تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مشکل شخصی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:asemanekavir
آخرین ارسال:تبسّم
پاسخ ها 96

صفحه‌ها (10): صفحه 9 از 10 نخستنخست ... 78910 آخرینآخرین

مشکل شخصی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:81#
    شادي خانم نيستين؟

  2. ارسال:82#
    **شادی** آواتار ها
    سلام شقایق جان.
    با کنار هم گذاشتن تمام صحبتهای شما اینطور بنظر میرسه که تو هدف داشتن و انگیزه داشتن برای رسیدن به اون هدف مشکلی نداری و مشکلت اراده ست...

    احتمالا جزو شخصیتهای راحت طلب هستی, راحت طلب نه به این معنی که تو زندگی سختی نکشیدی یا تحمل سختی کشیدن نداری بلکه به این معنی که بدنبال راحتی و آسایش هستی و با مواجه شدن با شرایط سخت سریعا دچار سستی اراده و دلسردی میشی...

    درس خودن گاها سخت و خسته کننده ست مخصوصا اگه به منظور یه هدف رقابتی مثل کنکور انجام بشه, اما یه فرد تلاشگر که از مواجه شدن و کلنجار رفتن با سختیها احساس غرور و بالندگی میکنه تو موقعیت درس خوندن, سرسختانه و بااراده پیش میره و یه فرد راحت طلب با اولین استارت و چشیدن سختی, عقب میکشه و احساس خستگی و ناتوانی میکنه...

    باید بپذیری که برای رسیدن به خواستت گاهی باید از آسایشت از خوابت از تفریحت از برنامه های مورد علاقت بزنی سختی راه رو بپذیر تا انقدر سریع احساس خستگی و ناامیدی نکنی...

    اهدافی رو که از ادامه تحصیل درنظر داری تو کاغذهای کوچیکی بنویس و روی دیوار اتاقت یا جایی که تو دید باشه نصب کن تا ضرورت درس خوندن همیشه برات یاداوری بشه...

    یه نرم افزار روزشمار معکوس روی گوشی یا کامپیوترت نصب کن تا گذر زمان و نزدیک شدن به کنکور استرس مثبت رو که لازمه ی ادامه دادن مسیر هست برات ایجاد کنه...

    آرمانی پیش نرو و به مقدار کم بسنده کن...قرار نیست همین شروع کار چند رفرنس حجیم رو به اتمام برسونی, ساده ترین رفرنس رو انتخاب کن و از روزی 2تا3 ساعت درس خودن(البته به نحوی که قبلا توضیح دادم) شروع کن و هر3روز ساعات مطالعت رو 1تا 2 ساعت افزایش بده...

    تنقلات نشاط آور مثل بستنی شکلات میوه ژله آجیل تو دسترست بذار و روزانه مخصوصا بعد از هر 45 دقیقه درس خوندن به عنوان پاداش و همینطور تقویت کننده ازشون استفاده کن...

    و موکول کردن رو حذف کن حتی به اندازه 1ساعت...از عصر شروع میکنم, از فردا شروع میکنم , از هفته بعد شروع میکنم نه! همین امشب حتی اگه 1ساعت دیرتر بخواب اما این 1ساعت رو به کار مفید و رضایت بخشی بگذرونی یعنی درس بخونی به لحاظ کمی کمتر خوابیدی اما بلحاظ کیفی بهتر خوابیدی چون با خیال آسوده بخواب رفتی...

    اگه قرار هست خریدی بری خودت داشته باشی یا چیزی لازم داری از خریدنش دست نگه دار و فقط درصورتی اقدام به خرید کن که آخرهفته شده باشه و یک هفته ی مفید رو گذرونده باشی به اینصورت علاوه بر انگیزه های درونی ای که از درس خوندن داری یه انگیزه بیرونی هم برای خودت بوجود آوردی و این تو ثابت قدم موندنت تاثیر خوبی داره.

    لطفا بدون اینکه دست به اجرا زده باشی جوابی برای این پست ننویس حتی برای 1 روز هم که شده اجرای برنامه رو شروع کن و بعد عملکردت یا مشکلات احتمالی رو بنویس.
    منتظر نتیجه هستم.

  3. مشکل شخصی  سپاس شده توسط محسن عزیزی

  4. ارسال:83#
    چشم،از همین الان شروع میکنم و نتیجه رو بهتون اطلاع میدم.
    شادی خانم یه موضوعی هست که این اواخر خیلی فکرم درگیرش میشه،میدونم احتمالا میگین این موضوع رو بذار برای بعد.بعدا در موردش صحبت میکنیم.اصراری ندارم که در موردش صحبت کنیم.ولی دلم میخواد در موردش حرف بزنم حتی اگه شما نظری ندین.واقعیتش غیر از شما کسی رو ندارم که باش حرف بزنم.
    یادتونه یه بار در مورد یه پسر براتون گفتم.این اواخر مدام فکرم میره سمتش.دلم میخواد از اولش براتون تعریف کنم،اگه حوصلتون سر رفت نخونید من فقط میخوام دردودل کنم.
    از طریق برنامه اینستاگرام باهم آشنا شدیم.هیچ اهمیتی به این رابطه نمیدادم،اصلا برام تعریف نشده بود که از طریق نت رابطه عاطفی و محکمی با کسی داشته باشم.نت و هرچیزی که از طریق اون به وجود میومد فقط سرگرمی بود برای من.تازه من با این روحیه داغونی که داشتم یه رابطه کاملا اصولی رو هم نمیتونستم شروع کنم چه برسه به ... .خلاصه،هرچی که میگفت بی اینکه در موردش فکر کنم یا اهمیتی بدم از کنارش میگذشتم،پیش خودم میگفتم از کجا معلوم که راست بگه.یا اصن راست بگه چه اهمیتی داره.اما انگار قضیه واسه طرفم واقعا جدی بود.اون واقعا به یه رابطه دوستانه که آخرش به ازدواج ختم بشه فکر میکرد و خیلیم مطمئن بود که انتخاب درستی کرده اما خب واسه من که همیشه با منطقم پیش میرم اطمینان اون بی معنی بود.زندگیشو برای من اینجور تعریف کرد.فرزند ارشد یه خانواده ۵ نفری بود، پدرش فوت میکنه، به جای دانشگاه میره سربازی،وبا پسرداییش تو کار رویه کوبی مبل شریک میشه،وبعداز سربازي همزمان با كار میره دانشگاه،فوق ديپلم حسابداري.اما پسرداییش سرش کلاه میذاره و شراکت بهم میخوره.اونموقع که ما باهم آشنا شدیم،دانشجوی حسابرسی بود، دوره لیسانس ،و همزمان دوجا کار میکرد. یه مدتی از دوستیمون گذشت،که شرکتی که توش کار میکرد به خاطر پرداخت نکردن مالیات بسته شد و کار اصلیشو‌ازدست داد.راست یا دروغشو نمیدونم،(ارتباط ما فقط چت بود، من اینطور خواسته بودم.)از زور بیکاری و فکر اجاره خونه و .... حالش خیلی بد شده بود.به فکرم رسید نکنه اینا همش داستانه و اون میخواد ازمن سؤاستفاده مالي کنه،منتظر بودم یجوری داستان رو به این سمت بکشونه اما چند روز گذشتو حرفی نزد تا خودم بش پیشنهاد دادم كه اگه بخواد ميتونم در حد توانم كمكش كنم، میخواستم ببینم چه جوابی میده،جواب داد حتی فکرشم زشته.نمیدونم شاید به غرورش برخورد.منم دیگه چیزی نگفتم.یه مدت بعد،گفت با چندتا از دوستاش و استادش میخوان آموزشگاه حسابداری بزنن،قرار بود هرکدوم یه مقدار پول بذارن و با استادشون قرارداد ببندن،فرداش اومد گفت سرشون کلاه گذاشته طرف پولو برداشته و رفته.حالش بد بود بدتر شد البته این چیزی بود که نشون میداد.به نظر شما اینهمه اتفاق بد،و همش اتفاق بد مالی،اونم دقیقا تو اون یکی دوماهی که ما هم بودیم یکم عجیب نیس.بعضی وقتا فکر میکنم شاید میخواسته من رو امتحان کنه ببینه مشکلات اقتصادی فراریم میده یا نه.چون يكي از خواسته هاش از همسر آيندش اين بود كه بساز باشه وتو هرشرايطي كنار همسرش بمونه
    بعد ار این اتفاق،یه مدت جواب نمیداد.حدودا دو سه روز.همون روزا بود که من برای یه ماموریت کاری رفتم کرج.تو ۴روزی که اونجا بودم نتم قطع بود.بعد که برگشتم دیدم تو هربرنامه ای که مشترکا بودیم پیام گذاشته.پرسیدم چرا جواب نمیدادی گفت فشار اومده بوده به قلبش( به خاطر اون مسائل مالی که گفتم) و اون چند روز رو تو بیمارستان بستری بوده.فکر کرده بود‌،چون اون چندروز جواب منو نمیداده منم واسه تلافی جوابشو‌ندادم،توضیح دادم که کجا بودمو نت نداشتم.اون اهل تهران بود و ازاینکه من اینقد بش نزدیک بودم ولی نتم وصل نکردمو خبر ندادم که اونجام خیلی ناراحت شد قضیه رو خیلی جدی گرفته بود همش دنبال یه راهی بود که این رابطه رو تقویت کنه و من همه رو رد میکردم.بش برمیخورد اما چیز خاصی نمیگفت.هربار بش میگفتم،شما از کجا مطمئنی که من بدردت میخورم؟میگفت من به انتخابم شک ندارم.میگفتم چطور؟مگه با دخترای زیادی بوده که اینقد خوب میشناسی؟گفت واسه شناخت آدما نیازی نیست رابطه رو تا اون حد نزدیک کنی کافیه دقتت رو ببری بالا.ازش پرسیدم تا حالا با کسی بودی؟گفت به اصرار مادرم با یه دختر خانمی رابطمو صمیمی کردم اما خوشم نیومد بهمش زدم.من میپرسیدم اون جواب میداد.اما تو واقعیت هیچ اهمیتی به جواباش نمیدادم مثلا اینکه گفت فقط با یه نفر رابطه صمیمی داشته اونم نه به انتخابو علاقه خودش.چجوری بگم اصلا جدیش نمیگرفتم.رابطه ما کاملا حالت یه طرفه داشت،موضوع واسه اون جدی بود با حساسیت دنبال میکرد اما من از حساسیت و جدیتی که نشون میداد حس خوبی نداشتم و به این بهونه که آماده رابطه عاطفی نیستم بهمش زدم، خیلی ناراحت شد.همونی که فکر میکردم شد،فکر کرد به خاطر وضعیت اقتصادیشه و من اصلا سعی نکردم حتی ذره ای از اشتباه درش بیارم که من اصلا نمیتونم به ازدواج فکر کنم و قضیه اونو اصلا جدی نگرفتم.حقم با اون بود،از اول نباید قبول میکردم.خلاصه رابطه اینجا تمام شد.تو اینستاگرام پستاشو دنبال میکردم اما اون منو از لیستش خارج کرده بود میگفت من اصول خاصی واسه خودم دارم و خانمایی که باش نسبتی ندارن رو‌دنبال نمیکنه.واسه منم اهمیتی نداشت، پاپیچش نشدم.قضیه از اونجایی واسه من اهمیت پیدا کرد که متوجه شدم یه مدته که پست نمیذاره براش پیام گذاشتم که چرا نیستین؟اما جوابی نیومد.تویه برنامه چت پیام گذاشتم که دوستش جواب داد گفت یه مشکلی براش پیش اومده ویه مدت نیستش.تو اون مدت هرازگاهی از دوستش احوالش رو میپرسیدم در کنار احوالپرسی موضوع صحبت به جاهای دیگه هم کشیده میشد سعی میکردم دوستش متوجه نشه بین ما چی گذشته نمیخواستم به جانبداری از دوستش هرچی اون گفته رو تایید کنه.اما اینو گفتم که رابطه داشتیم،دوستش خیلی خیلی تعجب کرد اینقد که چندبار پرسید” مطمئنین؟” گفت امیر کلا یه بار با یه دختر بوده اونم به انتخاب مادرش.رفته رفته با صحبتایی که بینمون شد فهمیدم خیلی از مسائلی که گفته بود واقعا حقیقت داشته.البته به غیر از اون مشکلات مالی که تو اون مدت پیش اومد در مورد اونا صحبتی نشد.بین تمام اون صحبتا یه چیز واسه من خیلی اهمیت داشت همون باعث شد که ذهنم درگیرش بشه و اون این بود که قبل از من واقعا رابطه عاطفی با کسی نداشته.واقعیتشو بخواین از وقتی به سنی رسیدم که موضوع ازدواج واسم جدی شد همیشه به این فکر میکردم که واقعا پسری هنوز تو این دنیا هست که تا قبل ازدواجش با کسی نبوده باشه در عین حال پسری باشه با طرز فکر امروزی.چون هرپسری میدیدم یا طرز فکر خیلی قدیمی داشت یا اگه امروزی بود کلی دوست دختر داشت.اما حالا میدیم که امیر با طرز فکری کاملا امروزی و احترام خاصی که واسه مقام زن و فعالیتهای اجتماعی زن قائل بود (چیزی که من کمتر بین آقایونی که خواستگارم بودن میدیدم)اما به اصول نجابت کاملا مقید بودو باهرکسی دوستی نکرده بود.این مسائلی بود که درمورد همسر آیندم واسه من خیلی اهمیت داشت،هردودرکنار هم،امروزی باشه نه مدل مردای ۴۰۰سال پیش که مرد سالار بودن(تو این مورد خیلی حساسم طوری که به شدت از ازدواج ترسیدم) اما درعین حال نجابتشو حفظ کرده باشه،حالا میدیدم بخش عمده ای از این خصوصیات تو کسی جمع شده بود که چقد تلاش میکرد رابطه بین ما جون بگیره و به من علاقه نشون میداد اما من کوچکترین اهمیتی بش ندادم.
    ویرایش توسط asemanekavir : 2014_02_23 در ساعت 07:50

  5. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  6. ارسال:84#
    **شادی** آواتار ها
    شقایق جان اصلا اشکالی نداره اینجاییم که درباره هرچیزی که ذهنت رو درگیر کرده صحبت کنیم و تاجای ممکن راه حلی براش پیدا کنیم...
    بله خوندم...

    بهتره حتما این دو مورد رو درنظر داشته باشی:
    بنا به شرایط روحی خاصی که داری و از طرفی تو سنین ازدواج قرار داری بنابراین زمینه وابستگی تو شما فراهمه و با کوچیکترین غفلت ممکنه مورد سواستفاده عاطفی قرار بگیری و آسیبهای عاطفی جدیدی برات بوجود بیاد...
    و مورد دیگه اینکه مطمئنا این آقاپسر باتمام خصلتهای خوبی که ازش سراغ داری تنها پسر خوب روی زمین نیست اما چون این اولین تجربه ی ارتباط عاطفی جدی شما بوده بیشتر و عمیقتر تحت تاثیر قرار گرفتی...

    الان دو مسئله مطرحه:
    راهای ارتباطی شما و ایشون بسته شده و ازاینکه چنین کسی رو از دست دادی احساس پشیمونی میکنی؟
    یا اینکه برای جدیتر کردن و هدفدار شدن ارتباطتون دچار سردرگمی هستی و نمیتونی تصمیم بگیری؟

  7. ارسال:85#
    صبح روزی که این تاپیک رو گذاشتم دیدم یه پست گذاشته تو اینستاگرام که میخواد پیجش رو واگذار کنه به کس دیگه.من از طریق اینستاگرام رابطه ای باش نداشتم فقط عکساشو نگاه میکردم‌.اما نمیدونم چرا تا این پست رو دیدم یهو دلم ریخت.آیدی یکی از برنامه هاشو داشتم،پیام دادم ولی دوستش جواب داد غیر از پیجش اکانت چتشم تحویل داده بود.یه لحظه فکر کردم دیگه هیچ راهی نیست تا اینکه تو یه برنامه دیگه جواب داد صحبت خاصی ردوبدل نشد نمیخواستم بدون مشورت شما چیزی بگم که بعد نتونم درستش کنم ولی مطمئنم که این برنامه رو واسه خودش نگه داشته.اون موقع که از ارتباط باهاش ناامید شدم،آره یه لحظه احساس پشیمونی کردم.اما حالا که میدونم هستش نمیدونم بش بگم که میخوام یه رابطه جدید باش داشته باشم یا نه؟

  8. ارسال:86#
    **شادی** آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط asemanekavir نمایش پست ها
    اون موقع که از ارتباط باهاش ناامید شدم،آره یه لحظه احساس پشیمونی کردم.اما حالا که میدونم هستش نمیدونم بش بگم که میخوام یه رابطه جدید باش داشته باشم یا نه؟
    مسلما نه!
    شقایق جان اعتماد کردن مقوله بسیار پیچیده ایه که به همین سادگی بدست نمیاد. تو دنیای واقعی ارتباطهای حقیقی که چند سال با عنوان عاشقی و خاطرخواهی دوام داشتن درنهایت با آسیبهای عاطفی زیادی به اتمام رسیدن بنظرت با این اوصاف تو یه محیط مجازی که فرد میتونه حتی جنسیت خودش رو هم براحتی تغییر بده چطور میشه به کسی اعتماد پیدا کرد و بنای یه ارتباط سالم رو پایه ریزی کرد؟

    ممکنه به دلیل خلا عاطفی که داری وسوسه پاسخ مثبت و شروع یه ارتباط خیلی زیاد سراغت بیاد اما به نفعته که دربرابر این وسوسه با یاداوری پیامدها و مشکلاتش مقاومت کنی...
    حتی تو دنیای واقعی هم اعتماد و باور اداعایی که شخصی درباره خودش داره درست نیست و باید مراحل شناخت بصورت اصولی پیش بره...

    شما از دادن هرنوع پیشنهادی پرهیز کن و درصورتی که با پیشنهادی از طرف ایشون مواجه شدی جدی شدن ارتباط رو موکول کن به شناخت بیشتر, تحقیق, و جلسات خانوادگی خواستگاری...
    مطمئن باش اگه شما رو با هدف ازدواج و تشکیل خانواده بخواد با وجود هرنوع مشکل اقتصادی و اجتماعی که سر راهش باشه, از طریق درست و عامه پسند یعنی کانال خانواده اقدام میکنه و اگه نه, هدفش دوستیهای کوتاه مدت و گذرا باشه عقب نشینی میکنه و این تماما به نفع شماست چون تحمل یه آسیب عاطفیِ دیگه, قطعا برات سخت و طاقت فرساست...

  9. مشکل شخصی  سپاس شده توسط محسن عزیزی

  10. ارسال:87#
    حرفاتونو کاملا قبول دارم.اما در مورد صحبت آخرتون،باید بگم اون حتی اگه منو بخوادهم دیگه دراین مورد حرفی نمیزنه.چون من بودم که اون رو نخواستم.من نخواستم ادامه بدم وهیچ دلیلی هم نیووردم.اگه خودم رو بذارم جای اون به نظرم کاملا منطقی میاد که دیگه در این مورد چیزی نگه.
    خوب اگه بخوام جمع بندی کنم بهترین کار اینه که فراموشش کنم.درسته؟

  11. ارسال:88#
    انگار نیستین.
    به حرف زدن نیاز دارم،میدونم که نیستین اما من حرفامو میزنم.
    آخرین پیام رو ۴روز پیش گذاشتم،طبق تصمیمی که اون روز گرفتم،تمام تلاشم رو کردم که نه فقط فکر امیر کلا خیالپردازی رو کنار بذارم.حالم اصلا خوب نیس تازه میفهمم چه خلا عاطفی عمیقی داشتم و چه ابلهانه با یه مشت تصورات واهی این خلا رو پر میکردم.حالا که سعی میکنم خیالپردازی رو کنار بذارم حال روحیم بدترشده.دقیقا حال معتادی رو دارم که مواد رو گذاشته کنار فقط فرقم با اون اینه که اون میدونه اگه تحمل کنه به سلامتی میرسه اما من به چیزی نمیرسم.عصبیم،ازقبل افسرده ترو بی حالترم حوصله هیچکس و هیچ کاری رو ندارم.یاداوری امیر حالمو بدتر میکنه.دلم میخواد سرمو بکوبم تو دیوار،کلافم،داغونم.اختیار اشکمو از دست دادم.کارای عقب افتادمم شده قوز بالا قوز.دلم میخواد بمیرم.هرچقدم بگم نمیتونم براتون توصیف کنم که چه حالی دارم

  12. ارسال:89#
    سلام شادی خانم
    چرا نیستین.یه هفته شده.کجایین؟

  13. ارسال:90#
    سلام شادی خانم
    از آقای دکتر عزیزی سراغتونو گرفتم.گویا مشغله کاریتون زیاد شده،امیدوارم هر مشکلی هست به خوبی حل شه.
    اومدم بهتون بگم نتونستنم از پسش بربیام،می خواستم خیالپردازی رو بذارم کنار اما نتونستم.تنها کاری که تونستم بکنم فراموش کردن امیر بود.آرامش بیشتری دارم،میخوام کلا از صفحه ذهنم خارجش کنم.
    از درسام بخوام بگم خیلی موفق نبودم یه فصل معدنی خوندم با یه مقدار تجزیه.میدونید تازگی متوجه یه موضوعی شدم،من موقع درس خوندن احساس خوبی ندارم یعنی احساس نمیکنم دارم یه کار مفید انجام میدم که ارزش داره و منو به اهدافم میرسونه،نمیدونم متوجه منظورم میشید!؟
    بذارید یه مثال بزنم،وقتی یه نمونه میاد شرکت، من سعی میکنم تمام آزمایشارو مو به مو و دقیق انجام بدم،چرا با این دقت کار میکنم؟ برای اینکه تجربه کاریم بم میگه کوچکترین بی دقتی باعث خطا میشه و جوابا رو به سمت بالا یا پایین جابه جا میکنه،چون میدونم تنها راه رسیدن به جواب اینه که تمام مراحل آزمایش رو انجام بدم.این باعث میشه احساس کنم کار مفیدی دارم انجام میدم وتشویق میشم که بیشتر و بیشتر تلاش کنم.آخرسر،وقتی جوابارو میگیرم و میبینم که چقد جوابا منطقیه احساس میکنم کارمو درست انجام دادم و جوابا واقعی و قابل اعتماد هستن.آخر روز که کار تموم میشه احساس خیلی خوبی دارم.احساس قدرت و توانمندی میکنم‌.اما موقع درس خوندن اصلا چنین احساسی ندارم به نظرم میاد دارم یه کار بی فایده میکنم یه کاری که نتیجه نمیده یه کاری که منو به خواستم نمیرسونه.ازخودم میپرسم مگه تو راهی غیر از درس خوندن واسه قبولی تو کنکور داری؟خودم به خودم جواب میدم که، نه ،تنها راهش مرتب درس خوندنه ولی وقتی که پای کتاب میشنم باز همونجورم،نمیدونم دلیلش چیه، از اعتماد به نفس پایینمه که فکر میکنم هرکاری کنم نتیجه نمیگیرم یا فکر میکنم توانشو ندارم یا شاید از اون راحت طلبیه که شما گفتین.نمیدونم،فقط احساس میکنم درس خوندنم به درد نمیخوره.
    راستی یه چیزی رو بهتون نگفتم،به پیشنهاد استادم تو یه اجرای هنرجویی گیتار شرکت کردم،۱۵ اسفند اجرا بود.با تمام خستگیاش به نظرم اجرای خوبی شد‌.روی سن احساس خیلی خوبی داشتم،احساس هنرمند بودن میکردم.علاوه بر نوازندگی تو گروه کر هم میخوندم البته من صدای قوی ندارم ولی برای اینکه صداها بلندتر بشه یه تعدادی که صداهاشون هماهنگی داشت رو انتخاب کرد که منم جزئشون بودم.دلم میخواد بازم تو این کارای گروهی شرکت کنم تجربه شیرینی بود
    برای همینم تو فکرم پولای عیدیمو جمع کنم کلاس خصوصی بگیرم تا سریعتر پیشرفت کنم،استادم از بین هنرجوهایی که سطح بالاتری دارن واسه کنسرتای حرفه ای خودش نوازنده انتخاب میکنه.اینجوری میتونم تو کنسرتای استادم باشم.نظرتون چیه؟
    ویرایش توسط asemanekavir : 2014_03_10 در ساعت 08:55

صفحه‌ها (10): صفحه 9 از 10 نخستنخست ... 78910 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •