تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




سختگیری های شوهرم داره منو افسرده میکنه کمکم کنید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:معرفت
آخرین ارسال:raha-joon
پاسخ ها 3

سختگیری های شوهرم داره منو افسرده میکنه کمکم کنید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    من شوهرم این مشکلات رو داره از همه دوستان میخوام که راهنماییم کنند....
    1- شوهر من آدم قدر نشناسیه و اصلا ارزش کارهایی که من یا خانوادم یا فامیل براش انجام میدن نمیدونه و حتی چند بار بهم گفته این هدایا برام ارزشی نداره و یکی دوبار هم جلو خانوادم این حرف رو زده اما اگه از طرف خانواده خودش بهش چیزی بدن براش یه دنیا ارزش داره در حالی که توی این یه سال و چند ماه هدیه ای از طرف خانوادش بهش نرسیده حتی موقع عقد و چشن عقد فقط به پول اهمیت میده حتی بهم میگه وقتی سرکار رفتی باید حقوقتو تو یه حساب مشترک بذاری نمیونم با این رفتارش چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    2- اونطوری که من دلم میخواد احترام من رو جلو خانوادش نداره حتی چند بار ناخودآگاه به من و خانوادم توهین کرده یا وقتی خانوادش حرفی زدن که منو ناراحت کرده جوابشون رو نداده این رفتارشم من رو عذاب میده..........................
    3-وقتی میخوام برای خانوادم کاری کنم میگه تو دختری وظیفه نداری این پسره که وظیفه داره اما اگه برای خانواده خودش کاری کنم خیلی خوشحال میشه و میگه وظیفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    4- نمیذاره حتی با خانوادم جایی برم در واقع در خانه پدریم زندانی هستم من خودم حدس میزنم میخواد اینجوری من رو از خانوادم دور کنه و احتمالا یه نفر بهش این کارها رو یاد میده به احتمالی مامانش کمکم کنید می میخوام یه جوری شوهرم تو دست خودم باشه و حرفای کسی روش اثر نذاره...........
    5- جلو همه حتی محارمم میگه باید حجاب کامل داشته باشی تورو خدا کمکم کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟
    6- اگه یه مشکلی با خانوادم پیدا کنه و خانوادش بهش بگن که چرا اینقدر زنتو اذیت میکنی یا مامانم زنگ بزنه و شکایت شوهرم رو به خانوادش کنه او هم برمیگرده و خیلی درمورد خانوادم بد میگه این مشکلاتیه که من با شوهرم دارم فعلا همینها به نظرم رسید.....................
    دیشب تا ساعت 4 صبح اشک ریختم پدرم خیلی از شوهرم حرف زد البته اینقدر ازین حرفا میشنوم که دیگه عادی شده اما یه حرفیش منو خیلی ترسوند گفت اون تورو برای سرگرمی میخواد وقتی هم که سربازیشو کرد و برگشت و شرایطشم بهتر شد اینقدر اذیتت میکنه که آخرش خودت زندگیتو ول کنی
    من شوهرم و زندگیمو دوست دارم و نمیخوام سر اینجور قضایا از هم بپاشه اما میترسم بعد از عروسی بدتر بشه اما خودش میگه اونموقع احتمالا بهتر میشم شایدم این همه فشار زندگی رو میخواد یهو سر من خالی کنه!!!!
    برام دعا کنید و به راهنمایی هاتون نیاز دارم درضمن ازتون خواهش میکنم حرف جدایی رو نزنید چون من دلم نمیخواد به این مرحله برسم نه تنها مادر شوهرم بلکه کل خانواده با این ازدواج مخالف بودن و برای همین هم شوهرم رو زیاد ساپورت نمیکنن.....خانواده من هم با این ازدواج مخالف بودن و حالا خیلی احساس تنهایی میکنم
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوستان عزیز منو همسرم تو یه دانشگاه درس میخوندیم بعدش هم عاشق هم شدیم از ابتدا قصدمون ازدواج بود اما چون خانواده ها مخالفت میکردن حدود 4ماه باهم دوست بودیم من هم ادم بدحجابی نیستم چادریم و حتی آرایش هم نمکنم حدود 1سال که عقد کردیم و من خواهر زاده برادر زاده ندارم اما بهم میگه باید جلو دایی عمو وحتی خانومها هم حجاب داشته باشی مثلا اگه دوستم بیاد خونمون میگه همون طوری باید باشی که جلو یه نامحرم حجاب میگیری سه چهار ماه اول اینطوری نبود اما وقتی برای عروسی پسر عمم گرگان دعوت شدیم بهم گفت یه لباس مناسب بپوش اگه هم خواستی آرایش کنی باید تو سالن باشه وقتی رفتیم گرگان نخواستم از بقیه کم بیارم و اینکه تازه عروس بودم دلم میخواست خیلی زیبا جلوه کنم برا همین هم رفتم خونه دوستم تا منو درست کنه وقتی جلو در تالار منو با آرایش دید و دید که یکم از موهام بیرونه خیلی عصبی شد و از اول تا اخر عروسی بیرون تالار تنهایی چرخید و هر چی هم که مامان بابام و بقیه باهاش صحبت کردن نرفت داخل حتی بخاطر این موضوع صمیمی ترین دوستم رو دلخور کرد اونشب خیلی عذابم داد و بهم گفت تو منو اینجا تنها گذاشتی رفتی خونه دوستت که آرایشت کنه بهدشم با اون وضع اومدی تو تالار بخاطر همینم روز به روز بدتر شد و چند بار دیگه هم تو عروسی فامیلاشون این اتفاق افتاد البته من خودم میدونم مقصرم اما نه تا این حد که بهم ظلم شه هر دو خانواده در یک سطحیم اما تو دو شهر مختلف تحصیلات من لیسانسه او هم این ترم لیسانسشو میگیره مشکلات دیگه هم داریم مثلا یکم خسیسه حتی اگه بتونه حاضره برام عروسی هم نگیره البته اینو بگم که هنوز سربازی نرفته و به خاطر خرید خونه قسطهامون زیاده با خانوادش هم خیلی مشکل دارم اما پدرشوهرم دوستم داره هیچ پشتوانه مالی هم از طرف خانوادش نداریم حتی تو این 1 سال و نیم که من عروسشونم حتی یه عید هم خونمون نیومدن چه برسه به این که بخوان بهم عیدی بدن ، تازگی ها مادر شوهرم به شوهرم گفته عروسیتون هم نمیام منم تو دلم گفتم بهتر اگه هم عروسی یا تولد دعوت شیم میگه ما تو عقدیم دلیل نداره چیزی بدیم خانوادش چه موقع عقد چه موقع جشن عقد حتی یه کادو ناقابل هم بهم ندادن حتی سرویس طلایی که از 1سال قبل شوهرم خودش خریده بود رو هم گردنم ننداختن ،خانواده من از اول راضی نبودن اما بخاطر من قبول کردن الانم دو تا خانواده باهم قهرن........اگه هم مشکلی پیش بیاد خانوادم بهم میگن خودت خواستی بخاطر همینم نمیتونم زیاد باهاشون درد ودل کنم خیلی احساس تنهایی و شکست میکنم البته همیشه جلو اونا ازم دفاع کردن ولی خیلی بهم میگن اشتباه کردی تا حالا هم هیچی برام کم نذاشتن و بهترین ها رو برام فراهم کردن بهترین جشن عقد بهترین هدایا و بهترین جهیزیه ...........اما بهم میگن شوهرت شکاکه و از اول هم بابام بهم گفت نکنه شکاک باشه و الان همش بهم میگن تو لوسش کردی و نازشو زیاد کشیدی او هم روش بهت باز شده....................ممنون از توجه تون خیلی نوشتم سرتون رو درد اوردم اگه سوالی بود در خدمتم
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    عزیزم ، از الان این همه داری عذاب میکشی ، فک میکنی بعدا چه جوری میتونی تحمل کنی ؟
    من قبلا مثل تو بودم
    20 سالم بود که ازدواج کردم و علارقم مخالفت خونواده ام با اون شخص ازدواج کردم و خیلی هم دوسش داشتم ولی از همون ابتدا من و اذیت کرد و عذابم داد ، طوری که شبا بعد از اینکه همه میخوابیدن من کلی گریه میکردم و دلمم نمیومد که تنهاش بذارم
    و خودمم تنها بمونم
    احساس میکردم همه زندگیم شده اون و به هیچ چیز و هیچ کسی به جز اون نمیتونستم فکر کنم
    اما ... بعد از دو سال که زندگیم تلخ شد و همه سعی و تلاش هام بی فایده موند و احساساتم ، شخصیتم زیر سئوال رفت ،
    با همه این اوصاف باز هم دلم نمیخواست اسم طلاق بیاد رو شناسنامه و واقعا واسم عذاب آور بود و از خدا میخواستم که یا جونه من و بگیره یا اون و
    اما ... بعدا دیدم بابام میگه بسته دیگه دختر - تا کی میخوای تحمل کتی ؟ آینده ات با این مرد به هیج جا نمیرسه و من و برد خونشون و اجازه نداد اون و ببینم و خودش کارای طلاق و انجام داد
    الان بعد از چند سال - بعد از کلی سختی دیدن تو دوره بعد از طلاق که حتی تصورش و هم نمیتونی بکنی ، الان دوباره ازدواج کردم و دارم با یه مرده خوب ، با یه نفر که ایده عاله خونواده ام بوده و خونواده اش هم خوب هستن زندگی میکنم و از خدای بزرگ هزااااااااااااار هزاااااااااااار مرتبه شکر گذارم

    عزیزم من نمیگم جدا شو ، اما میگم خودت و دوست داشته باش
    به خودت اهمیت بده ، یه خواسته هات احترام بذار
    اجازه بده همونی که هستی بمونی
    خوبیه خودت و بخواه و با خدا باش و از خدا بخواه کمکت کنه
    خدا تنها کسیه که میتونه بهترین ها رو واست رقم بزنه ، به شرطی که بخوای به بهترین ها برسی نه اینکه بدترین ها رو بخوای
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •