تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




یک اشتباه بزرگ و به خطرانداختن زندگیم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:darmandeh
آخرین ارسال:راهله
پاسخ ها 13

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

یک اشتباه بزرگ و به خطرانداختن زندگیم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام. از اینکه داستانم یکم طولانیه عذر میخوام.
    من یه اشتباهی کردم تو زندگیم که الان هم دچار عذاب وجدانش شدم و هم زندگیم در خطر هست.
    من یه زن سی ساله و متاهل هستم که 6 ساله ازدواج کردم. من و همسرم از دو شهر و فرهنگ جدا هستیم و تقریبا با هم هیچ مشکلی نداشتیم به جز خانواده همسرم. همسرم اهل تهران هستن و همون سال اولی که عقد کردیم من از فوق لیسانس قبول شدم و رفتم تهران. اونجا خانواده همسرم من رو خیلی تحقیر کردن و باعث شدن که من از همسرم دلسرد بشم. اونجا که من خیلی تنها بودم و زیاد تو اینترنت میگشتم با آقایی آشنا شدم که فقط در حد چت بود. ایشون موقعیت اجتماعی خیلی بالایی داشتن ولی من هرگز به فکر جایگزینی ایشون با همسرم نبودم و فقط درد و دل بود. بعد چند ماه دیگه ایشون روندیدم و 4 سال گذشت. عید سال گذشته خانواده همسرم اومدن خانه ما که الان شهرستان هستیم و دعوا و آشوبی شد که رایطه من و همسرم تا 7 ماه به هم ریخت. من هر چی خواستم همسرم رو متقاعد کنم که من هم حقی داشتم و باهاش صحبت کنم نتونستم قانعش کنم و فقط جوابش یک جمله بود که "هرگز حق رو به من نخواهد داد". این بود که منم نا امید شدم و ازش دور شدم و خواستم یکم تحت فشارش بگذارم که حالا که اینطور هست بیا از هم جدا شیم ولی اصلا هدفم جدا شدن نبود. خلاصه این قضیه و نقشه من یکم کار کرد و همسرم کوتاه اومد و منم به خاطر همسرم با خانوادش آشتی کردم. اما مشکل از اینجا شروع شد که من تو اون حین با همون آقا دوباره ارتباط برقرار کردم و چون همسرم من رو خیلی آزار میداد اصلا فکر نمی کردم که کارم چقدر اشتباه  هست و ناخواسته این آقا وارد زندگی من شد،البته من با ایشون درد و دل میکردم ولی هرگز نگفته بودم که قصد جدایی اینا دارم. غافل از اینکه ایشون فوق العاده آدم خطرناکی هستن یا اینطور به من وانمود کردن.من هرگز ایشون رو بیرون از اینترنت ندیدم و رابطه همیشه محدود بوده به چت و چت صوتی. ÷ارسال  سوء تفاهمی ÷یش اومد که من قضیه رو به خاطر اینکه تهدیدم کرد به همسرم گفتم و گفتم که ایشون از دوستان قدیمیم هستن و همسرم گفتن که شماره تلفنم رو بدم و خیلی محکم بهشون بگم که اگه مشکلی دارن بیان و با خودم و همسرم صحبت کنن و رابطم رو باهاش قطع کنم. ولی من رابطم رو به خاطر ترسی که ازش داشتم قطع نکردم و به اصطلاح خواستم آروم آروم قضیه حل بشه که نشد. ایشون من رو خیلی ترسوندن و من هم اوایل باورم میشد. مثلا چون خلبان بودن میگفتن اگه بره هوا÷یماش سقوط کنه تقصیر من بوده. یا میگفت سکته کرده و بیمارستان هست و اگه بمیره یه نامه نوشته که خونش ÷ای من هست. یا میگفت به خاطر من تو ÷رواز مشکل ÷یش اومده و اخراج شده و تقصیر من هست و همه اینا بعدا دروغ در می اومد و به یه این ختم میشد که میاد سراغ من و زندگیم رو به هم میریزه و ...
    من کوتاه میومدم و تا میخواستم کم کم ازش فاصله بگیرم حس می کرد و دوباره تهدید و ناسزا بود. ایشون هرگز مستقیم به من نمیگفتن که از همسرم جدا شم یا چیز دیگه ولی همیشه من رو با همسر سابقشون مقایسه میکردن و میگفتن من همونی هستم که ایشون میخواستن. حتی من رو به مسافرت دعوت میکردن و به من وعده اقامت ارو÷ا می دادن و خلاصه 1 سال گذشت و من آخرش ترسم رو گذاشتم کنار و گفتم که آقا من اون کسی که فکر میکنین نیستم ولی هر کاری کردم باز ول کنم نبود تا اینکه من باردار شدم چون همسرم خیلی بچه می خواست. بلافاصله به ایشون گفتم که باردارم و دیگه نمیام تو اینترنت و بد ترین ناسزا ها و تهدید ها و تهمت و خلاصه هرچی که فکر کنین بارم کرد. ولی من دیگه تصمیمم رو گرفته بودم و چون خیلی از حرفایی که قبلا زده بود و تهدید هاش بعدا دروغ در اومده بود و من متوجه شده بودم که حرفاش بیشتر دروغ هست دیگه تصمیم گرفتم ازش نترسم. گفت عکسامو میفرسته برا همسرم منم گفتم بفرستین چون همسرم میدونه که من چند تا عکس با لباس ÷وشیده تو فیس بوک دارم. گفت مکالمه هام رو میفرسته برا همسرم . گفت ازم شکایت میکنه و خلاصه هرچی گفت من گفتم نمیترسم. همسر من کارمند بانک هست و گفت تحقیق کرده و دیده همسر من رشوه گرفته کلی در حالی که همسر من کارش اصلا ربطی به مشتری و رشوه گرفتن نداره و ادعاش دروغ محض بود و میگفت به زودی کاری می کنه که اخراجش کنن ولی من دیگه کوتاه نیومدم و گفتم دیگه من نیستم.
    1 هفته بعد اومد برا تمام حرفاش معذرت خواهی کرد و گفت که با حاملگی من شوک بزرگی بهش وارد شده بوده و چون عاشق من شده بوده و با حامله شدن من حس کرده من رو برا همیشه از دست داده اون حرفارو زده. الان که 7 ماه میگذره دیگه اون حرفا تکرار نشد ولی من دیگه ازش نترسیدم و چون جلوش وایساده بودم حدود سه ماه ÷یش میل زدم بهشون و گفتم که دیگه اسم من رو نیارن و من دیگه نه نت میام و نه اس ام اس هاشون رو میبینم. بعدش میل هام رو کلا ÷اک کردم و شمارشون رو رجکت کردم کلا ولی هنوز 2و3 ماه یک بار اس میدن و آخرینش نوشته بودن که رفتن مشهد و حلالیت خواستن چون نفرین کرده بودن که ایشالله بچم عقب مونده بشه....تو این 7 ماه اوایل مثلا ماهی یکبار جواب میدادم ولی الان دیگه 3 ماه هست که کلا دیگه جوابشون رو هم نمیدم.
     
    اما مشکل الان من این هست که اولا عذاب وجدان شدید دارم و حس می کنم به همسرم خیانت کردم و تو روش که نگاه می کنم اشک تو چشمام جمع میشه و وقتی همسرم دلیلش رو می÷رسه میگم برا دختر کوچولومون استرس دارم. هرچند خیلی سعی می کنم که دیگه نسبت به خوشبخت کردن همسرم تلاش کنم و دوم اینکه من هنوز از این آدم می ترسم. اون موقع که تهدیدم می کرد جونم به لبم رسیده بود و زده بودم به سیم آخر. چون دیگه می خواستم دست از سرم برداره ولی الان ازش میترسم. دلیل ترسم هم از کاری که کردم یا ضعف نیست. دلیلش بیشتر از اینه که میترسم به ناحق و دروغ خیلی حرفا بزنه که من اون کار هارو نکردم.
    الان از این قضیه 7 ماه گذشته و فقط خدا میدونه که من با وجود حاملگیم چه استرسی رو تحمل کردم. تقریبا یک ماه دیگه دختر کوچولوم به دنیا میاد و من میترسم که سرو کلش تو زندگیم ÷یدا بشه یا بخواد بلایی سر بچم یا همسرم بیاره. چون همیشه میگفت کلی رفیق اطلاعاتی داره که راحت میتونن برا یکی ÷رونده درست کنن و ... حتی شبا که می خوابم کابوس میبینم که یکی اومده تو خونمون و می خواد همسرم رو بکشه یا بچم رو بدزده. کابوس میبینم که شوهرم قضیه رو فهمیده و می خواد طلاقم بده و من التماسش می کنم که بچم رو ازم نگیره. اگر بخواد راحت میتونه آدرس خونمون رو ÷یدا کنه. من دیگه خسته شدم بس که با این حالم استرس کشیدم. دیگه تحمل ندارم. باور کنین اصلا نفهمیدم حاملگیم چه جوری گذشت. همش فکر می کنم نخواهم تونست بچم رو بزرگ کنم.همسرم اگر بفهمه احتمالش خیلی کم هست که من رو ببخشه چون من اشتباه بزرگی کردم. تا می خوام یکم خوش بگذرونم این قضیه میاد جلوی چشمم و به خودم میگم به زودی این زندگی تموم میشه و چه بلایی سر دخترم میاد. من الان دیگه رابطم با همسرم خوب شده و کم کم دارم طعم خوشبختی رو میچشم. دلم میخواست میتونستم به همسرم بگم قضیه رو ولی چون گفته بود رابطم رو قطع کنم و من از ترسم نکردم این کار رو و سال ÷یش گفته بودم طلاق میخوام ، همسرم حتما فکر میکنه به خاطر ایشون بوده و حرفام رو باور نمیکنن نمیتونم بهش بگم ....
    از طولانی بودن حرفام عذر می خوام و از همه کسانی که داستان من رو می خونن می خوام که وقتی تو رابطشون به مشکل بر میخورن صبور باشن و تو اینترنت یا با غریبه ها دنبال آرامش نگردن. خیلی از آدم ها اول نزدیک میشن به عنوان دوست و بعدا میفهمی که چه آدم های مشکل داری هستن. من خیلی نا امید شدم و نه شب دارم نه روز. شب با اشک می خوابم و صبح تا بیدار میشم این قضیه جلو چشمم هست. فکر میکنم هیچ راه حلی نیست برا این مشکل من. می دونم کارم اشتباه بوده ولی تنها دلخوشیم به اینه که تن به کارهای دیگه ندادم. حتی حاظر نشدم با ایشون از نزدیک ملاقات داشته باشم. اگر هم خیلی وقت باهاش گذروندم خدا شاهده که فقط از ترسم بوده و اینکه فکر میکردم کم کم میتونم ازش فاصله بگیرم.لطفا کمکم کنین تا یکم بتونم خودم رو جمع و جور کنم تا وقت زایمانم..
     
    انشالله خدا به همه کمک کنه.

     

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام دوست عزیزم به همیاری خوش اومدین
    یه سوال داشتم این عذاب وجدان توی دوران بارداریتون شدت پیداکردیاازقبلش هم به همین شدت بود؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    از همون اولش بود. فقط وقتی همسرم سر قضیه خانوادش منو آزار میداد تا این حد نبود.  بارها وقتی شوهرم خواب بود میرفتم بالا سرش مینشستم و گریه می کردم و ازش معذرت میخواستم. من همیشه دنبال فرصت بودم که این قضیه تموم شه ولی ترسم نمیگذاشت. اون آقا هم ول کن نبود. من میخواستم بدون اینکه ایشون لج باز بشن قضیه رو تموم کنم ولی نمیشد. تا اینکه باردار شدم و دیگه کوتاه نیومدم.
    به نظرتون راه حلی هست؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    elnaz.t آواتار ها
    تنهاراه حلش اینه که به دختروچولوی نازوقشنگی که امیدمامان باباشه فکرکنیددیگه چی ازاین قشنگترکه حاصل عشقتون داره بدنیامیاد؟
    این نشون میده شمافکرتون خیانت به همسرتون نبوده پس نگران چی هستید؟
    اون هم هیچ کاری نمیتونه بکنه بهتون اطمینان میدم
    شماالان به جای این فکرارویای لباسای قشنگی که قراره بادستای شماتن بچتون بره مدررسه رفتنش اولین مامانوباباگفتنش اولین قدمی که برمیداره اولین دندونش وخیلی چیزای قشنگ دیگه روتوذهنتون بپرورونید
    بنظرتون فکرکردن به ایناقشنگترنیست؟
    شماقراره حامی دخترکوچولوتون باشیدپس ازالان بافکرکردن بهش نشون بدیدچقدرمیتونه روتون حساب کنه باورکنیدجنین همه چیزروش تاثیرمیزاره سعی کنیداحساساتتون روبه شوهرتون بگیدتاتوجه بشه چقددوستش دارید وازحس عذاب خودتون کمتربشه تازه هروقت نینی کوچولوتون حرکت کردبه باباش بگیدبیادحرکتشوتوی شکمتون حس کنهتازه موقع زایمان یه مادرمثل نوزادی میشه که کاملابی گناهه عاری ازهرگونه گناه
    این دخترکوچولوی نازیه مامان اروم میخوادااااااامراقب باشید
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    الناز جان میدونم کارم اشتباه بوده و خدا شاهده که چقدر دارم تلاش می کنم برا جبرانش.
    کوچولوم تنها امید زندگیم هست. اگر این هدیه خدا نبود یا تا الان یه بلایی سر خودم آورده بودم و یا همه چیز رو صادقانه به شوهرم میگفتم. بعضی وقتا که میخوام به خودم روحیه بدم میگم من که 1 سال تلاش کردم و نشد ولی با به وجود اومدن این بچه هرچند برای من سخت ولی بالاخره همه چی از طرف من تموم شد. میگم خواست خدا بوده و خدا میخواست که من دچار اشتباه های بعدی نشم و زندگیم از هم ن÷اشه.
    همین الان که دارم راجع بهش می نویسم داره تکون می خوره و به من میفهمونه که یه موجود کوچولویی درون من زندگی میکنه که خیلی به موقع هدیه شد به من از طرف خداوند.

    انشالله خدا ÷شت و ÷ناه هممون باشه
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    elnaz.t آواتار ها
    عزیزم امیدداشته باش فقط به این کوچولوی عزیزت فکرکن گذشته هاگذشته
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    من قدر داشته هام رو ندونستم ولی دیگه درس خوبی گرفتم که تا عمر دارم یادم نمیره. اما من هنوز امیدوارم و به خدا توکل کردم. انشالله خدا هیچ کس رو نا امید نکنه. من رو هم همینطور
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    elnaz.t آواتار ها
    دوست عزیزم الان به داشته هات فکرکن این دخترشماباقدم گذاشتنش به این دنیاخیلی چیزاروعوض میکنه حتی باعث بهترشدن ارتباط شماباهمسرتون میشه شماهم سعی کنیدواقعاتمام علاقتون روبه شوهرتون ابرازکنیدتاهم ایشون احساس ارامش کنن هم خودتون اروم باشید
    هم به ماوهم بخودتون قول بدیدوسعی کنید2ماهی که ازبارداریتون مونده روباارامش زندگی کنیدحتی خطتون روهم عوض کنیدوبشکنیدش که خیالتون کاملاراحت شه وبچتون اروموبی استرس وبدون هیچ دغدغه ای به دنیابیاد
    شادوسربلندباشید
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#

    سلام عزیزم مادر شدنتو بهت تبریک میگم عزیزم
    هر آدمی تو زندگیش ممکنه دچار اشتباه بشه
    مهم اینه که شما متوجه اشتباهت شدی و این خیلی ارزشمنده

    شما پشیمون شدی و توبه کردی و خدا هم شمارو بخشیده
    پس بیشتر از این احساس گناه نکن
    شما کاملا پاک شدی مثل کسی که هیچ خطایی  نکرده
    پیشنهاد میکنم فقط به چیزایی فکر کنی که بهت حال خوشی میده
    اون آقا بیشتر حرفاش دروغ بود
    اصلا کسی که مشکل جسمی و قلبی داشته باشه نمی تونه خلبان بشه و اگه خلبان هم باشه با وجود این مشکلات دیگه اجازهه پرواز نداره
    اون آقا بنظر آدم خیلی صادقی نمی یاد
    و بعدم اینکه خیالت راحته راحت هیچ کاری هم نمی تونه بکنه
    میخواد چی رو ثابت کنه با 4 تا عکس و یه صدا
    شما توبه کردی و خدا هم شمارو بخشیده
    اگه 1% هم اون اقا کاری خواست بکنه شما از پایه منکر شو و از هیچی هم نترس
    چون شما دیگه به همسرت وفاداری و الان واقعا عاشق زندگی و همسرت هستی
    آشنا داشتن اون آقای مزاحم تو اطلاعات هم یکی دیگه از دروغاشه
    آدمی که بخواد کاری کنه عموما اون کارو انجام میده تهدید نمیکنه
    آدمی که تهدید میکنه فقط میخواد بترسونه شمارو
    نترس تا وقتی که تو حریم امن و ایمن خداوند هستی
    مطمئن باش که به یاری خدا زندگیت همینطور شیرین می مونه
    به چیز های خوب فکر کنه و هر وقت استرس گرفتی با خدا حرف بزن و دعا کن
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    راهله آواتار ها
    سلام دوست گرامی
    به همیاری خوش امدین
    اینکه شما در زمان ناراحتی میخاستین با یکی درد و دل کنید یک امر طبیعی و هر کس دیگه ای جای شما بود شاید این کار رو میکرد اما نباید طرف مقابل شما رو بشناسه
    اینکه به همسرتون گفتین این اقا دوست قدیمی شماست کار اشتباهی بوده این دروغ به ضرر شماست
    اما این نشان میده که همسر شما به شما اعتماد دارند و خیلی دوستتون دارند
    میشه فهمید که همسرتون درک بالایی دارند
    شما که هیچ رابطه ای با این اقا نداشتین پس چرا دلهره دارید؟
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •