تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




میخوام با یه حس خوب زندگی کنم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:soodeh
آخرین ارسال:حوا
پاسخ ها 9

میخوام با یه حس خوب زندگی کنم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام راستش حالم خوب نیست نه فقط الان و تو این لحظه کلا حالم خوب نیست شاد نیستم مگر شادی های مقطعی احساس میکنم زندگیم پر از محرومیت هست خدا رو شکر من جسم سالمی دارم و امیدوارم سالم بمونه چون گاهی وقتا دیگه خیلی غصه میخورم غصه میخورم چون دستام بسته است هر کاری میخوام بکنم به پول میرسم نبودش برام محرومیت میاره هر سال دانشگاه قبول میشم و نمیرم چون دانشگاه آزادو نیمه دولتی و پیام نور هست تا حالا دانشگاه روزانه قبول نشدم و اصلا حس و حالی که بشینم بخونم واسه روزانه ندارم واقعا ندارم احساس میکنم با دانشگاه نرفتنم آیندمو تباه کردم با دیپلم کار خوبی پیدا نکردم اوایل از طرف خانواده اجازه ی سر کار رفتنم نداشتم اما بعدا که سر کار رفتم در آمد آنچنانی نداشتم از صبح تا شب حتی روزای تعطیل و جمعه ها حالمو بد میکرد نمیدونم چی تو وجودم انقدر تضعیف شده که من انگیزه هامو از دست دادم میدونم که دانشگاه همه چی نیست میدونم که شعور و فهم آدما به مدرکشون نیست میدونم که بلوغ عاطفی و هوش اجتماعی آدما ربطی به مدرکشون نداره اما بازم احساس ضعف میکنم بازم غصه میخورم چون تحصیل قلبم رو آروم میکنه و  خوب امتیاز هم هست واسه داشتن زندگی بهتر واسه داشتن کار بهتر و شرایط مالی بهتر .2.یکی دیگه از مسائلی که باهاش رو به رو هستم ناراحتیم از بد خلقی های پدرمه آدم خیلی خوب و شریفی هست اما اخلاق خوبی نداره واقعا نداره به هر مسئله ی پیش پا افتاده ای میپردازه و کوتاه هم نمی آد حریم شخصی ندارم و همه ی کارهای من رو موشکافی میکنه و خوب بهم به خاطر کارهای معمولی بد وبیراه میگه مثلا میگه....سوده رفته حموم حموم رو خیس کرده یا در یخچال رو به محضی که باز میکنم میگه ببند عادت ندارم در یخچال باز بزارم اما از تو یخچال بسته هم نمی تونم چیزی بردارم اگه میگم واقعا به مسائل پیش پا افتاده بی انصافانه گیر میده واسه اینه که میده گاهی واقعا تحمل پدرم برام سخت میشه.3.از بچه گی بهم بها نداد با اینکه بچه ی با استعدادی بودم میگفت تو هیچی نمی شی و انصافا هر کاری هم میتونست کرد تا من هیچی نشم پدرم رو میگم بعد هم بهم برچسب زد که از این شاخه به اون شاخه می پری در صورتی که واقعا اینطور نبود اما الان انقدر که بهم گفته دیگه مطمئن نیستم که بتونم مسیرم رو جدی دنبال کنم ناراحتم خیلی ناراحتم اگه واژه ی بهتری برای رسوندن شدت ناراحتیم بود حتما از همون واژه استفاده میکردم ناراحتم من میخوام سبک باشم پدر من واقعا در حق من رفتار خوبی نداشت و نداره اما نمی خوام این زباله های ذهنی رو با خودم حمل کنم من خودمو دوست دارم نمیدونم شاید من تنها کسی باشم که سوده خودم رو میگم دارم اما من میخوام به خودم کمک کنم میخوام هر کاری میتونم واسه خودم بکنم چون احساس میکنم خوشبختی حق منه خندیدن و سبک بودن حق منه من میخوام تو وجودم فقط دوست داشتن باشه نسبت به همه همینطور پدرم .خیلی به رفتن فکر میکنم اما جایی واسه رفتن ندارم و نه حتی پدر بزرگ مادر بزرگی دوست داشتم یه مدت دور شم تا خودمو تقویت کنم به تموم فعالیت هایی که نیاز به پول نداره فکر میکنم کتاب میخونم طراحی میکنم حتی شاگردم دارم اما دستمزد کمی دارم .کارایی که پول نخواد خیلی کمه و حداقل چیزی که میخواد هزینه ی رفت و آمد ماهانه به اون مکان هارو میخواد مثل شب شعر تو فرهنگسراها ...نقاشی با رنگ تنها چیزی هست که ذهنم رو کاملا خالی میکنه اما پدرم بد و بیراه میگه که خونه رنگی میشه بو میده با اینگه رنگام بدون بو هست ..دوست دارم زندگیم جور دیگه ای باشه .من چیکار کنم اخلاق پدرم که عوض شدنی نیست سن بالایی داره و دائما خونه هست کم پیش میاد جایی بره بی خیال دانشگاه شدم چون فقط داره اذیتم میکنه اما اینجوری هم جز کارگری با دستمزد کم کاری ندارم چیکار کنم که جوونیم انقدر ناراحت کننده نگذره .نگید ازدواج کن چون نمی خوام تمام حس خوبم رو به یه آدم گره بزنم که اونم یکی مثل منه با مشکلات خودش یه عمری مادرم با تصور شاهزادهی سوار بر اسب بیچارم کرد بیچارم کرد چون منتظر موندم یکی از بیرون نجاتم بده اما هیچکس بیرون نیست واسه نجات دادن من یا هر آدمه دیگه ای جز خودم کاش زودتر بهم میگفت که خودم شاهزاده ی خودم باشم زندگی واقعی کارتون سیندرلا نیست که من20000000000 دفعه میدیدمش دیر بهوش اومد واسه همین انقدر دردم گرفته ادما لحظه های خوبشون رو با هم تقسیم میکنند ازدواج میکنند که زندگیشون شیرین تر شه و شریک زندگیشون رو تو موفقیت هاش سهیم کنند احساس میکنم من چیزی واسه تقسیم کردن ندارم زیبایی ظاهری معیار خوبی نیست چون موندگاری خوبی نداره با این حال چهر ه ی خوبه اما نه پول دارم نه مدرک دانشگاهی نه کار خیلی تاپ + اینکه ناراحتم اما ناراحتیمو نشون نمیدم بیشتر وقتا اخلاقم نرمه و صبورم پای درد دل دوست و  آشنا هم میشینم و آرومشون میکنم با اینکه خودم یکی رو میخوام که آرومم کنه اما شریک زندگی منم این ویژگی های منو تا وقتی میخواد که ممکنه ناراحت بشه و حالش خوب نباشه بعدش دیگه از اینا کیف نمیکنه واسه همینم میگم من ازدواج نمی کنم با اینکه خیلی تنهام دوستام یا ازم دور هستند یا ازدواج کردن سر خونه زندگیاشونن کاش حداقل یه خواهر داشتم من چیکار کنم که دوباره مصمم شم که کم نیارم جا نزنم عقب نشینی نکنم چه جوری.؟مرسی واسه خوندن حرفام خیلی ممنونم

     

     

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام سوده عزیزم
    در رابطه با دانشگاه رفتنت میخوام بدونم که خونوادت تا چه اندازه به تحصیلات اهمیت میدن؟ از لحاظ مالی از پسش برنمیان یا اینکه ایده آل گرا هستن و ازت توقع دارن که حتما دانشگاه دولتی قبول بشی؟
    در رابطه با پدرت میخوام بهت بگم که اینو واقعا باید قبول کنی که توقع رفتار و برخورد منصفانه رو از یک انسان کامل باید داشته باشی. من راجب هیچ کس هیچ قضاوتی نمیکنم ولی چون تو این مورد باهات اشتراک دارم میتونم بهت کمک کنم و درکت کنم...درسته که ناخوداگاه نسبت به رفتارای پدرت تاثیر پذیر هستی چون این یه چیز فطری هستش که فرزند از والدش متاثر میشه... ولی الان که به این درجه از آگاهی رسیدی که فهمیدی رفتار پدرت درست نیست دیگه ازین جا به بعد این توئی که نباید اجازه بدی چیزی که به نفعت نیست روت اثر بذاره...
    مثلا وقتی که حرفی از طرف پدرت بهت گفته میشه (با داشتن این ذهنیتی که برات توضیح دادم) هیچ واکنشی نشون نده... هیچ جواب یا دفاعی از خودت نکن... فقط بشنو و رد شو... مطمئنم اگه بخوای میتونی این توانایی رو در خودت ایجاد کنی.
    در مقابلش سعی کن راجب کار نادرستی که در حقت میشه فکر نکنی چون به قول خودت نمیتونی تغییرش بدی، اینو واسه این میگم که احساس تنفر نسبت به پدرت در تو ایجاد نشه چون تاثیر منفی اش متقابلا به خودت برمیگرده.
    عزیزمی
    فعلا

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام حوا جان مرسی واسه تموم حرفات
    ما از نظر مالی شرایط خبی داریم متوسطه تقریبا خوب
    من برادرام تحصیلات عالیه دارن و اگه بهت بگم که علاوه بر اینجا خارج از کشور هم تحصیل کردن شاید باورت نشه
    با این وجد نمیدونم واقعا درک نمی کنم دلیل مخالفت پدرم چیه
    پدرم من اوصولا آدم منطقی نیست و هیچ منطق خاصی نداره .
    یه بار مادرم گفت به این دلیل نمیزاره دانشگاه برم که میگه بد میشم با پسری یا نمیدونم با پسرا کلا دوست میشم نمیدونم چی فکر میکنه با خودش
    اما همین قدر میدونم که هر کاری میکنه که من دانشگاه نرم
    گاهی وقتا واقعا حالم بعد میشه دلم میخواد های های گریه کنم
    درد داره اینکه میخواد منو عقب افتاده نگه داره تو زندگیم
    و من انقدر تلاش کردمو به نتیجه نرسیدم که واقعا گاهی رمق از نوع شروع کردنو ندارم

     [hr]گاهی وقتا میگم کلا بی خیال دانشگاه بشم
    اما بازم میاد تو فکرم
    یه وقتای هم میگفتم اگه دانشگاه میرفتم خیلی از مسائلی که الان باهاش رو به رو هستم دیگه باهاش رو به رو نبودم

    امشب هم دوباره دلم خیلی گرفته
    جواب پدرمو نمیدم
    روزه ی سکوت میگیرم بیشتر که اصلا مجبور به حرف زدن نباشم
    میخوام کار کنم اما کاری که نیمه وقت باشه و بشه دانشگاه رفت هنوز پیدا نکردم
    برام مهم نبود که چقدر به خاطر نداشتن مدرک از بالا نگاهم کردن
    با اینکه مطالعه روزانه ام رو دارم
    آدم بی سوادو کم شعوری نیستم
    اما آدما بیشتر از اینکه به معلومات و نوع برخورد و سطح شعورت توجه کنند به مدرکت توجه میکنند که دهن پر کن باشه
    دست خودم نیست از خانوادم مخصوصا پدرم ناراحتم که میتونست خرج تحصیلمو بده و نداد
    ناراحتم که چرا خودم نمیتونم واسه خودم کاری بکنم
    امسال هم گذشت و من نتونستم تو رشته ای که قبول شده بودم ثبت نام کنم
    رفتم پیش مشاور گفت این موضوع انقدر اذیتت میکنه که اگه نری تا آخر عمرت هم آزارت میده
    میدونی دانشگاه تمام درد من نیست
    من خیلی مسائل دیگه دارم اما دانشگاه تنها ضعف منه که داغونم میکنه
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام دوباره
    به نظر من مادرت میتونه یه واسطه باشه که شما حرفتو به پدرت بگی... چون به گفته خودت از راه منطق نمیشه وارد بشی و قانعش کنی. امتحانش کردی؟
    و اینکه دوستم بعضی از دانشگاها تک جنسیتی ان. منظورم پیام نور یا غیر انتفاعی هستش. تحقیق کن و ببین کدوم دانشگاه تو شهرت اینطوریه... به خودت فاز منفی نده. شما باید کمک حال خودت باشی نه اینکه با احساسات تخریب کننده ارادتو ضعیف کنی. هر چیزی راه حلی داره...
    درسته که دانشگاه رفتن یه تجربه خوب تو زندگیت هست ولی شما نمیتونی بگی که پیشرفت و موفقیتت تو زندگی به دانشگاه رفتن یا نرفتن وابسته س.



     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    با مادرم صحبت کردم چند بار فایده نداشت
    بیشتر به این فکر میکنم که خودم یه کاری واسه خودم کنم..
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    talangor آواتار ها
    سوده عزیزم نذار دلتنگی به قلبت راه پیدا کنه ماشالا برای خودت هنرمندم هستی هر وقت دلتنگ شدی نریز تو خودت همه رو روی کاغذ پیاده کن مطمئنم نقاشی بهت آرامش میده میدونم شاید بگی به خاطر ایراد گرفتنای بابات از این کارم آرامش نمیبری ولی سعی کن ظرفیت خودتو بالا ببری گفتی بابات سنش بالاست و احتمالا بازنشسته هم هست پس میشه گفت تقریبا طبیعیه که اهل غر زدن باشه و امر و نهی آخه مردا با بیکاری میونه خوبی ندارنو باید یه جوری وقت خودشونو پر کنن وقتی تو خونه هم هستن باید یه جوری خودشونو نشون بدن
    حالا این وسط چیزای بهتری برای گیر دادن پیدا نمیشه به این چیزای دمو دستی گیر میده احتمالا شما هم تنها فرزند تو خونه هستی یا بیشتر از بقیه تو خونه ای دیگه چون بیشتر جلو چشمشی بیشتر در معرض این امر و نهی ها هستی به نظر من از این گوش بشنو از اون گوش بیرون کن چند تا از دوستای خودم بعد از بازنشستگی باباشون همین مشکلو داشتن میگفتن بابام به در و دیوار هم گیر میده پس این از این

    از طرفی دختر خوب سعی کن برای خودت انگیزه داشته باشی وقت بیشتریو رو درسات بذار مطمئن باش اگه بخوای میتونی روزانه هم قبول بشی اگرم خدایی نکرده بازم نشد همونطور که خودتم میگی دانشگاه همه چی نیست که و شعور و فهم آدما هم به مدرکشون نیست سعی کن با این قضیه کنار بیای و اون مهارتهایی که قصد داشتی با ادامه تحصیل به دستشون بیاری خودت به روش های مختلف تو زندگی به دنبال کسبشون باشی و اینو بدون که برای ادامه تحصیل همیشه وقت هست(ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس) پس الان نشد عزیزم دنیا به آخر نرسیده که زانوی غم بغل بگیری مطمئن باش تو که برات ادامه تحصیل هدفه تو آینده بازم فرصتش پیش میاد امسال نشد سال دیگه فقط همیشه تنت سلامت باشه و دلت شاد کاری هم به حرفای آدمای ظاهر بین نداشته باش اتفاقا با طرز برخورد اونا باید مطمئن بشی که شعور آدما فقط به داشتن مدرک نیست وگرنه اینقدر ظاهربین نبودن که بخوان به رخ بکشن
    یه چیزی هم خداییش بگم دانشگاه خوبه خیلی هم خوبه ولی متاسفانه دوره و زمونه ای شده که گاهی اوقات آدم اون چیزایی رو که بلده و براش ارزش بوده هم تو دانشگاه یادش میره ولی خب دلیل نمیشه که بازم نرفت دانشگاه آدمی باید در هر حال جنبه داشته باشه
    موفق باشی سوده عزیزم
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    اتکا به نفستو تحسین میکنم عزیزم
    امیدوارم که کار مناسبی پیدا کنی، اینطوری میتونی برای رفتن به دانشگاه تو سال آینده با برنامه پیش بری. چون الان تو این زمانی که داری با سر کار رفتن پول مورد نیازت جمع میشه. اینطوری کمتر هم تو محیط خونه هستی...
    شاید وقتی دانشجو شدی و پدرت دید که اوضاع امن و امانه حساسیتش کمتر بشه.
    اگه مشکل شما اجازه ندادن پدرته پس اینو که گفتین به خاطر چیه؟(میخوام کار کنم اما کاری که نیمه وقت باشه و بشه دانشگاه رفت هنوز پیدا نکردم)...راستش من یه کم گیج شدم میشه واضح تر توضیح بدی؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    مرسی تلنگر عزیز و حوا جونم
    اویل نمیزاشت پدرم سر کار برم اما الان با کار مخالفتی نداره
    اگه تا دیر وقت نباشه
    یعنی با کار پاره وقت مشکلی نداره دیگه
    اگه داشته باشه هم دیگه جلومو نمی گیره فوقش غر میزنه
    فقط خدا کنه بتونم یه کار خوب پیدا کنم
    بازم مرسی
    مرسی حوا جونم
    مرسی تلنگر جوون
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    خواهش میکنم عزیزم
    منظورم اجازه دانشگاه رفتن بود گلم نه سر کار...
    کاش میشد اونطور که باید بهت کمک میکردم... دلم قرصه که بهترین و محکم ترین منجی که خودت هستی رو داری.
    موفق باشی
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •