تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




می ترسم از اینده زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:mozhghan
آخرین ارسال:mozhghan
پاسخ ها 27

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

می ترسم از اینده

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    **شادی** آواتار ها
    ممنون بابت جواب جالب و کاملی که دادی...
    حس میکنم دارم مژگان رو بیشتر و بهتر میشناسم...اگه موافق باشی یکم درباره این ویژگیها باهم صحبت کنیم...

    مژگان جان بعضی ازین ویژگیهایی که اشاره کردی مثل یه طیف میمونن که یک سر منفی (افراط گونه) و یک سر مثبت (تفریط گونه) داره...اما درصورتیکه بتونی یه حالت بینابین بهشون بدی تونستی یه تعادل تو شخصیتت بوجود بیاری...

    برای مثال سادگی و بدبینی رو در نظر میگیریم...
    سادگی یعنی اینکه شما همه چیز رو از دریچه دید خودت میبینی مثلا چون خوبی یا چون نیت خوبی داری فکر میکنی دیگران هم همین نیت خوب و پاک رو دارن...(سر مثبت طیف)
    و اما بدبینی میشه مصداق "ترو خشک رو باهم سوزوندن" از کسی بدی ببینی این بدی رو تعمیم میدی به تمام افراد یا شرایط مشابه بنابراین به همه بدبین و بدگمان میشی...(سر منفی طیف)

    خب میبینیم که سادگی محض با وجود مثبت بودن میتونه دردسرساز باشه و بدبینی هم با وجود منفی بودن میتونه مارو از گزند آسیبها محافظت کنه... پس چه خوبه که تلفیقی از هردوی اینهارو درکنار هم داشته باشی و در این طیف روی نقطه وسط قرار بگیری...

    برای این منظور بهتره سعی کنی روی مهارت "تفکر نقاد" که از مهارتهای دهگانه زندگی هست بیشتر کار کنی...
    به این معنی که در عین اینکه سعی میکنی خوشبین باشی و اولین توجهت رو روی وجه مثبت افراد یا رویدادها متمرکز کنی, بتونی تو ذهنت یک سری "چرا ها" از اون رفتار یا رویداد بوجود بیاری و دو واقع تو ذهنت سوال ایجاد کنی تا " چیزی رو به راحتی نه بپذیری و نه رد کنی"...

    مثال میزنم: با کسی ملاقاتی داشتی و متوجه میشی این آدم با شما خیلی مهربون و خوش برخورد بود (ویژگی سادگی) اما "چرا؟" خوش برخوردی با من چه نفعی میتونه برای این فرد داشته باشه؟(بدبینی)
    و در نتیجه ی این نقد کردنها به نتیجه برسی که نیت و قصد این شخص از برخورد خوب و صمیمانش سوء بوده یا نه؟

    خب اینجا اگه شما صرفا بخاطر رفتار ملایمش تحت تاثیر قرار بکیری میشه سادگی و امکان داره براحتی ابزاری بشی برای اهداف اون شخص و اگه بلعکس با بدبینی محض به این قضیه نگا کنی باعث تنش و نگرانی خودت و ترس از اجتماع شدی...
    بنابراین خوبه که تلفیقی از این دو رو داشته باشی تا هم در شناخت و هم در برداشت دچار خطا نشی و آرامش خاطر داشته باشی...

    و اما درباره ویژگی خشن بودن و بی تفاوت بودن...
    میشه بیشتر توضیح بدی که چطور مژگان هم دنیایی از عاطفه و احساسات دلسوزانه ست و هم اخلاق خشن و سرد و بی تفاوتی داره؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. می ترسم از اینده  سپاس شده توسط mozhghan

  3. ارسال:12#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام مژگان جان
    ازدواج وقتی میتونه براتون جذاب و خوشایند باشه که موقعیت دلخواه تونو پیدا کرده باشین. ازدواج جای ترس و نگرانی نداره ولی تا زمانی که شما نتونین کسیو پیدا کنین که باهاتون کانکشن عاطفی برقرار کنه طبعا نمیتونین نسبت به ازدواج حس خوشایندی داشته باشین. بدیهیه که با گذشت زمان و خیلی زودتر از اونچه فکرشو کنین این مهم پیش خواهد اومد.
    شما داشته های بینهایت ارزشمندی دارین. داشتن 4 تا برادر ساپورتیو، یه موهبت بزرگ محسوب میشه که باید ادم قدردان باشه.
    در مورد بیماری مادر گرامی تون، ایا مراقبت لازم از ایشون به عمل میاد؟ در نظر بگیرین اولین اقدام، اینه که ایشون تحت نظر یک یا چند فوق تخصص باشن. اگه براشون مقدور هست ساعاتی رو در روز ورزش کنن چون ورزش در درمان تمام بیماری ها موثر هست و بر خلاف تصور خیلی ها، ورزش الزاما مخصوص کاهش وزن نیست. حتی برای یه فرد با اندام کاملا متناسب، ورزش یه ضرورت محسوب میشه.
    عدم تمرکز روی درس هاتون، بیشتر به خاطر استرس هایی هست که مداوما باهاشون درگیر هستین. تا زمانی که عمیقا با نگرانی ها مبارزه نکردین و اونا رو از ذهن تون بیرون نکردین، تمرکز چندانی نخواهین یافت. عمیقا باور داشته باشین، پیشرفت درسی شما به بهبود شرایط خودتون و خانواده تون کمک اساسی میکنه. نگرانی و استرس، وقتی بیش از حد ادامه پیدا کنه کم کم بخشی از بک گراند ذهنی ما میشه و مقابله با اون دیگه کار اسونی نیست.
    وطن پرنده ی پر در خون
    وطن شکفته گل در خون
    وطن فلات شهیدان شب
    وطن پا تا به سر خون
    وطن ترانه ی زندانی
    وطن قصیده ی ویرانی
    بخوان که دوباره بخواند
    این عشیره ی زندانی
    گل سرود شکستن را
    بگو که به خون بسراید
    این قبیله ی قربانی
    حرف آخر رستن را
    پاسخ با نقل و قول

  4. می ترسم از اینده  سپاس شده توسط mozhghan

  5. ارسال:13#
    ممنونم عزیزم بابت راهنمایی قشنگت
    نیست به خانم ها نه ولی نسبت به اقایان از اول بد بین بودم چون دلیل جدایی پدرم از مادرم خیانت پدرم بود دیدم نسبت به مرد ها خیلی بد شد جوری که حتی با پدرم تو خونه تنها نمیموندم اصلا یادم نمیره سنم کم بود مامانم خونه دایی رفته بود منو نبرده بودن شب دیر اومدن خونه تا برگرده خونه تو خونه نموندم زمستون بود جلو در رو پله ها نشسته بودم از پدرم میترسیدم البته کلا خنثی بود بری بپرسی دخترت چند ساله اشه نمیدونه ولی چون خیانتشو میدونستم میترسم بهم صدمه بزنه خیلی ازش فاصله گرفتم تا یه مدت با برادرهامم اینجوری بود حتی باهاشون دست نمیدادم الان روزی هزار بار همون داداشامو طواف نکنم نمیشه از در بیان تو دو ساعت اویزنشون میشم خوش امد میگم چای میارم کلی نازشونو میکشم ولی با بقیه نمیتونم از یه طرف این مسئله از طرف دیگه حجب و حیا هیچ وفت بهم اجازه نداد طرف مرد جماعت برم دوره دبیرستان یه معلم عربی داشتیم صدام کرد پای تخته سیاه تو میان ترم از 5 نمره ی کامل رو گرفته بود خواست مسئله رو حل کنم دندون هام به هم میخورد زانو هام میلرزید از بس ترسیدم بیچاره فهمید میترسم ازش گفت برو بشین شروع کرد به نصیحت که منم عین برادرت یا جای بابات نترسید از من .تو دوره ی کاردنی پسر جماعت نمیتونست بهم سلام بده عین برج زهرمار بودم تو دوره کارشناسی نه جزوه میدادیم کتاب میگیرفتم اکثرا منو ابجی صدا میکردن و مشکلی داشتن بهم میگفتن رفع اشکال میکردیم و از این کارا خیلی فرق کرده بودم نسبت به کاردانی

    در مورد سرد و خشن بودن من وقتی کسی ناراحتم کنه چیزی نمیتونم بگم این میمونه جمع میشه جمع میشه اتشفشان دیدی چه طور فوران میکنه میشه عین همون همیشه بهم میگن خیلی مهربونی دلسوزی ولی وقتی کسی دلتو شکست خیلی بیرحمی عین اینکه طرفو بزاری رو سرت وقتی اذیت کرد همچین از اون بالا می زنی زمین که بیچاره کمرش خرد میشه بی تفاوت و سرد بودنم نسبت به مرهاست بودن همکلاس هایی که خیلی تلاش کردن دلمو بدست بیارن ولی هیچ وقت نتونستن هر چی که به فکرتون برسه کردن ولی نتونستم بهشون اعتماد کنم

    خودمم نمیدونم چرا اینجوری هستم ولی هیچ وقت اصلا دوست ندارم کسی ازم دلخور باشه نهایت سعی خودمو میکنم دلخور نباشن ولی تا یه حدی میتونم یه سری چیزا رو تحمل کنم میگن کارد به استخون ادم می رسه دقیقا همینه شادی جون کارد که به استخونم رسید تمومه دیگه عین مردا عصبانی میشم جز اون دسته ادما هستم که ارامش تو زندگی رو به هیچی نمیدم خواهان ارامشم از دعوا و مرافع گریزونم ولی نمیدونم چرا زندگیم هیچ وقت ارامش نداشتم
    همیشه دلم میخواست بتونم خشممو کنترل کنم ولی خیلی کم تونستم این کار رو بکنم
    براتون مثال میزنم
    قرار بود با یکی یا دو تا از دخترای فامیل بریم باشگاه خونه هم دیدن حالم خوب نیست خیلی استقبال کردن بیش از همه مادرم از این حالم ناراحته منم فک کردم خوبه باهاشون رفتم یه جلسه گذشت فردای همون روز زنگ زدن به من گفتن ساعت یازده تو باشگاه باشید راهشم خیلی دور بود 45 دقیقه مونده بود گفتم من نمیرسم به بچه ها گفتم گفتن ما هم نمیریم بعد عصر زنگ زدم گفتن ما رفتیم مربی گفت اون یه جلسه رو از دست داده خونه بود میخواست بیاد ما چیکار کنیم با تاکسی تلفنی میومد تقصیر خودشه
    منم زنگ زدم باشگاه گفت جلسه ات رفته تقصیر خودته حرکات امروز رو جلسه ی بعد با حرکات جدید بهت میگن
    من واسه این ناراحت بودم اولا اینکه به من گفتن ما هم نمیریم و رفتن به مربی هم گفتن خونه بود میومد ما چیکار کنیم خونه ی اونا نزدیک بود رفته بودن
    دوما قرار بود کلاس روزای زوج باشه خود مربی بدون هماهنگی 45 دقیقه مونده میگه پاشو بیا به خدا من تحمل بی نظمی ندارم حتی گوشه ی کتاب تو قفسه کج باشه اونو درست میکنم بعد درس میخونم اصلا تحمل بی نظمی بی مسولیتی رو ندارم نزدیک ظهرم بودم باید ناهار درست میکردم بچه ها از سرکار میان نمیشه که بزارم برم
    صاحب باشگاه گفت برو سرتو بزن به هرکوهی که بلند قانون باشگاه اینه منم گفتم بهم توهین کردی من نمیام باشگاه
    واقعا نتونستم اینو واسه خودم حلاجی کنم چرا منو قال گذاشتن چیزی به صاحب باشگاه نگفتم فقظ گفتم این طرز حرف زدن با مشتری نیست درست حرف بزن ازش خواستم هزینه رو پس بده منم نرفتم باشگاه میگه نمیدم ما پول هیچ رو پس نمیدیم میخوای بیا باشگاه نمیخوای پولت رفت منم نرفتم میگه باید پولو فامیل های خودت بده من این قیمت حرف زدم با اونا به من ربطی نداره زور میگه شادی جون به خدا ادم خسیسی نیستم ولی ادم اعصابش خرد میشه اخه حرف زور میزنه هم توهین میکنه هم انتظار داره ادم بره باشگاه اون والا اونجا از طلا باشه نمیرم
    الان میگن تو از بس زود رنجی هر جا میری دعوا راه می افته چیکار کنم به من میگه جلسه رو از دست دادی برو سرت بزن به کوه منم ناراحت شدم دیگه

    دختر جسوری هستم هیچ وقت از هیچی نمیترسم برعکس خانم ها که حشره ها می ترسن یا خیلی جاها کم میارن من اینجوری نیستم. عصبانی بشم سعی میکنم محیط رو ترک کنم چون میدونم بمونم یا طرف رو تا ته دلش می سوزنم یا خودم سکته میکنم البته الان عصبانی نمیشم نمیدونم چرا ناراحتم میشم بی اختیار اشکم سرازیر میشه قبلا سرمو می بریدن پیش مرد گریه نمیکردم الان نه. هر جا باشه اشکام سرازیر میشه و اکثر مواقع سر درد و سرگیجه دارم گاهی خوبم گاهی خیلی بد نمیدونم چرا اینجوری ام
    ویرایش توسط mozhghan : 2013_12_25 در ساعت 21:54
    زندگی یعنی . . . بخندی هر چند غمگینی . . . ببخشی هر چند مسکینی . . .
    فراموش کنی هر چند که دلگیری . . . اینگونه باید زیست هر چند آسان نیست . . .
    زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت . . .
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:14#
    مریم گلم ممنونم که بهم سر زدی

    اره واقعا خدا بابا رو از من گرفت به جاش 4 تا داداش داد بهم که همه جور تکیه گاهم هستن به درد دلهام گوش میدن تا حالا یادم نمیاد ازشون پول بخوام کیفم میمونه تو اتاق میارن میزان رو کیف میرن کیف رو هم باز نمیکنن از این لحاظ روزی هزاران بار خدا رو شکر میکنم
    در مورد بیماری مادرم متاسفانه ایشون دیابت داره چربی خون . فشار خون . ارتروز . الرژی . رماتیسم دارن تحت مراقبت پژشک هستن قربونش برم مام خیلی مواظبشیم ولی خیلی نگران منه سر هر نمازش با صدای بلند گریه میکنه از خدا میخواد سر و شامون گرفتنه بچه هاشو ببینه

    در مورد مسئله ی اینکه یکی باشه باهاش عاطفه ی خوبی داشته باشم متاسفانه نمیتونم به مرد جماعت اعتماد کنم اون یه بارم با هزار تا واسطه و اطمینان دادن خیلی ادم درستی هست قبول کردم البته مادرم از همون لحظه ی اول در جریان بود بدون اجازه ی ایشون کاری نمیکنم واقعا نمیتونم بعد این اتفاق میتونم دوباره به یکی اعتماد کنم من تو خیابون برم سرمو بلند نمیکنم کسی رو ببینم چرات ندارم از ابروم میترسم از ینکه خدا ازم دلخور بشه نمیتونم و هزار تا دلیل دیگه با این اوصاف قید ازدواج رو زدم واقعانمیتونم می شینم فک میکنم چرا باعث دلخوری یه بنده خدا بشم اون چه گناهی کرده میاد خوشبخت بشه نمیدونه که من چه مدل ادمی هستم اخلاقمون جور نباشه چی
    در مورد درس هم واقعا نا امیدم چون فک میکردم رفته رفته بهتر میشم میتونم تمرکز کنم ولی اینجوری نشد یه ساعت خوبم دوساعت حالم خیلی افتضاحه هی میره و میاد حال ثابت ندارم عین قبلا ها نیستم متاسفانه .همه فکرم درس بود و وضعیت خانواده الان حرف مردم از یه طرف اتفاقات از یه طرف نمیتونم
    میدونم الان میگید به حرف مردم گوش نده ولی به خدا بیخیال یکی میشی دو تا سه تا اخرش نمیتونی
    مرسی عزیزم ممنونم ازت
    ویرایش توسط mozhghan : 2013_12_25 در ساعت 21:58
    زندگی یعنی . . . بخندی هر چند غمگینی . . . ببخشی هر چند مسکینی . . .
    فراموش کنی هر چند که دلگیری . . . اینگونه باید زیست هر چند آسان نیست . . .
    زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت . . .
    پاسخ با نقل و قول

  7. می ترسم از اینده  سپاس شده توسط maryam.azadeh

  8. ارسال:15#
    maryam.azadeh آواتار ها
    عزیزم
    در مورد مادرتون و بیماری هایی که ایشون دارن، در درجه اول باید تحت نظر فوق تخصص باشن که خوشبختانه هستن. نکات خیلی مهمی که من خودم میدونم رو بهتون عرض میکنم. البته در اصل حرف پزشک ایشون ملاک هستش:
    یکی اینکه قرص متفورمین دیواره عروق قلب رو تخریب میکنه. ترجیحا اگه پزشک شون صلاح بدونه این دارو رو تغییر بدن خیلی بهتره( البته اگه الان مصرف میکنن). مطلب دوم اینکه به خاطر فشار خون شون، از هیچ نوع محرکی( مثل هات چاکلت، قهوه یا چای پررنگ) استفاده نکنن. نمک رو بسیار کم مصرف کنن.
    همچنین چون ایشون بخاطر مشکلات مختلف شون، روزانه تعداد زیادی قرص مصرف میکنن برا اینکه بار اضافی به کلیه هاشون وارد نشه، روزی لااقل 8 یا 9 لیوان اب بخورن. در مورد دیابت متاسفانه سطح اگاهی توی کشور ما خیلی پایین هست.
    مصرف خیلی مواد غذایی باعث میشن که قند خون بالا بره مثلا فندق، گردو، نون بربری و..... بنا بر تصور خیلی ها بی ضرر هست درحالیکه برای افراد دیابتی تقریبا میشه گفت ممنوعه. ولی کو اون کسی که بیاد و اینا رو به مردم بگه؟
    در مورد مسایل شخصی خودتون، اگه با یه پسر که مورد پسندتون هست رابطه سالم برقرار کنین و هدف تون اشنایی برا ازدواج باشه، هیچ مانعی نداره. این یه مسیر کاملا طبیعی هست که در زندگی همه وجود داره. نمیشه در مورد جنس مرد، قضاوت کلی داشت چون شخصیت، طرز رفتار، اعتقادات، زمینه ژنتیکی و..... هر انسانی متفاوت از دیگری هست. نمیشه جنس مرد یا زن رو با دید کلی نگاه کرد. قطعا در این دنیا مردی وجود داره که شما ازش خوش تون بیاد و بتونین همدیگه رو خوشبخت کنین.
    عزیزم در مورد حرف مردم لطفا بیشتر توضیح بده. من در جریان علتش نیستم. البته در کل حرف مردم رو نمیشه ملاک قرار داد و مهم اینه که عملکرد شخصی ادم صحیح باشه.
    اما اگه میشه بگو چرا حس میکنی مردم پشت سرت حرف میزنن؟
    وطن پرنده ی پر در خون
    وطن شکفته گل در خون
    وطن فلات شهیدان شب
    وطن پا تا به سر خون
    وطن ترانه ی زندانی
    وطن قصیده ی ویرانی
    بخوان که دوباره بخواند
    این عشیره ی زندانی
    گل سرود شکستن را
    بگو که به خون بسراید
    این قبیله ی قربانی
    حرف آخر رستن را
    پاسخ با نقل و قول

  9. می ترسم از اینده  سپاس شده توسط mozhghan

  10. ارسال:16#
    سلام مریم نازنینم

    درمورد بیماری مامانم باید بگم متاسفانه متفورمین 500 میلی استفاده میکنه یکی صبح دوتا ناهار یکی وقت شام یه قرص دیگه نوشته بودن گلی بنگلامین اگه اشتباه نکنم قند خون رو خیلی کاهش میده از حال می رفت اینو نزاشتیم استفاده کنه از این قرص فقط نصف رو میخورد ولی خیلی زود اثر میکنه و افت قند خون خیلی زیاده میشه
    اوایل بهش انسولین میزدم تا تبدیلش کردیم به متفورمین نمیدونستم به قلب اسیب میزنه ولی چون همیشه مواظب خورد و خوارکش هستم نمیزارم گردو کشمش نون خرما موز انگور... رو بخوره بعضی وقتا سر اینکه نمیزارم بخوره دعوامم میکنه ولی چاره ندارم حاضرم بمیرم ولی هیچ کدومشون اخ نگن

    در مورد اشنا شدن با مرد جماعت دختر اجتماعی هستم مشکلی ندارم از این بابت ولی کوچکترین حسی کنم طرف ازم خوشش اومده کیلومتر ها ازش فاصله میگیرم تا چیزی متوجه نشدم منظوری داره ارومم ولی حس کنم میخواد بهم نزدیک بشه فوری فاصله میگیرم در مورد توحید از بس تعریفشو کردن که خوبه قضیه فرق داشت نمیدونم چرا ولی حرف ها رو باور کردم و بهش اعتماد کردم انصافا از نظر عاطفی هم هیچ وقت براش کم نزاشتم اونم محبت میکرد بی انصافی هست بگم هیچی نکرد نه ولی نشد بنا به دلایلی که تو تاپیک قبلم نوشتم همون دوره ی نامزدی تموم شد قبلا دید خوبی نداشتم واقعیت رو بخوای می ترسم
    از بس رفتارهای بد مرد ها رو با زن های بیچاره دیدم ترسیدم کتک زدن هاشونو خیانت مرد ها رو از خونه بیرون کردن زن بیچاره رو و.... این باعث شد خیلی بترسم
    بعد این اتفاق هم برام افتاد ترسم دو چندان شده اصلا نمیتونم به کسی اجازه بدم بهم نزدیک بشه چه برسه به اشنایی
    تو تاپیک قبل نوشته بودم مثلا رفتن گفتن زن بوده دوره ی نامزدی فهمیدن به هم زدن هزار تا حرف دیگه هم همین طور با اینکه برگه ی پزشکی قانونی هنوز دستم هست که خودش اثبات همه چیزه ولی دهن مردم رو نمیشه بست فامیل های اونم گفته بودن دختره حتما ایرادی داره با این اومده و..... کدومو بگم کدوم بمونه اخه
    ادم سعی میکنه گوش نده ولی تا یه حدی میتونم خودمو به کر بودن بزنم رد بشم بعدش واقعا ادم کم میاره من اش نخوره نخورده دهن سوخته شدم
    زندگی یعنی . . . بخندی هر چند غمگینی . . . ببخشی هر چند مسکینی . . .
    فراموش کنی هر چند که دلگیری . . . اینگونه باید زیست هر چند آسان نیست . . .
    زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت . . .
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:17#
    خیلی دوست دارم عوض بشم حتی حق طلاق رو به خاطر ترسی که داشتم خواسته بودم وقتی یادم می افتاد پدرم چطور جلو چشممون مادرمو کتک میزد هیچ وقت نتونستم اون صحنه رو فراموش کنم 40 نفر مهمون داشتیم تا 3 شب بعد رفتنه مهمون ها منو مامانم فقط ظرف شستیم صبحش سر هیچ و پوچ سر مامانمو گرفت کوبید کنار ظرف شویی صورت مامانم کلا خون بود وحشتناک بود هیچ وقت اون صحنه از ذهنم پاک نشد یا شبای که مامام بیرون میکرد ما تو خونه گریه میکردیم اونم اون ور در جلو خونه می نست اروم اروم اشک میریخت اخر اخری ها هم که همه مون رو از خونه انداخت بیرون حتی یه قاشق نداشتیم زندگیمونو از صفر مطلق ساختیم خدا رو شکر با همت داداشام الان وضعمون خیلی خوبه و هزاران خاطره ی تلخ دیگه از زور گویی ها مردا و ذهنمو
    یه لحظه فقط یه لحظه خودتو بازر جای ببین میتونی با این همه خاطرهای فقط یه گوشه رو بهت گفتم به مردا اعتماد کنی؟

    دنبال مردی بودم وهستم که بهم خیانت نکنه سالم باشه دست بزن نداشته باشه منطقی باشه ادم باشه اگه چنین موجودی بود حتی حاظرم رو کارتن باهاش زندگی کنم
    خودمم کار میکنم زندگی رو میسازیم ولی کو نگید هستن به خدا هنوزم که هنوز همسایه با زنش دعوا میکنه صداشون میاد تنم میلرزه تو اتاق خودم گریه میکنم شاهد صحنه هایی بودم تو خیابون مرد ظالم پاشو بلند کرده زده تو سر زن بیچاره اون وقت ازم انتظار دارید بتونم باور کنم مرد خوب هست کو
    من که ندیدم یا خیلی بد شانسم که همیشه شاهد صحنه های دردناک بودم یا هستن ولی از من دور هستن و نمی بینم
    زندگی یعنی . . . بخندی هر چند غمگینی . . . ببخشی هر چند مسکینی . . .
    فراموش کنی هر چند که دلگیری . . . اینگونه باید زیست هر چند آسان نیست . . .
    زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت . . .
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:18#
    در مورد سه تا موضوع سوالاتی برام پیش اومده خیلی برام مهمه اگه لطف کنید نظر بدید ممنون میشم
    1. ادم عقده ای یعنی چی ؟ایا ازمونی هست اینو تشخیص بده ؟اگه هست چیه و چه جوری میتونم گیرش بیارم ؟
    2. چه جوری میشه فهمید مردی متعهد و مسولیت پذیر و چشم پاک نجیب اهل زندگی دست بزن نداره با معرفته ؟ البته تو شرایط سنتی
    3. من چه جوری میتونم تصور ذهنی خودمو عوض کنم ؟
    زندگی یعنی . . . بخندی هر چند غمگینی . . . ببخشی هر چند مسکینی . . .
    فراموش کنی هر چند که دلگیری . . . اینگونه باید زیست هر چند آسان نیست . . .
    زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت . . .
    پاسخ با نقل و قول

  13. می ترسم از اینده  سپاس شده توسط **شادی**

  14. ارسال:19#
    **شادی** آواتار ها
    مژگان عزیز
    عقده از دست نیافتن به آرزوها و امیال بوجود میاد اما نه هر دست نیافتنی...اگه درباره آرزو یا میلی که امکان دستیابی بهش وجود نداشته باشه بطور منطقی قانع نشده باشیم و سرکوبش کنیم یعنی فقط از ضمیر هشیارمون حذفش کنیم بدون اینکه علت امکان ناپذیر بودنش رو درک کرده باشیم باعث شدیم یه گره روانی (عقده) تو ذهنمون بوجود بیاد...

    آزمونی خاص تشخیص عقده روانی وجود نداره(یا من از وجودش بی اطلاعم) اما از اونجاییکه این گره های روانی موجب بروز مشکلات روحی و روانی میشن با آزمونهای تشخیصی مثل میلون و مصاحبه ی بالینی میشه پی به وجودشون برد و درصدد درمانشون برومد...

    درباره سوالهای بعدیت هم صحبت میکنیم.
    پاسخ با نقل و قول

  15. می ترسم از اینده  سپاس شده توسط mozhghan

  16. ارسال:20#
    **شادی** آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط mozhghan نمایش پست ها
    2. چه جوری میشه فهمید مردی متعهد و مسولیت پذیر و چشم پاک نجیب اهل زندگی دست بزن نداره با معرفته ؟ البته تو شرایط سنتی
    تو شرایط سنتی, بهترین شناخت با رفتامدهای خانوادگی و تحقیق بوجود میاد...
    برای این شناخت بهتره طرز فکر, رفتار ,و نحوه بروز دادن احساسات خواستگارت رو مورد بررسی قرار بدی...

    این بررسی رو با صحبت درباره گذشته ی فرد و همچنین تحقیق از خانواده و دوستان نزدیک میتونی انجام بدی...
    البته اینو باید درنظر بگیری که ممکنه تحت تاثیر جو هیجانیِ جلسه ی خواستگاری جوابهای ایشون توام با خودنمایی یا خودبرتر نمایی باشه بنابراین شناخت کافی تو جلسات بیشتر و رفت آمدهای خانوادگی بیشتر بوجود میاد...

    آزمون شخصیت هم تو شناخت جزییات شخصیتی طرفین تاثیر خوبی داره...درحال حاضر تست کتل برای شناخت دقیقتر خصوصیات شخصیتی زوجین و آگاهی از نقاط تفاهم و تضاد اخلاقی بکار میره...
    میتونین باهم به یه مرکز مشاوره مراجعه کنین و درکنار یک جلسه مشاوره ی پیش از ازدواج, درخواست اجرای این آزمون رو هم داشته باشین...

    آقای دکتر عزیزی لطف کردن و یه مقاله ی بسیار مفید در این باره برامون گذاشتن...
    تو لینک پایین میتونی مطالعش کنی:
    چه نوع سوالاتی باید در جلسه خواستگاری از یکدیگر بپرسیم؟

    درباره سوال سوم هم اگه ممکنه بیشتر توضیح بده کدوم تصویر ذهنی رو میخوای عوض کنی؟
    پاسخ با نقل و قول

  17. می ترسم از اینده  سپاس شده توسط mozhghan

صفحه‌ها (3): صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •