تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




درخواست مشاوره زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:hm8212000
آخرین ارسال:rahaii
پاسخ ها 12

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

درخواست مشاوره

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با عرض سلام خدمت شما دوستان گرامی در سایت همیاران
     
    مدتی است که از طریق یکی از دوستانتان با شما آشنا شده ام و امیدوارم تا سالیان سال همینگونه پر انرژی و فعال به فعالیت بپردازید
     
    مدتی است قصد درد دل کردن با شما را دارم اما فرصت نمی یابم ، اکنون امیدوارم به درد دل بنده گوش فرا دهید و مشکل بنده را پاسخ گویید و بنده را راهنمایی کنید
     
    من ع.ک مدت 6 سال است با سارا آشنا شده ام ، در همان اوایل ورود به دانشگاه به هم علاقه مند شدیم .سارا زنی ایده آل ، فهمیده ، دارای تحصیلات ، دوست داشتنی و دارای خانواده ای فرهنگی است و من او را بسیار دوست دارم و  لحظه ای نمی توانم بدون او زندگی کردن را تصور کنم
     
     در همان ابتدای آشنایی او موضوع بیماری خاص خود را با من مطرح کرد و پس از تحقیق متوجه شدم اگرچه بیماری وی خاص است اما درصورت توجه و مراقبت مستمر صدمه ای به زندگی آینده ما وارد نخواهد شد . از این رو رابطه ی سالمی را با امید ازدواج در آینده آغاز کردیم و تمام تلاش خود را در جهت مراقبت از سلامت جسمانی سارا انجام می دادم.
     
    سالهای دوران دانشجویی بسیار شیرین و خوش از پی هم میگذشت و روز به روز بر عشق میان من و سارا افزوده می شد تا حدی که او هر چند وقت او به من میگفت : اگر تو همسر آینده ی من نباشی من از غم خواهم مرد. رابطه ی عاشقانه ی ما علی رغم دوست داشتن زیاد یکدیگر پس از چند سال به کسالت سوق پیدا کرد و سارا با اینکه میدید موقعیت ازدواجمان فراهم نیست بر خواستگاری پا فشاری میکرد تا اینکه سه سال پیش به همراه خانواده به منزل آنها رفتیم . وقتی پدرم از بیماری وی با خبر شد ، با وجود پافشاری های من ، با ازدواجمان مخالفت کرد. به غیر از پدرم همه را متقاعد کرده بودم و همه بر این ازدواج رضایت داشتند ، اما پدرم متقاعد نمیشد. بعد از این خواستگاری سارا ابراز میکرد که از رابطه مان خسته شده و دوست دارد هرچه سریعتر رسمی شویم. به او قول دادم به محض اتمام سربازی ازدواجمان حتمی است و به جهت پر شدن اوقات فراغت وی و اینکه به افکارش کمی سامان داده باشم در کلاسهای متفرقه اورا ثبت نام کردم . مدتی بعد از ثبت نام در کلاسها سارا به من گفت که یکی از آقایان کلاس به نام ع.ح او را به دیداری خارج از کلاس دعوت کرده !! به سارا اعتماد داشتم و اذعان این مطلب به اعتماد من می افزود و خوشحال شدم که مرا در جریان گذاشته است(با اینکه ما تنها دو دوست بودیم)! برای حل این مشکل خودم هم همراه او رفتم و ع.ح که مرا به همراه سارا دیده بود محل را ترک کرده و طی پیامکی عذر خواهی کرده بود که نتوانسته در محل حاضر شود. خلاصه بگویم که سارا دیگر از مزاحمت این فرد در کلاس ابراز ناراحتی نکرد و گفت که آن فرد دیگر مزاحم من نمی شود و گویا ما را با هم دیده و ترسیده و در کل مشکل حل شده است.
     بالاخره سال گذشته به خدمت سربازی رفتم . کمی قبل از سربازی احساس می کردم سارا از من فاصله گرفته و دچار افسردگی شده و حال و حوصله ندارد و در مواجهه با من کم حوصله شده است . به او حق می دادم ، اگر من هم اینطور سر در گم می بودم ، دچار کم توجهی می شدم و آینده ام مشخص نبود دچار افسردگی و بی حوصلگی میشدم ، با شروع شدن خدمت سربازی این حس در سارا بیشتر شد و کم حوصله تر شد و حتی وقتی از راه دور با او تماس میگرفتم به بهانه هایی صحبت را کوتاه می کرد و چندان رمقی برای صحبت کردن با من نداشت
     عید امسال وقتی دیدم خواستگارهای زیادی برای سارا تماس می گیرند و حتی در جریان بیماری خاص وی قرار میگیرند و همچنان پافشاری میکنند ولی سارا تنها منتظر من مانده و همگی خواستگاران را رد میکند و جواب منفی میدهد و با توجه به عشق و علاقه ای که در بین ما جریان داشت در حالی که مدت 16 ماه از خدمت سربازی ام سپری شده بود مجدداً پس از سه سال به خواستگاری او رفتم اما این بار هم پدرم با ازدواجمان مخالفت ورزید!! باز هم جواب منفی بود و مادر سارا شرط ازدواج ما را رضایت پدرم برای عدم مشکلات آینده قرار داد! پس از این خواستگاری با صحبت بسیار و رایزنی سایر اعضای خانواده ام پدرم راضی شد و بالاخره به خواستگاری نهایی رفتیم و پس از طی مراحل عرفی و قانونی به عقد یکدیگر در آمدیم .
    سارا (برخلاف ماههای گذشته که بی حوصله و گاهی ناراحت از اوضاع خودش بود و ابراز سردرگمی از آینده ی زندگی اش می کرد) سراسر شوق و شور بود و در پوست خود نمی گنجید ، شاد و سرزنده شده بود ، درست همانند روزهای اول آشناییمان.
    درست چهار روز پس از عقدمان ، درحالی که پشت لپتاپ سارا در حال وبگردی بودم ، به کلمه عبور ایمیل سارا که در مرورگر ذخیره شده بود دست یافتم و وقتی به منزل رفتم  از سر کنجکاوی (در  سال اخیر سارا خیلی نسبت به کنترل شدن حساس شده بود و اصلاً دوست نداشت که ایمیل ها و گوشی او را چک کنم و مدام اذعان می داشت که حریم خصوصی هر فرد برای او محترم است ، نه تنها دو دوست ، بلکه زن و شوهر هایی که سالها از ازدواجشان می گذرد نیز به حریم خصوصی یکدیگر احترام میگذارند ! و گاهی اوقات هم دلیل کنترل های مرا عدم اعتماد من نسبت به خودش تلقی می کرد و ناراحت میشد ) به ایمیل او وارد شدم و در بین ایمیل ها نام همان مزاحم قدیمی یعنی ع.ح به چشمم خورد . کنجکاوانه ایمیل یا به عبارتی ایمیل ها و پیامها و مکالمه های ذخیره شده در بایگانی یاهو که میان سارا و ع.ح رد و بدل شده بود را مطالعه کردم. با مرور هر ایمیل و هر مکالمه ی ذخیره شده ای بین این دو نفر دنیا در برابر چشمانم تیره و تار میشد ، نفسم تنگی میکرد و بغض گلویم را گرفته بود !!! درست 4 روز بعد از عقد من و همسر مورد علاقه ام ، کسی که به خاطر او به هیچ جنس مخالف دیگری نگاه نکرده بودم ، کسی که تمام زندگی من بود و برای بدست آوردنش تلاشهای فراوانی کرده بودم متوجه رابطه او و گرگ طماعی شدم که سارا طعمه ی او شده بود و همسرم مدت یک سال بود که با وی رابطه داشته و حتی مانع از این شده بود که من درجریان قرار بگیرم. تمامی مکالماتشان را خواندم و سطح رابطه شان ، رفت و آمدشان به منزل یکدیگر ، علاقه شان نسبت به هم و .... همه چیز دستگیرم شد.
    دوست داشتم خودم را بکشم و از این قصه ناگوار بدون مواجهه با عین حقیقت خارج شوم. تصمیمات عجولانه ی زیادی گرفتم ، اما دوست داشتن سارا مانع از تمامی این تصمیمات بود. می بایست یا رومی ه روم می بودم و یا زنگی ه زنگ ، یا به شروعی دوباره با سارا می اندیشیدم و یا به قطع کردن زندگی مشترکمان که چند روزی از رسمی شدن آن می گذشت ! سارا را دوست داشتم و برای او جان میدادم ، نمی توانستم به کشتن او یا حتی جدایی از او فکر کنم ، اما ضربه روحی وارد از این واقعه سخت پریشانم میکرد!!
    تصمیم گرفتم تا از وجدان خود سارا (که هم اکنون پس از یک سال دروغ گفتن به من ، مطمئناً برای تبرئه خود به هر دروغی دست خواهد زد و هر ریسمان پوسیده ای را چنگ خواهد زد) سوال کنم ! از او توضیح بخواهم و به او اجازه دهم توضیح دهد ، حسی که من در مواجهه با این فاجعه داشتم را او نیز تجربه کند و هر اتفاقی که خواهد افتاد پس از تسلی قلبی ه من رخ دهد. یک ساعتی در گوشه ای از خانه مان گریستم و به این همه سال که کورکورانه او را صادقانه دوست داشتم و برای لبخند او هر کاری توانستم انجام دادم فکر کردم ، به اینکه چقدر دوستش دارم و آیا هنوز جای بخشش وجود دارد یانه و اینکه آیا در آینده او این کار زشت خود را تکرار خواهد کرد یا نه ؟؟؟ چون از قدیم گفته اند مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید هم می ترسد می بایست وضعیت روشن میشد . درست است که رابطه خودمان هم در قدیم رابطه ی نامشروع بوده و از دید اجتماع منع شده است اما من رعایت خیلی مسایل را می کردم و همچون این گرگ طماع .... از این رو خود را مقصر می دانستم که قداست و پاکی اولیه سارا را من از میان بردم و و با شروع رابطه ی من و سارا ترس از دوستی با جنس مخالف در او ریخت و با توجه کم به سارا او را از خود دور ساختم تا او دست به اینچنین رابطه ای مخفیانه از من بزند . از رویی هم او اکنون همسر شرعی و قانونی من بود و تنها من و خود سارا در جریان این عمل خلاف او بودیم و هیچ کس به غیر از ما دو نفر از این ماجرا مطلع نبود.
    پس از ساعتی گوشه نشینی و تفکر ، از آنجا که در ایمیلهای او رد پای دیگر پسران نیز به چشم میخورد احتمال انحراف بیشتر سارا حتی پس از ازدواج می رفت تصمیم گرفتم تا هرچه زودتر او را از این اشتباهش آگاه کنم و تصمیم درست را اتخاذ کنم.
    همان روز با سارا جهت صرف شام به پیتزا فروشی محبوبمان که خاطرات زیادی در آن داشتیم رفتیم . حال و احوال درستی نداشتم و این کاملاً از چهره ام پیدا بود . بارها سارا علت ناراحتی ام را پرسید اما پاسخی ندادم و علی رغم معده درد شدیدی که داشتم به صرف غذا مشغول شدیم و بعد از شام به منزل سارا رفتیم . در اتاق او رو بروی آینه نشستیم و بعد از دقایقی نام یکی از پسرانی که در ایمیل های او مشهود بود بر زبان آوردم و پرسیدم او را می شناسی !!؟؟؟ سارا از آغوشم خارج شد و با چهره ای غضب آلود و ناراحت و در حالی که ترس در چهره اش پیدا بود پرسید تو او را از کجا میشناسی؟ به محض اینکه نام ع.ح را بر زبان آوردم و گفتم چند وقت است از او خبر نداری و کمی انکار و اصرار  ، اشک در چشمان سارا جاری شد و گفت : لعنت به تو ، حتمی همه چیزو فهمیدی و میدونی و علت همه ی این ناراحتی های امشبت همین بود ، و حالا اومدی اینجا که یا منو بکشی و یا ازم جدا بشی ! گفت به خدا اون از زندگی من رفته و شروع به گریه کرد !
    از او خواستم تا اتفاقات اخیر که از چشم من پنهان مانده را برایم تعریف کند و علت تمامی آنها را برایم بازگو کند
    با چشمی گریان و حالتی نادم و در حالی که حق را به جانب من داشت (البته در بعضی قسمتهای صحبتهایش از من گله گزاری می کرد اما به من حق می داد که هر تصمیمی بگیرم حقش است و سکوت خواهد کرد) شروع به صحبت کرد و از کم شدن احساسات من نسبت به خودش در سالهای اخیر ابراز نارضایتی کرد و گفت که این مهم ترین علت گرایش به ع.ح شده و اینکه آن گرگ طماع در همان کلاس به سارا آموزش داده بود که اگر تمایل به رابطه با وی را دارد تنها به گوشی او پیامک بزند تا رابطه شان را آغاز کنند و می بایست همه چیز مخفی از چشم من بماند تا رابطه شان ادامه پیدا کند. سارا دلیل دیگر این عملش را سردرگمی در زندگی شخصی خواند و گفت وقتی تو به کارهای خودت میرسیدی و در جامعه کار داشتی به من و موقعیت اجتماعی من بی تفاوت و کم توجه بودی اما ع.ح به این مسایل خیلی توجه می کرد و مرا در این زمینه ها یاری می کرد تا به خود باوری برسم ، از دلایل دیگر او عدم اطمینان به رضایت پدر من بود و میگفت که از کجا معلوم بود که تو روزی همسر رسمی من بشوی و اگر بی خیال من می شدی چه بر سر من می آمد ، و از طرفی (با توجه به ایمیل ها و پیام هایی که خواندم) اذعان داشت که دوستی ما بدون رابطه جنسی عمیق بود و قرار بود تا زمانی که ازدواج کنم ادامه داشته باشد و چندین هفته است که از او بی خبرم !
    تمام ماجرا را برایم گفت (که از حوصله مطلب خارج است ) ، آن شب ، شب ه تلخ و ناگواری بود ، آنقدر ناراحت و دلگیر و غمگین بودم که تحمل هیچکس را نداشتم و به تنهایی در خیابانها قدم می زدم و به احساس های متناقضی که در وجودم جریان داشت فکر میکردم و اتفاقات گذشته را اعم از تلخ و شیرین مرور می کردم و اشک می ریختم . سارا از بسیاری از اتفاقاتی که در این چند سال برایش افتاده و به من اطلاع نداده پرده برداشت و چشم مرا بر خیلی از حقایقی که بر آنها به واسطه دوست داشتن او چشم بسته بودم ، باز کرد و از من درخواست کرد که او را ببخشم.
     بارها و بارها ، چه در همان روز ، چه در این مدت که از این ماجرا میگذرد ، تصمیم گرفتم که به مشاور خانواده مراجعه و مشکلم و افکار پریشانی که به سراغم میایند را برای او بازگو کنم و از او کمک بجویم اما از این مسأله می ترسم که او تصمیمی که گرفتم را رد نماید و یا از بازگفتن این مشکل حتی برای مشاور آن هم با ریز جزئیاتش ترس و واهمه دارم. و هم اکنون برای تخلیه روانی خودم این مشکل را بر روی کاغذ آورده و برای شما می فرستم
    من سارا را بخشیدم و همچنان همانند گذشته او را دوست می دارم . با او صحبت کردم و از او خواستم تا دوباره صادقانه با من زندگی کند و تمامی اتفاقاتی که به زندگی مان برایش اتفاق می افتد را بدون خجالت برایم بازگو کند تا با هم بر مشکلات فائق آییم. در مورد تکرار دوباره ی این اشتباه نیز با او سخن گفتم که بدیهی است تکرار این موضوع حتی به صورت پنهانی روزی بر من آشکار خواهد شد و آن روز برای بخشش زمانی نخواهیم داشت و توبه ی گرگ مرگ است و جدایی. در همان روز به او گفتم اگر احساس کرد در حال بازبینی و کنترل است ناراحت نشود چون که لازمه ی تداوم زندگی ما بازگشت اعتمادی است که از دست رفته و این جز با صداقت و راستگویی پدید نمی آید. به او اطمینان دارم اما دورا دور او را تحت کنترل دارم ، از تلفن همراه او و رایانه ی شخصی اش گرفته تا روابط او با اطرافیانش و ساعات روزمره گی اش ، خلق و خوی او بسیار بهتر شده و همانند روزهای اول آشناییمان با شوق و اشتیاق با من برخورد می کند و بی حوصلگی اش هم برطرف شده است. به زندگی و دوران عقد توجه می کند و با حساب و کتاب در صدد ذخیره ی اندوخته ای برای زندگی آینده مان است. به فکر کار برای سارا هستم و با توجه به علاقه او در زمینه ی کامپیوتر ، به دنبال محیط کاری ای میگردم که از لغزش به دور باشد تا خدای ناکرده او دوباره در پرتگاه قرار نگیرد و به مرور ذهنش کاملاً معطوف به شوهر و زندگی اش گردد. در مورد ع.ح هم طبق نشریه سپیده دانایی که مربوط به مسایل روانشناسی است تصمیم گرفتم و حالا که پای او در زندگی ما نیست و به فراموشی سپرده شده است به سراغش نرفتم و گویا در جریان هیچ چیز نبوده ام. خودم را مقصر اصلی نمیدانم ، اما مطمئناً رفتار من باعث بروز این اشتباه شد و از این رو توجه به سارا و شاد دیدن او جزو علاقه مندی های من قرار گرفته و هیچ گاه از تلاش در جهت توجه به او خسته نمیشوم ، هوا و هوس را علت اصلی این اشتباه می دانم و مطمئنم اگر سارا بر هوای نفس خود غالب بود و توجه کامل از جانب من دریافت می کرد هیچ گاه این اشتباه از جانب او رخ نمی داد. تقریباً یقین دارد که تصمیم خوبی اتخاذ کرده ام ولی دوست داشتم از دید یک روانشناس و شخص ثالثی که در خارج از موضوع قرار دارد نیز بر این ماجرا نظارت شده و تصمیمی بی طرفانه اتخاذ گردد.
    هم اکنون 10 ماه است که مشغول به کار شده ام و برای آینده مان تلاش می کنم . گاهی اوقات که در روزنامه ها ، رسانه ها، کتابها و یا بر سر زبانها قصه ی خیانت زن به شوهر را میخوانم و یا میشنوم روانم درد می گیرد و به حال خودم و زندگی خودم آهی بلند کشیده و یاد روزهای اول آشناییمان را زنده می کنم که سارا لحظه ای بی من نمیتوانست تاب بیاورد. گاهی به فکر خیانت می افتم و با خود می گویم او توانست ، من هم میتوانم و جبران می کنم تا بفهمد سزای این اشتباه بزرگ او چیست !!! اما باز منطق حکم میکند که انتقام عملی از روی ناخودآگاهی است و این افکار را از سرم بیرون میکنم. از هر چیز کوچکی که ناراحت میشوم مثلاً در محیط کار که با کسی بحث میکنم و یا حتی بر اثر خستگی جسمی ، خلاصه وقتی ناراحت و غمگین میشوم نا خودآگاه یاد این اشتباه (نامش را اشتباه گذاشتم نه خیانت ، درست است به هم وابسته بودیم و در ذهن من سارا همسرم بود ، اما در واقعیت او دوست من بود و بس!) می افتم و از زندگی سیر می شوم ، بی حوصله و ملول میشوم ، یاد نوشته ی سارا می افتم که به ع.ح گفته بود "دوستت دارم" و گاهی اوقات برای خودم و زندگی خودم و عشق قدیمم (سارا ی قدیم) در خلوت خود اشک می ریزم. این ماجرا هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد و می ترسم علی رغم اینکه سارا را خیلی دوست دارم در آینده باعث شک و گمان های بی مورد در زندگیمان شده و پایه های زندگی مان را سست کند. شما به عنوان دوست و مشاور ، برای از بین بردن این ذهنیت و شفاف سازی افکار من همانند سابق ، چه راهکار هایی پیشنهاد می کنید؟؟ در این بین سارا چه نقشی میتواند برای بازسازی زندگی و پاکسازی ذهن من از این اشتباه ایفا کند؟؟
    از اینکه به نوشته ی اینجانب توجه فرمودید بی نهایت سپاسگذارم. از خداوند آرزوی موفقیت برای شما دوستان عزیزم را دارم. از توجه شما ممنونم.منتظر پاسختان هستم و امیدوارم روزی به عنوان یاری شفیق از رهنمون های شما از نزدیک بهره مند شوم
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    به همیاری خوش آمدید

    قصه زندگی شما رو خواندم. عشق و علاقه شدید بین شما و همسرتون، اتفاقاتی که در زندگی شما افتاده، و سپس بازگشت شما به زندگی...

    همه انسانها، بدون استثنا، ترجیح می دهند که با کسی وازد زندگی مشترک بشوند که پاکی او بر آنها ثابت شده باشد. خب، این امر درباره شما هم صادقه...

    اما در شرایط سخت، باید بهترین تصمیم رو گرفت. شاید بهترین تصمیم، تصمیم بی نقصی نباشه، اما نسبت به سایر گزینه های احتمالی باید با در نظر گرفتن شرایط، بهترین تصمیم رو اتخاذ کرد.

    هرچند نه این رابطه چندساله جای توجیه دارد، نه مساله پیش آمده برای همسرتون، اما در هر حال اینها روی دادند و حالا شما به جایی رسیدید که توانستید همسرتون رو ببخشید و همسرتون هم داره دوباره مثل سابق با شور و علاقه و عشق به شما زندگی میکنه. شما هم او رو دوست دارید، اما در عین حال از ایشون ناراحتید.

    باید بتونید این دو رو از هم تفکیک کنید. دوست داشتن، ناراحت بودن به خاطر رفتار بدش. شما خودش رو دوست دارید، اما رفتار بدی که مرتکب شده رو دوست ندارید. شاید حتی دوست ندارید به سراغتون بیاد فکرش که آزارتون نده.

    پس از تفکیک این دو حس، نوبت به این میرسه که گزینه های موجود رو بررسی کنید. شما و همسرتون با هم به زندگی مشترک ادامه بدید، عشق و علاقه تون هم که برگشته و شما روز به روز تقویتش کنید. تدریجا مساله رو به دست فراموشی بسپارید...و برای آینده برنامه ریزی کنید و با عشق و اعتماد به زندگی تون ادامه بدید. البته اینها به شرط اینه که هر دو متقابلا نسبت به هم متعهد بشید و عشق و وفاداری تون رو به هم نشون بدید...اینها لازمه تا شک و سوء ظن به زندگی شما وارد نشه

    اما تصمیم دوم اینه که جدا بشید. خب، این تصمیم هم پیامدهای خاص خودش رو داره. تحمل جدا شدن از کسی که دوستش دارید، شاید عذاب وجدان، شاید بلاتکلیفی شما و همسر، و البته شاید این حس خوشایند که به کسی که احساس می کنید در حق شما خیانت کرده نشون دادید که بی او می تونید ادامه بدید...

    خب، من به شکل مختصر برخی از پیامدهای مثبت و منفی هر یک از تصمیماتتون رو گفتم.

    حالا از شما می خوام که شما هم پیامدهای مثبت و منفی تصمیمات احتمالی رو بیان کنید تا مساله کاملا روشن بشه و بهتر بشه تصمیم گرفت. در این بین پاسخ به برخی سوالات هم مهمه. مثلا اینکه آیا اگر مطمئن بشین همسرتون دیگه اون کار رو تکرار نمی کنه، میتونید باهاش ادامه بدید و دیگه به این مسائل فکر نکنید؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    ببخشیدسوال خودم روچطوری بپرسم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    ماهی کوچولو جان شما براي مطرح كردن مشكلتون لطفا در لينك زير موضوع جديد رو بزنيد و مشكلتون رو مطرح كنيد تا مشاوران و

    دوستان كمكتون كنند

    http://hamyaryiran.ir/Forum-%D8%B1%D8%A7...8%A7%D8%AC
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام دوست عزیز
    نتونستم همه چیز رو کامل بخونم چون حالم بد میشه
    متاسفنه من هم مشکلی مثل شما داشته ام البته نه در این حد و نه به این شکل خانمم گفت که به استاد گیتارش علاقه مند شده
    همه میگن جدایی ننداز ولی من یه چیزی میگم تصمیم با خودت
    یه عمر میخوای زندگی کنی یا با شک خیانت خانومت و یا هراس ابروریزی
    یا جدا میشی و میری دنبال زندگیت و یه زندگی سالم میسازی
    چند تا چیزه که وقتی وسط امد دیگه رابطه تمامه
    1 شخص دیگری
    2 دست بزن
    3اعتیاد
    4 بی اعتمادی
    از شرایط بالا 2 تاش رو داری
    من نمیگم که چیکار کن داری ریسک بالایی میکنی اگه میتونی فردا همه چیز رو به جون بخری یا علی 
    ولی شک میاد سراغت و میشی یه ادم شکاک که نمیتونی با هیچ کس زندگی کنی اسیب روانی میبینی
    وقتی کار میکنی میترسی الان کسی خونه ات مهمون باشه که تو نباید بفهمی  میریزی به هم نمیتونی کار کنی و یا وقتی که دست بهش میزنی حس میکنی ته مونده غذای یکی دیگه رو داره میخوری غذایی که قرار بوده مال تو باشه خلاصه نابود میشی یعنی افکارت نابودت میکنه
    در پناه خرد باشی
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    از همگی شما دوستان متشکرم
    بنده پیامد های منفی اش رو به جون میخرم و فرصتی دوباره بهش میدم اما به شرط عدم تکرار این خطا!!

    اما اگر دوباره تکرار بشه نمیدونم که چه باید بکنم و آیا بازم جای بخشش هست یا نه !!
    ممنون میشم پاسخ بدید
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    موج آبی آواتار ها
    jسلام
    اینکه ایشون به شما خیانت کرده بخاطر بی توجهی و مسایلی که پیش رو بوده است
    شما برای اینکه به ایشون اعتماد کنید میتونید خط موبایلشو عوض کنید و کنترلش کنید اما درمورد اینکه در زندگی مشترک دچار درگیری ذهنی نشید باید به خودتون فرصت بدید و کم کم بهش نزدیک بشید تااون فکروخیالات کمتر اذیتتون کنه و لذت جای ناراحتیو بگیره طول میکشه اما شدنیه
    موفق باشید
    اما اینم بهتون بگم زن ها شاید بخاطر بی توجهی دچار این مسایل بشن اما فقط عاشق یه نفرمیشن
    شاید به کسی فکر کنن و بگن دوستت دارم اما این فکر و دوست داشتنا سطحیه و حتی شاید برای آروم کردن خودشونه اما فقط عاشق یه نفرن
    واینکه بهش فرصت بدید و نزدیکش بشد اون منتظر بخشش و علاقه واقعی شماست و نگاههای معنی دارتونو میفهمه
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    nar آواتار ها
    سلام .......به عنوان یکی از اعضا فقط نظرمو میگم......
    زندگیتونو بسازید نه این که خرابش کنید..در خراب کردن همه هنرمند هستند..
    هر انسانی میتونه توزندگیش دچار اشتباه بشه واین برای همه صدق میکنه.....حتی شما
    بی اعتمادی شما فقط باعث  عذاب شما نمیشه..... باعث نابودی عشقتون هم میشه.... وقتی شما به ایشون اعتماد ندارید حتی اگه حرفی نزنید همسرتون متوجه خواهد شد...این باعث میشه که همسرتون دیگه به خودش به عهدو پیمانش باور نداشته باشه شک برای خوب بودن یانبودن اونو به تاریکی ها میکشه ...
    ....زمانی که به اعتماد شما نیاز داره شما به ایشون اعتماد ندارید.......(من کار اشتباهی کردم...حتما من زن خوبی نیستم ...نکنه حق با همسرم باشه من هر لحظه ممکنه به اون خیانت کنم...نکنه  من خیانت کنم ...شاید خیانت کنم دست خودم نیست...اصلا من از اولم بد بودم..من خیانتکار به دنیا اومدم...مثل همون داستانی که شوهرم میخوند منم نکنه مثل اون بشم....)این جمله ها وهزاران جمله ی دیگه باعث میشه که همسرتون نا خودآگاه به خودشون بی اعتماد بشن ودست به هراشتباهی بزنند...
    الان شما باید به همسرتون اعتماد بدید نه این که همون یه کمی هم که داره ازش بگیرید...اون نیاز به باور شما داره ..دستشو بگیرید کمکش کنید نه اینکه دودستی به طرف اشتباه حلش بدید...
    برای اینکه مشخص بشه چقدر برای داشتن عشقتون تلاش کردید .به همین راحتی ها از دستش ندید ...
    هیچ وقت همسرتونو امتحان نکنید امتحان کردن کار شما نیست به عشقتون کمک کنید ....


    بنده پیامد های منفی اش رو به جون میخرم و فرصتی دوباره بهش میدم اما به شرط عدم تکرار این خطا!!

    شما هم نباید باعث خطای دوباره همسرتون بشید.
    اما اگر دوباره تکرار بشه نمیدونم که چه باید بکنم و آیا بازم جای بخشش هست یا نه
    !!
    با این فکر هیچ وقت زندگی نکنید   این یعنی شما همیشه منتظر خطا هستید از همسرتون...
    یادتون باشه این اتفاق قبل از ازدواج همسرتون بوده زمانی که در مقابل شما هیچ عهدوپیمانی نداشته.....واعتمادی که نبوده...


     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام.منم می خوام نظرمو بگم.این فقط یه نظره.
    اگر فکر می کنید این موضوع بعدا  زندگیتونو تحت الشعاع قرار نمی ده یعنی بعد از هر عمل این خانم فکر نمی کنید که شاید دوباره داره به شما خیانت می کنه می تونید باهاش یک زندگی خوب داشته باشید اما اگر نتوانید این موضوع را کاملا فراموش کنید بهتره قید این زندگیو بزنید.زندگی که با شک شروع بشه سرانجام درستی نداره.پس با خودتون رو راست باشید.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    از همگی شما دوستان که در این مهم مرا یاری می نمایید ممنون و متشکرم

    با استفاده از راهنمایی های شما تلاشم بر این است که زندگی خوب و شادی را فراهم کنم
    اتفاقات را برایتان می نویسم تا از راهنماییهایتان استفاده نمایم

    با تشکر
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •