تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




می ترسم از اینده زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:mozhghan
آخرین ارسال:mozhghan
پاسخ ها 27

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

می ترسم از اینده

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام  خوبید؟
    منو اکثرا میشناسن واسه همین خودمو معرفی نمیکنم فقط مشکلمو می نویسم
    بعد اتفاقاتی که برام افتادتصمیم گرفتم درسمو ادامه بدم اینده رو بسازم ولی نمیتونم بخونم اصلا حوصله ام نمیکشه
    کتابو باز میکنم جلوم همه ی راهکارهای شادی جونم از اینکه تند تر مطالعه کنم هواسم رو جمع کنم یا شبیه سازی کنم تا مدت طولانی یادم بمونه رو انجام دادم  ولی اثری نداره حتی کش رو بستم دستم اونقدر زده بودم دستم کبود شده بود داداش ازم گرفت نزاشت ادامه بدم
    حتی کلاس زبان میرم لغات ها رو خیلی زود فراموش میکنم اصلا خاطرات و اتفاقات از ذهنم نمیره همه اش جلو چشممه  از طرفی خانواده اصرار دارن واسه خودم خونه زندگی تشکیل بدم برم سر خونه و زندگی خودم مامانم مریضه میترسه اتفاقی بیوفته براش منم نتونم با داداشام بمونم میگه زن بگیرن اینقدر حمایتت نمیکنن البته باید بگم داداشای من خیلی هوامو دارن 4 تا داداش دارم یکی از یکی اقاتر از گل کمتر بهم نگفتن مادر نگرانه بعد ازدواجشون عوض بشن از طرفی دیگه مریضی خودش بیشتر از اونا نگرانه منه هر کی هم تو این مدت اومده یا با شنیدن این ماجرا رفته یا من نزاشتم بیان
    واقعیتو بخواید نمیتونم به کسی اعتماد کنم تا حرف ازدواج میشه زانوهام میلرزه به خدا قلبم تیر میکشه دست چپم لمس میشه انگار یه چیزی تو قلبم فرو میکنن  تا مرز سکته فک کنم میرم و برمیگردم قلبم درست کار میکنه رفتم دکتر گفت فقط عصبی نشو چیزیت نیست
    به خدا وحشت دارم از ازدواج کلافه ام نمیدونم چیکار کنم
    لطفا کمکم کنید بتونم درسمو بخونم میخوام فراموش بکنم ولی اصلا نمیشه حتی ثانیه ای نیست که اینا جلو چشمم نباشه خیلی عذابم میده از اینکه تو جمعی جلو بقیه بخندم از ظاهر سازی ها از اینکه خودمو مقاوم نشون بدم خسته شدم
    امیدوارم به اینده ولی ازش خیلی میترسم میترسم همین اتفاقات برام تکرار بشه اونقدر که شبا از خواب میپرم
    ازتون ممنون میشم کمکم کنید

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. می ترسم از اینده  سپاس شده توسط **شادی**,amir_77,maryam.azadeh

  3. ارسال:2#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام مژگان عزیزم
    ابجی گلم منم اینقداین کش رومیزنم دیگه واقعاجدی جدی کبودشده درکت میکنم
    میشه بگی دقیقاترست ازازدواج چیه؟
    میترسی اون اتفاقات تکراربشن؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. می ترسم از اینده  سپاس شده توسط maryam.azadeh

  5. ارسال:3#
    من سی ساله ام اونقدر کوچیک نیستم کاش به سن الناز جونم بودم
    من عین همه ادما دوست دارم یه سرپناه واسه خودم داشته باشم یکی باشه تا اخر عمرم تو مریضی تو سلامتی تو غم ها تو شادی ها تو همه شرایطی باهم بمونه ولی به خدا نمیتونم اسم ازدواج میاد هنگ میکنم اینم ویروسه منه هر چی ویروس کشی کنی علاج نداره نمیدونم چه ام شده
    خودش اومد دوبار تو چت پرسید میخوای برگردی سر خونه زندگیت گفتم نه گفت دیگه ازت نمیپرسم من خواستم برگردی تو برنگشتی بی انصاف اصلا نمیگه تو 39 روز یک بار بهش زنگ هم نزدیم هزار تا هم توهین بارش کردیم هزار بار با افتخار گفتیم ابروی تو رفت و....
    واقعا نمیشه باهاش بمونم نه خودم نه خانواده ام این اجازه رو بهم نمیدن
    میدونی الناز جان از دست دادن خانواده خیلی سخته مخصوصا واسه یکی مثل من بفهمه خانواده اش به خاطر یکی دیگه رهاش میکنن به خدا تحمل اینو ندارم اون انتظار داشت به خانواده ام پشت کنم برم اوایلم میگفت بگم اونا رو رها کن با من میای؟
    نه کارش جوره نه خانواده ی اون منو قبول داره نه خانواده یمن اونو قبول میکنن نمیشه اینا رو نوشتم که بدونی خودش کلا تموم  شده است
    بقیه هم که میان یه عده می شنون نامزد جدا شدیم همونجا برمیگردن یه عده هم من نزاشتم بیان
    نمیدونم اخرم چی میشه ممنونم که جواب دادی
     
    پاسخ با نقل و قول

  6. می ترسم از اینده  سپاس شده توسط maryam.azadeh

  7. ارسال:4#
    elnaz.t آواتار ها
    خواهش عزیزدلم
    مژگان عزیزم جالبه من دوست دارم هم سن توبودم توهم دوست داری هم سن من باشی
    عزیزم منم منظورم برگشتنت به ایشون نبوددرکت میکنم عزیزدلم
    اگه این سوال رودوست داری جواب بده
    این کسایی که گفتی بامعیارات جورنبودن یابازم ترسیدی که بیان گلم؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. می ترسم از اینده  سپاس شده توسط maryam.azadeh

  9. ارسال:5#
    ممنونم الناز جونم
    انتظار زیادی از طرف مقابل ندارم اینکه قوه ی ادارکش بالا باشه عین مرد رو پای خودش وایسه به کسی متکی نباشه اخه میدونی ما دخترا در کل مرد جماعت رو به چشم تکیه گاه میدونیم برا خودمون وقتی این تکیه گاه به کس دیگه متکی باشه نمیشه روش حساب کرد خوش اخلاق باشه ادم باشه (البته توهین به کسی نیست )
    مشکلم معیارنیست مشکلم اینه نمیتونم به کسی اعتماد کنم من یکی رو میخواستم تا ابد باهم بمونه تو هر شرایطی کنار هم بمونیم بیاد دوباره رهام کنه کابوسه منه اینم طرف مقابل حدس بزنه یه نقطه ضعف می افته دستش ادما رو نمیشه شناخت که از کجا معلوم بتونه درک کنه
    از طرفی این قضایا باعث شده کلا تمرکزم بهم خورده درسم نمیخونم واقعا نمیدونم اینده ام چی میشه ؟
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:6#
    خسته شدم از دست خودم از خنده های تلخم ادم وقتی میخنده فک میکنه دیگه هیشکی نمیدونه این چه اش شده ولی حتی میخندم اطرافیان می فهمن دلم میخواد واسه خدا نامه بنویسم باهاش حرف بزنم همه رو توش بنویسم یه روز زد به سر همه رو نوشتم انداختم تو رودخونه ولی هیچ جوابی برام نفرستاد نامه ام بیجواب بود انگار اونم دیگه تحویلمون نمیگیره قربونت برم خدا همه زدن رفتن تو چرا
    زندگی یعنی . . . بخندی هر چند غمگینی . . . ببخشی هر چند مسکینی . . .
    فراموش کنی هر چند که دلگیری . . . اینگونه باید زیست هر چند آسان نیست . . .
    زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت . . .
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:7#
    راستی خدا"دلم هوای دیروز را کرده،هوای روزهای کودکی رادلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم،آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد،دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم،الفبای زندگی رامیخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند،دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان،هر چه میخواهید بکشید،این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تودلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم،آن را نچینم چون گل بی وفاست.دلم میخواهد ...اما... می شود باز هم کودک شد؟؟؟؟


    خسته و رنجور از زندگی هیچ وقت یادم نمیاد اینقدر داغون باشم دلم خدا رو میخواد بیاد با دستای قشنگش مرحم زخمای بیکسی باشه کمرم شکست شاید خودش یتونه مرحمی برام باشه ولی چرا نمیاد نمیدونم انگار اونم داره تنهام میزاره ولی من تنهاش نمیزارم خدا جونم تو منو یاد نکنی هم من به یادتم به یادت زنده ام با عشقت نفس میکشم با تو میخوابم با تو بیدار میشم
    میگن من زندگی رو سخت میگیرم نمیدونم واقعا درست میگن یا نه میگن مشکلم اینه ولی خودم میگم دلم واسه زخم تازه جا نداره تا خر خره پر پره ام مشکلم اینه
    ویرایش توسط mozhghan : 2013_12_23 در ساعت 22:23
    زندگی یعنی . . . بخندی هر چند غمگینی . . . ببخشی هر چند مسکینی . . .
    فراموش کنی هر چند که دلگیری . . . اینگونه باید زیست هر چند آسان نیست . . .
    زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت . . .
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:8#
    میشه یکی کمکم کنه
    کسی نیست جواب ما رو بده؟
    که بودیم نبودیم کسی

    کشت مارا غم بی همنفسی

    تا که مردیم همگی یار شدند

    خفته ایم و همه بیدار شدند

    قدر ایینه بدانید که هست

    نه در ان موقع که افتاد و شکست................
    ویرایش توسط mozhghan : 2013_12_24 در ساعت 20:07
    زندگی یعنی . . . بخندی هر چند غمگینی . . . ببخشی هر چند مسکینی . . .
    فراموش کنی هر چند که دلگیری . . . اینگونه باید زیست هر چند آسان نیست . . .
    زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت . . .
    پاسخ با نقل و قول

  13. ارسال:9#
    **شادی** آواتار ها
    سلام خانم مهندس عزیز.

    شما باید در حد توانت از خودت انتظار داشته باشی عزیزم...فکر نمیکنی برای فراموش کردن کامل اونهمه اتفاقات تلخ خیلی داری خودتو تو فشار قرار میدی؟
    انتظاری که از خودت داری واقعا خارج از توان واقعی شماست و این ناهمخوانی باعث میشه خودت رو ناتوان ارزیابی کنی و دچار هجومی از افکار و احساسات منفی بشی...

    بابت تمام این احساسات منفی, عدم تمرکز, بیحوصلگی, نگرانی از آینده و ... به خودت حق بده بپذیر که اشکالی نداره اگه حس میکنم آینده خوبی ندارم اگه حس میکنم نمیتونم درس بخونم اگه حس میکنم هرگز نمیتونم گذشتمو فراموش کنم چون اینا همه طبیعیه و برطرف شدنش نیاز به زمان داره و البته کمی هم تلاش...

    مژگان جان معجزه خودگویی رو فراموش نکن...دیدی وقتی تو شرایط بدی هستی دست به پیشبینی های منفی که میزنی استرست چند برابر میشه؟ مثلا امتحان که داری وقتی همش با خودت میگی هیچی نخوندم آماده نیستم رقیبام الان چند دور این کتابو خوندن حتما نمیتونم پاسش کنم و ... میبینی که عملا استرست شدت گرفت...خب اینم خودگوییه اما خودگویی منفی...
    وقتی منفیش انقدر تاثیر آنی و واضحی داره چرا مثبتش رو امتحان نمیکنی؟

    وقتی این افکار منفی وارد ذهنت میشن شروع کن به دلداری دادن و امیدوار کردن خودت... و این امیدوریهارو با تکیه بر تواناییها و استعدادهای خدادای و دورنی خودت و همچنین موفقیتهای گذشتت انجام بده تا خیلی هم دور از دسترس و تخیلی بنظر نرسه...

    همین هوش و استعداد تحصیلی خوبی که داری...اینکه انقدر مهربون و خونگرمی دختر کدبانو و خانومی هستی صبور و با گذشتی و خیلی وِیژگیهای مثبتی که شاید من توفیق شناختشون رو هنوز نداشتم... از زخمها و شکستهات آگاه شدیم اما از موفقیتها و ویژگیهای فردی خودت زیاد برامون صحبت نکردی... خیلی خوشحال میشم که خودت مارو با اونیکی وجه مژگان هم آشنا کنی...
    پاسخ با نقل و قول

  14. می ترسم از اینده  سپاس شده توسط maryam.azadeh,سحر1122

  15. ارسال:10#
    سلام شادی جون خیلی ممنونم که بهم سر زدی و تنهام نزاشتی مرسی عزیز دلم

    اکثر مواقع از دوستام دوره ی کارشناسی یا دبیرستان میخواستم عیب و ایراد ها ومحاسن منو بنویسن بهم بدن دستشون درد نکنه دوستامم مینوشتم برام هم خوبی ها هم بدی ها از رو همون کاغذ که رفتار های منو نوشتن برات می نویسم:

    نوشتنه ها اکثرا یکی هست سعی میکنم همه رو برات بنویسم
    معایب رو نوشتن:
    حساسی :خیلی مسائل رو سخت میگیری
    خشن : ندا جونم نوشته بعضی وقتا یادم میرمه دختری اینو راست میگه 4 تا داداش گل و سنبل دارم یه کم اخلاق خشن دارم
    زود رنجی: خیلی زود از همه چی ناراحت میشی اینم تایید میکنم حتی وقتی یکی باهام حرف میزنه حرکات دستش زیاد بشه فک میکنم میخواد منو بزنه ناراحت میشم
    سختی:نوشته نمی شه از درونت با خبر شد و گاهی خیلی سردی و بی تفاوت
    غمگینی:نوشته حرفی ندارم بزنم حق داری
    تند زبانی: حرفات گاهی دل ادمو میزنه
    عصبی هستی:خیلی زود عکس العمل نشون میدی و ازکوره در میری
    ساده ای: اینو هم تو خوبی ها نوشتم برات هم تو بدی ها بعضی وقتا اصلا خوب نیست اینجوری باشی
    نگرانی:برای همه چیز نگرانی
    بد بینی : همه رو به یه چشم نگا نکن
    تعارفی هستی:خییییییییییییییییییی ی تعارفی هستی
    نمیتونم بگم کینه ای ولی هیچ وقت هیچی از یادت نمیره اینم راست میگه نه خوبی کسی رو فراموش میکنم نه بدی کسی ولی کسی به هم بد کنه تلافی نمیکنم میسپارم دست خدا جونم
    تو خوبها نوشتن:
    مهربونی : واقعا از ته دل محبت میکنی
    دلسوزی :غم دیگران رو غم خودت میدونی
    فداکاری: برای شادی دیگران از خودت میگذری
    با گذشتی: تو زندگی خودتو فراموش کردی
    دلت بزرگه: با بدی های که از اطرفیان می بینی باز به فکرشون میمونی
    با هوشی : همه چی رو درک میکنی
    صبوری: واقعا صبرت قابل تحسینه
    ساده ای : همه ر و به چشم خودت می بینی
    قابل اعتمادی: کاملا میشه روت حساب کرد بهت اعتماد کرد
    راز داری: سرت بره حرف دیگران رو بازگو نمیکنی
    مغروری: برای خودت ارزش قائلی
    نجیب و با حیا : دوره ی این دخترا سر اومده قدر خودتو بدون
    قابل احترامی : رفتارت باعث میشه دیگران ناخود اگاه بهت احترام بزارن
    دست ولبازی :واقعا پول برات چرک کف دست میمونه البته واسه کسایکه برات مهم و با ارزشن
    دوست داشتنی هستی
    خوشگلی. متنشو یه کم اغراق کرده ننوشتم
    با هنری : از هر بند انگشتت هنر میریزه به خاطر اینکه کار خونه با منه غذا درست کردن شیرینی درست کردن و.... اینا رو نوشته
    صادق : بی شیله پیله ای
    با ایمانی : خدا رو با تمام وجودت حس میکنی
    مریم و پریسا هم تنها چیزی که ندا ننوشته این بود که دوست داری همه ازت راضی باشن یکی ازت دلخور میشه خودتو خیلی عذاب میدی قرار نیست همه ازت راضی باشن
    نمیدونم ولی اصلا دوست ندارم کسی از من ناراحت باشه هیچ وقت به خودم این اجازه رو نمیدوم باعث دلخوری یا ناراحتی کس باشم و نوشتم خیلی کد بانویی مریم کیک های منو خیلی دوست داشت

    نوشتن خیلی مهربونی عین مادر که بچه ها رو ترو خشک میکنه برا همه دل می سوزونی .دوست داری یاد بگیری و پیشرفت کنی اینو خودمم تایید میکنم همه تشنه ی اموختن بودم و هستن ولی الان اصلا حوصله ام نمیکشه
    ببخشید عزیزم اگه طولانی شد
    بی نهایت ازت ممنونم که برام وقت گذاشتی مرسی قشنگم
    ویرایش توسط mozhghan : 2013_12_25 در ساعت 10:41
    زندگی یعنی . . . بخندی هر چند غمگینی . . . ببخشی هر چند مسکینی . . .
    فراموش کنی هر چند که دلگیری . . . اینگونه باید زیست هر چند آسان نیست . . .
    زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت . . .
    پاسخ با نقل و قول

  16. می ترسم از اینده  سپاس شده توسط **شادی**

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •