تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مشکل شخصی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:asemanekavir
آخرین ارسال:تبسّم
پاسخ ها 96

صفحه‌ها (10): صفحه 2 از 10 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

مشکل شخصی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    چرا هیچکس جواب منو نمیده؟!!!! خانم شادی شما که از اول جواب منو میدادین چرا دیگه چیزی نمیگین؟قطع امید کردین از من؟!!!! :-(

  2. ارسال:12#
    **شادی** آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط asemanekavir نمایش پست ها
    فراموش کردم بگم گروه خونی مادرم b هست پدرمم که گفتم o از این دو نفر فقط میتونه بچه با گروه خونی bیا o به دنیا بیاد
    سلام.
    بله حق با شماست...از پدر با گروه خونیo و مادر با گروه خونی b فقط فرزند با گروه خونی oو b متولد میشه...
    اما این تعیین گروه خونی ها انقدر که که فکر میکنی قابل اطمینان نیستن چون امکان خطا در تعیین گروه خونی وجود داره...

    نمونه کاملا مستند مربوط به نوزادی میشد که بعلت زردی بستری بود و بدلیل احتمال آسیب مغزی نیاز به تعویض خون داشت...
    پدر و مادر نوزاد برای خون دادن اعلام آمادگی کردن ولی موقع تعیین گروه خونی, پدر با "ارائه کارت گروه خونی" ادعا داشت که گروه خونش ab ست و مادر هم o+ ...

    با این ادعا پزشک متوجه میشه گروه خونی نوزاد با پدر و مادرش فرق داره و فرضیه تعویض نوزاد شکل میگیره... چون نوزاد o- بود درصورتیکه نوزادشون میبایست a یا b باشه!
    اما با هوشیاری پزشک, بار دیگه از پدر و مادر آزمایش تعیین گروه خون بعمل میاد و فرضیه تعویض نوزاد رد میشه چون متوجه میشن پدر, گروه خونی a داره نه ab! و تمام این سالها با تصور یه گروه خونی اشتباه زندگی کرده!

    نمونه های این چنینی کم نیستن بهرحال برای موضوع به این مهمی اکتفا به این آزمایشهای ساده ی گروه خونی کافی نیستن...
    ولی بهتره این موضوع آزمایش رو کلا از ذهنت خارج کنی چون همونطور که قبلا هم گفتم:

    نقل قول نوشته اصلی توسط ----شادی---- نمایش پست ها
    درعین اینکه تقریبا اطمینان دارم شما تو این مورد دچار سوء تفاهم شدی اصلا توصیه نمیکنم برای اثباتش دست به تلاشهای بیشتر بزنی...
    چرا؟
    چون این آزمایش نیست که احساس فرزندخوانده بودن رو توشما بوجود آورده بلکه رفتارهای نادرست خانواده و به تبع اون احساسات درونی شماست که این نتیجه گیری رو بوجود آورده...

  3. مشکل شخصی  سپاس شده توسط mozhghan

  4. ارسال:13#
    **شادی** آواتار ها
    نمیخوام بگم تبعیض گذاشتنهای والدینت تو این احساس شما بی تاثیرن اما یه مسئله دیگه ای هم هست که تاثیرش بسیار زیاده و اون هم مقایسه کردن خودت با خواهرته...
    اگه خوب دقت کنی متوجه میشی تمام رفتارهای والدینت رو از دریچه ی مقایسه با خواهر بزرگت تحلیل کردی و درنهایت دست به نتیجه گیری زدی و خودت رو تو این بین کاملا فراوش کردی...

    این مقایسه کردن 2 زیان بسیار بزرگ در پی داشته:
    اعتماد بنفست رو شدیدا پایین آورده...احساس بیکفایتی, ضعیف بودن, لایق نبودن برای محبت و احترام و ...
    باعث قطع امید از مهمترین منبع حمایت یعنی خانواده و ضعیف شدن ارتباطت با اعضای خانواده شده...

    درکل این مقایسه کردنها باعث شده تو خودشناسی دچار اشتباه بشی و خودت رو براساس مقیاسهای خواهرت بسنجی نه درحد توانمندیهای شخصی خودت...
    برای مثال اجازه نداشتی خونه دوستت بری اما خواهرت این اجازه رو داشت...
    تمام این مدت ذهنت درگیر این بوده که خواهرم این اجازه رو داره پس مورد علاقه ی والدینمه, من این اجازه رو ندارم چون اندازه ی خواهرم مورد محبت و احترام والدینم نیستم...

    اما شده به این فکر کنی که چرا من اجازه ندارم؟ و این چرا رو بدون مقایسه شدن با خواهرت پاسخ بدی؟
    اگه این سوالو به این شیوه پاسخ میدادی میرسیدی به یک سری نقاط ضعف, ضعفهایی که باعث شدن والدینت بهت سختگیری داشته باشن و اتمام این سختگیری ها در گرو برطرف شدن اون ضعفها بود...

    بنابراین میشه به مشکل شما با یک دید دیگه هم نگاه کرد و علت این مشکل رو از زاویه دیگه ای هم بررسی کرد...
    وجود رفتارهای تبعیض گونه و نادرست والدینت رو نمیشه انکار کرد اما بیشتر از اینکه از جانب این رفتارها آسیب ببینی از طرف مقایسه کردنهات آسیب دیدی...

    این سختگیری ها کمو بیش تو تمام والدین وجود داره مخصوصا برای فرزند دختر, اما چیزی که باعث شد این رفتارها برات غیرقابل تحمل باشن مقایسه کردن خودت با خواهرت بوده مخصوصا تو حیطه آزادی ها و محدودیتها...

  5. مشکل شخصی  سپاس شده توسط mozhghan,ثریا92

  6. ارسال:14#
    **شادی** آواتار ها
    هدف ما چه رسیدن به خواسته ی شما یعنی شخصیت محکم و مستقل باشه, چه بهبود روابطت با خانوادت باشه نیاز به یک تغییر مهم و اساسی داریم و اون هم برگردوندن اعتماد بنفسته...
    اعتماد بنفس به انسان الهام نمیشه یا با معجزه بوجود نمیاد بلکه نیاز به خودشناسی داره...

    بنابراین باید خودت رو پیدا کنی... این پیدا کردن فقط شامل نقاط مثبت و توانمندیها نمیشه بلکه باید با واقع بینی, ضعفها و ایرادهای احتمالی رو هم پیدا و برطرف کنیم...
    برای این منظور لازمه که مقایسه رو کلا از منطقت حذف کنی...

    خب برای شروع یه طرح کلی از ویژگیهای خودت برامون ترسیم کن... از توانمندیها, از نقاط قوت و ضعف ,و هرچی که مربوط به خودت میشه...
    فقط لطفا بدون دخالت مقایسه...

  7. ارسال:15#
    سلام خوبید
    مشکلات شما رو منم دارم منتها با شدیدی بدتر از شما من 4 تا برادر دارم تک دختر این خونه ام
    تبیعض های بین شما و خواهراتون میزارن بین منو برادر هامم میزارن اوایل منم عین شما فک میکردم مثلا تو بیمارستان اشتباهی افتاده منو اشتباهی اوردن یا هر چیزی ببینید مثلا میگی معلم خصوصی میگرفتن تا درس بخونم این خودش یه نشونه ی خوبه ک بدونی اینده ات براشون مهمه برعکس شما منو نمیزاشتن درس بخونم تو سوم راهنمایی پا تو یه کفش کردن که ادامه نده ولی خوندم هم دو تا داداش کوچک تر از خودمو نگه میداشتم هم تو کار خونه مامانمو کمک میکردم شبا تو نور بخاری برقی درس میخوندم کاملا درکت میکنم حس وحشتناکی هست برات یه مثا میزنم من الان 30 سالمه هیچ وقت مامانم برام صبحانه حاضر نکرده خودم درست کردم ماله اونا رو درست میکردم اماده میشد بعد می رفتم دانشگاه ولی واسه داداشام میکرد صبح کله ی سر پا میشد همه چی رو حاضر میکنه بدرقه اشون میکنه هزار بارم قربون صدقه اشون میره یا یه چیزی خوراکی باشه اول سهم اونا رو کنار میزاره یا بیاره خوارکی تقسیم کنه به داداشای بزرگم زیاد میده میگه اینا بزرگن به کوچکترها باز زیاد تر از من میده میگه از تو کوچیکن و...... هزارتا از این مثال ها میتونم برات بزنم
    هدفم از تعریف اینا فقط این بود بهت بگم بزرگ که شدم واقعا درک کردم انتظار مادرم از من سوای پسراست معتقده اونا پسرن باید قوی باشن پس باید زیاد بخرن یا عاجزن نمیتونن واسه خودشون غذا صبحانه درست کنن ولی من دخترم میتونم انتظارش ازم اینه بعد اینکه متوجه انتظاراتش شدم تحمل این تبعیض ها برام خیلی راحت شد خوب با این دهنیت بزرگ شده که دختر باید بتونه همه کار هاشو خودش بکنه
    نمیگم انتظار درستی هست ولی ما ادما همه مون از هم انتظار داریم اگه این انتظارات بر اورده نشه بینمون یه تنشی به وجود میاد و همین تنش ها به مرور باعث میشه احترام ها از بین بره شما یه انتظاری از پدرو مادرت داری در مقابل اونا هم از شما انتظاراتی دارن سعی کن نقاط مشترک رو پیدا کنی درک کنی ازت چی میخوان اوایل سخته ولی غیر ممکن نیست میتونی از این به بعد زندگیتو خیلی با خانواد ت صمیمی باشی به شرطی که بتونی تعادل رو حفظ کنی
    زندگی یعنی . . . بخندی هر چند غمگینی . . . ببخشی هر چند مسکینی . . .
    فراموش کنی هر چند که دلگیری . . . اینگونه باید زیست هر چند آسان نیست . . .
    زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت . . .

  8. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**,ثریا92

  9. ارسال:16#
    در مورد آزمایش من ۲دفعه تست رو تکرار کردم در ۲آزمایشگاه مختلف جواب هردو یکی بود ولی باشه من بیخیال این قضیه میشم گرچه خیلی برام سخته،هربار که مشکلی پیش میاد و ناراحت و عصبی میشم از خودم میپرسم چه مادر بی عاطفه و چه پدر بی غیرتی داشتم که منو به دنیا آووردنو سپردن دست اینا،خیلی دلم میخواد پیداش کنم و بدونم چرا این کارو کردن.
    در مورد مقایسه خودم با خواهرم قبول دارم ولی اون سوالی که گفتینو من بارها از خودم میپرسیدم البته الان نه همون موقعها ولی جواب خاصی نمی گرفتم جز اینکه اون بهتر از من درس می خوند با همین فکر یه مدت بچه درس خون شدم ولی تاثیر چندانی ندیدم.توی چند پیام قبل یه جا در مورد تلاشایی که کردم گفتم در واقع کارایی که کردم همونایی بود که فکر میکردم جواب این سواله وبعد عملیشون کردم.

  10. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  11. ارسال:17#
    یه چیز دیگه در مورد مقایسه کردنای من،این چیزی بود که خود خانوادم به من یاد دادن از همون بچگی‌.چنتاشو که تو چن سال اخیر اتفاق افتاده میگم،من ۱۸ سالم که تمام شد میخواستم برم دنبال گواهی نامم میگفتن چون خواهرت بعد از اتمام دانشگاه رفته دنبال این کار تو هم همون موقع برو،چون خواهرت تو دانشگاه فلان کار کرده تو همون کارو بکن.چون اون فلان موقع رفته دنبال ورزش تو هم صبر کن به اون زمان که رسیدی برو کلا من فقط مجاز بودم اون کارایی رو انجام بدم که قبل از من اون انجام داده حالا اگه اون به هر دلیل نسبت به کاری علاقه نشون نمیداد یا دنبالش نمیرفت منم نباید میرفتم.کنکور که دادم می خواستم تابستونمو برم دنبال کارایی که دوس دارم مخصوصا که من ۲سال پشت هم غیر درس که اونم زورکی بود و علاقه ای بش نداشتم هیچ کاری نکرده بودم خیلی واضح یادمه که گفتم می خوام برم باشگاه تنیس،مادرم گفت این کارا چیه این کارا مسخره بازیه،گذشت تا شد مهر ماه خواهر بزرگم رفت ایروبیک و تابستون بعدش خواهر کوچیکم رفت بسکتبال نمیدونم چطور واسه اونا این کارا مسخره بازی نبود سال بعدش من رفتم تنیس،حالا اگه بگم چقد رفتارای مادرم پر از اکراه بود میگین داری اغراق میکنی حرفی خاصی نمیزد چون نمیتونست حرفی بزنه،در کل خواستم بگم تخم مقایسه کردنو خودشون کاشتن.حالا خواهر بزرگ من شده یه آدم خود شیفته،که نمیتونه ببینه یکی از خودش یه درجه بالاتره من شدم یه آدم بی اعتماد به نفس که فک میکنم هرچیم تلاش کنم باز بقیه از من بالاترن،البته ناگفته نماند این قضیه مقایسه در مورد هر ۳تامون هست الان همین خواهر بزرگم اینطور که به نظر میاد تنها دلیل موفقیتش این بود که یه فقط از من عقب نیفته و بگه من درهر حالو هر شرایطی از اون بالاترم یه مثال بزنم براتون من که شروع کردم به کلاسای رانندگی خواهر من که ۷سال اصلا یادش نبود گواهی نامه داره یه دفعه افتاد به تب و تاب.رفت با مربی من کلاس گرفت بعد که من تمام کردم اونم بیخیال شد باز من رفتم کلاس اضافه گرفتم که دست فرمونم خوب بشه اونم دوباره پشت من رفت کلاس گرفت بعدشم ماشین ثبت نام کرد.جالبه تو اون مدتی که گواهی داشت حتی یکبار سمت ماشین نرفت

  12. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  13. ارسال:18#
    در مورد تواناییها و نقاط ضعف نمیدونم چی بگم،توانایی خاصی که نمیبینم ولی نقطه ضعفم اینه که همش فک میکنم همه می خوان بم زور بگن و من مجبورم که تسلیم بشم همش فک میکنم برا گناهی که نکردم می خوان مجازاتم کنن واسه همین سری از کوره در میرم،پرخاشگرم،تند حرف میزنم

  14. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  15. ارسال:19#
    یه چیز دیگه هم هست که از همه چیز واسه من آزار دهنده تره و اونم اینه که من تقریبا تمامه روزم رو تو دنیای دیگه هستم،کاری بود که از بچگیم میکردم تو دنیای خودم زندگی میکردم تو دنیای من،خودم مرکز توجه بودم آدمایی رو تصور میکردم که منو درک میکنن یه پدر مادر دیگه یا همین پدر مادر با رفتاره دیگه ای،یه دنیایی که نیازام توش برآورده میشد هنوزم به همین حالت دارم زندگی میکنم.در کل من یا تو گذشتم و اتفاقاتی که افتاده رو مرور میکنم یا تو خیالم خودم رو اونجور که دوس دارم باشم تصور میکنم و اونجوری که دوس دارم زندگی میکنم کمتر پیش بیاد تو زمان حال باشم،و یه چیز دیگه که خیلی نگرانم میکنه اینه که وقتی تو فکر فرو میرم حالا چه فکر گذشته چه دنیای خیالی خودم،شروع میکنم به حرف زدن منظورم اینه که با خودم حرف میزنم،این موضوع پر رنگ تر میشه وقتی که عصبانیم و نمیتونم عصبانیتمو خالی کنم چون می دونم هرچیم بگم کسی نیس که بفهمه من چی میگم بازم حق با طرف مقابلمه نه فقط مسائل تو خونه سر کارم همین طورم اونجا هم از چیزی عصبی بشم وضعیت همین طوره مثلا من یه همکاری دارم که یک طبل تو خالیه به تمام معناست تو این یک سالی که من دارم کار میکنم اون دست به سیاه و سفید نزده همه کارا رو من انجام دادم در حالی که حقوق من حتی از سرایدر شرکت کمتره عملا دارن میگن ارزش کاره تو در حد یه سرایدارم نیس ولی حقوق همکارم از همه اعضای شرکت بیشتره می دونین چرا چون عموی ایشون یکی از سهامدارای شرکته یه چیزی تو پرانتز بگم فک کنید قضسه چقد شوره که همین همکارم رفته با عموش حرف زذه که چرا حقوقه فلانی اینقد کمه در حالی که مسئولیتش از همه بیشتره،بر گردم به موضوع قبل حالا وقتی اختلافی بین ما پیش میاد کسی جانب منو نمیگیره باز منمو یه عالمه احساسات منفی در همو برهم که تو دنیای خودم می خوام حلشون کنم تو ذهنم قضیه رو دوباره از سر شروع میکنم و اون چیزیایی که دلم می خواسته بگمو میگم و اون رفتاری که دوس دارم ببینم رو تصویر می کنم اگه تو خونه تو اتاق خودم باشم با خودم حرف میزنم اما اگه جای دیگه باشم با دهن بسته با خودم حرف میزنم خیلی بم فشار میاد.چندین بار سعی کردم این کارو کنار بذارم و برگردم به زمان حال تا یه حدودیم موفق میشم ولی خوب حرف ۲۰وچند سال زندگیه منه که همیشه به این صورت خودمو آروم کردم یا کمبودامو جبران کردم،وقتی یه مدتی حواسمو جمع میکنم که به چیزی فکر نکنم آخرش یه احساسی بم دس میده که نمیدونم چیه انگار یه خلایی حس میکنم انگار یه آدمی میشم که دلخوشی نداره واسه زندگیش،نمیدونم با این یکی چه کنم

  16. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**,ثریا92

  17. ارسال:20#
    **شادی** آواتار ها
    دوست عزیزم من کاملا متوجه هستم که هرجمله ای مبنی بر محق بودن پدر و مادر شما, چقدر میتونه احساسات منفیِ شما رو برانگیخته کنه و ناراحتت کنه اما شما نیاز به مشاوره داری نه شنیدن حرفهای خوشایند...

    من میتونم یک سری صحبتهایی در راستای مقصر بودن صد درصدیِ والدینت داشته باشم شنیدنش برات آرامش بخش و شیرینه اما این آرامش فریبی بیش نیست...
    چیزی که شما نیاز داری پذیرفتن واقعیت و پیدا کردن راه حلی مناسب برای ایجاد تغییرات کارامده نه تحویل گرفتن صحبتهایی فریبنده در جهت ایجاد یه آرامش موقتی...

    بنابراین با توجه به سن,هوش و درک بالایی که تو شما دیذم ازت میخوام تحملت رو بالا ببری و با حوصله و صعه صدر به صحبتها گوش و عمل کنی...
    اطمینان داشته باش که نتیجه, یه آرامش واقعی و دائمی برات بوجود میاره...اینشالله...

  18. مشکل شخصی  سپاس شده توسط محسن عزیزی,ثریا92

صفحه‌ها (10): صفحه 2 از 10 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •