تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مشکل شخصی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:asemanekavir
آخرین ارسال:تبسّم
پاسخ ها 96

صفحه‌ها (10): صفحه 3 از 10 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

مشکل شخصی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    **شادی** آواتار ها
    در مورد موضوع مقایسه میخوام باهات صحبتی داشته باشم:

    این حس رقابت طلبی, مقایسه کردن و مقایسه شدن با خواهر بزرگتر صرفا بدلیل رفتار والدین بوجود نیومده...
    شما فرزند دوم هستی و رقابت جویی و جاه طلبی یکی از ویژگیهای شخصیتیِ فرزندان دومه...

    در واقع فرزند اول میشه الگویی برای فرزند بعدی و این الگو شدن دو پیامد بهمراه داره:
    اگه فرزند دوم تو این رقابت بتونه از خواهر/برادر بزرگتر پیشی بگیره یا حداقل پا بپای اون پیش بره یه سبک رقابت جویانه پیدا میکنه و مقایسه کردن و رقابت طلبی به نوعی میشه سبک زندگیش...
    اگه تو این بین نتونه از خواهر/برادر بزرگتر سبقت بگیره نتیجش میشه کاهش اعتماد بنفس و بی فایده تلقی کردن تلاش و کوشش...که ظاهرا این مورد درباره ی شما صدق میکنه...

    پس تو خوشبینانه ترین حالت میتونیم بگیم این حس رقابت و مقایسه شدن با خواهر بزرگت, نیمی بدلیل ویژگی شخصیتیِ خودت و نیمی بدلیل اجبار والدینت تو الگو گیری و اجبار برای تبعیت و رقابت با خواهر بزرگترت, توشما شکل گرفته...

    شاید نتونی تو اون بخش که مربوط به والدینت میشه تغییر محسوسی بوجود بیاری, اما اون بخشی که مربوط به خودت میشه و امکان دخالت و اختیارِ تغییر توش داری میتونه بسیار راهگشا و کارساز باشه...طوریکه تاثیرش, رفتار والدینت رو هم دربر بگیره...

    برای متوقف کردن این مقایسه کردنها(البته تا حدی که مربوط به خودشما میشه) باید یک سری قوانین طبیعت رو بپذیری و باهاش کنار بیای...قوانینی مثل قانون رشد...
    رسیدن به جایگاه کسی که 4سال قبل از شما جایگاه فعلیِ شما رو پاس کرده بیشتر یه خیال محال و آزار دهنده ست چون جهش تو مراحل رشد معنا نداره...

    فقط کافیه به یه مثال ساده دقت کنی:
    زمانیکه تو سن 24ماهگی تلاش میکردی جمله ی "من آب میخوام" رو بیان کنی خواهرت تو مقطع پیش دبستانی بود و نه تنها قادر به بیان جملات بود بلکه میتونست شعر بخونه, دعوا کنه ,داستانهای تخیلی تعریف کنه و...
    واقعا فکر میکنی قوانین رشد این اجازه رو میده که یه کودک 24ماهه با تمام تلاش و تقلا, بتونه مهارت خواهر 6سالش رو تو صحبت کردن کسب کنه؟

    اگه یه مروری رو گذشته داشته باشی احتمالا متوجه میشی که از این دست تلاشها زیاد داشتی... تلاش برای رسیدن یا همتا شدن با موقعیت خواهرت اما بنا به دلایل کاملا طبیعی و حتی سرشتی ناکام موندی و این ناکامی باعث شد خودت رو بیکفایت یا پایینتر از خواهرت ارزیابی کنی...

    الان نظرت چیه؟میتونی تو نتیجه گیریت تجدید نظر داشته باشی؟

  2. ارسال:22#
    **شادی** آواتار ها
    یک نکته مهم درباره تبعیض و تفاوت گذاشتن:

    تبعیض و تفاوت گذاشتن تو ظاهر هم معنین اما دو ماهیت متفاوت دارن...
    تفاوت قائل شدن یعنی فردی شایستگی و برتری نسبت به بقیه داره و این تفاوت بنا به برتر بودنش, حق اون فرد هست...
    تبعیض یعنی دو یا چند نفر تو شرایط کاملا یکسان هستن اما یکی از اونها به ناحق و بی دلیل برتر شناخته میشه و رفتار متفاوت و خاصی رو دریافت میکنه...

    بنظر خودت رفتاری که با شما صورت گرفته تفاوت بوده یا تبعیض؟

    اگه تبعیض بوده:
    به این معنیه که شما و خواهری که 4سال از شما بزرگتره درتمام زمینه ها باهم برابرین یعنی رشد عقلی, هیجانی, اجتماعی, روانشناختی و جسمانی یکسانی دارین و والدینت با وجود تمام این برابریها خواهرت رو برتر از شما تصور کردن...

    اگه تفاوت بوده:
    به این معنیه که خواهری که 4سال از نظر رشدی از شما جلوتره مسلما تو بعضی زمینه ها خیلی پخته تر از شما ظاهر میشه اما این به معنی بی کفایتی شما نیست خواهرت فقط درمقایسه باشمای کوچیکتر بهتر عمل کرده و هیچ بعید نیست تومقایسه با یه فردی که 4سال از خودش بزرگتره خیلی ناپخته و نابالغ بنظر برسه...
    فقط کافیه 20 سالگیِ خودت رو با الانت مقایسه کنی...

  3. ارسال:23#
    **شادی** آواتار ها
    موضوع صحبت کردن با خودت:
    تا زمانیکه این صحبت کردن جهت و شکلی درست داشته باشه نه تنها نگران کننده نیست بلکه بسیار سودمنده...
    بهش میگیم تکنیک خودگویی...
    اما میتونی چند مثال بزنی که روشن بشه استفادت از این تکنیک به چه صورتیه؟درجهت آرامش و امید دادن بخودت یا درجهت تشدید کردن احساسات منفی؟

    و اما درباره مشکلت تو محل کار:
    اگه این حرف تلخ یا ناراحت کننده ست عذر میخوام ولی اینجا هم مقایسه ی نابجاست که داره شما رو از پا درمیاره...

    فکر میکنی تو شرایط و عرف فعلی مسئولیتها و حقوق یک کارمند عادی با اقوام درجه یک سهامدار میتونه برابر باشه؟
    منم قبول دارم که این روال شرکتتون واقعا بی انصافی و بی عدالتیه اما اگه بخوایم آرامش داشته باشیم چاره ای جز پذیرش و سازگاری با واقعیت موجود رو نداریم...

    این پذیرش و سازگاری به معنی منفعل بودن و متحمل شدن نیست بلکه به این معنیه که اجازه ندی احساساتو هیجانات منفی و مخرب انقدر درگیرت کنن که حس خلع سلاح بودن و تهی بودن کنی...
    شما باید بجای الگو قرار دادن همکار ویژت, از خودت یه الگوی ایده ال بر اساس نیاز شرکتتون و تواناییهای فردی خودت تو ذهنت ترسیم کنی و هدفت رسیدن به این الگوی ایده ال شخصی باشه نه رسیدن یا مقایسه شدن با جایگاه اون همکار خاص...

    و اگه خیلی روی این مقایسه کردنِ مسئولیتها و حقوقها تاکید داری این مقایسه رو با یک کارمند همرده و هم رتبه ی خودت انجام بده نه با سرایدار شرکت و نه با اقوام سهامدار شرکت تا از بابت باز بودن راه پیشرفت و تلاش دچار سرخوردگی نشی...

    شیوه ی تعاملت با اطرافیان(منزل, محل کار, دوستان و...) به چه صورتیه؟اگه از موضوعی گله و ناراحتی داشته باشی یا اعتراضو انتقادی داشته باشی مطرح میکنی یا ترجیح میدی سکوت کنیو تحمل کنی؟

  4. ارسال:24#
    خواهر خوبم در مورد گروه خونی باید بگم که گروه خونیه من و همسرم هر دومون aمنفی هستیم ولی گروه خونی پسرم o هستش در این مورد پزشکای بهتره پاسخ بدن ولی بعید میدونم کسی که خودش یه دختر داره بره یه دختر خوانده هم بیاره . فکر میکنم این زاییده تصورات شماست که باید تغییرش بدید دیگه اینکه این تصورات برای بیشتر فرزندان وسط یا فرزند دوم بخصوص دخترا پیش میاد و خواسته و نا خواسته با خواهر بزرگتر مقایسه میشه و خواهر بزرگتر چون به دلیل رشد سنی اش همیشه جلوتر هست خواهر دوم دچار سرخوردگی میشه جالبه حتی اگه خواهر دوم در موردی جلوتر باشه سرزنش میشه چون از بزرگتر از خودش جلو زده . پس اتفاقاتی که تو خونه شما افتاده طبیعی است و تو هر خونه ای ممکنه بیفته . تو خونه خودمون ما هم دو تا خواهر با اختلاف سن کم بودیم من خواهر بزرگتر بودم خواهر م احساسی شبیه احساس شما داشت همیشه مورد سرزنش قرار میگرفت چون مثل من نبود مثلا موقع تهیه لباس و کیف و کفش مال هردو تامون عین هم بود ولی بعد چند روز مال اون داغون و پاره میشد ولی مال من نو بود خودش هم از این موضوع ناراحت بود و طوری شده بود که من خودم عذاب وجدان میگرفتم چون میگفت تو از اولش بهترشو برمیداری برای همین میگفتم اول تو بردار و لی وقتی هر کدام مال خودمونو برمی داشتیم می گفت مال تو بهتره بیا عوضش کنیم ولی باز همون اتفاق می افتاد فکر میکرد من خوششانسم و اون بد شانش و لی هیچ سعی نمی کرد که با سلیقه تر باشه و بیشتر مواظب وسایلش باشه به جای اینکه منو مقصر بدونه . همیشه احساس میکرد پدر مادرم منو بیشتر دوست دارن وهنوزم این احساسو داره . حالا که هردو مون ازدواج کردیم وبچه داریم کاملا برامون روشن شده که فرق تبعیض و تفاوت چیه ؟ من رفتارم با دوتا بچه هام متفاوته چون خودشون و رفتارهاشون و سنهاشون و شخصیتشون متفاوته . ولی بچه ها اینو درک نمیکنن . مثلا در مورد اوردن دوست به خونه تون شاید شخصیت شما با خواهرتون فرق داشته ناراحت نشید از حرفم ولی شاید خواهرتون درس خون وبا فکر تر از شما بودن و تشخیص میدادن که چقدر از وقتشونو مجاز هستن با دوستشون باشن یا در انتخاب دوستشون دقت بیشتری میکردن ولی شما اینطور نبودین واقعبینانه به قضیه نگاه کنید و ایرادات خودتونو برطرف کنید به جای اینکه بقیه رو مقصر بدونید .

  5. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**,A@92

  6. ارسال:25#
    در مورد گروه خونی،گروه خونی شما و همسرتون و فرزندتون کاملا با همدیگه همخونی داره آلل های گروه خونی شما ia و همسرتون هم ia هست یه آلل از طرف شما و یه آلل از طرف همسرتون میاد و گروه خونی فرزند رو تشکیل میده حالا اگه آلل های i از طرف هردوتون بیاد فرزند شما گروه خونیش o میشه که الان دقیقا همین اتفاق افتاده،درمورد پدر مادر من پدرم o هست یعنی آلل ها به صورت ii هست مادرم b هست که آلل ها به صورت ib یاbb هست حالا گروه خونی من ab هست اون آلل a تو گروه خونی پدر مادر من نیس چون یه آلل b دارم یه احتمال رو در نظر گرفتم که مادرم،مادر خودم باشه حالا با شناختی که از خانوادم دارم بعید میدونم چنین اتفاقی افتاده باشه،در مورد فرزند وسط شاید همین طور باشه که شما میگید اما اگه اون رفتارایی که من دیدم رو همه فرزندای وسط میبینن پس اکثر بچه های وسط باید از نظر روحی به مشکل بربخورن اما چیزی که من تو بچه های وسط میبینم تو بدترین حالت همینه که واسه خواهر شما اتفاق افتاده.
    ببینید به نظر من یه چیزایی نیاز به توضیح نداره،قبلا هم گفتم چیزی که از دل برمیاد به دل میشینه بعضی وقتا پدر مادرا دعوا میکنن یا کتک میزنن اما بچه ها متوجه میشن که اینا از سر علاقه ست شاید تو سن و سال کم ظاهربین باشن و نفهمن اما وقتی بزرگ شدن خیلی خوب درک میکنن.منم میبینم و درک میکنم البته اگه چنین چیزی ببینم،فک کنم من خیلی همه چیزو یه طرفه تعریف کردم باعث شده همه سعی کنن به من بفهمونن دارم اشتباه میکنم شاید بهتر بود قبل ازاینکه مثال بزنم یکم از طرز فکرای خانوادم بگم،حالا بگذریم از این موضوع ترجیح میدم الان جواب حرفایی که گفتینو بگم،بهتون اطمینان میدم خواهرتون مثله من نبوده مطمئن باشید که زندگیش هزاران برابر بهتر ازمن بوده،از مقایسه بگذریم چند بار پیش اومد پدر مادرتون بش بگن که براشون مهم نیس؟ چند بار پیش اومد که در مقابل خواسته یا نیازش با بی تفاوتی رفتار کنن؟،چند بار پیش اومد که باد تمسخر گرفته بشه،اگر من خودم رو با خواهرام مقایسه میکنم چون به کرات در شرایط یکسانی با اونا قرار گرفتم رفتارای مشابهی که از ما سه خواهر تو سنین مختلف سرزده اما از طرف پدر مادر رفتارای متفاوتی دیدیم.مثال میزنم و امیدوارم از مثالم متوجه منظورم بشید مثالم بر میگرده به بچگیام یه چیز خیلی پیش پا افتاده ولی واسه من معنی داشت،سر یه موضوعی با مامانم دعوام شد تو عالم بچگی تصمیم گرفتم از خونه برم،با گریه و ناراحتی وسائلمو جمع کردم که برم،همه به کارم خندیدن من ناراحت بودم خنده دیگران بیشتر ناراحتم میکرد این خنده از اون چیزاییه که باید تو شرایط باشید و اون آدما رو بشناسید تا معنیشو بفهمید الان حدس میزنم که شما یا بقیه دوستان که اینو می خونن فک میکنین که اونا داشتن به بامزگی کار من می خندیدن ولی من تو اون خنده ها فقط اینو حس میکردم که ناراحتی من برای کسی مهم نیس اون خنده ها ربطی به بامزگی کار من نداشت اونا داشتن منو مسخره میکردن وسایلی که جمع کرده بودم و ... .الان میدونم جوابی که میگیرم اینه که من چون ناراحت بودم این احساسو داشتم.خب کاری نمیشه کرد در هر حال من هرچیم بگم نمیشه همه چیزو توضیح داد حالا عین این کاری که من کردم وقتی خواهر کوچیکم بچه بود انجام داد ناراحت بود گریه میکردو وسایلشو جمع میکرد میگفت که می خواد بره تقریبا تو همون سنی که من این کارو کردم خواهرم تکرارش کرد سر یه چیزی با مامانم بحثش شده بود منو خواهرم می خندیدیم که مامانم یهو به طرفداری از اون سر ما داد زد که با خنده هامون داریم اذیتش میکنیم،میبینید مادر من قدرت فهمشو داشت که چه حسی بدی بهت دست میده که ناراحتی و دیگران با رفتارشون میگن که ناراحتیه تو هیچ اهمیتی نداره زندگی من پر از مثالای اینطوریه پر از اتفاقایی که واسه من یه معنی بیشتر نداشت و اون اینکه من واسه این آدما اهمیتی ندارم زورکی که نمیشه تو دل کسی جا باز کرد منم دیگه به اندازه کافی دست و پا زدم بیشتر از این واسم معنی گدایی محبت داره،فکر نمیکنم وضعیت خواهر شما اینطوری بوده باشه،واما در مورد اینکه خواهرم با فکرتر بوده شاید اینطور بوده باشه اما هیچکس از شکم‌مادرش با خصلتای مثبت به دنیا نمیاد تو مدت زندگیش اونا رو به دست میاره حدوده ۶۰،۷۰ درصدشو هم تو دوران کودکیش از طریق خانواده به دست میاره من و خواهرم هردو آدمیم و مطمئنا تو تمام مراحل زندگیمون اشتباهاتی داشتیم اما رفتاری که در مقابل اشتباهاتمون داشتیم یکی نبود،یاداوری کنم اونچه که تا حالا تعریف کردم از دوران کودکی و نوجوانیم بوده معمولا بچه ها تو این سن کاملا تحت سلطه خانوادن و فک میکنن پدر مادرشون فرشته هستن هرچی میگن درسته،رفتار من اگر بد بوده اگر بی فکر بودم اگر دوستای خوبی انتخاب نمیکردم قسمت اعظم این مشکلات برمیگرده به رفتارایی که خانواده با من داشتن بچه ای که تو خونه نیازای روحیش براورده نمیشه مطمئنا یه جا دیگه دنبالشون میگرده،همه دیدیم که بیشتر بچه های اسیر دوست ناباب میشن که از طرف خانواده اونطور که باید حمایت نمیشن،من خودم اونموقع یه بچه یا یه نوجون بودم انتظار زیادیه از یه دختر تو اون سنو سال که منطقی فک کنه و منطقی رفتار کنه وقتی پدر مادرش که مثلا بزرگترشن چنین رفتار منطقی ندارن.در مورد اینکه بخوام تلاش کنم مثه خواهرتون که میگین تلاشی نمیکرده وسایلشو بهتر نگه داره و فقط اعتراض میکرده،من خیلی معذرت میخوام که اینو میگم ولی فکر میکنم خواهرتون یکم لوس بوده شرایط من و روحیاتم کاملا با خواهر شما متفاوت بوده و هنوزم هست تو شرایطی که من بودم و روحیاتی که دارم من حاضرم کیف و کفشم داغون بشه اما دلیل مراقبتم خواهرم نباشه یا مقایسه هایی که پدر مادرم میکردن بیزارم از اینکه کسی فک‌کنه راهی پیدا کرده که میتونه از اون طریق منو مجبور به کاری کنه
    ویرایش توسط asemanekavir : 2014_01_12 در ساعت 20:16

  7. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  8. ارسال:26#
    من هیچ علاقه ای نداشتم و ندارم که از خواهرم الگو بگیرم،خانوادم به این کار مجبورم میکردن.از اینکه دنبال یه نفر دیگه راه بیفتم بیزارم ولی همیشه محکوم به این وضعیت بودم اصلا یکی از ناراحتیای من سر همینه که چرا هر کار اون کرد من باید بکنم شاید من دوست نداشته باشم،شاید اون کار با توانایی های من جور نباشه،تقریبا تمام زندگی من همینجور بوده کمتر پیش اومده من دنبال کاری رفته باشم که فقط خواست خودم بوده باشه اگرم بوده،رفتارایی دیدم که از کردم پشیمون شدم،مثلا خانواده من با اینکه موقع مدرسه ما کاری غیر از درس خوندن انجام بدیم مخالف بودن حتی کارای غیر درسی مدرسه رو هجو میدونستن مثلا معلم میگفت کاردستی درست کنین یا روزنامه دیواری،نگاها پر از تحقیر و حرفا نیش دار.حالا تصورش کنید که من به کار خاصی که نیاز به پیگیری داشت علاقه نشون میدادم هروقت منو مشغول اون کار میدیدن شروع میکردن،آخرشم به تهدید ختم میشد.اینا رو گفتم که بدونید اجبار کردن فقط اسمش اجبار کردنه تو واقعی فشار روحیه،آدم احساس میکنه زیر بارش داره له میشه،نمیدونید وقتی کسی خونه نیستو من تنهام چقد احساس خوبی دارم،بچه هم که بودم از نبودشون احساس خیلی خوبی داشتم.برگردم سر موضوع اجبار که از مسائل کوچیک بگیرید تا مسائل مهمی مثه دانشگاه،مثه کارو... تو زندگی من بوده وترسم از اینه که روزی بخوام ازدواج کنم بازم همین وضعیت پیش بیاد.تبدیل شدم به یه ربات که بی اراده و بی اختیار،برنامه ریزیش میکنن چه بکنه چه نکنه و اگه بخواد دنبال علاقه خودش بره و اون علاقه با سلیقه خانوادش جور نباشه باید به هرشکلی که میتونن راه رو سد کنن،جالبه که وقتی تحت فشاراشون اون کارو کنار میذاشتم میگفتن دیدی اهلش نبودی دیدی آدم این کار نبودی شما جای من بودین دیوونه نمیشدین؟بگذریم برگردم سر موضوع اول،متنفرم از اینکه کسی فک کنه موفقیت من تو کاری به خاطره کس یا چیز دیگه بوده،مثلا صدقه سری مادرم بوده که به فلان جا رسیدم یا از دولتی خواهرم بوده یا چون فلانی فلان کار کرده منم یاد گرفتم،متنفرم از اینکه کسی فک کنه راه وادار کردن من یا تاثیر گذاشتن روی من رو یاد گرفته واز این به بعد میتونه ازش به عنوان یه حربه استفاده کنم،میدونستین یکی از چیزایی که باعث شد من تو هیچ کاری موفق نباشم همین بوده؟! شاید اصلی ترین دلیلش بوده،وقتی میخواستن به زور کتک مجبورم کنن که درس بخونم ناخودآگاه کشیده میشدم به این سمت که نباید درس بخونم چون موفقیت تو درس رو وقتی به اجبار دیگران بود نمیخواستم.نمی خواستم بعدش بگن اگه تو درس موفق شدی به خاطره ما بوده گرچه الانم همینو میگن،میگن به همین جا هم که رسیدی از صدقه سری ما بوده،حالا خودتون حسابشو بکنین که تقریبا تمام زندگی من حالت اجبار داشته و من تو هیچ کاری تلاش نمیکردم تا بلکه اطرافیانم بفهمن که با اجبار، من هیچ کاری رو درست انجام نمیدم ولی با اینکه ۲۴سال از عمرمن گذشته هنوز اینو نفهمیدن،هنوزم فکر میکنن باید تا آخرین حد شدت رو به کار برد تا من مجبور به کاری بشم.شاید بگین دارم با خودم لجبازی میکنم ولی چه کنم زیر بار حرف زور نمیتونم برم و از این بابت پشیمون نیستم چیزی که منو تبدیل به یه مرده متحرک کرده اجبارای پیش از حد بوده اون مقایسه کردنم یکی از راه های مجبور کردن بوداضافه کنم بچه که بودم به شدت کتک می خوردم هم‌از مادر هم از پدر ولی حالا که دیگه نمیتونن کتک بزنن به چیزای دیگه متوسل میشن. مادرمن به شدت بددهنه،وقتی عصبانی و ناراحته دیگه به این فک نمیکنه طرفم به جهنم اصلا این حرفایی که دارم میزنم در شان خودم هست؟! چنان حرفاش نیش دار و زبونش تلخه و پی پروا حرف میزنه که نه فقط من خواهراش و فامیل خودش تا اونجا که میتونن ازش دوری میکنن،هر۲،۳ سالی که باهم قهرن تو یه جشنی یا مراسمی باهم آشتی میکنن باز۶ماه نگذشته همون آشه همون کاسه. تو خونه هم تقریبا همه سر این قضیه باش مشکل دارن منتها در مورد من خیلی بیشتر از اون که فک کنین شدت عمل به خرج داده و هنوزم میده حالا بچه های خودش یه محبتایی ازش دیدن که بگن این به اون در.ناگفته نماند این مادری که دارم ازش حرف میزنم واسه بچه های خودش خیلی مادری کرد حتی وقتی اشتباه کردن هم پشتیبانشون درمیومد نمیذاشت از کسی بخورن،حالا حق داره ازشون انتظار فرزندی داشته باشه ولی از من نه.از یه طرف دیگه هم سطح عقلانی و منطقیش خیلی پایینه حالا با اون زبون و طرز حرف زدنش میخواد حرفی که منطقی نیستو به کرسی بشونه معلومه که هیچ کس زیر بارش نمیره تنها کسی زیربار میره شوهرشه که واقعا براش متاسفم.حتی بچه های خودشم تو روش در میان خیلی وقتا اصلا محلش نمیذارن ولی به من که میرسه نمیدونم براش عادت شده انگار یا شایدم پیشه خودش میگه من بزرگش کردم اونم در عوض هرکار من میگم باید انجام بده. تو این مدتی که دارم با شما صحبت میکنم چند بار به سرم زد گذشته رو ببخشمو فراموش کنم دیدگاهمو تغییر بدم و به کاراشون با یه دید دیگه نگاه کنم،خاطراتو مرور میکنم و سعی میکنم دلایل دیگه ای بیارم تا کاراشون توجیه بشه ولی بی فایدست،دلیل اتفاقاتی که افتاده واضحه اونقد واضحه که احساس میکنم دارم خودمو به نفهمی میزنم.خواهش میکنم دیگه سعی نکنید به من بفهمونید که دارم اشتباه میکنم و قضایا اونطور که من فکر میکنم نیس،قرار ما این بود که کمکم کنید اعتماد به نفسم برگرده.بیخیال گذشته منو پدر مادرم بشید

  9. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  10. ارسال:27#
    در مورد موضوع صحبت کردن با خودم،نمیدونم در کدوم جهته،فقط میدونم چنان تو دنیای خودم غرق میشم که فراموش میکنم این آدمایی که میبینم خیالین.موقع عصبانی شدن خیلی اذیت میشم،جلو خودمو میگیرم که بلند بلند حرف نزنم از اونور دلم میخواد سر طرفم داد بزنم مخصوصا وقتی موضوع عصبانی شدن یکی از این چیزاییه که تو پیام قبلی گفتم،نمیدونم چطور حالتمو توصیف کنم،میتونید تصور کنید با دهن بسته بخواید داد بزنید؟اگه بتونید تصور کنید متوجه میشید چه فشاری به حنجره و ماهیچه های صورت،چشما و سر میاد بعضی وقتا حس میکنم الانست که چشمام از حدقه بزنه بیرون،فشاری که به سرم میاد یجوریه که میگم الانست که بترکه.دلم نمیخواد به هیچکسو هیچ چیز فک کنم.دلم میخواد بگم به جهنم که .... بگم به درک،اما موضوع خیالبافی من که فقط این نیس مشکل اینه که من کمبود محبتمو هم تو دنیای خودم جبران میکنم یه مدت که دوری میکنم باز احساس نیاز میکنم دقیقا شدم مثه یه معتاد که اراده ی جدایی از موادو نداره

  11. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  12. ارسال:28#
    خواهر خوبم با اینکه تمام حرفهایی که میزنید و مثالهایی که میارید کاملا طبیعی به نظر میرسه و گفتم این سو تفاهم اکثرا برای فرزند وسط پیش میاد ولی با فرض اینکه احساس شما درست باشه و به نظر میاد که سختگیری های پدر مادرتون در مورد شما زیاد بوده و البته اونم مشخصه که به دلیل مقاومت شما بوده یعنی شما با هر نظر و خواسته اونا مخالف بودین و این بیشتر اونا رو مجبور میکرده که رو شما کنترل بیشتری داشته باشن . حالا شما دیگه یه دختر بچه نیستین بلکه یه دختر خانم جوان تحصیلکرده اید و دارین دنبال یه راهکاری برای مشکلتون میگردین ببینید میتونید گذشته رو در گذشته جا بذارید و از همین حالا شروع کنید؟ مخالفت کردنو کنار بذارید و سعی کنید به نظرات دیگران هم اهمیت بدید و باهاشون موافق باشید شما بعده مدتی تغییر محسوسی رو در رفتار اونا هم خواهید دید البته زمان میبره تا به اخلاق جدید شما عادت کنن عزیزم شما وقتی با تمام نظرات و حرفهای مادرتون مخالفت میکنید ایشون هم متقابلا اینکارو میکنه یعنی اطرافیان ما دقیقا مثل یه آیینه رفتا ر ما رو نشون میدن . اگه رفتار شما با اونا مهربانانه و با پذیرش قلبی باشه اونا هم این رفتار رو دیر یا زود بهتون برمیگردونن . همیشه یه درصدی احتمال خطا برای خودتون در نظر بگیرید و در مورد نظر اونا هم فکر کنید نه اینکه بگید من با هر تحمیلی مخالفم یادمه روزی مادرم یه رشته خاصی رو برای من تحمیل میکرد و اصرار میکرد که اون رشته رو بخونم ولی من قبول نکردم و تا عمر دارم پشیمونم از اینکه حرفشو قبول نکردم و لی اون تجربه اش خیلی بیشتر از من بود . اینکه گفتید والدینتون براتون معلم خصوصی گرفتن عزیزم این چیز کمی نیس هر پدر و مادر ی اینکارو نمیکنه یعنی هزینه اش خیلی زیاده و برای اینکار اونا از خیلی از احتیاجاتشون ممکنه گذشته باشن تا شما موفق باشید ولی شما قدر شناس نبودین برای همین هم منت شو سزتون گذاشتن یعنی منت نیست میخواستن بهتون یاداوری کنن تا بیشتر قدرشونو بدونید . یه وقت فکر نکنید من دارم از پدر مادرتون طرف داری میکنم نه من دوست شما هستم و اونا رو نمیشناسم فقط میخوام واقعیت های ریزی رو که شاید شما به دلیل حساس بودنتون نمی تونید ببینید به شما نشون بدم . مثلا اینکارتون که وسایلتونو جمع میکردین و میخواستین برین خیلی کار بدی بوده واین بد اموزی رو برای خواهر کوچکتون هم داشته شما به این فکر میکنید که عکس العمل اونا بد بوده تا حال فکر کردین که عمل شما هم بد بوده ؟ عزیزم عمل بد عکس العمل بد داره اینطور نیست ؟ و مادرتون با تجربه ای که از عمل شما داشته سعی کرده در مورد رفتار خواهرتون بهتر مدیریت کنه یعنی این تبعیض نبوده بلکه تجربه ایشون بیشتر شده بوده .

  13. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  14. ارسال:29#
    چند بار خواستم سعی کنم که گذشته رو فراموش کنم ولی این در صورتی اتفاق میفته که من بتونم گذشته رو واسه خودم حل کنم مثلا بگم به فلان اتفاق اینجوریم میتونم نگاه کنم اما وقتی یادهمون اتفاق میفتم،یاد لحظه هایی که داشتم،حرفایی که شنیدم میبینم اصلا نمیشه واسه اون اتفاق دلیل دیگه ای آوورد توجیه کردن چیزی که ما از دلیلش مطمئنیم مثه این میمونه که خودمونو به نفهمی بزنیم،در مورد اون مثالی که زدم من ۷،۸ سالم بود که این کارو کردم خواهر کوچیکم ۱۰سال از من کوچیکتره اون اصلا دنیا نیومده بود که بخواد از من الگو بگیره و بدآموزی بشه،الان شما میگید مادر من تجربه پیدا کرده و به این دلیل بوده که رفتار متفاوتی از خودش نشون داده من با اطمینان بهتون میگم که اینطور نیس همه چیز با جزئیات جلو چشمم حالا خوشبختانه یا بدبختانه حافظه تصویری من فوق العاده قویه و هیچ چیز از یادم نمیره حتی اینکه چه موقع از شبانه روز بوده،الان دقیق یادمه اون اتفاق وقتی واسه من افتاد غروب آفتاب بود داشتن اذان میگفتن،واسه خواهرم که این اتفاق افتاد شب بود بابامم خونه بود.حالا فک میکنید چقد احتمال داره رفتارا،نگاها،حرفاو.... از یاد من رفته باشه و من در مورد اونچه اتفاق افتاده اشتباه کنم؟معتقدم بیشتر ازاینکه حرفها نشون بدن تو دل هرکس چی میگذره طرز حرف زدن و لحن صحبت تاثیرگذاره،حرکاتی که ما موقع صحبت کردن یا انجام دادن کارامون نشون میدیم خیلی مهمه،از طریق همینا به خوبی میشه فهمید تو دل هرکس چی میگذره و نیت واقعیش از انجام اون کار یا گفتن اون حرف چی بوده،یکی از آرزوهای دوران نوجوونیم این بود که مادرم قبل از اینکه مالکم باشه دوستم باشه دلم میخواس باش دردودل کنم حالا بچه ها تو اون سن حرف جالبی که ندارن، حرفای قلنبه سلنبه که بگن ما آدم بزرگیم،خیلی از چیزایی که میگن حرفاییه که از اینور و اونور یاد گرفتن از تو کتاب شعر و رمانو ... دلم میخواست باش حرف بزنم و ببینم که اون به من واقعا به چشم یه دختری که داره بزرگ میشه نگاه کنه یه دختری که کم کم داره عاقل میشه،اما جز تمسخر چیزی نمیدیدم یادمه یه بار گفت بچه ها تو این سن مثه حیوون میمونن،عقل و شعور ندارن.این حرفا واسه یه نوجون با اون احساسات ضد و نقیضش سنگین بود چه برسه به من که دوران کودکیمم چندان دلچسب نبود من آدم لجوجی نیستم ولی تا یه جایی با طرفم کنار میام وقتی من یه قدم به طرف یه نفر برمیدارم انتظار دارم اونم یه نیم قدم به سمت من برداره ولی وقتی جوابمو اینطور میگیرم دیگه قید اون آدمو میزنم،وقتی یاد اون سالا میفتم،یاد کارایی که کردم و جوابایی که گرفتم نفرتم دوبرابر میشه ،یاد اون روزا که میفتم دقیقا حال یه آدمی رو دارم که برای چیزی التماس کرده ولی زدن تو سینشو با تحقیر دورش کردن،نه تنها خواستشو نگرفته،یه تیکه از شخصیت و غرورشو هم از دست داده،من دیگه نمی خوام رابطه خوبی بسازم، واقعا نمی خوام.فک میکنم اگه به این رابطه هرچند خوب تن بدم به خودم خیانت کردم،پس اون غروری که تو اون سالا از بین رفت چی میشه؟! هیچوقت نمیتونم فراموش کنم هرگز فراموش نمیکنم،تحقیر و تمسخری که کشیدمو هرگز فراموش نمیکنم.به هیچ عنوان برام قابل قبول نیس که تمسخر و تحقیر دیگران از سر علاقه ای باشه که به اونا داریم.

  15. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  16. ارسال:30#
    **شادی** آواتار ها
    سلام.
    اول ازت میخوام به این حکایت دقت کنی...

    مرید و مرشدی تو سفر بودن که متوجه میشن زنی فریاد میزنه و کمک میخواد...
    بطرف صدا میرن تا اینکه میبینن زنی وسط رودخونه افتاده و داره غرق میشه...

    مرشد فورا داخل آب میره زن رو به دوش میگیره و از رودخونه ردش میکنه...از سلامت زن که مطمئن شدن به راهشون ادامه میدن و میرن...
    بعد از چند ساعت مرید به مرشدش میگه:من فکر میکنم شما دچار گناه شدی و نیاز به توبه داری چون دستت با یه نامحرم تماس پیدا کرد...

    مرشد میگه:ولی ظاهرا گناه تو از من سنگینتره! شاید دست من برای کمک چند لحظه ای اون زن رو حمل کرد و باهاش تماس پیدا کرد اما تو الان چندین ساعته که داری اون زن رو تو فکرت حمل میکنی!!

  17. مشکل شخصی  سپاس شده توسط A@92,m1392

صفحه‌ها (10): صفحه 3 از 10 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •