تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مشکل شخصی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:asemanekavir
آخرین ارسال:تبسّم
پاسخ ها 96

صفحه‌ها (10): صفحه 4 از 10 نخستنخست ... 23456 ... آخرینآخرین

مشکل شخصی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:31#
    **شادی** آواتار ها
    رفتارهای والدین شما با تمام خطاها یا ناآگاهی ها یا سختگیریها مربوط به گذشته میشه...

    یکبار کودکیت بخاطر این رفتارها حروم شد بطوریکه الان از یاداوری کودکیت دچار ناراحتی میشی...
    یکبار نوجوانیت تحت تاثیر این رفتارها قرار گرفت و الان از یاداوریش ناراحت میشی...
    و الان ظاهرا نوبت جوونیته که به باد بره و تو میانسالی از یاداوری دوران جوونیت زجر بکشی...

    فرقی که الان باید با سالهای گذشته داشته باشی اینه که تو کودکی و نوجوانی انقدر مهارت نداشتی که بتونی از پس شرایط ناگوار بربیای و احساسات و افکار و زندگیت رو مدیریت کنی...
    هراتفاق ناخوشایندی وارد ذهن و باورت میشد و ناراحتیِ تحمیل شده رو با تمام وجود پذیرا بودی...

    بنظرت وقتش نرسیده که یه فرقی با دوران کودکی و نوجوانیت داشته باشی؟این خاطره ها و باورها روتا کجا میخوای با خودت حمل کنی؟
    تا الان که شبانه روز باهات بودن چه سودی برات داشتن؟درمقابل چه زیانها و خسارتهای عمیقی بهت وارد کردن؟

    الان که یه دختر بالغ و عاقل هستی باید بتونی خودت رو از منجلاب این خاطرات رها کنی...
    درصورتیکه به هرکاری که دست میزنی هرقدمی که میخوای ورداری یا با فلش بک به خاطرات گذشته شروع میشه یه به خاطرات گذشته ختم میشه...

    انقدر تو این خاطرات فرو رفتی که انگار همین الان برات اتفاق افتادن و اون ناراحتی هارو با تمام شدتش احساس میکنی...
    غافل از اینکه همین الان داری خاطره میسازی برای 40سالگیت...
    وضعی که الان داری, حالی که با مرور گذشته بهت دست میده انقدر لذت داره که بخوای یکبار دیگه تو 40 سالگی تجربش کنی؟ و از مرور روزهای 5-24 سالگیت زجر بکشی؟

    پس یه خط قرمز بکش رو هرچی که تو گذشته برات اتفاق افتاده...
    نظریه های روانکاوانه فرویدی اونقدرها که سروصدا کرد نتونست عملی بشه چون ثابت شد ما زاییده ی بی چون و چرای گذشتمون نیستیم...
    ما اراده داریم, شعور داریم, قدرت انتخاب داریم, و هرآن که بخوایم میتونیم تغییر کنیم ,تغییر ایجاد کنیم و تو اینجاو اکنون زندگی کنیم نه تو اسارت و حبس گذشته...

    گذشته ی تلخ و سختت در اختیار و اردات نبود اما حملش تا الان و تا آینده کاملا تو حیطه ی اختیار و اراده ی خودته...
    میتونی خودت رو یه انسان متاثیر و متعلق به گذشته تصور کنی که هیچ اختیاری برای ایجاد تغییر نداره...
    میتونی خودت رو یه انسان اینجا و اکنونی تصور کنی که هروقت اراده کنه قادره تغییر بده و تغییر کنه...

    انتخاب و پذیرفتن مسئولیتهای انتخاب از شما, همراهی و کمک تو رسیدن به هدفت از ما...
    اگه حاضری بسم الله...

  2. مشکل شخصی  سپاس شده توسط ستاره**

  3. ارسال:32#
    **شادی** آواتار ها
    برای شروع باید بتونی ببخشی...هرچی که تو گذشتت اتفاق افتاده به دست هرکسی که اتفاق افتاده ببخشی...ببخشی تا به آرامش برسی و بتونی پذیرای یه زندگی جدید باشی...

    بعد از بخشیدن باید بتونی خودت رو پیدا کنی...
    انقدر میون خاطرات گذشته غرق شدی که خودت رو گم کردی حتی تو جواب سوال من درباره توصیف تواناییهات نتونستی هیچ نقطه قوتی برای خودت بشماری...
    بدون ربط دادن گذشته خوب به خودت دقت کن تا ببینی چقدر ویژگیهای مثبت و دوست داشتنی تو ظاهرو باطنت نهفته ست...

    از ظاهرت شروع کن:از چشمها, موها ,فرم صورت, رنگ پوست, تناسب اندام و قد و ...
    از خصوصیات شخصیتیت شرروع کن:دل رحمی, رقیق القلب بودن, دست و دلباز بودن ,خیرخواه و خیراندیش بودن, خوش اخلاق و مهربونی, بخشندگی ,دلسوزی, بذله گویی ,متفکرو منطقی , اجتماعی و....
    از باورهات شروع کن:نباید به ضعیفتر از خودمون ظلم کنیم, دروغ پسندیده نیست, درهرشرایطی باید امید داشت ,حرکت برکت میاره و ...
    از علاقمندیهات شروع کن:آشپزی, ورزشی خاص, نقاشی, نت, حیوانات اهلی و خانگی, گلها, طبیعت, سفر, گپ زدن با دوست, و ...

    از کودکی بهت القا شده که دوست داشتنی و لایق احترام نیستی وقتی بچه ای 10 ساله بودی کاری جز پذیرفتن و تسلیم شدن نداشتی اما الان بعنوان یه دختر 24 ساله ی باهوش و منطقی باید بتونی خودت رو از زاویه ای دیگه کنکاش کنی و خلاف اون تلقینات رو ثابت کنی...حداقل به خودت...

    اون خصوصیتی که در پاسخ نقاط ضعف گفتی اصلا یه مورد خاص و بحرانی نیست و تو خیلی از افراد حتی با گذشته ی شاد و شیرین هم دیده میشه...
    اینکه زور و اجبار رو نمیتونی تحمل کنی نشونه داشتن یه شخصیت استقلال طلبه و این که زود عصبانی میشی نشانه کم بودن آستانه ی تحملته...
    بخشی از اینها باتوجه به گذشته ای که داشتی قابل توجیه اما دوام داشتنشون تا آینده دیگه توجیه پذیر نیست و میتونی برای متعادل کردنشون اقدام کنی...
    ویرایش توسط **شادی** : 2014_01_14 در ساعت 18:17 دلیل: تایپی

  4. مشکل شخصی  سپاس شده توسط ستاره**

  5. ارسال:33#
    **شادی** آواتار ها
    تاریخ تولدت مهم نیست, تاریخ تحولت مهمه...

    اهلِ کجا بودنت مهم نیست, اهل و بجا بودنت مهمه...

    منطقه ی زندگیت مهم نیست, منطق زندگیت مهمه...

    گذشته ی زندگیت مهم نیست, امروزت مهمه که چه گذشته ای برای فردا میسازی...

  6. مشکل شخصی  سپاس شده توسط ستاره**

  7. ارسال:34#
    حرفاتونو کاملا قبول دارم،در تلاشم که گذشته رو فراموش کنم و دیگه بش فک نکنم.
    در مورد خصوصیاتی که گفتین،از ظاهرم بخوام بگم،چشمام نه درشته نه ریز،قهوه ایه تیرست،حالت خاصی نداره اما اکثرا بم میگن که چشمام حالت معصومی به صورتم میده.بینیم قشنگترین عضو صورتمه تیغه صافی داره که نوکش یکم کشیده شده به سمت بالاست بعضیا تو برخورد اول فک میکنن دماغمو عمل کردم.لبامم کوچیکو ظریفه ولی لب بالا با پایین خیلی متناسب نیست یکم کوچیکتره.صورتم گردهو یکم تپل،گونه دارم ولی خیلی برجسته نیس،پوستمم گندمیه روشنه،رویهم رفته ظاهرم بد نیس وقتی یه چیزی تو ظاهرم ناراحتم میکنه اونم فرم پیشونیمه،دلیلش چیه نمیدونم ولی صاف نیس انگار که وسطش چین خورده شاید به خاطرفشار عصبیم اینجوری شده اگه توان مالیشو داشتم حتما عملش میکردم راستشو بخواین یه بارم اقدام کردم ولی هزینش بیشتر از توانم بود،دکتر گفت که یه چیزی که الان یادم نیس اسمش چی بود ورم کرده و ورمه اون باعث شده بالای ابرم برآمده بشه.این تنها چیزیه که تو صورتم اذیتم میکنه.
    قدم ۱۶۰،لاغر اندامم،اما تناسب اندام چندانی ندارم،حدود ۲،۳ ماهیه که میرم بدنسازی مربیم قول داده که اگه مستمر کار کنم و تغذیه خوبی داشته باشم میتونم به اندام ایده آلم برسم،تا همین جا هم که کار کردم دارم تاثیر ورزشو میبینم هرچند خیلی محسوس نیس.
    از خصوصیات اخلاقیم،چیزی که خیلی در مورد من پررنگه و دیگه داره حالت افراطی پیدا میکنه منطقی بودنمه،واسه همه چیز دنبال دلیل میگردم همش در حال شکافتن و حلاجی کردن مسائل اطرافم هستم و اعتقاد دارم این دلیل کارای ماست که خوب و بده کارامونو تعیین میکنه،واسه همین بیشتر ازاینکه به حرفایی که اطرافیانم میزنن توجه کنم بیشتر سعی میکنم بفهمم تو دلش چی میگذره آیا واقعا داره راست میگه یا تظاهر میکنه.
    این موضوع یه بدی داره اونم اینه که خیلی سخت اعتماد میکنم باید مدتها بگذره یه شناخت نسبی در مورد طرفم پیدا کنم بعد بر اساس شناختم میگردم دنبال دلیل کاراش حالا اگه ظاهر و باطن یکی بود کم کم بش اعتماد میکنم اگه نه خیلی رغبتی به ادامه رابطه نشون نمیدم اما یه خوبیم داره اونم اینکه در مورد خودمم به همین انداره منطقی برخورد میکنم یعنی کاری رو انجام نمیدم که دلیل خوبی واسش ندارم یا کاری که یه دلیل احساسی داره و دلیل قانع کننده ای رو براش ندارم انجام نمیدم تا اینجا هرکس صحبتای منو بشنوه میگه پس نباید خیلی خطا و اشتباه داشته باشی ولی اینطور نیس اونم به خاطر اینه که اعتماد به نفس و قاطعیت توی رفتارام دیده نمیشه نتیجه اینکه یا میترسم یا شروع میکنم اما موفق نمیشم یا اصلا کسی اهمیتی به حرف من نمیده.
    از علاقه مندیام،هر چیزی که نشونه ای از هنر توش باشه من بش علاقه دارم،الان هنرجوی گیتارم،آشپزی رو خیلی دوس دارم و مادرمم آشپز قابلیه اما من هیچوقت نرفتم که ازش چیزی یاد بگیرم،دوس دارم کارو بده دست خودم نه اینکه هی بگه چی کار کن چی کار نکن،بعضی وقتا که خونه نیست و شام نداریم،من شامو درست میکنم و الان تو خونه معروفه که من خوب میتونم خوراکای مخصوص شام رو درست کنم،اما واسه ناهار یا شیرینی پزی تا حالا تلاشی نکردم.معمولا ساکتم،ازآدمایی که زیاد حرف میززن و عین طبل توخالی هستن بیزارم،واقعیت اینه که هرکس چیزی تو چنته نداره زیاد حرف میزنه.اصلا حال و حوصله این تیپ آدما رو ندارم.
    رشته تحصیلیم شیمیه درس خوندنو زیاد دوس ندارم ولی کارای آزمایشگاهی رو که الان تو شرکت خودمون انجام میدمو دوس دارم،تصمیم دارم تو کنکور دانشگاه آزاد امسال شرکت کنم،خواستم اینه که برم علوم تحقیقات شیراز،واسه من بهترین گزینه ست چون نزدیکه به شهر خودم حدود ۲،۳ساعت بیشتر فاصله نداریم،یه خونه کوچیکم اونجا داریم ولی خیلی روش حساب باز نمیکنم چون یه مشکلی تو کار بابام بوجود اومده که ممکنه مجبور بشه اون خونه رو بفروشه،تو برنامم هست که کنار تحصیلم کار کنم،هم اینکه کمک خرج بابام باشم همینکه دو سال منفعل یه بعدی نباشم،امیدوارم همه چیز طبق برنامه پیش بره،در مورد دانشگاه آزاد به خانوادم نگفتم که چنین‌تصمیمی گرفتم اونا فک میکنن که من می خوام هم کنکور دولتی بدم هم آزاد فکر میکنن الان دارم واسه دولتی درس میخونم اما خیلی وقته که ولش کردم بهشونم نگفتم،واقعا نمیتونستم بخونم نمیدونم چرا هیچ ذوقی واسه خوندن نداشتم،البته چرا شاید دلیلشو بدونم قصد من این بود که برم دولتی شیراز چون دانشگاه دولتی شهر خودمونو نمیتونستم تحمل کنم لیسانسمو تو همین دانشگاه گرفتم اصلا تو توان خودم نمیدیدم که یه بار دیگه برم تو این دانشگاه،واسه شیرازم خیلی باید درس میخوندم که با این وضع روحیمو اعتماد به نفس داغونم نمیتونستم رو برنامه پیش برم افتاده بودم توی یه سیکل معیوب.هرجور میخوندم احساس میکردم دارم کاره بی فایده ای میکنم روز به روز ناامیدتر و بی انگیزه تر میشدم.دیگه تصمیم گرفتم برم آزاد.کم کم باید شروع کنم درست حسابی براش بخونم تا حداقل اونو قبول بشم ولی هنوز شروع نکردم.

  8. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  9. ارسال:35#
    شادی خانم منو فراموش کردین:-(

  10. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  11. ارسال:36#
    **شادی** آواتار ها
    سلام عزیزم.
    بسیار عالی نوشتی...

    وقتی تصمیم میگیری به گذشته فکر نکنی حتی نوع نوشتنت هم فرق میکنه...اگه پستهای قبلیت رو نخونده بودم و یکراست این پست آخر رو میخوندم اصلا متوجه مشکل عمیقت با گذشته و خانوادت نمیشدم چون تو این پست بیشتر شبیه دختر فعالی هستی که هم علاقمند و دلسوز خانوادشه و هم در تلاش برای ساختن حال و آیندش...آفرین...

    بیشترین چیزی که شما نیاز داری بدست آوردن اعتماد بنفسه و یکی از مسایلی که شدیدا رو اعتماد بنفست تاثیر منفی گذاشته بود زوم کردن روی گذشته و غوطه ور شدن تو خاطرات تلخو دردناک گذشتت بود...
    چون امکان و اختیار تغییر تو وقایع گذشته رو نداری احساس استیصال و ناتوانی بهت دست میداد درنتیجه اعتماد بنفست هم پایین میومد...

    اما وقتی نگاهت رو میچرخونی روی خودت حتی با وجود پیدا کردن نقاط ضعف باز احساس توانمندی و امیدواری بهت دست میده حس میکنی میتونی یه عامل فعال و موثر باشی چون راه رو برای تلاش و تغییر باز میبینی و انسان با همین تلاشها و امیدهاش به آینده ی بهتر, زندست...

    پس وقتی متوجه منطقی بودن افراطیت یا نیازت به ادامه تحصیلو مشکلات پیش روت یا مشکل لاغری و تناسب اندامت میشی میدونی که درصورت تلاش و رعایت یک سری نکات به موفقیت میرسی و این یعنی امید...
    بنابراین این روال رو ادامه بده حتی اگه صدها نقطه ضعف از خودت سراغ داری بیان کن و پیگیر راهکار برای برطرف کردنشون باش صحبت کردن تو این زمینه نه تنها برات مضر نیست بلکه پیامدهای خیلی مثبتی برات داره...

  12. ارسال:37#
    **شادی** آواتار ها
    خب اینطور که از خودت گفتی ظاهر بسیار دوست داشتنی ای داری...
    مشکل لاغر بودنت بخاطر کم اشتهایی بوجود اومده یا کلا لاغر اندام هستی؟
    ورزش رو با جدیت ادامه بده و درکنار اون از رژیم کالری شماری هم غافل نشو تا کالری های دریافتیت متناسب با آهنگ سوختو ساز پایه بدنت باشه و بدن فرصت ذخیره سازی و رسیدن به وزن ایده آل رو پیدا کنه...

    خصوصیت اخلاقی تحسین برانگیزی داری...تصمیمات احساسی زیاد قابل اطمینان نیستن چون احساسات مدام درحال تغییرن و تصمیمی که برپایه احساسات گرفته بشه متاثر از این تغییرات میشه...
    اما منطقی بودن مطلق هم مشکلات خودش رو داره و یه حالت ماشینی و قابل پیشبینی بودن به زندگی میده...

    شما میتونی در عین منطقی بودن بموقعش احساسات و عواطفت رو هم بکار ببندی؟
    تا حال از بابت دیر اعتماد کردن به افراد یا منطق گرا بودنت آسیبی دیدی؟

    علاقمندیهات هم خیلی جالب بود...
    هنر از هر نوع که باشه تاثیر زیادی تو آرامش روح و همینطور تقویت اعتماد بنفس داره مخصوصا وقتی آمیخته با ابتکارهای فردی باشه مثل همین غذاهایی که بدون آموزش برای وعده ی شام تهیه میکنی...
    سعی کن زمینه های هنرآموزی رو افزایش بدی هرچقدر تو این زمینه مهارت بیشتری بدست بیاری اعتماد بنفست بالاتر میره...
    علاوه بر نوازندگیِِ گیتار دیگه به چه هنرهایی علاقه داری و امکان آموزشش رو داری؟

    و اما مهمترین مسئله ادامه تحصیلته...
    توصیه میکنم بطور جدی پیگیرش باشی...ازونجایی که خودت شاغلی احتمالا از بابت شهریه فشاری به خانوادت وارد نمیشه بنابراین برای قبولی تو دانشگاه دولتی و آزاد خیلی خودت رو تو معذوریت قرار نده... نگرش مدرک گرایی تقریبا داره کنار میره مهم اینه که تو رشته ی تحصیلیت, ماهر و متخصص فارغ التحصیل بشی نه صرفا مجموعه ای از محفوظات...
    چقدر تا کنکور فرصت داری؟برنامه ی مشخصی برای نحوه مطالعه داری؟دوست داری تو این زمینه هام صحبت داشته باشیم؟

    تعاملت با دوستان چطوره؟هم از نظر کیفیت و هم کمیت...
    تو گروه های اجتماعی یا علمی خاصی عضو هستی؟

  13. ارسال:38#
    بابت قوت قلبی که بم میدین خیلی ممنونم،بذارین یه واقعیتی رو بگم تاثیری که تو روحیه و رابطه با خانوادم به وجود اومده رو مدیون صحبت کردن با شما میدونم،امیدوارم هیچوقت مشکلی تو زندگیتون بوجود نیاد.
    در مورد لاغر اندامیم،خودم لاغرم،استخوون بندیم هم فوق العاده ظریفه.واین ویژگی رو خیلی دوست دارم دلم می خواد هیچوقت ظرافتم رو از دست ندم.در مورد برنامه کالری شماری چیزی نمیدونم میشه یکم بیشتر توضیح بدید؟
    سوالی که در مورد استفاده از احساسات سر جای خودش پرسیدین رو نمی دونم چجوری جواب بدم،مطمئن نیستم جوابشو بدونم تا حالا به این موضوع دقت نکردم ولی اینو میدونم که خشک نیستم اما ضعفی که تو رفتارام هست باعث شده خشن به نظر بیام اکثرا بم میگن خیلی تندی،همون که گفتم سریع از کوره در میرم.از منطقی بودن تا حالا صدمه ای ندیدم،اما بعضی وقتا پیش اومده که به خودم گفتم کاش فلان جا یا فلان موقع خودمو جمع و جور میکردمو رفتار منطقی تر و معقول تری داشتم،اونجوری از خودم راضی تر میشدم.به نظر خودم دلیلش پایین بودن اعتماد به نفسم که نمی تونم اونجور که دوست دارم باشم.مثلا قبول دارم خنده به موقعش خیلی خوبه اما بعضی وقتا نمیتونم چلو خودمو بگیرم برعکسشم هست وقتی از یه موضوعی گریه ام می گیره دیگه نمیتونم کنترلش کنم،از این احساسی بودن پیش از حد بیزارم.این دوتا مثال بود در مورد مسائل احساسی دیگه هم همین حالتو دارم.
    واما هنر،که من به هر هنری که بگید علاقه دارم،اما از چیزایی که تا حالا تونستم امتحان کنم قالی بافی رو بیشتر از بقیه دوست داشتم اما متاسفانه فک نمیکنم تو شهر ما جایی برای آموزشش باشه البته من تا حالا پیگیرش نبودم.یه چیز دیگه که من خیلی دوس دارم رانندگیه،اما خوب یه بار نشستم پشت ماشین بابام و زدمش تو دیوار بعد از اون بابام گفت تا اعتماد به نفس رانندگی رو پیدا نکردی،نشین.ترس اینو داره بزنم به آدم،بیراهم نمیگه.ولی اگه نشینم چطوری اعتماد به نفسشو به دست بیارم؟به نظرم تصادفم اونقدا هم بد نبود،آخه من فقط پشت پراید آموزشی نشسته بودم،حدود ۱۴،۱۵ جلسه،۱۰جلسه اصلیم که تموم شد خودم دوباره کلاس گرفتم تا وقت امتحان.دفعه دوم قبول شدم،چه روزی بود،از قبولی تو کنکور کارشناسی اینقد خوشحال نشدم.تازه فهمیدم اینکه میگن طرف تو پوست خودش نمیگنجید یعنی چی،خلاصه تا گواهیم بیاد حدود یه ماه و نیمی طول کشید بعدشم تا فرصتش پیش بیاد حدود یکی دو هفته دیگه هم گذشت تا من نشستم پشت ماشین بابام که سه برابر نرمتر از پراید آموزشی بود،خودمم می دونستم کنترلش راحت نیست ولی خب سرتقم،راه دیگه ایم به ذهنم نرسید واسه بهتر شدن،اما الان یه راه به ذهنم رسیده اونم این که برم یکی دو جلسه با مربیم کلاس بگیرم یکم راه بیفتم بعد ازش خواهش کنم بیاد با ماشین خودمون یکی دوبار بریم بیرون تا ترسم بریزه کنترل ماشین بیاد دستم اگه بشه خیلی خوب میشه.
    از هنرای دیگه واقعیتشو بخواین اصلا تا حالا پیگیری نکردم ببینم چی تو شهر ما آموزش میدن؟خودم به کدوما علاقه دارم؟و....و یه مشکلم سر راهم هست اونم این که مطمئن نیستم خانوادم با این قضیه موافق باشن.
    در مورد کنکور،بله می خوام که در موردش صحبت کنیم،چراکه نه،من از خدامه.در مورد کار و شهریه دانشگاه،اینکه گفتم باید برم شیراز برا این بود که آزاد شهره ما رشته من رو نداره پس اگه من برم شیراز به احتمال زیاد کارم رو از دست میدم،البته اینو بگم که بدمم نمیاد از این شرکت برم،آدمایی که همراه من اونجا کار میکنن و روش مدیریتی شرکت خیلی با روحیات من سازگار نیس،یه چیزی که قبلا نگفتم اینه که یکی از انگیزه هام برای رفتن به شیراز این بود که به اون بهانه از شرکت برم،اینجوری وجدانم راحته که از شرایط نامطلوبی که دارم فرار نکردم،بلکه به خاطرتحصیلم رفتم،پس یه گزینه میمونه اونم اینکه تو شیراز دنبال کار بگردم و امیدوارم که یه کار بتونم پیدا کنم.هیچ برنامه ای واسه درس خوندن ندارم اگه تو این زمینه هم کمکم کنید ممنونتون میشم،احتمالا کنکور اواخر اردیبهشته،۳۰ دی ثبت نام شروع میشه بعدش روز امتحان معلوم میشه،درکا فک نمیکنم بیشتر از ۴ماه وقت داشته باشم.صبحا تو شرکت کارم زیاد نیس حدودا ۸ساعت سرکارم که مقدار زیادیش رو بیکارم،میتونم درس بخونمتا بعد از ظهرم به گرزشو موسیقی برسم.
    از وقتی برای کلاس گیتار و باشگاه اقدام کردم تقریبا بعداز ظهرام درگیر این دوکارم که حدودا دو سه ماهی میشه،اما قبل از این خیلی پیش میومد که همکلاسیای دبیرستان قرار بیرون میذاشتن، منو هم دعوت میکردن اما من میلی به رفتن نداشتم تو هر ۱۰مرتبه یه بار میرفتم. دلیلشو نمیدونم شاید اینم از اعتماد به نفس پایینم بود،اینکه میترسیدم از اونا پایینتر باشم،مثلا سر و وضعم یا اینکه نتونم مثه اونا حرف بزنم،ولی تو همون چند باریم که رفتم در مورد بعضی حرفایی که پیش میومد به نظرم دوستام خیلیم سطح بالایی از نظر فکری نداشتن مثلا اینکه دختری واسه دوستاش با تعداد خواستگاراش کلاس میذاره و بعد دوستاش هم برای اینکه در مقابلش کم نیارن متقابلا همون کارو تکرار میکنن.نمیدونید چه بحثای خسته کننده ایه،کاشکی فقط خسته کننده بود بعضی حرفا رو که می شنوید از اونهمه ضعفی که تو فکر و ارزشای آدما میبینید احساس خیلی بدی به آدم دست میده نمی دونم چه احساسیه،ولی حالمو بد میکنه چند نمونه دیگشو هم‌تو شرکت دارم.واقعا تحملشون کارسختیه،ولی خوب اینو قبول دارم که این آدما هم تو جامعه ما هستن و نمیشه کاریش کرد.
    از بین گروه های اجتماعی تو اینستاگرام عضوم،یه برنامست شبیه fb اما مثه اون فیلتر نیس به نظر من محیطشم بهتره،برخوردم با دوستای مجازی که اونجا دارم خوبه،بد نیست.با یکی دوتا از بچه های اونجا دوست شدم و از طریق یه برنامه چت باهاشون در ارتباطم هردوشون همشهریمن،یکیش یه دختره همسن خودم یکیش یه پسره ۳سال از خودم کوچیکتر،رابطمون یه دوستی معمولیه از اون تیپ دوستیای دوست دختر دوست پسری نیست،چون واسه هردومون سن و سال مهمه برا همین از حد همون دوست معمولی و خواهر برادری اونورتر نرفتیم.حدودا یه سالی هست که با هردوشون در ارتباطم.
    یه چیز دیگه هم هست که دلم میخواد در موردش باهاتون حرف بزنم،تابستون تو همون برنامه که گفتم یه آقایی به من پیشنهاد دوستی داد.منظورش یه رابطه محکم بود.خیلی مودب و با حیا برخورد میکرد،باورم نمیشد از این تیپ پسرا هم وجود داشته باشه،تا من سر صحبتو در مورد چیزه خاصی باز نمیکردم غیر ممکن بود حرفشو به میون بیاره،یه نمونش که همش منتظر بودم ازم بخواد عکس بود اما نخواست تا زمانی که من ازش یه عکس نخواستم اون اصلا حرفشو به میون نیوورد،یه پسر کاملا خود ساخته بود که از سن کم به خاطر فوت پدرش بار خانواده به دوش اون افتاده بود به خاطر همین به جای دانشگاه رفته بود سربازی ولی بعدش هم درس خونده بود هم کار کرده بود.یکم تو رابطه با من که یه دختر بودم ناشی بود،شاید برا این بود قبل از من با کس دیگه نبود،ولی من باور نمیکردم که اینطوری باشه.روز اول از من خواست که تماس تلفنی داشته باشیم ولی من قبول نکردم به خاطره همون بی اعتمادی.من خواستم یه مدت طولانی با هم چت کنیم تا خوب باهم آشنا بشیم بعد اگه از هم خوشمون اومد ادامه بدیم که من تمومش کردم نمیدونم چرا ،شاید آماده رابطه عاطفی نبودم،شاید دلیلش همون بی اعتمادی بود،شاید وضعیت زندگیش،شاید همه این دلایل باهم،یه مدت بعد این ماجرا دیدم منو حذف کرده از همون برنامه ازش پرسیدم چرا منو حذف کرده،گفت یه اصولی برا خودش داره و برا همین دخترایی که رابطه ای باهاشون نداره رو اصلا دنبال نمیکنه گفت فقط من بودمو دخترخالش،که بعد از تموم شدن رابطمون، درست ندونسته که page منو دنبال کنه،پیشه خودم گفتم به خاطر اینکه از من ناراحت بوده این کارو کرده دیگه بحثو ادامه ندادم،دوباره یه مدتی گذشت دیدم غیبش زده،براش کامنت گذاشتم اما جواب نداد.تویه برنامه چت براش پیام گذاشتم که دوستش جواب داد گفت یه مشکلی براش پیش اومده چند مدتی نیستش. تو اون مدت،از دوستش سراغشو میگرفتمو حالشو میپرسیدم،دوستش کنجکاو شده بود که من کیم؟باورش نمیشد که ما با هم رابطه داشتیم،تو همین صحبتا،دوستش یه چیزایی در موردش میگفت که با حرفایی که خودش قبلا به من زده بود کاملا مطابقت داشت،تازه فهمیدم که هرچی گفته بود راست گفته بود،اینکه قبل از من باکس دیگه ای نبوده راست بود،و چیزای دیگه من سعی میکردم خیلی حرف نزنم تا اون نفهمه من چه چیزایی رو میدونم میخواستم خودش بگه،نمیخواستم خودم سرنخ بش بدم.اون پسر به همون اندازه که نشون داده بود با حیا و باشخصیت بود و اینکه میگفت به من علاقه پیدا کرده روهوا نگفته بود.حالا نمیدونم از عذاب وجدانه یا چیز دیگه ولی احساس خوبی ندارم در موردش،غرورمم اجازه نمیده که برم سمتش،اصلا برم چی بگم،چیزی ندارم که بگم.

  14. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**,ثریا92

  15. ارسال:39#
    شادی خانم نیستین؟فکر کنم ۲روزی هست که نیومدین تالار،امیدوارم حالتون خوب باشه واتفاق بدی براتون نیفتاده باشه

  16. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  17. ارسال:40#
    **شادی** آواتار ها
    سلام آسمان جان.ممنون خوبم من...
    نقل قول نوشته اصلی توسط asemanekavir نمایش پست ها
    بابت قوت قلبی که بم میدین خیلی ممنونم،بذارین یه واقعیتی رو بگم تاثیری که تو روحیه و رابطه با خانوادم به وجود اومده رو مدیون صحبت کردن با شما میدونم،امیدوارم هیچوقت مشکلی تو زندگیتون بوجود نیاد.
    در مورد لاغر اندامیم،خودم لاغرم،استخوون بندیم هم فوق العاده ظریفه.واین ویژگی رو خیلی دوست دارم دلم می خواد هیچوقت ظرافتم رو از دست ندم.در مورد برنامه کالری شماری چیزی نمیدونم میشه یکم بیشتر توضیح بدید؟
    خواهش میکنم... امیدوارم این تاثیرات پایدار باشن...
    اگه لاغریت بدلیل کاهش اشتها یا بی اشتهایی بوجود نیومده نگران کننده نیست ولی ضعف جسمانی روی ضعف اعصاب تاثیر زیادی داره...
    باحفظ ظرافت اندام هم میشه بنیه ی قوی ای داشت بنابراین سعی کن روی تغدیت دقت ویژه داشته باشی...

    برای اطلاع از متناسب بودن کالری دریافتیت یا BMR میتونی از لینک پایین استفاده کنی...
    محاسبه گر آنلاین میزان کالری مصرفی در روز برای تنظیم وزن بدن
    سوالی داشتی بپرس تا توضیح بدم...

    نقل قول نوشته اصلی توسط asemanekavir نمایش پست ها
    سوالی که در مورد استفاده از احساسات سر جای خودش پرسیدین رو نمی دونم چجوری جواب بدم،مطمئن نیستم جوابشو بدونم تا حالا به این موضوع دقت نکردم ولی اینو میدونم که خشک نیستم اما ضعفی که تو رفتارام هست باعث شده خشن به نظر بیام اکثرا بم میگن خیلی تندی،همون که گفتم سریع از کوره در میرم.
    برای این نامتناسب بودن ابراز احساساتت نیاز داری تا کنترل احساسات رو فرابگیری...
    آقای دکتر تو این زمینه کارگاه جالب و کاربردی برامون گذاشتن از لینک پایین میتونی مطالعه کنی اگه سوال یا ابهامی داشتی بپرس تا توضیح بدم...
    کنترل احساسات

    نقل قول نوشته اصلی توسط asemanekavir نمایش پست ها
    واما هنر،که من به هر هنری که بگید علاقه دارم،اما از چیزایی که تا حالا تونستم امتحان کنم قالی بافی رو بیشتر از بقیه دوست داشتم اما متاسفانه فک نمیکنم تو شهر ما جایی برای آموزشش باشه البته من تا حالا پیگیرش نبودم.
    اصل همینجاست :پیگیرش نبودی ...
    تو هر زمینه ای که احساس کردی علاقه و استعداد داری با جدیت پیگیرش باش حتی شده از طریق آموزشهای مجازی یا شیوه های خودآموزی...هرچی که توامندیهات افزایش پیدا کنه اعتماد بنفست هم بالاتر میره...
    ضمن اینکه همین پیگیر بودنها باعث عوض شدن جهت تمرکزت میشه و بیشتر فکرت مشغول خودت و آیندت میشه...

صفحه‌ها (10): صفحه 4 از 10 نخستنخست ... 23456 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •