسه بودیم که برادرم بهم گفت فلان پسرو میبینی؟گفتم اره چیشده مگه؟گفت اون پسر بدیه.ناپاکه.کثیفه واز این حرفا..گفت اگه بهش برخوردی کردی دستاتو بشور.رفتی خونه لباساتو عوض کن.دوربرش نرو...منم باورم شد.از اون روز ب بعد ی روز خوش ندیدم.همیشه مواظب بودم که نکنه اون پسره بیاد دوربر من باهام برخورد کنه..همیشه استرس داشتم.میون اون همه دانش اموز حتمن برخوردی بینمون ایجاد میشد دیگه..چند باری سرصف.تو حیاط تو راه مدرسه باهم برخوردی داشتیم منم مجبور بودم لباسامو عوض کنم.دستامو زودی ب هزار زحمت بشورم.وسایل درسمو(خودکارو مدادو ..)بشورم.تو حیاط و سالن هواسم بود اگه اون پسره جایی قدم گذاش من از اونجا رد نشم.تا پا جای پای اون نذارم.اگه اون از ی شیری تو آبخوری آب میخورد من دیگه از اون استفاده نمیکردم.اگه اون با معلمی دس میداد من نباید دس میدادم.اگه اون جایی مینشت تو زنگ تفریح من مجبور بودم دوربر اونجا نرم.وهزاران کارهای دیگه ک رفته رفته حساسیت منو بیشتر کرد.روزی میرفتم خونه مامانبزگم اونو تو یکی از محله ها دیدم فهمیدم خونش اونجاهاس.از اونروز ب بعد از خیابون دیگه میرفت خونه فامیلام.اگه مامانم میگفت از اینجا بریم عصبانی میشدم ..نمیرفتم .حرفمون میشد.اینکارام باعث شد دید خانوادم ب من بدتر بشه.ارزش من تو خونوادم کم شد.له ام کردن.ولی من تقصیری نداشتم من فقط قربانی شدم...یکی از همکلاسیام دوست اون پسره بود تو حیاط باهم بودن.وقتی همکلاسیم میومد تو کلاس داغون میشدم.اگه ب چیزی دس میزن انگاری دنیا روسرم خراب میشد.خیلی اوضاع بدی بود.من شاگرد زرنگی بودم(تعریف از خود نباشه)ب همه کمک میکردم تو درس ها.اکثر بچه ها بامن دوست صیمی بودن.من میدیدم که این دوستای صمیم با اونپسر برخود میکردن ومن نمیتونستم دیگه باهاشون باشم.بینمون فاصله افتاد خودشونم متوجه شدن بهم گلایه میکردن.دوستام اولی چیزی بودن ک از دستشون دادم.ب هزار زحمتو مصیبت که قابل بیان نیس ک چقد شکنجم دادن من راهنماییو تموم کردم.تصمیم گرفتم دیگه پسر خوبی باشم.وسواسی نباشم.رفتم اول دبیرستان نشستم کنار ی پسری که با ویلچر میمود مدرسه.اولش خوشال بودم میخاسم بهش کمک کنم.خیلی دوس دارم کمک کردنو.ولی نشد ک نشد.بازم شرو کردم.چون نمیتونستم بهش کمک کنم دلم شکست و این بخاطر برادرمه.من حتی تو مدرسه دسشویی هم نمیرفتم.از ابخوری هم اگه واجب نمیشد استفاده نمیکردم.تشنه مینشستم سر کلاس.این همه سختی فقط بخاطر حرفای برادر احمقم...
    اونجاهم ی دوست صمیمی که  محلمون نزدیک هم بود پیدا کردم.ولی نتونستم نگهش دارم.روزایی بود که میگفت پیاده بریم اما من نمیتونستم چون تو راه هزار بار دچار مشکل وسواسی میشدم.اونم ناراحت میشد..
    من تو مدرسه ب این چزا حساس بودم نمیدونم همون وسواسی میشه یا ی چیز دیگس:وقتی مثلا ی سسی (سس سفید)ریخته میشد زمین اگه من ازکنارش رد میشدم باید دستامو میشستم..اگه کتابم میوفتاد زمین جلدشو عوض میکردم.خودکارمو دوستم میگرف باید یکی دیگه میخریدم...من خیلی سختی کشیدم.من با معدل 19/3رفتم دبیرستان اما این مشکلاتم انقد اذیتم کردن که نتونسم ب درسم برسم.خیلی سخته وقتی کتابت کثیفه برش داری بخونیش.وقتی خودکارت تمیز نیس برداری باهاش بنویسی...اینا باعث شد من از درس جدا بشم..تو دوران دبیرستان بیش از حد اذیت شدم.حالا جاهایی که دوس دارم برم نمیتونم برم.محدودیت برام ایجاد شده تو شهر.من تو ی شهر قشنگی زندگی میکنم خیلی دوسش دارم اما نتونستم از زیبایی هاش لذت ببرم.هر وقت رفتم بیرون بجای تماشای شهرو طبیعت فکرم ب وسواسی بود.ب ادمای دور برم.ب زمین بود که نکنه ی وقت چیزی باشه پامو بذارم روشواز این کارا..
    خانوادم هم زمینه این مشکلاتمو فراهم میکردن...ینی اصن براشون مهم نبود که من چرا درس نمیخونم.(ولی ب ظاهر اینجوری نشون میدادن)با اینکه میدونستن مشکلم چیه اما یبار نشد بشینن باهام حرف بزنن فقط غرمیزدن.پدرمادر من(بنظرمن)خیلی ادم کوته فکری هستن همیشه ادعا دارن زیاد میفهمن.ادمه با درکی هستن.اما اینجور نیس.اصن موقعیتی درست نکردن ک ادم بتونه یکم باهاشون حرف بزنه.شایدم واس من اینجوری میکردن.من حتی 3 بار براشون نامه نوشتم که من چنین مشکلی دارم.بریم دکتر.عذاب میکشم.حتی گفتم برادرم اینارو بهم گفته.یادم میاد زمستون بود هوا سرد بود.منم اون روز با داداش اون پسره(اونم تو همون مدرسه بود)برخوردی داشتم و مجبور شدم بدون کاپشن برگردم خونه.همه جام یخ زده بود.داشتم مریض میشدم.اما مامانم همش سرزنشم میکرد.یبارم نپرسید چرا کاپشنت تنت نیس؟!!!متاسفانه من لکنت هم دارم و مورد تمسخرشدید برادرم هم قرار میگرفتم تو نامه ها همه چیو واسشون گفتم ولی...نامه هارو خوندن و اومدن مسخرم کردن.اوضاع بدترم شد.اخرش تو نامه اخری نوشتم ازتون متنفرم.ازتون نمیگذرم.
    من همیشه با خونوادم دعوا داریم. همش حرفمون میشه.اصلن ازشون خوشم نمیاد دلم میخاد همین الام بمیرن دلم خنک بشه.بابا مگه گناه من چی بود که تو فامیل باید خرد بشم که همیشه خونوادم تحقیرم کنن.مگه این همه مشکل باعثش خونوادم نیسسسسس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    تازگیا که شستنو لباس عوض کردنو دوش گرفتنام زیاد شده همش دعوام میکنن و مسخرم میکنن.بهم میگن مریضی احمقی..هرچی میگم باعثشون شماهایین نیفهمن که نمیفهمن.من فک میکنم برادرم از قصد اون حرفارو بهم گفته بود.اخه رفته رفته وضعیت من برتر شد ولی وضعیت برادم خوب شد.تا الان که همش برادرمم سرزنشم میکنه و من نمیتونم بهش بگم بابا لعنتی تو باعث شدی من این همه سختی بکشم.درس نخونم...چون اگه بگم خوشال میشه.خیلی ادم بد ذاتیه.
    از خونوادم بدم میاد ازشون بیزارم...هیچ تلاشی نکردن من خوب بشم.همیشه مجبورم جلوشون گردن کج کنم چون نمیتونم دلیل کارامو توضیح بدم.هرچن بگم هم ک فایده ای نداره...
    خانوادم زندگیو نابود کردن.خدا ازشون نگذره...
    دوستان شرمنده.خیلی معذرت میخام ازتون سرتونو درد اوردم.ببخشین طولانی شد.اینا همش ی گوشه ای از مشکلاتم بود..
    خاستم ی دردلی هم کنم تا یکم خالی بشم.اما خالی نمیشم.کلافه ام...
    تو پست بعدی هم چنتا مشکلمو واستون واضح مینویسم.خاهش میکنم راهنماییم کنین.

     

     

     

     

     

     

     
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  6. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط maryam_7,niloofarabi,نرگس

  7. ارسال:4#
    aram آواتار ها
    علی عزیز شما خودتون تا به حال دکتری یا روانشانسی مراجعه نکردین که در این مورد کمک بگیرین؟ درسته که خانواده شما اهمیتی به خواسته تون ندادن، ولی خودتون آیا اقدامی نکردین؟ تا جائی که من متوجه شدم شما دیگه در سنی نیستین که برای مراجعه به دکتر نیاز به خانواده داشته باشین

  8. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92,niloofarabi,نرگس

  9. ارسال:5#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    علت اصلی مشکل شما خانواده و خصوصا برادرتون نبود. میشه گفت یه زمینه ای در شما وجود داشته ک به این شکل خودشو نشون داده.
    برادرتون به احتمال خیلی خیلی زیاد، فقط از روی حسن نیت بهتون یه تذکر داده و خواسته شما کلا توی مراوده با همکلاسی ها بهداشت و سلامتی تون حفظ بشه. اصولا توی مدارس(چ دخترونه و چ پسرونه) خیلی از دانش اموزها بهداشت رو به اونصورت رعایت نمیکنن. احتمال شیوع بعضی ویروس ها و میکروب ها هست( خصوصا انفلوانزا و سرماخوردگی).
    اما شما چون زمینه این حالتی ک الان دارین رو از اول داشتین،کم کم فاصله گرفتن از اون پسر براتون تبدیل به یه عادت شد و گذر زمان این حس تونو خیلی تقویت کرد و تبدیل شد ب یه مشکل ک زندگی عادی تونو تحت تاثیر قرار بده.
    واقعیتش همه ماها توی عمرمون چنین تذکرهایی رو دریافت کردیم. مثلا فلانی ادم تمیزی نیست از دستش چیزی نخور و .............
    این جمله ها توی دوران نوجوونی واسه مون جملات اشنایی بودن. اکثرا بزرگترها چنین تذکرهایی میدن ولی حقیقتش هیچ ادمی به این معنا الوده نیست. حتی همون پسر هم شاید اصلا ادم ناپاک و کثیفی نبوده و مثلا ممکنه یکبار میوه نشسته خورده و یا لباسش خاکی بوده و....... برادرتون هم توجهش به این مساله جلب شد و صرفا یه هشدار معمولی بهتون داد.
    توی زندگی ما و توی خونه هامون و یا ادم هایی ک باهاشون در ارتباط هستیم، کسی یا چیزی وجود نداره که حاوی یه میکروب یا ویروس وحشتناک باشه. نهایتش ممکنه توی فصل سرما، مثلا سرماخوردگی از یکی به دیگری منتقل بشه.
    شما برا حل مشکل تون خیلی بهتره اگه حضورا به روانپزشک مراجعه کنین. ولی به عنوان یه تمرین شخصی، سعی کنین عمدا بعضی وسایل تونو( البته غیر از مواد خوراکی و یا قاشق و چنگال) بندازین روی زمین و بعدش استفاده کنین. مثلا کتاب تونو بذارین کف اتاق و بعدش بردارین ورق بزنین و بخونین. خودکار تونو بندازین کف حیاط و بعدش وردارین باهاش بنویسین. خودتون به صورت عملی مشاهده میکنین که هیچ نوع بیماری و الودگی به سمت تون نخواهد اومد.

  10. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92,maryam_7,نرگس

  11. ارسال:6#
    A@92 آواتار ها
    aramعزیز  متاسفانه نه اقدامی نکردم.چون قبلا برام ی عادت بود فک میکردم همینجوریه دیگه زندگیم.تازگیا خیلی اذیت شدم.فک کردم که چرا اینجوری شدم دیدم اره مشکل از همون جایی اب میخوره که حدس میزدم.تصمیم گرفتم بامشکلم مبارزه کنم و ازش فرار نکنم اما بدترم شده خیلی حساس شدم و ریزبین.بله نیاز ب خانواده نیس ولی من تمام هفته رو سر کارم ووقت ندارم.وضع مالیه ما زیاد خوب نیس ی جورایی کاره اجباریه.سرکارم هم خیلی اذیت میشم.
    توفکرش هسم برم روانپزشک اما میترسم حضوری بگم..
     
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  12. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط niloofarabi,نرگس

  13. ارسال:7#
    A@92 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'maryam.azadeh' pid='35860' dateline='1386347764'
    سلام
    علت اصلی مشکل شما خانواده و خصوصا برادرتون نبود. میشه گفت یه زمینه ای در شما وجود داشته ک به این شکل خودشو نشون داده.
    برادرتون به احتمال خیلی خیلی زیاد، فقط از روی حسن نیت بهتون یه تذکر داده و خواسته شما کلا توی مراوده با همکلاسی ها بهداشت و سلامتی تون حفظ بشه. اصولا توی مدارس(چ دخترونه و چ پسرونه) خیلی از دانش اموزها بهداشت رو به اونصورت رعایت نمیکنن. احتمال شیوع بعضی ویروس ها و میکروب ها هست( خصوصا انفلوانزا و سرماخوردگی).
    اما شما چون زمینه این حالتی ک الان دارین رو از اول داشتین،کم کم فاصله گرفتن از اون پسر براتون تبدیل به یه عادت شد و گذر زمان این حس تونو خیلی تقویت کرد و تبدیل شد ب یه مشکل ک زندگی عادی تونو تحت تاثیر قرار بده.
    واقعیتش همه ماها توی عمرمون چنین تذکرهایی رو دریافت کردیم. مثلا فلانی ادم تمیزی نیست از دستش چیزی نخور و .............
    این جمله ها توی دوران نوجوونی واسه مون جملات اشنایی بودن. اکثرا بزرگترها چنین تذکرهایی میدن ولی حقیقتش هیچ ادمی به این معنا الوده نیست. حتی همون پسر هم شاید اصلا ادم ناپاک و کثیفی نبوده و مثلا ممکنه یکبار میوه نشسته خورده و یا لباسش خاکی بوده و....... برادرتون هم توجهش به این مساله جلب شد و صرفا یه هشدار معمولی بهتون داد.
    توی زندگی ما و توی خونه هامون و یا ادم هایی ک باهاشون در ارتباط هستیم، کسی یا چیزی وجود نداره که حاوی یه میکروب یا ویروس وحشتناک باشه. نهایتش ممکنه توی فصل سرما، مثلا سرماخوردگی از یکی به دیگری منتقل بشه.
    شما برا حل مشکل تون خیلی بهتره اگه حضورا به روانپزشک مراجعه کنین. ولی به عنوان یه تمرین شخصی، سعی کنین عمدا بعضی وسایل تونو( البته غیر از مواد خوراکی و یا قاشق و چنگال) بندازین روی زمین و بعدش استفاده کنین. مثلا کتاب تونو بذارین کف اتاق و بعدش بردارین ورق بزنین و بخونین. خودکار تونو بندازین کف حیاط و بعدش وردارین باهاش بنویسین. خودتون به صورت عملی مشاهده میکنین که هیچ نوع بیماری و الودگی به سمت تون نخواهد اومد.
     


     ممنون خانم ازاده..
    بله خودمم فک میکنم مشکل اصیلم ی زمینه ای هم داشته.خونواده مادرم خانواده مذهبی هستن و رو پاکیو نجسی خیلی حساسن.طبیعتا منم اونجا میرمو باهاشو در ارتباطم شاید حرفای اونام روم تاثیر گذاشته.شایدم زمینه ارثی داره.(مادر خودمم از بچگی حساسیت نشون داده که مثلا با کفش نیا رو موکت و..)ولی بهرحال برادرم استارتشو زده.من هرگز نمیبخشمش.اگه از حسن نیت بوده پس چرا الان همش تردم میکنن؟چرا نتیجه نامه هام برعکس شدن؟چرا بهم تیکه میندازن؟؟؟؟؟؟
    من خودمم راجب اون پسر شنیده بودم کارای بدی میکنه.شنیده بودم تو دستشویی کارای بدی انجام میده.(دروغ یا راستیشو مطمئن نیسم.از دوستام شنیده بودم)برادر منم ب پاکیو نجسی حساسه.شاید ی دلیلش اینه...نمیدونم پاک کلافه ام..
    اخه برادرم خودشم مث من بود اولاش.هردومون همون کارارو میکردیم.ولی وسواسیه اون تو همون دوران تموم شد وفقط اون چنتا هستن.ولی من هنوز این مشکل باهامه.هر روزم بیشتر میشه.از وقتی که بیدار میشم باهاش درگیرم تا وقتی که خابم ببره.ذهنمو درگیر کرده.هزارتا فکر ناجور میکنم.خیلیییییی ریز بینم.
    من ترجیح میدم اینجا کمکم کنین و مشکلم حل بشه اخه حضوری یکم سخته..
    ب نظرتون زمینه ای که شما گفتین چی میتونه باشه؟
    مشکل من اینجوریا نیس که وسایلمو بندازم زمین برش دارم تمرین کنم...من خیلی حساس شدم.ریزبین شدم.مثلا فک میکنم کسی با کفشاش رفته دسشویی اومده اینجایی که الان خودکارمو انداختم ..واین اصن برام قابل قبول نیس.من میخام تو نهایت پاکی باشم.تمیز باشم.ولی کاملا برعکس شده.حتی چون ب شدت اذیت میشمو از زندگیم هیچ لذتی نمیبرم ب خودارضاعی هم رو آورده بودم....فک میکنم خیلی کثیفم..زندگیم بدجور تحت تاثیرش قرار گرفته.تو همه چی ملاکم برا تصمیم گیری این مشکلمه.اگه چیزه وسواسی نداشته باشه انجامش میدم وگرنه نه..

     

     

     
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  14. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط niloofarabi,نرگس

  15. ارسال:8#
    **شادی** آواتار ها
    سلام مجدد آقای علی.
    بهمیاری خوش اومدین...
    اصلا بخاطر این مشکل خودت رو سرزنش نکن و اجازه نده بابت تمسخر افراد نااگاه احساس خجالت بهت دست بده... هر بیماری ای علایم خاصی رو همراه داره همونطورکه اختلال افسردگی ,کاهش اشتها و نامنظمی ریتم خواب و زندگی رو بهمراه داره, وسواس هم یه اختلاله یه اختلال اضطرابی با علایم خاص خودش و اینکه شما شروع میکنی به شستشوی دستهات یا عوض کردن جلد کتابی که زمین افتاده و ...همگی برای تخلیه شدت اضطرابیه که درونت حس میکنی و هیچ دلیلی برای تمسخر و خجالت وجود نداره...
    برای اینکه کاملتر بتونیم کمک کنیم لازمه اطلاعات دقیقی از عمق مشکل شما داشته باشیم...وسواست محدود به شستشو و آلودگیه یا افکار وسواسی هم داری؟مثل شمارش, نظم و ...
    درباره سن تحصیلات و شغل هم لطفا برامون بنویس.
    مصرف داروی ضداضطراب درکنار رواندرمانی میتونه کمک زیادی به بهبودی شما کنه... این ترسی که باعث میشه از مراجعه به روانپزشک خودداری کنی دقیقا از چه بابتیه؟

  16. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط A@92,niloofarabi,نرگس,ثریا92

  17. ارسال:9#
    A@92 آواتار ها
    سلام خانم شادی.مرسی که سرزدین.
    من افمار وسواسی هم دارم.دوست دارم همه چی سرجاش باشه مرتب باشه.حتی تو محل کارم که خییلی کار شلوغو قاطی پاتی هستش.اگه دریو قفل کنم چنبار چکش میکنم و...
    من موقع شستن دستام شمارش دارم.حتی صلوات هم میفرستم.فک میکنم اینجوری تمیزتر میشه.اصن خاک بر سرم شده..بیچاره شدم من...
    من 20 سالمه.وتا الان هیچ استفاده مفیدی از جوانیم نکردم.
    تا پیش دانشگاهی خوندم.رشته تجربی.دیپلم هستم.بخاطر لکنتم و این مشکلم ترک تحصیل کردم.
    شغلمم:تولیدیه کفش داریم مال خودمونه.اونجا کار میکنم.شغل کفاشی اصن شغل خوبی نیس.اصن با من جور درنمیاد.مثلا میبینی یکی تو استکان یکی اب یا چایی میخوره.میره دسشویی دستاشو نمیشوره...
    کلا زندگیم خیلی مشکل دارم.انقد که دیگه با خداهم قهرم.ازش کینه دارم.
    من هنوزم نتونسم مشکلاتمو با جزئیاتش بگم اخه واقعن برام سخته .خجالت میکشم.چ برسه ب مراجعه حضوری.برم بگم چی؟؟
    بعدشم وضع مالیه درستو حسابی نداریم.اصن از هر طرف مشکله که روسرم میاد.

     
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود

  18. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط niloofarabi,نرگس

  19. ارسال:10#
    **شادی** آواتار ها
    اولین گام اینه که ترس یا خجالتی که مانع میشه به روانپزشک مراجعه کنی رو از بین ببریم چون درمان دارویی جزء جدانشدنیه درمان وسواس هست... شما توسط یک سری افراد ناآگاه مورد تمسخر قرار گرفتی این مشکل شما از دید یک متخصص فقط یک بیماریه که نیاز به درمان داره نه عاملی برای خجالت...دکتری که شما قراره بهش مراجعه کنی روزانه با چندین نفر که مشکل مشابه شمارو دارن برخورد داره و اصلا بنظرش تازگی نداره یا عجیب و غریب نیست که یه نفر دچار افکار و اعمال وسواسی شده...ببین علی آقا منشا مشکل شما اضطرابه و تا وقتی این اضطراب تحت کنترل درنیاد شما برای صحبت هم نمیتونی به اون صورت پذیرش داشته باشی بهترین و موثرترین درمان رو زمانی دریافت میکنی که اول اضطرابت کاهش پیدا کنه آروم بشی و توام با اون بصورت حضوری یا حداقل از طریق همینجا باهات صحبت بشه و البته به راهکارهایی که بهت داده میشه عمل کنی...
    آمادگیش رو داری؟
    سن کم شما و هوش خوبی که داری روند بهبودت رو سرعت میبخشه...مشکلات زندگیت خیلی ناجور یا شدید نیستن مود یا خلقی که فعلا شما باهاش درگیری یه مود منفیه بنابراین همه چیز رو به بدترین شکل ممکن پیشبینی و برداشت میکنی اگه بتونی به این مشکل وسواس غلبه کنی کم کم متوجه میشی شغل , خانواده و حتی برادرت برات عزیز و دوست داشتنی هستن پس فعلا برای مثبت شدن دیدت به زندگیت خیلی به خودت فشار نیار احساسات الانت طبیعی هستن با سیر بهبودی وسواس, این احساسات هم کم کم تعدیل میشن...

  20. وسواس فکری و عملی شدید  سپاس شده توسط niloofarabi,محسن عزیزی,نرگس

صفحه‌ها (30): صفحه 1 از 30 12311 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •