تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




استرس در شب زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:horakhsh
آخرین ارسال:زویا صالحی
پاسخ ها 8

استرس در شب

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام دوستان
    امیدوارم شاداب و سلامت باشید
    من احساس میکنم مشکلی عجیب دارم.
    یه طورایی از شبا بدم میاد.برای اومدنش استرس میگیرم.خیلی خودمو آروم میکنم ولی تقریبا زیاد کار ساز نیست.هرچی باخودم میگم:خدا شبارو گذاشته واسه ارامش،استراحتو...اما شبا استرس دارم.همش دلم میخواد سریع بخوابم صبح بشه.اگر یه شب هم مثلا بیخوابی بگیرم دیوونه میشم.استرس دارم.دلیلش هم نمیدونم واین بیشتر اعصابمو خورد میکنه.حتی ظهر هاهم با وجود خستگی بسیار و با اینکه ساعت2از مدرسه برمگیردم ولی نمیخوابم تا شب زود خوابم ببره!کمکم کنید دوستان.من دلم نمیخواد از این نعمتی که خدا بهم داده بدم بیاد
    خیلی ممنون
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    کسی نیست آیا؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    narges☺ آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    میشه بگید از کی این حالتو پیدا کردین؟
    و حالتون چه طوری میشه؟
    از لبــاس کهنـه ات خجــالت نکــش
    از افکــار کهنــه ات شرمنــده بــــــاش
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    نقل قول نوشته اصلی توسط narges☺ نمایش پست ها
    سلام دوست عزیز
    میشه بگید از کی این حالتو پیدا کردین؟
    و حالتون چه طوری میشه؟
    سلام.از حدودا 3ماه ونیم پیش!دقیقا یادمه!1هفته مونده بود به شروع مدارس.یک روز صبح با صدای مهیب یه انفجار از خواب پریدم.انفجار مربوط یه خونه بود توی مجتمع ما و گویا صاحبش قصد خودکشی داشته.اونروز بعداز آروم شدن جو مجتمع تا شب هیچ اتفاقی نیافتاد اما شب موقع خواب....استرسی دیوانه وار داشتم و حالت تهوع.یکجا آرام نمیگرفتم.از خستگی زیاد گاهی نزدیک چنددقیقه کوتاه خوابم میبرد اما دوباره از خواب میپریدم.چندشبی به همین صورت بود تااینکه فقط شبا اینطور بودم و کم کم یاد گرفتم به خدا نزدیک بشم و براش نامه مینوشتم و آرامشو ازش خواستم تا کم کم خوب شدم.خوب شدم تا اینکه توی شهرمون زلزله اومد خبری نشد اما اتفاق اونشب تکرار شد.تا طلوع آفتاب بیدار بودم.چند روز بعد دوباره خوب شدم تا اینکه یه شب وقتی داشتم درس میخوندم صداهایی از خونه همسایه پایینیمون اومد.دعوا داشتن میکردن.دعوا اینقدر بالا گرفت تا زن همسایمون رو شوهرش به سمت ایینه هول داد و صدای شکستن شیشه....و زنه مدام با ناله همسایه هارو میخواست از اون شب به بعد دیگه نتونستم درست و حسابی از شبا لذت ببرم.همین!استرس دارم بعضی اوقات فکر میکنم چه دلیلی داره شب وجود داشته باشه و اینا!حس بدیه
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام
    گاها لحضاتی از رویدادهای زندگیمون بعلت اینکهبیش از حد معقول بهشون بها میدیم و توجه میکنیم حتی بعد از سپری شدن مدتی معین باز تکرار میشن.
    در این بین ساعات و مکانی که رویداد اصلی در اون لحظه و مکان اتفاق افتاده بود برامون تداعی کنننده صحنه اتفاق هست.
    موندن در گذشته و فکر کردن بیش از اندازه به رویدادی که خاطرات شیرین و حتی تلخی رو برامون تداعی میکنن نیاز هست ولی اگر بیش از حد معقول فکر و ذکرمون رو مشغول اون حادثه یا اتفاق بکنیم نتیجه تلخ تری رو بدست خواهیم آوردو
    تا جایی که ناخودآگاه منتظر رسیدن زمان و دیدن مکانی هستیم که خاطراتی رو برامون تداعی میکنن
    اوضاع وقتی وخیم تر میشه که با استفاده از قدرت تخیلمون جزییاتی رو به خاطراتمون اضافه کنیم؛ یا اینکه تصویر سازی هایی غیر واقعی رو بخواهیم به موضوع اصلی اضافه کنیم.....

    چیزی که آشکار هست اینه که ما هر لحضه در یک مکان و زمان مشخصی زندگی میکنیم و امکان نداره یک اتفاق با تمام جزییاتش دوباره تکرار بشه
    در ضمن حتی خودمون هم آگاهی کاملی رو بر افکاری که زاییده قدرت تخیل ماست داریم؛ پس محصور کردن خدمون در گذشته کاری بیهوده است...

    درسته که اتفاقاتی هستن که ممکنه شبیه به اتفاق و خاطره گذشته باشند وبه وقوع بپیوندن ولی چیزی که باز آشکار هست این تفاوت هست که اولا این اتفاقات واقع نشدن و ثانیا هیچ تضمینی برای دوباره تکرار شدنشون نیست و ثالثا اگر هم اتفاق بیفتن واقعی و خارج از کنترل ما هستن و رابعا اینکه ما درمقابل اون اتفاق امکان انجام عکس العمل داریم و میتونیم اقدامی بکنیم برخلاف تخیل که کاری از دست ما نیست مگر اینکه کنترلش کنیم.

    قدرت تخیل یکی از نعمت های بسیار زیبای خداوند هست
    پس چیز بدی نیست مثل یک میوه
    ولی اگر بیش از حد بهش پر و بال بدیم و ازش بیش از اندازه استفاده کنیم موجب تباهی ما خواهد شد.. مثل اینکه همون میوه دلخواه رو بدون فاصله زمانی بخوریم تا حدی که بترکیم!!!

    منتظر وقوع اتفاق بد بودن و تجسم لحظه وقوع اتفاق بد هم زاییده تخیل ماست و خیلی خیلی آسیب زاست

    لذت استفاده از لحظه و مناظر و آرامش و.....خیلی چیزها رو ازمون میگیره

    همونطور که میدونین شب نعمت بی همتای خداوند به مخلوقاتش هست؛ منبع الهامی ابدی
    آرامشی که در شب هست نیاز به توصیف نداره

    پس شما از شب ترسی ندارین
    فقط اون خاطره هیت که با شب بهتون تداعی میشه
    در کنارش شما هم ناخود آگاه و با توجه دادن بیشتر بهش این قضیه رو برای خودتون غیر قابل هضم کردید

    و اما پیشنهادات من
    1 توی یه صفحه جدا گانه همه زیبایی های شب رو بنویسین و همیشه قبل از خواب اون صفحه رو بخونین و اگر نیاز بود محاسن جدیدی رو هم بهش اضافه کنین
    2 هر منبع ترسی رو که دارین رو هم بنویسین چه خیالی و چه واقعی ! چه مربوط به حال و گذشته و چه آینده
    3 اون صفحه ای رو که در مورد ترس ها نوشته بودید رو در ساعاتی که حداکثر ارامش رو دارین بخونین و بهشون امتیاز بدید و ترسهای غیر معقول رو هم حذف کنین
    4 این تمرینی رو که میگم در طول روز سعی کنین دو سه بار و هر بار حداقل به مدت 5 دقیقه انجام بدید
    بدون اینکه از بالش استفاده کنین دراز بکشین و از بینیتون نفس عمیق بکشین و هم زمان تمام عضلاتتون رو منقبض کنین طوری که تمام بدنتون کاملا سفت و خشک بشه
    تا جایی که امکان داره نفستون رو نگه دارین
    حالا بازدمتون رو از طریق دهانتون و با فشار بیرون بدید طوری که صدای بازدمتون کاملا شنیده بشه و همزمان حین تخلیه هوای داخل ششها عضلاتتون رو شل کنین
    سعی کنین این تمرین رو وقتی انجام بدید که کسی داخل اتاق نیست

    ان شا الله نتیجه عالی خواهد بود
    پاسخ با نقل و قول

  6. استرس در شب  سپاس شده توسط horakhsh,m1392,سبز

  7. ارسال:6#
    بله جناب صالحی!شما دقیقا درست میگین!من بیشاز حد به هر مساله ای پرو بال میدم و موشکافانه در بارش استدلال میکنم.واین خصلت از بچگی دردرون من بود و باید یاد بگیرم کنترلش کنم.اگر داستان بالا رو خونده باشیدباید بگم حتی من بیشتر از دختر همسایمون که پدرش به زور شوهرش داد وبعد از یه هفته طلاق گرفت واون شب توی دعوا کلی داد و بیداد کرد به فکرشون بودم.اما خیلی جالب بود که دوروز بعد وقتی از مدرسه برگشتم خواهرم بهم گفت در کمال ناباوری دیده که زن همسایمون با شوهرش توی پارک مجتمع نشسته بودن و گویا آشتی بودن!وچه قدر هرس خوردم که من زیادی به این طور مسائل اهمیت میدم
    پاسخ با نقل و قول

  8. استرس در شب  سپاس شده توسط m1392

  9. ارسال:7#
    با سلام...من از دوران کودکی وسواس فکری داشتم و تا به حال که 21 ساله هستم این حالت در سنین مختلف کمرنگو پر رنگ میشه درونم. دانشجوی کارشناسی ارشد و از نظر اجتماعی بسیار موفق هستم. دوران کودکی به خاطر دارم که گاهی گریه میکردم که نمیتونم بخوابم و به خواب میرفتم. دوران نوجوانی شبها اضطراب میگرفتم ، فکرو خیال میکردم، دایم به خطاهام در حضور مادر اعتراف میکردم یکی از خطاهام این بود که تو دلم مادرم رو فوش میدادم و اینهارو به خودش اعتراف میکردم. دکتر عمومی بهم قرص اعصاب درحد نیم میداد و با ورود به سال اول دبیرستان دیگه قرص نخوردم و خوب شدم. به خاطر اون برهه از زندگشم و اینکه پدرم ناراحتی روحی داره همیشه فکر میکنم من هم ناراحتی ازون به ارث بردم. وسواس فکریم جدیدا شدید شده، شبهایی که صبحش کار مهمی دارم تکرر ادرار میگیرم و با قرص اعصاب میخوابم. یک سال بود که بخاطر ترس از بیخوابی تا صبح نمیخوابیدم و خوابم بسیار کم بود. دو سال هست که اینطور شدم. شبهایی که سرکار میخوام برم یا کلاش دانشگاه یا قرار مهمی دارم 20 بار دسشویی میرم ادرار و مدوفوعم خورد خورد دفع میشه. تپش قلب میگیرم. همش میگم اگه خوابت نبره فردا بهت خوش نمیگزره، فردا به کارات نمیرسی، فردا لهی ووو..بطور کلی شبها برای من همراه زجرو عذاب هست. یک جلسه پیش مشاور رفتم و بهم گفت جلسه بعد بیا تست بده ببینیم مشکل روحی ارثی نداری و دیگه نرفتم چون خانوادم اعتقاد دارن روانشناسها فقط ببر و بیار میکنن. توروخدا کمک کنید ... آیا من مشکل روانی از پدرم ارث دارم؟ چدرم حتی بستری هم بوده و سادیسم شدید و مشکلات دیگه ای هم داره...من ادم شادیم و در چندین موسسه و دانشگاه فرهنگیان تدریس میکنم و از نظر عاطفی و اجتماعی بسیار موفقم اما میترسم این مشکلاتم به زندگی زناشویی آیندم صدمه بزنه چون بعضی شبها بی صبرانه به قرص اعصاب درحد نیم پناه میبرم و نمیخوام تا اخر عمر این کارم باشه...
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:8#
    سلام . به همیاری خوش اومدید شما برای مشکلتون باید یه تایپیک مجزا باز کنید به این لینک مراجعه کنید
    طرح مشکلات فردی
    http://hamyaryiran.ir/forum61.html

    ویرایش توسط زویا صالحی : 2014_02_10 در ساعت 15:02
    میتوان از آب و نان ،از جان خود حتی گذشت
    ممکن اما نیست مجنون بود واز لیلا گذشت
    عاشقان را جامه ای پوشیدنی جز چشم نیست
    یا زخیر عشق یا باید از دنیا گذشت
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •