تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خسته شدم از تنبلی هام. تنبلی داره آینده مو نابود می کنه... زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:naghme
آخرین ارسال:**شادی**
پاسخ ها 8

خسته شدم از تنبلی هام. تنبلی داره آینده مو نابود می کنه...

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    اصلا نمی دونم از کجا باید شروع کنم. حتی نمی دونم مشکلم دقیقا چی هست. تنبلی تعللل و اهمال کاری ضعف اراده استرس کمال گرایی یا چیزای دیگه یا همه شون با هم
    حتی گاهی به خودم می گم مشکل من که مشاوره نمی خواد فقط باید اراده کنم ولی خب کو اون اراده.از وقتی یادم میاد تو هر فرجه ای چه برای امتحانات چه پروژه چه هرچی همه ش اولش جدی نمی گرفتم بی خیال بودم تنبلی می کردن یه ذره که زمان می گذشت یهو می دیدم ای وای زمانم رفت بعد استرس شدید می گرفتم بعد برای رهایی از این استرس دوباره بی خیال می شدم بعد دوباره بیشتر وقتم می رفت و هی این پروسه تکرار می شد. خب تا یه مدتی بالاخره یه چندروز مونده با اتمام وقت یه جوری کج دار و مریز به این استرسه غلبه می کردم و سروته امتحان و پروژه رو هم میوردم. گاهیم می رفتم کلی واسه مامانم گریه می کردم و غر می زدم و بهم انرژی می داد و آرامش می داد و می تونستم کمی درس بخونم.
    ولی متاسفانه یه مدتیه دیگه هیچ وقت اون یه ذره زمان کم رو هم نمی شینم پای کارام.
    من دلم نمی خواد اینجوری آینده مو گند بزنم. ولی به قول یه مشاوری انگار عادت کردم به تنبلی.
    راستش به خاطر همین موضوع من یه توی یه مقطع شکست تحصیلی سختی رو تجربه کردم که برام خیلی گرون تموم شد و بعدش هم به این خاطر هم به خاطر شرایط خوابگاه تا چندماه که بالکل افسرده بودم تا بالاخره خداروشکر بهتر شدم ولی به یه جایی رسید که دیگه تو درسا کم آوردم و هیچ جوری کلکشون کنده نمی شد. الان یه سال و خورده ای فکر نکنم اندازه یه هفته درس خونده باشم. تا پای انصراف و مرخصی و تغییر رشته و همه چی رفتم. اما اساتیدم به خاطر استعداد و سابقه م دلشون نمیومد این بلاها سرم بیاد و آخرش راضی م کردن!!(اصلا فکر اینکه اینقدر آدم حسابم کردن پر از استرسم می کنه) موضوع تزمو تغییر بدم. اولش یه کمی حالم بهتر بود و یه کمی کار کردم ولی دوباره تعلل و تنبلی و بعدشم که هی استرس وقتای رفته. حالام که استاد چندبار ایمیل داده و پیشش نرفتم و "دارم از استرس می میرم" و هیچ غلطی هم نکردم. به این نتیجه رسیدم تا من مشکلمو حل نکنم هیچ تغییری فایده ای به حالم نداره و دوباره می رم سرجای اولم و موضوع و رشته هرچقدرم مورد علاقه م باشه طی این پروسه کم کم ازش بدم میاد. گاهی احساس می کنم مشکل از استرس هاییه که تو دانشگاه بهم وارد می شه. انگار دیگه تحمل ذره ای استرس ندارم. مسئولیت پذیری م تو این مواد صفر صفر شده.
    اونقد پارسال در مورد تنبلی و اهمال کاری و این چیزا سرچ کرده بودم که خدا می دونه. به این نتیجه رسیده بودم کمال گرایی دارم به شدت. راستش من دختر باهوشیم. جهش تحصیلی داشتم. رشته خوب تو دانشگاه خوب درس خوندم و می خونم الانم.(البته ظاهرا درس می خونم عملا که خیلی وقته نخوندم!) و فکر می کنم این باهوش بودن به اضافه ی به باهوشی شناخته شدن در بین خانواده فامیل و دوستان یکی از دلایل مشکلات منه. چون:
    1.اینکه من تا سوم دبیرستان می تونم بگم اصلا و ابدا درس نمی خوندم یعنی چون سرکلاس درسو می فهمیدم نیازی نبود. از سوم یه ذره و بعدم پیش دانشگاهی کم کم با مقوله ای به اسم درس خوندن آشنا شدم. اون پروسه درس خوندن و بعدشم استرس وقتای رفته توی کنکورم هم بود ولی خب بالاخره سه ماه آخرشو نشستم خوندم و با همون هم رتبه زیر500 آوردم. (تنها چیزهایی هم که بهم امید می ده گاهی همینه. به خودم می گم باشه وقتات تا اینجا رفته که رفته ببین وقتایی که کم هم وقت گذاشتی به نتیجه نه چندان بدی رسیدی. سه ماه واسه کنکور لیسانس یکی دوماه واسه کنکور ارشد با همینا از خیلیا رتبه ت بهتر شده به خاطر استعدادی که خدا بهت داده) خلاصه که عملا بچه درس خون نبودم.
    2.فکر کنم این باهوشی باعث شده کمال گرا بشم به شدت. از همون دبیرستان اعتماد به نفس سوال پرسیدن سرکلاسو نداشتم. خب می ترسیدم سوالم مسخره باشه و وجهه م خراب بشه. اعتماد به نفسمو به جای اینکه بالا ببره هوشم پایین آورده بود. می ترسیدم کاری رو انجام بدم که کامل و بی نقص نباشه و در نتیجه انجام نمی دادم.
    یه موضوع دیگه م اینکه من به شدت خیال پرداز بودم. از زمانی که یادم میاد از 4-5سالگی. تو بازی های دوره کودکی با دوستم همیشه کلی داستان های تخیلی منو بازی می کردیم. بزرگتر که شدم این تخیلاتم واسه خودم بود فقط. حتی اگه کسی دوروبرم نبود و تو اتاق تنها بودم می شدم بازیگر داستان های تخیلی ذهنم. اگر هم مهمونی یی جایی بودم تو زمان دستشویی رفتن که تنها بودم تخیلم شروع می شد.(عین معتادا خب عملن معتاد بودم) اوایل ناراحت نبودم از این موضوع ولی کم کم که بزرگتر شدم و دانشجو احساس می کردم دچار یه اختلالی هستم. تو اون فرجه های امتحانات به جای درس مشغول این کار بودم. و بعدشم ناراحت از خودم. مدام تصمیم می گرفتم بزارمش کنار و نمی شد. مخصوصا وقتی فرصتای تنهایی م زیادبود و زیاد سراغش می رفتم احساس می کردم اگه از این کارا نکنم اصلا زندگی م بی مزه می شه. یعنی انقد غرق می شدم در دنیای تخیلاتم که دیگه دنیای واقعی برام مزه ای نداشت. گاهی چندروز ترک می کردم و دوباره. شاید این اختلال به خاطر تنهایی م بود. تا 7سال تنها بچه بودم. دوست خیلی صمیمی نداشتم. ارتباط اجتماعی م به گفته مامانم تو کودکی بالا بوده ولی تو نوجوونی نه زیاد. شاید به خاطر موضوع جهشم و اندک اختلاف سنی م با بچه ها. البته الان دارم دوستای صمیمی. خیال بافی هام بعضیاش در مورد درس بود. همه ش خودمو تو مدارج بالای علمی تصور می کردم. به گمونم فقط پرستیژ اون مدارج بالای علمی رو می فهمیدم و درکی از تلاش برای رسیدن به اون جایگاها نداشتم. بخش دیگه ای ش هم به شدت در مورد ازدواج و ارتباط با همسر آینده م بود. ولی خدارو هزار هزار بارشکر بعد از ازدواج به شدت این مشکل برام کمرنگ شد. اونقدر همسرم و زندگی زناشویی م ذهنمو دربر گرفته که دیگه سمت این چیزا نیومدم. البته گاهی که گرمی رابطه مون کم میشه ناخودآگاه سراغش می رم.  اصلا یه جور سوپاپ اطمینان شده واسه رابطه مون. وقتی می بینم دوباره دارم می رم سراغش می فهمم باید برم یه چیزی رو تو رابطه مون درست کنم و خودمو از اونجا اغنا کنم. حتیهمین چندساعت پیش به همین خاطر فهمیدم چندوقته همسرم منو اغنای عاطفی نمی کنه و به خاطر شرایطش چشم پوشی می کنم و بهش پیام دادم و گفتم نیاز دارم بیشتر عشقولانه باشیم! خلاصه اینارو گفتم که شاید اون مسائل اثراتی روم گذاشته باشه که تا الانم باقیه. نمی دونم.
    یک سال پیش یه بار پیش روانشناس رفتم چندجلسه  بهم گفت افسردگی داری و باید قرص مصرف کنی که نرفتم پیش روانپزشک. ولی خب خدارو شکر خودم سعی کردم حالمو با چیزای مختلف بهتر کنم و بهتر هم شدم واقعا. بعد از مدتی هم که موضوع ازدواجم پیش اومد و وضعیت روحی م از این رو به اون رو شد. الانم واقعا اگه درس و …. نباشه و ببوسم و بزارم کنار به نظرم کاملا خوبم و مشکلی ندارم. ولی نمی خوام درسو بزارم کنار. می خوام خوب شم و درس بخونم. من واسه خودم کلی آرزو داشتم. من قرار بود دانشمند بشم. مفید بشم. من خودمو در مقابل استعدادی که خدا بهم داده مسئول می دونم. پدرم مادرم زحمتاشون همسرم همه بهم امید بستن. بعدشم درس نخونم سرکارم نرم(چون پروژه های کاری هم برام فرقی با پروژه های دانشگاه نداره که) خب چی کار کنم بیکار و بیعار بشینم تو خونه که چی بشه؟ فعلا که بچه هم ندارم.
    اون روانشناسه وضعیت منو با یه وسواسی مقایسه کرد. می گفت کسی که دستشو می شوره یه استرسی داره که به خاطر راحت شدن ازش می ره دستشو می شوره ولی هربار با فرار کردن از این استرس باعث می شه دفعه بعدی استرس بیشتری بیاد سراغش. راشم اینه که انقد این استرسارو تحمل کنه تا بالاخره تموم بشه. به منم می گفته تو هم باید با وجود استرست بشینی سر درست و استرسو تحمل کنی تا به مرور کمتر بشه. آها اینم بگم اون موقع به حدی رسیده بودم که انقد فرار کرده بودم از درسام که احساس ناتوانی همه وجودمو گرفته بود. فکر شم نمی کردم من اون مطالبو بفهمم و بتونم حل کنم. اما الان بعد اینکه یه مدت دور شدم از محیط درس و بعدش تزم عوض شد هنوز به اون مرحله که احساس ناتوانی مطلق کنم نرسیدم.
    لطفا بهم راهکار بدین که چی کار کنم.
    خسته شدم انقد تصمیماتمو نوشتم و دریغ از یه روز عملی شدنشون. خسته شدم. می خوام آدم شم. فعال و پرانرژی باشم برنامه بریزم و بهش عمل کنم هرکاری دوست دارم رو بتونم عملی کنم(یعنی عرضه و اراده شو داشته باشم) انقد برنامه دارم تو ذهنم که خدا می دونه. انقد موضوع و مهارت واسه یاد گرفتن دارم که خدا می دونه.
    خواهش می کنم کمکم کنید خسته شدم از خودم
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    تنها چیزی که به ذهن من رسید از گفته هاتون ااینه که خاسته هاتون خیلی زیادن شاید فقط توهم اینو داریدکه بدلیل باهوشی باید به همه اونا برسین ولی خوب اینطوریم نیس 
    منم خودم در مسایل درسی وحتی کنکورم دقیقا مشابه شمام یعنی با اینکه خیلی خیلی کم خوندم ولی بهترین نتیجرو گرفتم همیشه یه ارزوهای عجیب غریب داشتم مثلا میخاستم همزمان در دورشته درس بخونم واستاد بشم ولی الان با اینکه استعدادشم دارم ولی یکم از خاسته هام کم کردم تا بتونم از نظر روانی اروم زندگی کنم زندگی با استرس چه ارزشی داره حالا اومدیمو دانشمندم شدیم تو 2تارشته درسم خوندیم ولی همه جوونیمون میشه استرس حالا یه وقت به خودمون نگاه کنیم ببینیم شدیم یه ادم روانی ولی خودمون خبر نداریم
    من که همین کارو کردم یه رشته میخونم تو یه دانشگاه خوب با تمرکز بیشتر ویه عالمه برنامه های تفریجی اگه واقعا درس خوندن براتون سخته به حرف پدرو مادر واینا نیس که شما حتما دانشکند بشین 
    چون دیدم دانشجوی دکترایی که به زور درس میخوند اخرشم همه سیماش قاطی کرد ویه عمر زندگیشو از دست داد به نظر من بچسبید به همون زندگیتون اگه دیدین میتونین درسو ادامه بدین که خوب یکم خاستتونو پایین بیارین وادامه بدین والا امکان داره زیر این همه فشار واسترس همه زندگیتونو از دست بدین در این راه هم از خدا کمک بخاین تا جایی که ازتون شناخت دارم ادم مقیدی هستین پس دلسر د نشین 
    یا علی
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    ازهمه ی دوستانی که لطف می کنن و موضوعمو می خونن معذرت می خوام که اینقدر طولانی نوشتم.
    از شما هم همین طور آقای پوری.
    اون توهم نبوغ که لفظشم تازه یاد گرفتم از یه خانوم دکتری رو واقعا می دونم داشتم و تا حدی هم دارم
    پدرومادرم نتونستن به دلیل بعضی مشکلات ادامه تحصیل بدن. تو سن کم دخترشون فهمیدن باهوشه. خب طبیعتا آروزهاشون واسه من بهم منتقل شد.
    اگه توانایی ذهنی شو نداشتم می تونستم بدون این که دلم بسوزه بزارم کنار درس رو و دختری هم هستم که به شدت زندگی خانوادگی م و همسرم از هرچی برام مهم تره. ولی خب وقتی به برهه هایی که موفقیت داشتم فکر می کنم می بینم توانایی ذهنی و استعداد هست ولی توانایی روحی نیست که نمی دونم باید از کجا به دنبالش بگردم.
    راستش دوست نداشتم زیاد مقاطع تحصیلی و رشته و اینارو کامل باز کنم یه وقت آشنا از اینجا رد نشه. ولی خلاصه بگم دوره ی دبیرستان ممتاز مدرسه سمپاد بودم و مرجع سوالات خیلی از بچه ها. دوره ی لیسانس با وجود اینکه هیچ وقت به مقداری که می خواستم درسخون و سخت کوش نبودم ولی جز چندنفر اول بودم. و کنکورهای نسبتا خوبی که با زمان کم خوندنم دادم. خب اینا یعنی من اگر از پس مشکلات روحی م بربیام می تونم کارهای مفیدی بکنم. که رضایت مندی خودم خانواده م رو در پی داشته باشه.
    خواسته هامم از خودم عجیب غریب نیست در حال حاضر ازپس یه تز کوفتی ارشد می خوام بربیام. می خوام از پس استرسام بربیام و بتونم یه رابطه علمی درست با استادم برقرار کنم. ولی قبول دارم کمال گرایی مو. یه ذره که کار م یکنم و می بینم اونقدری که می خوام عالی نیست ناامید می شم و فکر می کنم قابل ارائه دادن به استاد نیست و میترسم برم پیشش و بعدشم دیگه انگیزه و امیدی واسه ادامه نمی مونه.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    منم منظورم همین بود البته من یه پست گذاشتم ممنونم میشم نظرتونوبدونم در موردش اونم در رابطه با درسامه 

    ولی این مدلهایی که شما گفتین که همیشه شاگرد ممتاز بودین منم تا پیش دانشگاهی همیشه شاگرد اول بودم همیشه خدا تو کلاس 20میگرفتم خودم دیگه خسته شده بودم حتی یه باز از قصد یه امتحانی رو کم نوشتم واز قصد غلط نوشتم شدم 2از بیست بعد معلممون یه عالمه بهم فحش داد سرم داد کشید گفت چته گفتم خسته شدم از نمره 20خسته شدم ازینکه ازم سوال نپرسین وبهم 20بدین ااز همه سوال میپرسیدبهشون به زور 10میداد به من که میرسید میگفت لازم نیست 20دادم بهت  به نظر خودتون چقد بهم شبیه هستید ؟؟؟
    ولی من برای بهتر زندگی کردم مجبور بودم یکم خاستمو بیارم پایین که راضی هم هستم نمیکم کلا درسو بزارین کنار فقط یکم از بلند پروازیاتون بیارین پایین که ضربه روحی نخورین چون ضربه روحی خیلی دیرجبران میشه وشاید م هیچ وقت جبران نشه بشینید درست فک کنید سبک سنگین کنید تصمیم درستو بگیرید خدا ازما به اندازه ظرفیتمون چیزی میخاد این خودمونیم که داریم توقعاتمونو میبیریم بالا وزندگی راحتو بار خودمون سخت میکنیم
     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    نمی دونم چقد به شما شبیهم
    ولی این که می گید خواستمو بیارم پایین برام راحت نیست. این یه مشکل روحیه که دارم و کمال گرام من نمی دونم دقیقا باید با چه راهکاری این کمال گرایی رو از میان بردارم. بعد از 20واندی سال اینجوری زندگی کردن به یک باره که نمی تونم عوض بشم.
    به علاوه بقیه مشکلاتی که گفتم و نمی دونم اینا همه ش به هم ربط داره یا من مشکلات مختلفی دارم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    **شادی** آواتار ها
    سلام نغمه عزیزم.
    چه دختر باهوشو با استعدادی هستی...آفرین واقعا...
    نغمه جان شما هیچ مشکل خاصی نداری فقط از نظر روانی دچار بازداری شدی و اینهم به دلیل انتظاریه که دیگران ازت دارن و بشمام منتقل کردن یعنی انگیزه و هدفت برای مفید بودن, یه منشاء بیرونی داره و برای جلب رضایت و تایید دیگرانه بنابراین استرس اینکه اگه موفق نشم نظر اینهمه آدم ,تایید این همه آدم چی میشه, نمیذاره اونطور که باید از تواناییهات استفاده کنی...
    همونطور که یه حالت روانی این بازداری رو برات بوجود آورده یه حالت روانی معکوس هم میتونه برت گردونه سرجای اول...دوتا گام ساده اما اساسی نیاز داره...
    اول:باید چشمت رو بروی نظر دیگران ببندی... یعنی درس بخونی, تلاش کنی, پیشرفت کنی برای خودت برای دل خودت ,نه برای جلب تایید دیگران ,نه برای اثبات این  واقعیت بدیگران که من همون نغمه باهوشو با استعدادم...
    و دوم: باید چشمت رو روی هوشو استعدادت ببندی... یعنی انقدر به خودت یاداوری نکنی که استعداد خاصی داری و حتی همون لحظه آخر هم بخوای تلاش کنی,باز از تمام کسانی که ماه ها تلاش کردن بهتر نتیجه میگیری...
    این دو کار رو اگه انجام بدی خودت متوجه میشی که راه پیشرفت اونهم از نوع بی استرس بروت باز میشه...
     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    ممنونم از وقتی که گذاشتی شادی جان

    شادی جان خب توی این شرایطی که برای هزارمین بار برای خودم ایجاد کردم دیگه اگه بخوام چشممو رو این امیدایی که درست یا غلط به خودم می دم هم ببندم که دیگه از استرس می میرم و اصلا نمی تونم شروع کنم.

    البته خب حواسم به گام اول نبود  اگه نیاز به تایید دیگرانو بزارم کنار اون وقت دلیلی نداره استرس داشته باشم. اصلا حتی از روی گام اولی که گفتی هم می خونم بهم آرامش می ده. برای دل خودم درس بخونم. این رویائیه برام واقعا. خیلی وقته این کارو نکردم. خیلی وقته. شاید از همون بعد از جهشم. شایدم لحظاتی این کارو کردم ولی در کل اینطوری نبودم.

    خب الان دارم به این فکر می کنم که کتابمو باز کنم و برای دل خودم درس بخونم فقط به لذتی که می برم ازش فکر کنم برفرض هم من تا چندروز دیگه بکوب درس خوندم(آخه الان که با این دید فکر می کنم احساس آرامش می کنم و فکر می کنم می تونم برم سراغ درسم الان. متاسفانه وقتایی که به هم می ریزم با تصور لحظاتی که کارمو خوب انجام دادم و مورد تایید دیگران قرار گرفتم به خودم آرامش می دم و از استرسام فرار می کنم. و البته به خودم امید هم می دم من توانایی خارق العاده ای دارم و می تونم و خب هردوی این ها مدام وضعمو بدتر می کنه. دقیقا برعکس دوتا گامی که گفتین عمل می کنم. ولی الان که برای اولین بار توی چنین شرایطی دارم یه جور دیگه فکر می کنم واقعا احساس آرامش دارم) با این نوع فکر می تونم این که وقتامو از دست دادم هم بزارم کنار و فقط به لذت درسم فکر کنم. قبول

    ولی یک هفته دیگه مثلا که من بخوام برم پیش استادم و به جای چندین هفته کار کردن کار یه هفته رو بخوام ببرم پیشش خب می میرم از استرس. اون موقع که در مواجهه با استادمم نمی تونم به این فکر کنم که من رفتم پیشش ازش چیز یاد بگیرم من به خاطر پیشرفت کار خودم رفتم و به تاییدش فکر نکنم. خیلی کار سختیه. البته 
    شاید بهتره برم و با آرامش یه هفته درسمو بخونم و بعد بیام اینجا و این سوالمو بپرسم. پس فعلا سعی می کنم یک هفته بدون فکر کردن بدون فکر کردن به تایید یا عدم تایید دیگران برای دل خودم درس بخونم و لذت ببرم. امیدوارم توی این یک هفته بتونم بی خیال باهوش بودن نغمه هم بشم و فقط به تلاش نغمه فکر کنم.

    ممنونم شادی جان ازت
    اطمینان خاطر به این موضوع که یه روانشناس شخصیت حتما مشکل منو به خوبی درک کرده باعث می شه کاملا امیدوارانه به مسیری که برام مشخص کردی نگاه کنم و همه ی تلاشمو به امید خدا در این راستا بکنم.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    **شادی** آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'naghme' pid='37099' dateline='1387210463'
     وقتایی که به هم می ریزم با تصور لحظاتی که کارمو خوب انجام دادم و مورد تایید دیگران قرار گرفتم به خودم آرامش می دم و از استرسام فرار می کنم. و البته به خودم امید هم می دم من توانایی خارق العاده ای دارم و می تونم و خب هردوی این ها مدام وضعمو بدتر می کنه. 

     
    خواهش میکنم...
    نغمه جان باهات موافقم وقتی تو شرایط استرس زایی قرار داری "یاداوری اینکه دختر با استعدادی هستی و میتونی هرآن که اراده کنی از پس سخترین کارهام بربیای یا اینکه تصور کنی کارت رو بخوبی انجام دادیو دیگران دارن تاییدت میکنن" میتونه خیلی برات آرامش بخش باشه...اما توجه داشته باش که صحبت ما برای این بود که شما کارهاتو به دقیقه نود محول نکنی و برای خودت استرس بوجود نیاری! پس اگه اون راهکارهای پست قبل رو انجام بدی دیگه تو شرایط استرس زا قرار نمیگیری که نیاز به این یاداوریها داشته باشی...
    درواقع قرار براین شد که این بازداری روانی فعلی(تایید دیگرانو استعداد زیادت) رو  با حالت معکوسش خنثی کنی...

    مشکل بعدیت اینه که میخوای بری پیش استادت کاری به اون صورت انجام ندادی و نگرانی...خب این فرصت از دست رفته و نمیشه برگشت به گذشته و انتظاراتی که استادت ازت داشت رو جبران کرد پس چاره ای جز مواجه شدن با این شرایط و تحمل مقداری استرس و البته استفاده از تکنیکهای مقابله با استرس یا حتی یاداوریهایی از توانمندیهات, نداری... همین مختصر پیشرفتی رو که تو همین هفته داشتی ببر پیشش و از رفتن اجتناب نکن چون این اجتناب کردنو به تعویق انداختن باز تو همون شرایط استرس زا نگهت میداره و مانع انجام کارهات میشه...
    ولی برای بار بعدی که قراره بری از همین ابتدا اون نکات پست قبل رو رعایت کن تا کارهات رو بموقع انجام داده باشی و لحظه های آخر انقدر استرس بهت وارد نشه...
    موفق باشی دختر خوب...
     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •